0

بخوان و لبخند بزن

 
nikaeen
nikaeen
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : فروردین 1389 
تعداد پست ها : 225
محل سکونت : اصفهان

بخوان و لبخند بزن

 $بقره و فيل
مرد عربي وارد صف نماز جماعت شد. امام جماعت بعد از «حمد »شروع به خواندن بخشي از سوره ي «بقره»(1) کرد.قرائت سوره طولاني شد و مرد عرب از شدت خستگي بي تاب شد. پس ،نماز خود را فرادا(2) تمام کرد و سلام داد و از مسجد بيرون رفت.روز بعدکه دوباره به مسجد رفته بود،امام جماعت بعد از حمد شروع به خواندن سوره ي «فيل »کرد .مرد عرب تا نام «فيل» را شنيد، نمازخود را شکست و به سرعت از مسجد بيرون رفت. وقتي بعداً دوستانش علت اين کار را از او پرسيدند،گفت:
«من سوره ي بقره را تاب نياوردم.چه طور مي توانستم سوره ي «فيل»را تحمل کنم؟!»
$قناعت
«ابن وايل »مي گويد:
روزي من و «ابوذر»به ديدن «سلمان فارسي » رفتيم.سلمان با چند قرص نان و مقداري نمک از ما پذيرايي کرد و عذر خواست که چيز ديگري براي خودرن ندارد. ابوذر در حالي که کنار سفره مي نشست،گفت:
«کاش که با نمک قدري سبزي تازه هم بود!»
سلمان فوراً کوزه ي خود را به گرو نزد بقال فرستاد و از او مقداري سبزي گرفت. وقتي از غذا خوردن فارغ شديم، ابوذر گفت:
«حمد و سپاس خداوندي را که ما را به آن چه روزي ما ساخته بود، قانع کرد».
سلمان در پاسخ ابوذر گفت:
«البته اگر بيشتر قناعت مي کردي،کوزه ي من به گرو نمي رفت!»
$قرباني
مرد عربي در روز عيد قربان شتري قرباني کرده بود و در هر محفل و مجلسي اين موضوع را به آب وتاب شرح مي داد. عده اي به او اعتراض کردندکه:
«چه قدر اين شتر را به رخ همه مي کشي و از خودت تعريف مي کني ؟»
مرد عرب گفت:
«سبحان الله! خداوند کريم با تمام عظمت خودگوسفندي را فداي اسماعيل کرده و آن را در چند جاي قرآن بيان کرده است.من که بنده ي کوچکي از بندگان او هستم،شتري درشت و فربه قرباني کرده ام ،چيزي نگويم؟!»
$استاد مسلط
دانشجو:«استاد من از جوابي که به سوالم داديد قانع نشدم».
استاد:«پسر جان قناعت از صفات پسنديده است، قانع شو».
$سفر به خورشيد
اولي:«من مي خواهم وقتي بزرگ شدم به خورشيد سفر کنم».
دومي:«عجب!همه به کره ي ماه مي روند ،چون خورشيد خيلي گرم است.تو هنوز به خورشيد نرسيده مي سوزي».
اولي:«فکر آن را کرده ام شب به آن جا مي روم».
$عينک راننده
مردي سوار تاکسي شد. در راه به راننده ي تاکسي گفت«آقا، بهتر نيست که شيشه ي جلوي تاکسي را پاک کنيد؟خيلي کثيف است».
راننده ي تاکسي گفت:«آقا،براي من فرق نمي کند. براي اينکه امروز عينکم را توي خانه جا گذاشته ام» .
$کانال سوئز
آموزگاري از يکي از دانش آموزان کلاس خود پرسيد:
-«بگو ببينم کانال سوئز در کجاست؟»
دانش آموز کمي فکر کرد و بعد با تعجب گفت:
-«نمي دانم،آقا.تلويزيون ما چنين کانالي را نمي گيرد».
$تنبلي
پروانه:«من شب هايي را که براي شام مهمان داريم خيلي دوست دارم».
پروين:«چرا؟»
پروانه:«براي اين که مادرم براي شام ظرف هاي چيني قشنگمان را بيرون مي آورد و روز بعد هم ديگر نمي گذارد که من ظرف ها را بشويم».
$من هم همين طور
معلم تاريخ،در يک امتحان کتبي از بچه ها پرسيده بود:«نادر در کجا و به دست چه کسي کشته شد؟»
دو تا از  بچه ها در ورقه ي امتحانشان يک جواب داده بودند، ولي جواب هايشان مثل هم نبود.با اين همه معلم فهميد که يکي از آن ها از روي ورقه ي ديگري نوشته است.براي اين که در جواب اين سؤال يکي از آن ها نوشته بود:«نمي دانم»ديگري هم نوشته بود:«من هم همين طور».
$پي نوشت:
1. بقره: گاو ماده: بزرگ ترين سوره ي قرآن که 286 آيه دارد.
2. فرادا: فردي، به تنهايي.
منبع: ويژه نامه آسمان مهر

nikaeen

سه شنبه 14 دی 1389  2:14 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها