0

ورود ممنوع

 
ali_81
ali_81
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : دی 1388 
تعداد پست ها : 10633
محل سکونت : اصفهان

ورود ممنوع

 

 

بچه ها یکی یکی از راه رسیدند. اول من و رضا آمدیم، بعد هم حسن، جواد و بچه های دیگر.

 

ورود ممنوع

شوت  جواد حرف نداشت. برای همین همیشه به عنوان دفاع می ایستاد. این بار دوست داشتم تو دروازه بایستد و چند تا گل بخورد. جواد هم تو دروازه ایستاد.

برای دست گرمی توپ را گرفتم و چند تا گل جانانه زدم و کلی خودم را تشویق کردم.
جواد توپ را گرفت و گفت: حالا نوبت توست. یالا تو دروازه بایست.


خدا خدا کردم اولین توپش به خطا برود چند قدم عقب رفت و جلو آمد و شوت کرد.

اتفاقا به خطا رفت و من هورا کشیدم.
می دانستنم با دومین شوت تلافی می کند و ممکن است حتی دروازه را از ریشه در بیاورد.

دعا کردم این هم به خطا برود عقب و جلو آمد و شوت کرد. توپ از دروازه گذشت و کمانه کرد و آن طرف خیابان تو یک خانه رفت.


حسین گفت: دخلمان آمد. حالا باید چی کار کنیم؟
جواد که خودش گل را زده بود گفت: من می روم توپ را بیاورم.

حسین گفت: چه طوری؟
گفت: مگر نمی بینی در خانه باز است.

گفتم: بی اجازه؟

جوادگفت: اجازه چیه؟ تا متوجه شوند توپ را می آ ورم.
گفتم: نه جواد تو حق نداری این کار را بکنی با اجازه تو خانه کسی نباید رفت.


سرگرم جر و بحث بودیم که توپ از خانه به بیرون پرتاب شد.

حسین گفت: دمت گرم. چه صاحب خانه با معرفتی.

به جواد گفتم: که جواد تو واقعا می خواستی بدون اجازه.....؟


یک دفعه صاحب خانه بیرون امد یک مرد هیکل دار بود. چیزی هم در دستش بود.
گفتم: الفاتحه باید وصیتمان را بنویسیم.


مرد هیکل دار از دور جواد را صدا زد و گفت: پسرم، بیا. برای دوستانت آب ببر.

همه با تعجب به جواد نگاه کردیم. چه قدر شبیه پدرش بود.


در سوره حجرات آمده است: ای کسانی که ایمان آورده اید در خانه ای غیر از خانه خود وارد نشوید تا اجازه بگیرید و بر اهل خانه سلام کنید. 

 

 

شنبه 1 آبان 1395  2:15 PM
تشکرات از این پست
zahra_53
دسترسی سریع به انجمن ها