بچه ها یکی یکی از راه رسیدند. اول من و رضا آمدیم، بعد هم حسن، جواد و بچه های دیگر.

شوت جواد حرف نداشت. برای همین همیشه به عنوان دفاع می ایستاد. این بار دوست داشتم تو دروازه بایستد و چند تا گل بخورد. جواد هم تو دروازه ایستاد.
برای دست گرمی توپ را گرفتم و چند تا گل جانانه زدم و کلی خودم را تشویق کردم.
جواد توپ را گرفت و گفت: حالا نوبت توست. یالا تو دروازه بایست.
خدا خدا کردم اولین توپش به خطا برود چند قدم عقب رفت و جلو آمد و شوت کرد.
اتفاقا به خطا رفت و من هورا کشیدم.
می دانستنم با دومین شوت تلافی می کند و ممکن است حتی دروازه را از ریشه در بیاورد.
دعا کردم این هم به خطا برود عقب و جلو آمد و شوت کرد. توپ از دروازه گذشت و کمانه کرد و آن طرف خیابان تو یک خانه رفت.
حسین گفت: دخلمان آمد. حالا باید چی کار کنیم؟
جواد که خودش گل را زده بود گفت: من می روم توپ را بیاورم.
حسین گفت: چه طوری؟
گفت: مگر نمی بینی در خانه باز است.
گفتم: بی اجازه؟
جوادگفت: اجازه چیه؟ تا متوجه شوند توپ را می آ ورم.
گفتم: نه جواد تو حق نداری این کار را بکنی با اجازه تو خانه کسی نباید رفت.
سرگرم جر و بحث بودیم که توپ از خانه به بیرون پرتاب شد.
حسین گفت: دمت گرم. چه صاحب خانه با معرفتی.
به جواد گفتم: که جواد تو واقعا می خواستی بدون اجازه.....؟
یک دفعه صاحب خانه بیرون امد یک مرد هیکل دار بود. چیزی هم در دستش بود.
گفتم: الفاتحه باید وصیتمان را بنویسیم.
مرد هیکل دار از دور جواد را صدا زد و گفت: پسرم، بیا. برای دوستانت آب ببر.
همه با تعجب به جواد نگاه کردیم. چه قدر شبیه پدرش بود.
در سوره حجرات آمده است: ای کسانی که ایمان آورده اید در خانه ای غیر از خانه خود وارد نشوید تا اجازه بگیرید و بر اهل خانه سلام کنید.