0

روز جمعه رنگ سپید

 
savin125125
savin125125
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : تیر 1388 
تعداد پست ها : 5409
محل سکونت : بوشهر

روز جمعه رنگ سپید

 

روز آدينه هنگاميكه تابش خورشيد خانه را از نور سپيد كرد شاه با لباس سپيد راهي گنبد سپيدرنگ شد و پس از عيش و عشرت از بانوي خانه افسانه اي تقاضا كرد و او پس از دعا به جان شهريار و تخت و سلطنتش لب گشود كه:

روزي از روزها مادرم خانه اي يكي از اشنايان رفته بود و در آن خانه زنان بسياري ميهمان بودند. ميهمانان يك به يك از هر دري سخن ميراندند تا اينكه نوبت به زني از ميهمانان رسيد و او لب به گفتن قصه اي شگرف و زيبا گشود. و اين همان داستان است:

روزي روزگاري جواني بود نيكنام و درست كردار. دانش آموز چون عيسي و مجلش افروز چون موسي. آگاه از هر علمي. زيبا روي و زيبا خوي. اما آن صفتي كه او به آن شهره بود و زبانزد تمام جوانان آن ديار تقوي و پرهيزگاريش بود. محرم و نامحرم ميدانست و چشم پاك داشت و اسير هوي نبود.

او را باغي بود خارج از شهر. باغي چون بهشت برين پر از ميوه هاي گوناگون و درون باغ عمارتي داشت و هر هفته اگر وقت فراغتي مي يافت به تماشاي ان باغ ميرفت و اوقات خود به پرورش و رويش گياه و گل و ميوه ميگذراند.

يكي از روزهاي پايان هفته كه براي استراحت به باغ خود رفت در باغ را بسته ديد. از داخل باغ صداي خنده و شادي زنان مي آمد و صداي رقص و پايكوبي و آواي چنگ و عود و باغبان خفته به صداي چنگ.

در باغ خود زد اما كسي نگشود دور باغ گشت تا شايد خبري از داخل باغ بيابد اما نيافت تا اينكه بالاخره از ديوار باغ بالا رفت و داخل باغ شد.

همين كه وارد باغ شد دو مرد كه اطراف باغ براي زنها نگهباني ميدادند او را بديدند و به گمان اينكه دزد است با چوب به جانش افتادند و دستهايش بستند. جوان گفت:" باغ باغ من است و من حق دارم از ديوار باغ خود بالا روم"

آن دو مرد براي اثبات گفته ي خود از او نشانهاي باغ را پرسيدند و او پاسخ گفت و باغبان را از خواب بيدار كردند و او شهادت داد كه باغ از آن جوان است و پس دو مرد دستهاي جوان باز كردند و عذرش خواستند و زمينش بوسيدند و جوان از آنها پرسيد كه از چه روي به باغ او آمده اند و ميهمانها كيستند

دو مرد پاسخ دادند كه:" اينها كنيزكاني هستند كه از براي ميهماني اي در باغ تو گرد هم آمده اند و ما را به پاسباني در اطراف باغ گمارده اند.برخيز و با ما گردشي در باغ خود كن و نگاهي بر اين كنيزكان ماهرو بينداز. هر كدام را كه پسنديدي بگو تا همين امشب از آن تو باشد."

جوان را آهنگ كامراني به گناه نبود. پس با خود گفت:" به اطراف باغ ميروم و نگاهي بر آنها مي اندازم و سپس باز ميگردم به شهر."

پس به دنبال آنها رفت.

در مقابل جايگاه زنان غرفه اي بود از خشت ساخته شده. جوان داخل غرفه شد و در را قفل كرد تا چشمش به زنها نيفتد و آندو مرد رفتند تا كنيزكان را خبر كنند. جوان داخل اتاق بود و از بيرون صداي رقص و پايكوبي مي آمد. روي در اتاق روزني بود كه از طريق آن بيرون اتاق را ديدن ممكن ميشد. جوان وسوسه شد و با خود گفت: " فقط يك لحظه نگاه بيندازو ببينم ايننان كيستند كه وارد باغ من شده اند."

اين بگفت و چشم بر روزن نهاد و دگر چشم برگرفتن نتوانست و كنيزكاني ديد در چشمه ي باغ چون ماهي اي روانه و در حال استحمام و بازي و خنده در آب چشمه و هر يك چون حوري اي سيم ساق و سرو اندام.

جوان چون اين بديد صبرش به در آمد و ياراي چشم از روزن برداشتنش نبود. خواست تا در باز كند و داخل باغ شود اما اين گستاخي نكرد و منتظر آن دو مرد نشست.

چون آنها آمدند جوان بر خلاف عهدي كه با خود كرده بود از بازگشت به شهر نوميد شد و تن به پيشنهاد آنها داد و از ميان حوريان حمامي زيبا ترين و شكرافشانترين را انتخاب كرد تا برايش بياورند و آن دو مرد از براي خواسته ي او از اتاق بيرون شدند و جوان در انتظار كام بنشست.

لختي بعد كنيز را با هزار ارايش و زيبايي به آواز چنگ برايش آوردند و خود اتاق را ترك كردند و عجيبتر اينكه از پشت در اتاق را قفل كردند!!!

مرد جوان و كنيزي چون حوري بهشتي نشسته بر تختي در اتاقي تنها.

جوان گمان ميكرد كه كنيز را دل با او نيست و او را نميشناسد و آن دو مرد به زور به نزد او آورده اندش. بيخبر از آنكه كنيز آوازه ي جمال و علم و پرهيز او شنيده و نديده دل بر او بسته بود و از اين وصال بسي خوشحال بود.

جوان او را پرسيد: نام تو چيست؟

گفتا :"بخت"

گفت:جايت كجاست؟گفتا: تخت

گفت:پرده ات چه پرده؟ گفتا : ساز

گفت شيوه ات چه شيوه ؟گغتا :ناز

پس از شيرين زباني و حاضرجوابي او خوشش آمد و در برش گرفت بوسيدنش آغاز كرد. در همين هنگام نشستند و تكيه بر ديوار اتاق گلي زدند بيخبر از اينكه اين ديوار خشتي سست است و ناگهان از تكيه ي آندو بر ديوار سقف اتاق خشتي سست شد و لغزيد و بر سر آندو ريخت و جايگاهشان فرود آمد و كنيز از اتاق بيرون جست و جوان از پشيماني پس از گناه نجات يافت و به گوشه اي خزيد. اما انديشه ي آن حوري مهرو از سرش به در نميرفت و از طرفي كنيزك را ميل با جوان بود و اين اشتياق خود را با نواي چنگش به دوستان خود آشكار ساخت.

كنيزان ديگر چون اين عشق و علاقه ي او را ديدند چاره انديشي آغاز كردند تا آندو را به وصل يكديگر برسانند و از اين هجران برهانند. پس تا شب هنگام صبر كردند.

چون شب در رسيد جوان را در گوشه اي از باغ به انتظار گذاشتند و اندكي بعد كنيز را براي او به ارمغان بردند.

شب و شراب و شهد و شيريني. كه را صبر و قرار ماند؟ پس چون زير درختي بنشستند و جوان كنيز را در آغوش گرفت و بوسه اي آغازيدن خواست ناگهان يك گربه ي وحشي به قصد شكار موشي از بالاي درخت به پايين پريد و آندو از ترس ناگهان برجستند و هر يك نارسيده به كام به سويي رفتند. دختر ساز به بر كرد و پرده ي احزان نوازيدن اغاز نمود و جوان به گوشه اي خزيد و زانوي غم در بغل گرفت.

آندو مرد نگهبان را خبر از اشتياق ايندو افتاد و قصد فراهم اوردن اسباب وصالشان كردند. پس كنيز را دوباره بر او فرستادند و او نيز دست دختر به دست گرفت و به گوشه اي ديگر از باغ بردش.

در آن قسمت باغ كدوهايي را با ريسمان از درختي آويخته بودند. جوان و كنيزك به زير درختي تنومند نشستند و جوان دست بر گردن كنيز انداخت و تا خلوتي آغاز نمودن خواست موشي صحرايي كه كدوها را آويخته به طناب ديده بود گوشه اي از طناب را به دندان تيز انداخت و جويدن آغاز كرد و ناگهان كدوهاي اويخته از طناب مانند طبلي بر زمين فتاد و صدايي هولناك برخاست و آندو به خيال اينكه جنگ شده است به گوشه اي گريختند.

جوان به گوشه اي خزيد و تاب و قرارش رفته انديشه ي آن مهرو را ز سر بيرون نميتوانست كرد و دختر چنگ به بر گرفت و نواخت آنچنان كه بيهوش شد و ياران را از اشتياق ايندو آگهي افتاد و قصد كردند تا هنوز صبح نشده به هم برسانندشان.

پس در گوشه اي از باغ غار مانندي يافتند و كنيز را در ميعادگاه به دست جوان سپردند.

همان هنگاه جند روباه در پس غار از بيم گرگي پنهان شده بودند گرگ نيز در غار در جستجوي آنها.

چون كنيز و جوان برنشستند و خلوتي آغازيدن خواستند ناگهان صدايي درآمد و آندو دلداده روبهاني ديدند در حال بيرون آمدن از غار و در پسشان گرگي عظيم كه همه به شتاب به سوي آندو مي آمدند.

پس كار خود رها نموده و از بيم جان گريختن آغار كردند.

آندو مرد و كنيزكان ديگر چون دختر را ديدند كه به شتاب به جمع آنها پيوست و از پيش جوان وارد شد گمان بردند كه خطايي از او سر زده كه صاحب باغ را رنجانده. پس لب به ملا متش گشودند. تا اينكه جوان به سخن آمد و گفت:" زنهار دست از او داريد. يار آزرده را ميازاريد. گوهر هر دوي ما گوهر پاك است و تقدير خداوندي خطا و خلل را در كار ما راه نداده پس اين موانع كه در وصال ما پيش آمد همه براي حفظ پارسايي ما و دور كردن گناه از بر ما بود كه اگر خدا ما را دوست نميداشت زود تن به دام گناه داده بوديم و بر حرام دل نهاده بوديم. با عروسي بدين پريچهري از راه حرام وارد شدن روا نباشد. توبه كرديم و اشتباه خود را پذيرفتيم . به حلالش كنم عروس خويش خدمتش زانچه بود كنم بيش.

چون بقيه اخلاص و خدمت او ديدند صدش آفرين گفتند بر عقيده ي پاك .

اي بسا رنجها كه رنج نمود

رنج پنداشتند و راحت بود

اي بسا درد ها كه بر مرد است

همه جاندارويي در آن درد است

چون صبح شد به شهر رفت و بساط عقد فراهم كرد و از گناه دوشين توبه كرد و به وصل يار رسيد و سالها به خوشي روزگار گذراند و شاد زيست

 

 

اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد وآل محمد وآخر تابع له علی ذلک  اللهم العنهم جمیعا
دوشنبه 13 دی 1389  10:55 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها