عاشقي از فرط عشق آشفته بود بر سر خاكي به زاري خفته بود
رفت معشوقي به بالينش فراز ديد او را خفته و ز خود رفته باز
رقعه اي بنوشت چست و لايق او بست آن بر آستين عاشق او
عاشقش از خواب چون بيدار شد رقعه بر خواند و بر او خونبار شد
اين نوشته بود كاي مرد خموش خيز اگر بازار گاني سيم گوش
ور تو مرد زاهدي شب زنده باش بندگي كن تا به روز و بنده باش
ور تو هستي مرد عاشق شرم دار خواب را در ديده ي عاشق چه كار
مرد عاشق باد پيماد به روز شب همه مهتاب پيمايد به سوز
گر بخسپد عاشقي جز در كفن عاشقش گويم ولي بر خويشتن
چون تو در عشق از سر جهل آمدي خواب خوش بادت كه نااهل آمدي
شيخ عطار نيشابوري رحمه الله
تلاش براي كار نشانه ي عشق به كار است