راهم ندادی!
نخواستی ام!
حق با تو بود!
اگر تو را می خواستم که این قدر از تو دور نمی افتادم!
اگر می خواستم که راهم دهی، مسیر قربت را رها نمی کردم!
اگر می خواستمت، که نباید از تو روی برمی گرداندم!
حق داری!
حق با توست!
و من چه دارم که بگویم؟
جز رویی سیاه و سری افکنده از شرم، چه دارم؟
و مگر در تمام عمرم در پیش گاهت چه داشته ام جز این ها؟؟
این بار دیگر راهم ندادی!
پس از چند سال معتکف بودن، امسال باز ماندم!
آری!
لازم بود.
تلنگری این چنین، شاید این خواب رفته را بیدار کند!
اما چه سخت است تحمل این ساعات و این چند روز...
در این چند سال، این ساعات پس از افطار روز اول همیشه برایم روحانی ترین و بهترین ساعات بود. اما اکنون و این جا... .
آقاجان!
هر تنبّهی قابل تحمل است مگر دوری از تو!
هر چه می خواهی بکن، اما بیش از این از خودت دورم نه!
دریاب! دریاب!