صفحه65
شفای پادرد و تقدیر از عزاداری اهل بیت (علیهم السلام)
حضرت آیة الله حاج شیخ مرتضی حائری نقل فرمودند که : « شخصی بود به نام آقا جمال ، معروف به « هژبر » ، دچار پادرد سختی شده بود به طوری که برای شرکت در مجالس ، بایستی کسی او را به دوش می گرفت و کمک می کرد ، عصر تاسوعا آقای هژبر به روضه ای که در مدرسه فیضیه از طرف آیة الله حائری تشکیل شده بود ، آمد . آقا سید علی سیف ( خدمتگزار مرحوم آیة الله حائری ) که نگاهش به او افتاد به او پرخاش کرد که : سیّد این چه بساطی است که درآورده ای ، مزاحم مردم می شوی ، اگر واقعاً سیّدی برو از بی بی شفا بگیر . آقا هژبر تحت تأثیر قرار گرفت و در پایان مجلس به همراه خود گفت : مرا به حرم مطهّر ببر ، پس از زیارت و عرض ادب با دل شکسته حال توجّه و توسّلی پیدا کرد و سیّد را خواب ربود . در خواب دید کسی به او می گوید : بلند شو . گفت : نمی توانم . گفته شد : می توانی بلند شو و عمارتی را به او نشان داده و گفت : این بنا از حاج سیّد حسین آقاست که برای ما روضه خوانی می کند ، این نامه را هم به او بده . آقای هژبر ناگهان خود را ایستاده دید که نامه ای در دست دارد و نامه را به صاحبش رساند و می گفت : ترسیدم اگر نامه را نرسانم دردپا برگردد و کسی از مضمون نامه مطّلع نشد حتّی آیة الله حائری ، ایشان فرمودند : که از آن به بعد آقای هژبر عوض شد گوئی از جهان دیگریست و غالباً در حال سکوت و یا ذکر خدا بود » .(1)
پاورقی
1 ـ همان ، ص45 .
صفحه66
نجات گمشده و عنایت به زائرین
خادم و کلیددار حرم و مکبّر مرحوم آقای روحانی ( که از علمای قم و امام جماعت مسجد امام حسن عسکری(علیه السلام)بوده اند ) می گوید : « شبی از شبهای سرد زمستان در خواب حضرت معصومه(علیها السلام) را دیدم که فرمود : بلند شو و بر سر مناره ها چراغ روشن کن . من از خواب بیدار شدم ولی توجّهی نکردم . مرتبه دوّم همان خواب تکرار شد و من بی توجهی کردم در مرتبه سوّم حضرت فرمود : مگر نمی گویم بلند شو و بر سر مناره چراغ روشن کن ! من هم از خواب بلند شده بدون آنکه علّت آنرا بدانم در نیمه شب بالای مناره رفته و چراغ را روشن کردم و برگشته خوابیدم .
صبح بلند شدم و درب های حرم را باز کردم و بعد از طلوع آفتاب از حرم بیرون آمدم با رفقایم کنار دیوار و زیر آفتاب زمستانی نشسته ، صحبت می کردیم که متوجّه صحبت چند نفر زائر شدم که به یکدیگر می گفتند : معجزه و کرامت این خانم را دیدید ؟ ! اگر دیشب در این هوای سرد و با این برف زیاد ، چراغ مناره حرم این خانم روشن نمی شد ما هرگز راه را نمی یافتیم و در بیابان هلاک می شدیم .
خادم می گوید : من نزد خود متوجّه کرامت و معجزه حضرت و نهایت محبّت و لطف او به زائرینش شدم » .(1)
پاورقی
1 ـ ودیعه آل محمّد ، محمّد صادق انصاری ، ص14 .
صفحه67
مبتلای به جنون
آقای میرسیّد علی برقعی فرمودند : « مردی اظهار می داشت که من در ایّامی که سفیر ایران در عراق بودم ، عیالم مبتلا به جنون شد به طوری که کُند به پاهایش زدیم ; روزی از سفارتخانه به منزل آمدم حال او را بسیار منقلب و آشفته دیدم ، داخل اطاق مخصوص خود شدم و از همانجا متوسّل شدم به مولا امیرالمؤمنین(علیه السلام) و عرض کردم یا علی چند سال است که در خدمت شما هستم و غریب و تنهایم شفای همسرم را از شما می خواهم . همین طور در حال تحیّر بودم که خدایا چه بکنم ؟ ! که یک مرتبه خادمه منزل دوید و گفت : آقا بیایید ، گفتم همسرم فوت کرد ؟ گفت : خیر بهتر شد . من با عجله نزد عیالم رفتم ، دیدم با حال طبیعی نشسته ، عیالم به من گفت : این چه وضع است ، چرا به پاهای من کُند زدید ؟ ! برای او توضیح دادم بعد گفتم چه شد که شما یکمرتبه بهتر شدید ؟ گفت : در همین ساعات خانم مجلّله ای داخل اطاق شد گفتم : شما کیستید؟ فرمود : من معصومه دختر موسی بن جعفر(علیه السلام)هستم . جدّم امیرالمؤمنین علی(علیه السلام)امر فرمودند من شما را شفا بدهم و شما خوب شدید . . . » .(1)
ضعف چشم
حاج آقا مهدی صاحب مقبره اعلم السّلطنه ( بین صحن جدید و عتیق )
پاورقی
1 ـ بشاره المؤمنین ، آ شیخ قوام اسلامی جاسبی ، ص43 .
صفحه68
نقل کرده که : « من چندی قبل به ضعف چشم مبتلا شدم ; بعد از مراجعه به اطبّاء ، اظهار داشتند که چشم شما آب آورده باید برسد تا آن را عمل کنیم . او می گوید : بعد از آن هر وقت که به حرم مشرّف می شدم مختصری از گرد و غبار ضریح را بچشمانم می کشیدم و این عمل باعث شد که ضعف چشم من برطرف شود به طوری که الآن بدون عینک ، قرآن و مفاتیح می خوانم » .(1)
دختر لال
حجة الاسلام آقای حاج آقا حسن امامی چنین نوشته اند که : « روز پنجشنبه دهم رجب 1385هـ . ق دختری 13 ساله از اهالی « آب روشن آستارا » به اتفاق پدر و مادرش به قم آمدند در حالی که دختر در اثر مرضی دچار عارضه لالی شده بود و قوّه گویایی خود را از دست داده بود و با مراجعه به اطباء هم معالجه نشده بود ، در حالی که از دکترها مأیوس بودند به کنار قبر مطهّر فاطمه معصومه(علیها السلام) پناهنده شدند .
به مدّت دو شب در کنار ضریح مبارک نشسته گاهی در حال گریه و گاهی با زبان بی زبانی مشغول راز و نیاز بود که یک مرتبه همه چراغ های حرم خاموش گردید . در همان حال دختر مذکور مورد عنایت بی منتهای حضرت قرار گرفت و صیحه عجیبی کشید که خدّام و زائرین شنیدند . جمعیت هجوم آوردند تا مقداری از لباس او را به عنوان تبرّک بگیرند . خدّام دختر را به کشیک خانه بردند تا جمعیت متفرّق شدند . دختر گفت : در همان وقت خاموشی چراغهای حرم ، چنان روشنایی و نوری دیدم که در تمام عمرم مثل آن را ندیده بودم و حضرت را دیدم که فرمود : خوب شدی و دیگر می توانی سخن بگویی و حرف بزنی ; من فریاد زدم ، دیدم زبانم باز شده است . . . » .(1)
پاورقی
1 ـ بشارة المؤمنین ، آ شیخ قوام اسلامی چاسبی ، ص43 .
صفحه69
مبتلا به سِل
حاج آقا مهدی صاحب مقبره اعلم السّلطنه می گوید : « مردی از دهات خلجستان قم دچار مرض سِل می شود . به اطباء قم مراجعه می کند ولی نتیجه ای نمی گیرد . به طهران می رود و مشغول معالجه می شود تا وقتی که تمام داراییش را خرج می کند امّا به نتیجه ای نمی رسد ، مأیوس و تهیدست به وطن برمی گردد . در آنجا هم اهالی به او می گویند : تو که در اینجا چیزی نداری ، مرضی هم که به آن مبتلا هستی مرضی است مُسری ، ماندن تو در اینجا باعث گرفتاری سایر اهالی می شود ، پس از اینجا برو .
به ناچار از وطن آواره و با دستی تهی و بدنی رنجور وارد قم می شود و در صحن جدید در ایوان یکی از مقبره های حرم مطهّر در حالی که دل از همه جا بریده و دل به عنایات فاطمه معصومه(علیها السلام)بسته بود خوابش می برد ، در اثر عنایات بی بی وقتی از خواب بیدار می شود هیچگونه اثری از بیماری در خود نمی بیند » .(2)
پاورقی
1 ـ همان ، ص49 .
2 ـ همان ، ص51 .
صفحه70
اداء دین و گشایش در زندگی
حاج آقا تقی کمالی ، از خدّام آستانه مقدّسه می گوید : « در سال 1302هـ . ق . در آستانه مقدّسه متحصن شده و پناهنده به آن بانوی معظّمه بودم و در یکی از حجرات صحن نو منزل داشتم ; روزگارم به تلخی و سختی سپری می شد و کاملاً تحت فشار بی پولی و نداری قرار گرفته بودم ; زندگانی را با قرض از کسبه اطراف حرم می گذراندم تا اینکه یک روز بعد از ادای فریضه صبح خدمت بی بی مشرّف شده و وضع خود را به عرض رساندم ; در این حال دیدم کیسه پولی روی دامنم افتاد ; مدّتی صبر کردم به خیال این که شاید این کیسه پول مال زوّار محترم باشد تا به صاحبش ردّ نمایم ; دیدم خبری نشد فهمیدم که مرحمتی خانم است ، به حجره خود برگشتم وقتی کیسه را باز کردم مبلغ 4 تومان در آن بود . ابتدا بدهی هایم را پرداختم و به مدّت چهارده ماه خرج می کردم و تمام نمی شد تا آنکه روزی « حضرت حجة الاسلام و المسلمین آقای حسین حرم پناهی » تشریف آوردند و از وضع زندگی من جویا شدند ، من موضوع را اظهار نمودم در همان ایّام به آن عطیّه خاتمه داده شد » .(1)
شفای یکی از خدّام حرم
این کرامت که به حدّ تواتُر رسیده از این قرار است که : « یکی از خدّام آن حضرت به نام « میرزا اسدالله » به سبب ابتلای به مرضی انگشتان پایش سیاه شده بود ; جرّاحان اتفاق نظر داشتند که باید پای او بریده شود تا مرض به بالاتر از آن سرایت نکند ، قرار شد که فردای آن روز پای او را جرّاحی نمایند . میرزا اسدالله گفت : حال که چنین است امشب مرا ببرید حرم مطهّر دختر موسی بن جعفر(علیه السلام) . او را به حرم بردند ، شب هنگام خدّام در حرم را بستند و او پای ضریح از دردپا می نالید تا نزدیک صبح ، ناگهان خدّام صدای میرزا را شنیدند که می گوید : در حرم را باز کنید حضرت مرا شفا داده ، در را باز کردند دیدند او خوشحال و خندان است . او گفت : در عالم خواب دیدم خانمی مجلّله آمد به نزد من و گفت : تو را چه می شود ؟ عرض کردم که : این مرض مرا عاجز نموده و از خدا شفای دردم یا مرگ را می خواهم ، آن مجلّله گوشه مقنعه خود را چند دفعه بر روی پای من کشید و فرمود : تو را شفا دادیم . عرض کردم شما کیستید ؟ فرمود : مرا نمی شناسی ؟ ! و حال آنکه نوکری مرا می کنی ، من فاطمه دختر موسی بن جعفرم . میرزا اسد الله بعد از بیدار شدن ، قدری پنبه در آنجا می بیند و آن را بر می دارد ; و به هر مریضی که ذرّه ای از آن را می دهد و به محل درد می کشد ، شفا پیدا می کند . او می گوید : آن پنبه در خانه ما بود تا آن وقتی که سیلابی آمد و خانه ما را خراب کرد و آن پنبه از بین رفت و دیگر پیدا نشد » .(1)
پاورقی
1 ـ بشاره المؤمنین ، آ شیخ قوام اسلامی ، յ2 .
صفحه71
شفای چشم دختر ده ساله
آقای حیدری کاشانی ( واعظ ) نقل می کند که : « یکی از رفقای روحانی ایشان در محضر آیة الله بهاءالدّینی « دام ظلّه » نقل می کرد : که روزی دیدیم بر روی مردمک چشم دختر ده ساله ما دانه کوچکی پیدا شده ، وقتی به دکتر متخصّص مراجعه کردیم ; بعد از معاینه ، ایشان اظهار نمودند که باید عمل شود ولی عمل خطر دارد .
پاورقی
1 ـ انوار المشعشعین ، حاج شیخ محمدعلی قمی ، ص216 .
صفحه72
دختر ، وقتی این را شنید بنا کرد ناراحتی کردن و اینکه من عمل نمی خواهم و می گفت : مرا به حرم حضرت معصومه(علیها السلام)ببرید . این را گفت و با سرعت به طرف حرم دوید ، ما هم به دنبال او آمدیم تا رسید به حرم ، شروع کرد به گریه کردن و خطاب به بی بی گفت : « یا حضرت معصومه(علیها السلام)من عمل نمی خواهم » و چشم خود را به ضریح حضرت می مالید و حال عجیبی داشت ، ما هم از دیدن این منظره منقلب شدیم ، بعد از این حالت توسّل ، او را بغل کردم و دلداری دادم و به او گفتم : خوب خواهی شد ، او را داخل صحن حرم مطهّر بردم ، ناگهان نگاهم بچشم او افتاد دیدم هیچ گونه اثری از آن دانه خطرناک وجود ندارد » .
