0

حکایت زیبا

 
mty1378
mty1378
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : آبان 1394 
تعداد پست ها : 7386
محل سکونت : اصفهان

حکایت زیبا

حکایت زیبا
می‌گویند: درویشی بود که در کوچه و محله راه می‌رفت و می‌خواند: “هرچه کنی به خود کنی گر همه نیک و بد کنی” اتفاقاً زنی مکّاره این درویش را دید و خوب گوش داد که ببیند چه می‌گوید وقتی شعرش را شنید گفت: "من پدر این درویش را در می‌آورم، او نمیداند با چه کسی طرف است."
زن به خانه رفت و خمیر درست کرد و یک فتیر شیرین پخت و کمی زهر هم لای آن ریخت و به درویش داد و رفت و به همسایه‌ها گفت: “من به این درویش ثابت می‌کنم که هرچه کنی به خود نمی‌کنی”.
از قضا زن یک پسر داشت که مدتی بود گم شده بود یک دفعه پسر پیدا شد و برخورد به درویش و سلامی کرد و گفت: “من از راه دور آمده‌ام و گرسنه‌ام” درویش هم همان فتیر شیرین  آلوده به زهر را به او داد و گفت: “زنی برای صواب این فتیر را برای من پخته، بگیر و بخور جوان!”
پسر فتیر را خورد و حالش به هم خورد و به درویش گفت: “درویش! این چی بود که سوختم؟”
درویش فوری رفت و زن را خبر کرد. زن دوان‌دوان آمد و دید پسر خودش است! همانطور که توی سرش می‌زد و شیون می‌کرد، گفت: حقا که تو راست گفتی، هرچه کنی به خود کنی گر همه نیک و بد کنی.
این جهان کوه است و فعل ما ندا
سوی  ما   آید  نداها  را   صدا
فعل تو کان  زاید از جان  و  تنت
همچو   فرزندی   بگیرد   دامنت
پس تو را هر غم که پیش آید ز درد
بر کسی تهمت منه، بر خویش گرد
مولانا

یک شنبه 16 آبان 1395  9:59 AM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها