0

2 - آرزوي پر ماجرا

 
savin125125
savin125125
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : تیر 1388 
تعداد پست ها : 5409
محل سکونت : بوشهر

2 - آرزوي پر ماجرا

پدري با دو فرزند کوچکش مشغول قدم زدن در پياده رو بود . پسر بزرگتر پرسيد : پدر جان ما چرا اتومبيل نداريم ؟
پدر گفت : من يک پدر زن ثرومتند پير دارم ، اگر او فوت کند ، ثروتش به مادر زن من خواهد رسيد ، پس از انکه مادر زنم هم مرد ، ثروت او به ما رسيده و من خواهم توانست که يک ماشين براي خودمان بخرم .
 پسر کوچک ، پس از شنيدن حرف پدر گفت : پدر جان ، من پهلوي شما خواهم نشست .
 پسر بزرگتر با ناراحتي جواب داد : تو  بايد عقب بنشيني ، جاي من در جلو مي باشد .
دو برادر ناگهان شروع به دعوا و کتک زدن همديگر کردند .
پدر که خيلي عصباني شده بود ، گفت : بياييد پايين ،بچه هاي بي تربيت ! تقصير من است که شما را سوار ماشين کرده ام .

 

 

اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد وآل محمد وآخر تابع له علی ذلک  اللهم العنهم جمیعا
سه شنبه 14 دی 1389  12:08 AM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها