اسبسواری،
مرد افلیجی را سر راه خود دید که از او کمک می خواست.
مرد سوار دلش به حال او سوخت، از اسب پیاده شد او را از جا بلند کرد و بر روی اسب گذاشت.....
تا او را به مقصد برساند!
مرد افلیج که اکنون خود را سوار بر اسب میدید دهنهی اسب را کشید و گفت:
اسب را بردم....
و با اسب گریخت!
پیش از آنکه دور شود صاحب اسب داد زد: "تو تنها اسب را نبردی
جوانمردی را هم بردی...!
اسب مال تو؛
اما گوش کن ببین چه میگویم....."
مرد افلیج اسب را نگه داشت،
مرد سوار گفت:
"هرگز به هیچکس نگو چگونه اسب را به دست آوردی!"
"میترسم که دیگر «هیچ سواری» به پیادهای رحم نکند....!!