0

انسانیت

 
mty1378
mty1378
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : آبان 1394 
تعداد پست ها : 7386
محل سکونت : اصفهان

انسانیت

به سهم خویش گامی خواهم برداشت
بزودی به رویایم خواهم رسید
انسانیت در من نمرده خدا همین جاست


در حال خرید بودم که صدای پیرمرد دوره گردی به گوشم رسید؛
_آقا این بسته نون چند؟
 گفت: هزار و پونصد تومن!
پیرمرد گفت:
نمیشه کمتر حساب کنی؟!!
_نه، نمیشه!!
دوره گرد پیر،# مظلومانه با #غروری که صدای شکستنش گوشمو کر کرده بود بسته ی نون رو سر جاش گذاشت و از مغازه خارج شد!
درونم چیزی فروریخت...هاج و واج از برخورد فروشنده به دوستم چشم دوخته بودم.
به دوستم گفتم تا دور نشده این بسته نون رو بهش برسون!پولش رو حساب کردم و از مغازه خارج شدم.
پیرمرد بینوا به قدری از دیدن یه بسته نون خوشحال شده بود که انگار همه ی دنیا توی دستاشه!
اون روز گذشت...
شب پشت چراغ قرمز یه دختر بچه ی هفت، هشت ساله
با یه لبخند دلنشین به سمتم اومد؛ ازم #فال میخری؟
با لبخند لپشو گرفتمو گفتم چند؟_فالی دو هزار تومن!
داخل کیفمو نگاه کردم اما دریغ از حتی یه هزار تومنی!
با ناراحتی نگاش کردمو گفتم عزیزم اصلا پول خرد ندارم!
و با جوابی که ازش شنیدم درون خودم غرق شدم...
_اشکال نداره، یه فال مهمون من باشید!!
بی اختیار این جمله چند بار توی ذهنم تکرار شد؛
 مهمون من باش 

اینهمه تفاوت بین آدمها

 

سه شنبه 25 آبان 1395  1:47 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها