0

تالار اسرار آمیز

 
ali_81
ali_81
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : دی 1388 
تعداد پست ها : 10633
محل سکونت : اصفهان

تالار اسرار آمیز

 

تالار اسرار آمیز(1)
 
تالار اسرار آمیز(1)

در دهکده ای دور پسری زندگی می کرد که بسیار پرخور بود. هر چه که مادرش می پخت را می خورد ولی باز هم سیر نمی شد. مادر از ترس اینکه مبادا پسرک پرخور سهم غذای خواهر و برادرهایش را بخورد همیشه باید سهم آن ها را قایم می کرد تا دست پسرک به غذاها نرسد.

البته پسرک بسیار تنبل بود برای اینکه آنقدر پرخوری می کرد که نایی برای کار کردن در خارج از خانه برای او نمی ماند و بسیار هم چاق شده بود.

یک روز که مادر به همراه پدر و خواهر و برادرهای پسرک برای کار به مزرعه رفته بود، پسرک در خانه بسیار گرسنه شده بود و تمام خانه را به هم ریخت تا چیزی برای خوردن پیدا کند، آنقدر گشت تا گوشت پخته ای که مادرش برای ناهار آماده کرده بود را پیدا کرد و همه ی آن را خورد.

وقتی که مادر و بقیه ی اعضای خانواده خسته و گرسنه به خانه رسیدند از مادر طلب غذا کردند. مادر که نمی دانست پسرک تمام گوشت را خورده است به مطبخ رفت و همه جا را گشت، اما به قول معروف هر چه بیشتر گشت کمتر پیدا کرد. به سراغ پسرک رفت و دید که پسرک در اتاق به خواب عمیقی فرو رفته است. او را بیدار کرد و از او پرسید که گوشت را دیده یا ندیده؟

پسرک به مادر گفت: مادرجان از خواب که بیدار شدم، صبحانه ای را که برایم آماده کرده بودی خوردم، ولی سیر نشدم، به سراغ نان ها رفتم و همه را خوردم، یک ساعت بعد دیدم بسیار گرسنه هستم برای همین گشتم و گوشتی را که پخته بودی پیدا کردم و آن را هم خوردم ولی الان که از خواب بیدار شدم باز هم گرسنه ام، کاش یک غذایی به من بدهی تا این ضعف دلم گرفته شود.

مادر که بسیار عصبانی شده بود به پسرک گفت: آن گوشتی که خوردی برای همه مان بود، حالا من برای خواهر و برادرانت چی درست کنم تا آن ها که بسیار گرسنه هستند، سیر شوند؟

پسرک با بی تفاوتی گفت: مادر جان هر چه درست کردی برای من هم بیاور که بسیارگرسنه ام. مادر از دست پسرک خیلی عصبانی شد و همان طور که از اتاق بیرون می رفت گفت: کاش اتفاقی می افتاد تا تو دست از این شکمویی برداری و بفهمی که زندگی فقط غذا خوردن نیست.

آن شب به هر سختی که بود مادر برای بچه ها و همسرش غذایی را فراهم کرد و بعد از خوردن غذا، همه به خواب رفتند. وقتی که پسرک به رختخواب رفت هنوز هم گرسنه بود و غر می زد که مادرش به او غذای کافی نمی دهد.

پدر به او گفت: پسر جان تو اگر کمی دیگر به غذا خوردن ادامه بدهی حتما از چاقی می ترکی، بچه جان به خاطر خودت می گویم این همه غذا خوردن ضرر دارد و به سلامتیت لطمه وارد می کند. پسرک پوفی کشید و سعی کرد که بخوابد.

وقتی که از خواب بیدار شد دید در صحرایی بی آب و علف خوابیده است و هیچ چیز و هیچ کس در اطرافش پیدا نمی شود. بلند شد و چشمانش را مالید. هر چه بیشتر نگاه می کرد بیشتر می ترسید. ناگهان یک فرشته روبرویش ظاهر شد.

پسرک با ترس پرسید: اینجا کجاست؟ من دیشب که به خواب رفتم، در خانه کنار برادرهایم بودم، ولی صبح که بیدار شدم هیچ اثری از آن ها نبود.

فرشته لبخندی به پسرک زد و به او گفت: مادرت بسیار از دست تو ناراحت است. دیروز دعایی کرد و من به خاطر همان دعا است که اینجا هستم. اگر از اتفاق هایی که امروز برایت می افتد، جان سالم به در ببری، دوباره پیش خانواده ات برمی گردی ولی اگر نتوانستی باید همیشه اینجا بمانی.
پسرک با تعجب گفت: مگر قرار است چه اتفاق هایی برای من بیفتد؟ 
فرشته لبخندی زد و گفت از زمانی که من غیب شوم اتفاق های امروز شروع می شود...

پنج شنبه 6 آبان 1395  8:44 AM
تشکرات از این پست
zahra_53
ali_81
ali_81
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : دی 1388 
تعداد پست ها : 10633
محل سکونت : اصفهان

پاسخ به:تالار اسرار آمیز

 

تالار اسرارآمیز (2)
 
 
تالار اسرارآمیز (2)

فرشته به پسرک گفت: از زمانی که من غیب شوم اتفاقهایی برایت می افتد اگر بتوانی از پسِ آن اتفاق ها بربیایی می توانی راهی پیدا کنی تا از اینجا خارج شوی و پیش خانواده ات برگردی ولی اگر راهی پیدا نکنی باید همیشه اینجا بمانی و اگر آب و غذایی اینجا پیدا کنی می توانی اینجا زندگی کنی ولی چون این بیابانِ بی آب و علف غذایی ندارد که به تو بدهد حتما از گرسنگی و تشنگی تلف می شوی.

پسرک بسیار نگران شده بود همین که خواست از فرشته راهنمایی بخواهد فرشته غیب شده بود. پسرک اطراف را نگاه کرد و با خودش می گفت که یعنی چه اتفاق هایی قرار است اینجا برای من بیفتد که ناگهان غاری از توی زمین سر بیرون آورد و روبروی پسرک سبز شد.

پسرک در ابتدا خیلی ترسید و سعی کرد پشت خارهایی که در بیابان رشد کرده بود پنهان شود. مدتی گذشت و پسرک دید که اتفاقی نمی افتد و با خودش حدس زد که احتمالا باید راه خروج را در داخل غار پیدا کند. پس با شک و تردید از پشت خارها بیرون آمد و ترسان و لرزان به طرف غار رفت. به سردر غار رسید. نورِ کمی به داخل غار می تابید و اندکی غار را روشن کرده بود.

پسرک هم ترسیده بود و هم بسیار گرسنه بود و با خود می گفت: کاش قبل از اینکه فرشته برود از او می خواستم غذایی برای من بیاورد، بعد غیب شود!
پسر تصمیم گرفت برای اینکه زودتر از آنجا خارج شود، به داخل غار برود. با احتیاط یک قدم به داخل غار برداشت و دید که هیچ اتفاقی نیفتاد. قدم دوم را که برداشت زیر پایش خالی شد و نزدیک بود به داخل حفره ای که پر از مار و عقرب بود بیفتد.

پسرک بسیار ترسید و به خاطر وزن زیادی که داشت به سختی از روی چاله پرید. نفسی به راحتی کشید و با احتیاط به راهش ادامه داد. پس از مدتی به دو راهی رسید، روی ورودی یکی از غارها نوشته بود تالار آب و روی دیگری نوشته شده بود تالار ماکارانی.

پسرک بسیار خوشحال شد و داشت با خودش فکر می کرد که بیشتر تشنه است یا گرسنه ولی چیزی نگذشته بود که تالار ماکارانی را انتخاب کرد و به داخل رفت. داخل غار پر بود از ماکارانی. پسرک بسیار خوشحال بود از اینکه بالاخره غذایی پیدا کرده تا بخورد آن هم چه غذایی؛ ماکارانی!!!

پسرک از روی دیوارها رشته های ماکارانی را می کشید و با لذت می خورد. آنقدر خورد تا دیگر حالی برای تکان خوردن نداشت. همان جا گوشه ای از غار نشست و سعی کرد که کمی بخوابد. ولی همین که خواست چشمانش را ببندد، فرشته ظاهر شد و به او گفت فراموش نکند که اگر همین امروز راه خروج را پیدا نکند تا ابد باید توی بیابان بماند و دوباره غیب شد.

پسرک با بی حالی از جایش بلند شد، کمی جلوتر رفت که صدایی توجهش را جلب کرد. خوبگوش داد. صدای خرناس می آمد. پسرک خواست برگردد و به تالار آب برود که دید در تالار بسته شده است و بنابراین باید به راهش ادامه دهد. پسرک کمی جلوتر رفت و دید غولی داخل غار خوابیده است. پسرک بسیار خوشحال شد از اینکه غول خواب است و می تواند بدون سر و صدا از کنارش عبور کند.

 آهسته راه افتاد و سعی کرد بدون سر و صدا از کنار غول رد شود ولی به خاطر اینکه خیلی چاق بود نتوانست تعادلش را حفظ کند و روی زمین افتاد و تق، صدا داد. غول با عصبانیت از خواب بیدار شد و پسرک با ترس پا به فرار گذاشت ولی چون زیاد غذا خورده بود و چاق هم بود نتوانست تند بدود و غول توانست او را بگیرد...

پنج شنبه 6 آبان 1395  8:45 AM
تشکرات از این پست
zahra_53
ali_81
ali_81
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : دی 1388 
تعداد پست ها : 10633
محل سکونت : اصفهان

پاسخ به:تالار اسرار آمیز

 

تالار اسرار آمیز (3)
 
تالار اسرارآمیز (3)

غول پسرک را در دستش گرفت و او را کمی فشار داد که پسرک دادی از درد کشید و توجه غول را جلب کرد. غول از پسرک خوشش آمد و گفت من یک سؤال از تو می پرسم، اگر توانستی جواب دهی تو را آزاد می کنم. پسرک بدون تامل قبول کرد. غول از او پرسید:

- یک دانه گندم برای رویش به چه چیزهایی نیاز دارد؟

پسرک چون به دلیل تنبلی تا به حال سر کار نرفته بود نمی دانست که گندم برای رشدش به چیزهایی احتیاج دارد؛ پس به غول گفت من نمی دانم چه چیزی نیاز دارد. غول با عصبانیت گفت پس تو را آنقدر فشار می دهم تا له شوی!
پسرک ترسید و فریاد کشید و گفت: صبر کن کمی فکر کنم! غول گفت دو دقیقه به تو زمان می دهم تا فکرهایت را بکنی وگرنه له می شوی. پسرک به یاد صحبت های پدرش با برادرهایش افتاد که می گفتند کاش امسال درجه حرارت خوب باشد و نور کافی به گندم ها بخورد، ما باید زمین را به حالت آماده نگه داریم تا بتوانیم گندم های بهتری درو کنیم.

غول با بی حوصلگی به پسرگفت: خوب وقتت تمام شد آماده باش که له شوی! پسرک به سرعت هر چه را که از پدرش شنیده بود به غول گفت. غول هم ناراضی او را رها کرد و به او گفت: حسابی شانس آوردی که امروز از دنده خوبی بلند شدم وگرنه زنده نبودی.

پسرک سعی کرد به سرعت فرار کند. آنقدر ترسیده بود که غذایش هضم شده بود و سرعتش بیشتر شده بود. پسرک دوباره به یک دو راهی رسید که روی یکی از آن ها نوشته شده بود هوا و روی دیگری نوشته شده بود استیک!

اگر پسرک در دستان غول اسیر نشده بود، حتما تالار استیک را انتخاب می کرد ولی بعد از آن ماجرا فهمیده بود که اگر زیاد غذا نمی خورد می توانست از دست غول فرار کند و لازم نبود آنقدر بترسد. بنابر این تالار هوا را انتخاب کرد و داخل شد.

درون تالار پوشیده شده بود از سنگ های مرمرین بنفش و آبی. تالار بسیار زیبایی بود که چشم هر بیننده ای را خیره می کرد. پسرک همان طور که می رفت پایش به یک اهرم برخورد کرد و سنگی از داخل دیوار درآمد و نزدیک بود به سرش بخورد ولی چون دیگر غذایی نخورده بود و سنگین نبود توانست سرش را به عقب بکشد تا سنگ به آن نخورد.

پسرک با ترس به سنگ که حالا به دیوار برگشته بود نگاه کرد و با احتیاط بیشتری به راه خود ادامه داد. در راه فکر می کرد که تا به حال چقدر پدر و مادرش را به خاطر پرخوری های بی جایش اذیت کرده است و به خودش قول داد که اگر بتواند برگردد دیگر رفتار بدش را ادامه ندهد و با برادرها و خواهرهایش به کمک پدر برود. همان طور که فکر می کرد فرشته ظاهر شد.

پسرک در ابتدا ترسید و قدمی به عقب گذاشت ولی با دیدن فرشته نفسی به راحتی کشید. فرشته به او گفت من ذهنت را خواندم و فهمیدم که از رفتار بدت پشیمان شدی و می خواهی جبران کنی؛ بنابراین آمدم به تو کمک کنم تا از این غار بیرون بروی. در انتهای راه به دو دستگیره می رسی.

اگر عاقلانه فکر کنی می توانی دستگیره ی درست را انتخاب کنی و پیش خانواده ات برگردی و ناپدید شد. پسرک با تعجب به غیب شدن فرشته نگاه کرد و سپس به راهش ادامه داد.

چون راه زیادی را پیموده بود حسابی گرسنه شده بود. ولی چیزی برای خوردن پیدا نمی شد. پسرک نیم ساعت دیگر راه رفت تا به دستگیره هایی که فرشته گفته بود رسید. روی یکی از دستگیره ها چند عدد دونات و روی دستگیره دیگر چیزی وجود نداشت. پسرک ابتدا می خواست دونات ها را بردارد ولی دستش را عقب کشید و فکر کرد که اگر دونات ها را بردارد حتما دستگیره به سمت بالا کشیده می شود. پس دستش را به دستگیره دوم گرفت و آن را به بالا کشید.

چشم هایش را باز کرد. در خانه بود. کنار برادرهایش خوابیده بود. صدای مادر را شنید که آن ها را برای صرف صبحانه بیدار می کند. بعد از خوردن صبحانه اندکی که باعث تعجب اعضای خانواده اش شده بود با پدر و برادرهایش به سمت مزرعه راه افتاد.

پنج شنبه 6 آبان 1395  8:46 AM
تشکرات از این پست
zahra_53
دسترسی سریع به انجمن ها