عطای مخارج میهمانی
آقای حیدری کاشانی می فرماید : « روزی که ما در منزل چیزی برای پذیرایی نداشتیم عدّه ای از کسانی که در شهرستان محلّ تبعید ما ( بیرجند ) با ما آشنا بودند ، به منزل ما آمدند ، من متحیّر بودم که چکنم ؟ آمدم حرم و همان داخل صحن عرض کردم : بی بی جان ! خودتان وضع ما را می دانید ، این را که گفتم در حالی که وسط حرم در حال حرکت بودم صدای خانمی را ـ که مرا صدا می کرد ـ شنیدم ، ایستادم ، او مبلغی پول به من داد و گفت : این مال شماست . من به حرکت خود ادامه دادم ، مجدّداً آن خانم مرا صدا زد و مبلغ دیگری پول بمن داد و گفت : اینهم مال شماست . اینجا بود که رو کردم به گنبد حضرت و عرض کردم : بی بی جان ! بسیار متشکّرم . برگشتم به خانه و با آن مبلغ وسایل پذیرایی لازم را فراهم نمودم . خانم ما ( که از بی پولی ما مطّلع بود ) گفت : اینها را از کجا تهیّه کردی ؟ گفتم : فاطمه معصومه(علیها السلام)عنایت فرمود
صفحه73
حضرت رضا (علیه السلام) مریض را به حرم خواهر می فرستد
آقای حیدری کاشانی می گوید : « بعد از یک دهه سخنرانی در مسجد گوهرشاد ، خانمی پیش من آمد و گفت : پسر جوان مریضی داشتم که شبی حضرت رضا(علیه السلام) را در خواب دیدم ، حضرت فرمود : یکی از دو مریضی جوانت را شفا دادم ، مریضی دوّم ( او را خواهرم در قم شفا خواهد داد ) به نزد خواهرم در قم برو . حال که شما عازم قم هستید این شصت تومان را داخل ضریح حضرت بینداز ; من چند روز دیگر به قم خواهم آمد . من به او گفتم : شما موقع آمدنتان به مشهد به قم نرفتید ؟ گفت : نه .
گفتم : این فرمایش حضرت گلایه ای بوده از شما که چرا در طول راه مسافرت به مشهد ، به زیارت خواهر ایشان نرفته اید ؟ » .(1)
پاورقی
1 ـ کرامات نقل شده از آقای حیدری کاشانی ضبط صوتی و تصویری شده و در واحد سمعی ، بصری آستانه مقدّسه موجود است .
صفحه74
نزول رحمت الهی
بار دیگر شبانگاهان دست فیّاض الهی از آستین کریمه اهل بیت به در آمد و چراغی به روشنی خورشید ولایت فراروی عاشقان دلسوخته برافروخت : سخن از گذشته های دور نمی باشد بلکه حقیقتی است محقّق در جمعه شب 23/2/73 آری بار دیگر در آن شب شاهد گشوده شدن خزائن غیب گشتیم و نزول رحمت الهی : « آن که مورد عنایت قرار گرفت مسافری بود از راه دور ، دختری چهارده ساله از اهالی « شوط » ماکو ، از شهرهای آذربایجان که خود با ما چنین سخن می گوید : رقیه امان الله پور هستم از اهالی « شوط » ماکو ، چهار ماه پیش بر اثر یک نوع سرماخوردگی از هر دو پا فلج شدم ; خانواده ام مرا به بیمارستانهای مختلف در شهرهای ماکو ، خوی و تبریز بردند ، ولی همه پزشکان پس از عکسبرداری و انجام آزمایش مکرّر ، از درمانم عاجز شدند و من دیگر نمی توانستم پاهایم را حرکت دهم تا این که چهارشنبه شب ( 21/2/73 ) در عالم رؤیا دیدم که خانمی سفیدپوش سوار بر اسبی سفید به طرف من آمدند و فرمودند : « چرا از همان ابتدای بیماری پیش من نیامدی تا شفایت دهم ؟ » با اضطراب از خواب پریدم و جریان خواب را با عمو و عمّه ام در میان گذاشتم و آنها نیز بلافاصله مقدّمات سفر به قم را فراهم آوردند
لذا روز جمعه ( 23/2/73 ) ساعت 30/7 دقیقه بعد از ظهر به حرم مطهّر مشرّف شدیم . پس از نماز ، مشغول خواندن زیارتنامه شدم که ناگهان صدای همان خانمی که در خواب دیده بودم به گوشم رسید که فرمود : « بلند شو ، راه برو ، که شفایت دادم » . من ابتدا توجهی نکردم و باز مجدّداً همان صدا با همان الفاظ تکرار شد ; این بار به خود حرکتی دادم و مشاهده کردم که قادر به حرکت می باشم و مورد لطف آن بی بی دو عالم قرار گرفته ام » .(1)
صفحه75
کلمات زیر مربوط به کدام کرامت حضرت معصومه(س) می باشند؟
دختری چهارده ساله ؟
( بیرجند ) ؟
گوشه مقنعه ؟
کشیک خانه ؟
چراغ مناره ؟
زیارت خواهر ؟