حالا ديگر دير است
من نام كوچه هاي بسياري را از ياد برده ام
نشاني خانه هاي بسياري را از ياد برده ام
و اسامي آسان نزديكترين كسان دريا را…!
راستي آيا به همين دليل ساده نيست
كه ديگر هيچ نامه اي به مقصد نمي رسد؟!
نه ري را !
سالها و سالها بود
كه در ايستگاه راه آهن
در خواب و خلوت ورودي همة شهرها
كوچه ها ، جاده ها ، ميدان ها
چشم به راه تو از هر مسافري كه مي آمد
سراغ كسي را مي گرفتم كه بوي ليموي شمال و
شب حلال دريا را مي داد.
چقدر كوچه هاي خلوت بامدادي را
خيس گريه رفتم و در غم غروب باز آمدم.
من مي دانستم تو از ميان روشن ترين رؤياهاي روزگار
تنها ترانه هاي سادهی مرا برگزيده اي
چرا كه من هنوز هم خسته ترين برادر همين سادگانِ
زمينم ، ري را !
هر بار كه نام تو بر دفتر گريه هاي من جاري شد
مردماني را ديدم كه آهسته مي آمدند
همانجا در سايه سار گريه و بابونه
عطر ترا از باغ پروانه به خواب كودكان خود مي خواندند.
مردمان مي فهمند
مردمان ساكت و مردمان صبور مي فهمند
مردمان ديري ست كه از راز واژگان سادة من
به معناي بعضي از آوازها رسيده اند .
رازي دارد اين سادگي ،
اين است رؤيا
معلوم است كه بعد از نامه ها
مرا آوازي از تحمل اوقات گريه آموخته اند .
كجا مي روي حالا؟!
بيا ،هنوز تا كشف نشاني آن كوچه
حرف بسيار و
وقت اندك و
آسمان هم كه باراني ست !
اصلاً فرض كه مردمان هنوز درخوابند،
فرض كه هيچ نامه اي هم به مقصد نرسيد ،
فرض كه بعضي از اينجا دور ،
حتي نان از سفره و كلمه از كتاب،
شكوفه از انار و تبسم از لبانمان گرفته اند ،
با رؤياهامان چه مي كنند؟!