چندی پیش داستانی راجعبه دو مرد بنّا میخواندم که بیش از سی سال به کار بنّایی مشغول بودند...
آنها در منطقه پایین شهر در حال ساخت آسمانخراش بسیار بزرگی بودند. یکی از آنها کاملا منفینگر، ناامید، ناراضی و مدام در حال شکوه و گلایه کردن بود. اما دیگری کاملا برعکس او بود. او هر روز را با انگیزه فراوان آغاز میکرد و نسبت به زندگی شور، اشتیاق و ایمان بسیاری داشت.
روزی از روزها یکی از دوستانشان برای دیدن آنها به محل کارشان رفت و از هرکدام از آنها راجعبه کاری که انجام میدادند پرسید. اولی پاسخ داد: «ای بابا، ما فقط داریم آجر روی آجر میگذاریم. سی سال است که داریم این کار را انجام میدهیم. این کار حوصلهام را سر میبرد. مدام در حال چیدن آجر هستیم، کاری بیهودهتر از این هم دیده بودی؟»
سپس او به سراغ فرد دیگر رفت. چشمان دومی از خوشحالی برقی زد و گفت: «ما این ساختمان عظیم را بنا میکنیم تا نسلهای بعد بتوانند در آن زندگی بکنند. تنها میتوانم بگویم از اینکه من هم در این کار بزرگ سهمی دارم، بسیار خوشحال و هیجانزده هستم.»
شادی و یا عدم خوشحالی هرکدام از بنّاها به نوع نگرش آنها بستگی داشت. درواقع هم میتوانید فکر کنید که در حال آجرچینی هستید و هم اینکه فکر کنید در حال ساختن آسمانخراشی زیبا. انتخاب با شماست. شما نیز میتوانید هر روز بدون هیچ انگیزه و اشتیاقی به محل کارتان بروید و مادامیکه در آنجا هستید بدون اینکه هیچ کار مفیدی انجام دهید، مدام لحظهشماری کنید تا وقت کارتان تمام شود و به منزل برگردید و در نتیجه هیچ لذتی از کاری که انجام میدهید نبرید، و یا اینکه هر روز با شور و اشتیاق فراوان بر سر کارتان حاضر شوید و با تمام وجود برای پیشبرد اهداف کاریتان تلاش کنید، از کارتان لذت ببرید و بر این باور باشید که هر کار کوچکی که انجام میدهید بر ارزشهای دنیایی و معنویتان میافزاید و کمک میکند تا برای خود و دیگران دنیای بهتری بسازید.
من دریافتهام که سبب تمام ناراحتیهایمان خودمان هستیم. ما بهجای اینکه جنبه مثبت قضایا را بنگریم، تنها به جنبههای منفی آنها فکر میکنیم. بهجای اینکه داشتههایمان را پررنگتر کنیم و از آنها بهترین استفاده را ببریم، تنها به کمبودهایمان در زندگی فکر میکنیم. ما هر روزمان را جشن نمیگیریم و قدر هدیه بزرگی را که خداوند به ما عطا فرموده است، نمیدانیم.
سالها پیش مردی با زوج بسیار موفقی در قطار آشنا شد. خانم جوان لباس و زیورآلات گرانقیمتی بر تن داشت. از ظاهر آنها مشخص بود که زوج بسیار خوشبختی بودند. آن مرد مسافر هم در یکی از کابینهای درجه یک قطار با آنها همسفر بود. اما از همان ابتدای سفر آن خانم فقط و فقط در حال شکوه و گلایه کردن بود. او مدام از دمای نامناسب، نور کم، غذای بد و صندلیهای کثیف قطار شکایت میکرد. او حوصله همه را سر میبرد.
در طول سفر مرد مسافر با شوهر آن زن شروع به صحبت کرد. او از شغل آن مرد سوال کرد. او گفت که در کار تولید اتومبیل است و زندگی پرخیر و برکتی دارد و لطف خداوند بسیار شامل او است. اما او چنین ادامه داد: «اما هماکنون همسرم در کار تولید است.»
مرد مسافر با خودش فکر کرد، واقعا عجیب است. چگونه چنین چیزی ممکن است؟!
او با کنجکاوی تمام پرسید: «او در کار تولید چه چیزی است؟»
شوهر آن خانم پاسخ داد: «در کار تولید ناراحتی است، او هر جایی میرود، ناراحتی را هم با خودش میبرد.»
شاید لازم باشد تا خط تولیدتان را نه از لحاظ فیزیکی بلکه از لحاظ ذهنی تغییر دهید و بهجای تولید غم و ناراحتی، به تولید شادی بپردازید. از کار تولید غم و ناراحتی استعفا دهید. از انجام کارهای اشتباه دست بکشید. کارهای خوب دیگران را ببینید و از خطاهای آنها صرفنظر کنید. قدر تمام تواناییها و داشتههایی را که در اختیار دارید، بدانید. قدر شادیهایتان را بدانید، زیرا این ارزشمندترین هدیهای است که خداوند به هر انسانی عطا میفرماید.
منبع:مهتاب علیمرادی