0

مهدی اخوان ثالث

 
savin125125
savin125125
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : تیر 1388 
تعداد پست ها : 5409
محل سکونت : بوشهر

مهدی اخوان ثالث

چه آرزوها

درآمد
 چه آرزوها که داشتم من و دیگر ندارم
 چها که می بینم و باور ندارم
 چها ،‌چها ، چها ، که می بینم و باور ندارم

مویه
حذر نجویم از هر چه مرا بر سر آید
 گو در آید ، در آید
 که بگذر ندارد و من هم که بگذر ندارم

برگشت به فرود
 اگرچه باور ندارم که یاور ندارم
 چه آرزوها که داشتم من و دیگر ندارم

مخالف
سپیده سر زد و من خوابم نبرده باز
 نه خوابم که سیر ستاره و مهتابم نبرده باز
چه آرزوها که داشتیم و دگر نداریم
 خبر نداریم
 خوشا کزین بستر دیگر ، سر بر نداریم

برگشت
در این غم ، چون شمع ماتم
 عجب که از گریه آبم نبرده باز
 چها چها چها که می بینم و باور ندارم
 چه آرزوها که داشتم من و دیگر ندارم

و نیز میگوید :

چون سبوی تشنه ...

از تهی سرشار
جویبار لحظه ها جاریست
چون سبوی تشنه کاندر خواب بیند آب ، واندر آب بیند سنگ
دوستان و دشمنان را می شناسم من
 زندگی را دوست می دارم
 مرگ را دشمن
 وای ، اما با که باید گفت این ؟ من دوستی دارم
که به دشمن خواهم از او التجا بردن
جویبار لحظه ها جاریست

و نیز میگوید :

دریچه ها

 ما چون دو دریچه ، رو به روی هم
 آگاه ز هر بگو مگوی هم
هر روز سلام و پرسش و خنده
 هر روز قرار روز آینده
 عمر آینه ی بهشت ، اما ... آه
 بیش از شب و روز تیره و دی کوتاه
 کنون دل من شکسته و خسته ست
 زیرا یکی از دریچه ها بسته ست
 نه مهر فسون ، نه ماه جادو کرد
 نفرین به سفر ، که هر چه کرد او کرد

 

 

اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد وآل محمد وآخر تابع له علی ذلک  اللهم العنهم جمیعا
دوشنبه 13 دی 1389  12:01 AM
تشکرات از این پست
savin125125
savin125125
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : تیر 1388 
تعداد پست ها : 5409
محل سکونت : بوشهر

مهدی اخوان ثالث

سر کوه بلند

سر کوه بلند آمد سحر باد
 ز توفانی که می آمد خبرداد
درخت و سبزه لرزیدند و لاله
به خاک افتاد و مرغ از چهچهه افتاد
سر کوه بلند ابر است و باران
 زمین غرق گل و سبزه ی بهاران
 گل و سبزه ی بهاران خاک و خشت است
برای آن که دور افتد ز یاران
سر کوه بلند آهوی خسته
 شکسته دست و پا ، غمگین نشسته
 شکست دست و پا درد است ، اما
 نه چون درد دلش کز غم شکسته
سر کوه بلند افتان و خیزان
 چکان خونش از دهان زخم و ریزان
 نمی گوید پلنگ پیر مغرور
 که پیروز آید از ره ، یا گریزان
سر کوه بلند آمد عقابی
 نه هیچش ناله ای ، نه پیچ و تابی
نشست و سر به سنگی هشت و جان داد
 غروبی بود و غمگین آفتابی
 سر کوه بلند از ابر و مهتاب
 گیاه و گل گهی بیدار و گه خواب
 اگر خوابند اگر بیدار ، گویند
 که هستی سایه ی ابر است ، دریاب
سر کوه بلند آمد حبیبم
بهاران بود و دنیا سبز و خرم
 در آن لحظه که بوسیدم لبش را
 نسیم و لاله رقصیدند با هم

 

و نیز میگوید :

سکوت گریه کرد دیشب
سکوت به خانه ام آمد
 سکوت سرزنشم داد
 و سکوت ساکت ماند سرانجام
 چشمانم را اشک پر کرده است

 

 

اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد وآل محمد وآخر تابع له علی ذلک  اللهم العنهم جمیعا
دوشنبه 13 دی 1389  12:02 AM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها