0

خدا یا پادشاه

 
mty1378
mty1378
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : آبان 1394 
تعداد پست ها : 7386
محل سکونت : اصفهان

خدا یا پادشاه

خدا یا پادشاه

روزی از روزها دو تا کور در کوچه‌ای نشسته بودند و گدایی می‌کردند. از قضا پادشاه همراه وزیرش از آن کوچه می‌گذشت. پادشاه وقتی که کورها را دید، درنگ کرد. آن وقت به وزیرش گفت: از این‌ها بپرس، کار شما را چه کسی باید درست کند؟!
وزیر به کورها گفت: کار شما را چه کسی باید درست کند؟!
کور سمت راست گفت: خدا.
کور سمت چپ گفت: پادشاه.
وقتی پادشاه همراه وزیرش به قصر خود برگشت، دستور داد، مرغی را بپزند و توی شکمش را از جواهر پر کنند و ببرند به کور سمت چپ بدهند.
وزیر امر پادشاه را اطاعت کرد. مرغی را پخت، توی شکمش پر از جواهر کرد و برد به کور سمت چپ داد و گفت: این را پادشاه برایت فرستاده است.
بعد کور سمت راست گفت: چه بود که به تو دادند؟
کور سمت چپ گفت: یک مرغ سرخ کرده. نمی‌توانم بخورم، می‌خواهی به تو بدهم؟
کور سمت راست گفت: بده ببینم، می‌توانم بخورم.
بعد مرغ را گرفت، کمی با آن کلنجار رفت، دید نمی‌تواند بخورد.
کور سمت چپ گفت: اگر نمی‌توانی بخوری، ببر خانه، با زن و بچه‌ات بخور.
کور سمت راست، مرغ سرخ شده را توی ساکش گذاشت و به خانه برد و به دست همسرش داد و گفت: این مرغ را نصف کن تا بخوریم...

افسانه‌های گیلان

 

شنبه 22 آبان 1395  12:49 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها