0

رنگ فیروزه ای

 
savin125125
savin125125
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : تیر 1388 
تعداد پست ها : 5409
محل سکونت : بوشهر

رنگ فیروزه ای

چون روز چهارشنبه فرا رسيد بهرام جامه ي پيروزه به تن كرد عازم قصر پيروزه اي رنگ شد و شبهنگام از بانوي قصر خواست تا ايين بانوانه به جاي اورد و از راه عشقبازي‌ ‌‌‌‌‌‌ او داستاني به دلنوازي او گويد و آن غنچه ي گلگشاد سرو افراز بر برگ گل خود شمامه ي قند بست و پس از زمين بوسي و مدح شاه سخن اغاز كرد كه:

در زمانهاي درو در ديار مصر مردي بود ماهان نام. نيك منظر ونيكنام كه محبوب دوستان و اشنايان بود.

روزي از روزها ازاده مردي از دوستان، او را به باغ خود ميهمان برد. بوستاني لطيف و شيرينكار و دوستاني زو لطيفتر صد بار.تا شب زمان در آنجا گذراندند و نشاط پروريدند. چون شب پرده ي سياه خود دركشيد شخصي از دور پديد آمد و ماهان را خطاب قرار داد كه:" مرا ميشناسي؟ منم همال تو. شريك مال تو. مرا به ياد داري؟"

ماهان او را گفت: " تو را به ياد نمي آورم. چگونه مرا يافتي و چه كاري با من داري؟ نه رفيق من هستي و نه شريك و نه غلام."

مرد گفت: " امشب از راه دوري رسيدم و دلم ديدار تو را خواست. تجارتي بي نظير كردم و باري آورده ام پر ز سود. اما از بيم باجگاه و ماموران باجگير بار را خارج از شهر نگه داشته ام گر تو با من بيايي و كمكم كني بار را از باجگاه بگريزانيم تو را نيز در سود بي نهايت اين تجارت سهيم خواهم كرد.

ماهان را سخن سود و تجارت خوش آمد و نشناخته و ندانسته به دنبال مرد روانه شد. از باغ و از شهر خارج شدند. مرد در پيش به شتاب و ماهان در پس. اندكي كه راه پيمودند ماهان را معلوم شد كه راه ديگري غير از راه شهر را مي پيمايند و مسيرشان طولاني تر از مسير باغ تا باجگاه شده است و از بيم گم شدن در بيابان مرد را گفت:" از باغ تا رود نيل يك ميل بود و اكنون ما چندين ميل پيموده ايم و به نيل نرسيده ايم. "

مرد گفت::"در پي من بيا و هيچ مگو كه من داناي راه هستم و ميدانم تو را كجا مي برم."

رفتند و رفتند تا جايي براي استرحت يافتند. ماهان را خواب دربود.

صبح هنگام چون چشم گشود شريك را ناپيدا ديد و خود را در بيابان گمراهي. پر سوز گرما و خار و خاشاك. نه آبي نه آدميزادي نه جانوري. غار در غار پر از مار و اژدها.

چون شب رسيد در كنار يكي از غارها بر زمين افتاد و خوابش در ربود. به صدايي از خواب بيدار شد. چون چشم بگشود دو تن ديد يكي مرد و ديگري زن. هر دو بر دوش خود پشته ها بسته و راهي را مي پيمودند.مرد چون ماهان را بديد نزد او رفت و او را گفت: " كيستي و از كجا ميايي؟"

ماهان حكايت خامي و غريبي خود بگفت و مرد او را پاسخ داد:

"اين خرابي كه تو در آن اوفتاده اي را پايان نيست. اين بر و بوم جاي ديوان است و آن مرد كه تو را اينجا آورد ديويست به نام هايل. هزاران نفر چون تو را از راه برده است و فريب داده. من و اين زن رفيق و يار توايم. به ما اعتماد كن و با ما بيا."

پس ماهان در پي آن دو به راه افتاد و آنها دليل و راهنماي او شدند. چون روشنايي صبح پيدا شد آندو راهنماي ناگهان از نظر محو شدند و دوباره ماناه ماند و بياباني بيكران پر از فراز و نشيب. نه خورشي نه آبي نه جنبنده اي نه گياهي.

تا شب ان راه را پيمود و شبانگاهان به مغاكي خزيد و لختي خفت. چون چشم گشود مردي ديد سوار بر اسب كه او را ميگفت: " بگو كيستي اي مرد. راز خود برگو كه گر نگويي به ضرب شمشيري سرت از تن جدا كنم."

ماهان از بيم جان راز خود برگفت.

مرد گفت:" خدا را شكر كن كه به جاي امن رسيده اي در كنار من در اماني و از شر ديوها سالم خواهي ماند و آن دو مرد و زن دو ديو هولناكند. زن هيلا نام دارد و مرد غيلا. كارشان بدي و بلاست.

بيا و بر مركب من سوار شو تا تو را نجات دهم و از اين سراي هولناك به بهشت باقي برمت.

پس ماهان سوار مركب او شد و اندكي راه پيمود اما ناگهان زير پاي خود صحرايي ديد پر از ديوهاي هولناك چون زنگيان سياه.خرطومها دراز و شاخهايي هولناك. هر يك نعره ميزدند: "ماهان سوي ما بيا. سوي ما بيا" هاي و هويي از نعره شان بر آسمان رفته بود و خروشي كه هر زمان بلند تر و خوفناكتر ميشد. چون ماهان نيك نگريست سوار را ناپيدا ديد و خود را سوار بر اژدهايي غول آسا ديد. دهان پر ز آتش چهار پاي و دو پر و هفت سر. و اژدها به اين سو و آنسو ميرفت و سوار خود را به زمين ميكوبيد و ماهان از بيم جان خود او را محكم گرفته بود. چون سپيده دم از راه رسيد اژدها ماهان را بر زمين انداخت و ناپديد شد. چون ديو را رفته ديد از فرط خستگي خوابش در ربود و آنهنگام كه به هوش آمد خود را در بياباني ديد زير آفتاب سوزان بر ريگ رنگين داغ به دور از سايه و آب.

پس راه پيمودن پي گرفت تا شب از راه رسيد و اين هنگام ماهان چاهي بديد چون چاه يوسف. پس از بيم ديوان و ماران به ظلمت و خلوت چاه پناه برد. در چاه شد و اندكي بخفت. چون چشم گشود بالين خوابگاه را كه بن چاه بود ساختن و پرداختن اغازيد هنگاميكه با دست خاشاك كف چاه را مي كند ناگهان از روزني نوري پديدار شد. پس چاه را كند و كند و نور بيشتر و بيشتر شد و چون نظر كرد ديد كه نور روشنايي ماه بود. پس روزن را فراختر نمود و از چاه تاريك به روشنايي باغي زيبا درآمد. باغي پر ز بوي مشك و ميوه هاي تازه از پسته ي ترخنده تا شفتالوي سرخ و سيب شهدآميز و موز و رطب و عناب و انجير و بادام و انگور. پس ار ميوه ها چيد و خوردن اغازيد.

ناگه از گوشه اي فريادي برامد كه: " بگيريد دزد را"

سپس مردي با چوبه اي پديدار شد و ماهان را گفت: " سالهاست كه از شر دزد ايمنم تو كيستي كه ميوه ي باغ مرا ميخوري؟"

ماهان به دست و پاي مرد افتاد و راز غريبي و خستگي خود بگفت.

پير چون اين بديد عذر او را پذيرفت و چوبدستي كنار گذاشت و نوازش اغاز كرد. پير او را گفت: " خدا را سپاس گوي كه از آن فرومايگان رستي و به چنين گنج خانه اي پيوستي."

ماهان از راز آن بيابان پير را پرسيد و او پاسخ گفت: " اي ز بند غم رسته و در حريم امن پيوسته! آن بيابان ديولاخي است مخوف و بي علف پر از مردمان ديو صفت. هر كه را بينند بفريبند و شكستني هايش را بشكنند. خود را راست خوانند و كج بازند. دست گيرند و در چه اندازند و مهرشان راهنماي كين بود. اينچنين ديوان در جهان بسيارند. ابله خود هستند و ديگران را بد مي خوانند. دروغ را همچون زهر در انگبين ميكنند و به مردم ميدهند. نميدانند كه راستي بقاي آدميست. چون تو ساده دل هستي و اعتماد بر آنها كردي اين بلا بر سرت آمد كه اين بازيها را با ساده دلان ميكنند. اگر دقت ميكردي به اين بيابان نمي افتادي. اما حال كه از ان بيابان رستي خدا را شكر گوي و به او پناه ببر. من مردي هستم تنها كه اهل و فرزندي ندارم. اگر بخواهي مي تواني اينجا بماني و فرزند من شوي و شريك اين سرا و اين باغ."

ماهان چون مرد را نيك بديد دعوتش پذيرفت. پير او را گفت: " من بايد بروم براي تو خانه اي ساز كنم و اثاي برايت فراهم. پس بر روي اين درخت رو و تحت هيچ شرايطي فرود نيا و صبوري پيشه كن و با هيچ كس از بالاي درخت گفتگو مكن تا من بيايم. اگر از درخت فرود آيي هلاك ميشوي. پس آنجا بنشين و لب بردوز و صبر پيش گير تا من بيايم.امشب از مار دل بكن تا فردا به گنج رسي."

اين را بگفت و رفت و ماهان بالاي درخت آرام بنشست. لختي بعد از دور نوري پديد آمد و سپس صفي از حوريان بهشتي نمايان شدند. نوعروساني شمع گرفته به دست. هر يك به ارايشي و به شكلي. لب چون ياقوت سرخ و رخ چون چراغ ماه روشن. قامتي زيبا و حريري بر تن. رسيدند و بساط گستريدند و آواز بركشيدند و رقص و پايكوبي آغازيدند. ماهان را صبر و قرار نمانده بود و از درخت پايين شدن ميخواست اما سخن پير يادش آمد و آنجا بنشست.

حوريان سفره پهن كردند و خورشها و شرابهاي گوناگون گذاردند و خوردن آغاز كردند. در اين هنگام يكي از حوريان ديگري را گفت:" بر سر ان درخت آدميزادي هست. رو او را به بزم ما بخوان و بياورش."

حوري مهرو با صد ناز و كرشمه سوي ماهان شد و از آن لب شيرين چون بلبلي آواز در داد كه فرود اي و ميهمان ما باش.

ماهان را صبر به در شد و ياراي مقاومتش نبود. پس دست به دست حوري بداد و به سوي جمع آنان شد. لعبتي ديد شكفته چون گل نرم و نازك چرب و شيرين. رخ چو سيب دلپسند در ميان گلاب و قند. تن چو سيماب در مشك لطيف و خوشبو. پس خورشها و بره ها خوردن اغاز كرد و حوريان شرابي به پيمانه اش ريختند و او پياله پياله خورد و مستي پرده ي شرمشان دريد. پس حوري را در بر گرفت و لب بر آن ياقوت سرخ نهاد.

چون چشم باز كرد عفريتي ديد از دهان تا پاي غرق در خشمهاي خداي. گاوميشي گراز دندان چون اژدها. اهريمني گوژپشت چون خرچنگ بوي گندش رفته تا هزار فرسنگ. بيني چون تنور خشت پزان. دهان چون پاتيل رنگرزان. باز كرده دهان چو كام نهنگ و در گرفته ماهان را به بر تنگ. پس عفريت ماهان را گغت: " چنگ در من زدي تا مرا ببوسي. پس چرا نمي بوسي؟ لب همان لب است بوسه بخواه. رخ همان رخ است در من بنگر. باده از دست ساقيي مگير كه شراب جوشيده ي بدطعم دهد تو را و هلاكت كند. خانه در كوچه اي مگير كه در ان كوچه پاسبان دوست و يار دزد باشد.

ديو اين ميگفت و به سوي ماهان مي آمد و او را هلاك كردن و بلعيدن ميخواست. چون ماهان اين بديد نعره اي كشيد همچون فريادي كه طفل گاه زادن از مادر بر مياورد. اما سود نداشت و ديو بوسه هاي اتشين بر رخ ماهان ميزد تا هنگام صبح كه ناگاه ناپديد شد.

پس ماهان خود را بيرون باغ پير در سرزميني پر از تيغ و خاشاك يافت. شمشادها خار شده بودند و جويهاي روشن آب گنديده. با خود گفت:

" اگر پرده اندازند در مي يابيم كه اين ابلهان با چه عفريت و جني عشق مي بازند. اين همه نقشهاي رومي و چيني زيبا در ظاهر و زنگي سياه زشتي ذر زير پوست. اگر پوستشان بركشيم و باطن بينيم بوي گندي درايد هولناك. چه بسيار آنهايي كه مهره ي مار خريدند و به خانه رفتند و تازه دريافتند كه مار خريده اند. چه بسيار آنهايي كه گمان كردند صاحب مشك شده اند و به لجنزار رسيدند."

پس ماهان از دل پاك به خدا پناه برد و سجده كرئ و زاري و از خدا كمك خواست و بخشايش.

در اين هنگاه شخصي ديد درست به شكل و شمايل خويش كه او را گفت:

" من خضر تو ام اي مرد! آمده ام دستت رت بگيرم. من همان نيت خيري هستم كه تو در تمام راه حفظش كرديو من صورت نيت خير توام. امدهام دستت بگيرم و به حرم امن راهت دهم."

پس دستش گرفت و به در باغي رساند. ماهان در را گشود و خود را در همان باغ دوست آزاده اش ديد. همان باغي كه اول بار آنجا گول همال را خورده بود و به هوس سود لز پي او رفته بود.

پس بر دوستان شد و راست پوشيد و راست راند و خداي يگانه را شكر گفت.

 

 

اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد وآل محمد وآخر تابع له علی ذلک  اللهم العنهم جمیعا
دوشنبه 13 دی 1389  10:52 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها