سر خود را مزن اینگونه به سنگ
دل دیوانه تنها دل تنگ !
منشین در پس این بهت گران
مدران جامه خود را مدران
مکن ای خسته در این بغض درنگ
دل دیوانه تنها ، دل تنگ !
پیش این سنگدلان قدر دل و سنگ یکیست
قیل و قال زغن و بانگ شباهنگ یکیست
دیدی آن را که تو خواندی به جهان یار ترین
سینه را ساختی ازعشقش ،سرشارترین
او که میگفت منم بهر تو غمخوارترین
چه دلازار ترین شد چه دلازارترین!
نه همین سردی و بیگانگی از حد گذراند
نه همین در غمت اینگونه نشاند
با تو چون دشمن دارد سر جنگ
دل دیوانه تنها ، دل تنگ !
ناله از درد مکن
آتشی را که در آن زیسته ای سرد مکن
با غمش باز بمان
سرخ رو باش از این عشق و سرافراز بمان
راه عشق است که همواره شود از خون ، رنگ
دل دیوانه تنها ، دل تنگ !