تمام دوران تحصیلش شاگرد اول بود. ولی خانوادهاش هیچگاه عکس او را به عنوان
شاگرد اول در هیچ روزنامهای چاپ نکردند. در کنکور نفر دهم شد. بین این ده نفر تنها کسی که
عکسی در پروندهاش برای چاپ شدن در روزنامه آزمون وجود نداشت قهرمان داستان ما بود.
در دوره دانشجویی توانست مکندهای را اختراع کند که در صنعت بازیافت تحولی شگرف ایجاد
میکرد.. اما نه گزارشی از او تهیه شد و نه عکسش در روزنامه چاپ . با نمراتی درخشان و
چند اختراع از دانشگاه فارغالتحصیل شد. به همین دلیل او و دوتن دیگر از دانشجویان ممتاز
دانشگاه دعوت انجمن مخترعین کشور را پذیرفتند و قرار شد به شهرستانی که محل انجام
این کنفرانس بود بروند. در هنگام رفتن به فردوگاه برای ملحق شدن به دو ممتاز دیگر، به
علت تصادفی که برایش پیش آمد نه تنها سه ماه در بیمارستان بستری شد، بلکه یک
پایش را نیز از دست داد. عکس دو ممتاز دیگر که در کنفرانس حضور بهم رسانده بودند،
در روزنامهها چاپ شد؛ بیآنکه نامی از او برده شود. اما یک انسان قرار نیست که
همیشه بدشانس باشد و یا به حقش نرسد... در پس فردای روزی که پلیس او را به
جرم قتل مادرش (همراه با شکنجه فراوان ) دستگیر کرد .
عکس قهرمان داستان ما در یکی دو روزنامه کثیرالانتشار به چاپ رسید.