تو که نازنده بالا دلربايي
تو که بي سرمه چشمون سرمه سايي
تو که مشکين دو گيسو در قفايي
به مو گويي که: "سرگردون چرايي؟!"
بميرُم تا تو چشم تر نبيني
شرار آه پر آذر نبيني
چنان از آتش عشقت بسوزُم
که از مو رنگ خاکستر نبيني
دلُم دردي که دارد با که گويد
گنه خود کرده تاوان از که جويد
دريغا نيست همدردي موافق
که بر بخت بدُم خوش خوش ببويد
گل وصلت فراموشم نگردد
وگر خار از سر گورم برويد
سيه بختُم که بختُم واژگون بي
سيه روزُم که روزُم تيره گون بي
شدُم محنت کش کوي محبت
زدست دل که يارب غرق خون بي
زعشقِت سوختُم اي جان کجايي
بماندُم بي سرو سامان کجايي
نه جاني و نه غير از جان چه چيزي
نه در جان، نه برون از جان کجايي؟