0

بلند شو، دست شما خوب شد!

 
nazaninfatemeh
nazaninfatemeh
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : خرداد 1389 
تعداد پست ها : 81124
محل سکونت : تهران

بلند شو، دست شما خوب شد!

در حال گریه خوابش برد. شاید هم بین خواب و بیداری بود که اتفاق عجیبی افتاد. وجود نازنین قمر بنی هاشم حضرت عباس(ع)را می بیند که بالای سرش می آیند. دست مبارکشان را می برند به طرف بازوی حاجی و چیزی را بیرون می آورند  ! بعد می فرمایند: «بلند شو، دست شما خوب شد!»

تا شهدا؛ در منابع تاریخی آمده: حضرت ابوالفضل العباس روحی فداه، در جوانی با دختری به نام«لبابه»ازدواج کرد. ایشان دختر عبیدالله بن عباس، پسر عموی پیامبر(ص)بود. 


نه تنها پدر و مادر لبابه هر دو اهل ایمان و فضل بودند، بلکه شخص خانم لبابه، خود از بزرگان اهل فضیلت به شمار می آمد. 


ظاهرا آن حضرت در سن بیست سالگی با لبابه ازدواج کردند. حاصل این ازدوتج دو پسر به نام های «عبیدالله و فضل» بود و البتهدر برخی تواریخ از دو فرزند دیگر به نام های «محمد و قاسم»نیز نام برده اند.  و اسنادی دال بر شهادت محمد در کربلا ارائه کرده اند. 


برخی اقوال دیگر تاکید دارند که فرزندان ایشان هیچ کدام در کربلا حضور نداشتند. سندی نیز دال بر اینکه همسر ایشان در کربلا حضور داشته وجود ندارد، مضافا بر اینکه نام ایشان با اسرای کربلا نیز ثبت نشده است. 


در اقوال مستند تاریخی آمده: عبیدالله فرزند حضرت عباس(ع) شخصیتی با کمال سخاوت، شجاعت و مروت و ایمان به حساب می آمد در سن پنجاه و پنج سالگی درگذشت و سادات اولاد حضرت عباس به او می رسند. 


ملاقات ایشان با امام سجاد (ع) نیز دلیل دیگری بر زنده بودن این فرزند پس از واقعه ی کربلا دارد. 


یکی از فرزندان عبیدالله، ابومحمد است که از علما و محدثان بزرگ اسلام است. او دارای اولاد فراوانی بود که در سرزمین های مختلف اسلامی نظیر: حجاز، مصر، فارس، بغداد، بصره، شام و. . .  پراکنده شدند وسبب شد تا اولاد و نسر قمر بنی هاشم(ع) در کشورهای مختلف گسترش یابد و بسیاری از آنان نیز از شخصیت های برجسته ی علمی و سیاسی شدند. 

 

بلند شو، دست شما خوب شد!


به گزارش تا شهدا؛ از اسطوره های دفاع مقدس است. از آن ها که همه ی رفتار و اعمالشان برای ما الگوست وحاج عبدالحسین قبل از انقلاب بّنا بود؛ یک بّنای ساده اما با دلی بسیار پاک. 


برای پیروزی انقلاب زحمات بسیاری کشید. از زندان و شکنجه تا مسافرت به شهر های مختلف. 


حاجی کسی بود که زندگی اش با سختی های بسیار همراه بود. اما هیچ گاه خدا را فراموش نکرد. حتی زمانی که سرباز بود و می توانست هرچه می خواهد انجام دهد. دل پاک و نورانی او راه های آسمان برایش گشوده بود. در بسیاری از عملیات ها با عنایات اهل بیت(ع) نیروهایش را پیش برد و بهترین نتیجه ها را می گرفت. نیروهای تحت امر او از بهترین رزمندگان بودند که در کنار فرمانده ی خود علم و عمل را با هم آموخته بودند. 


حاج عبدالحسین شب عملیات بدر به نیروهایش گفته بود:  امشب  ان شاءالله دیدار یار است. و همان طور که گفته بود به دیدار یار نائل شد. 


پیکر او سال ها در منطقه ی عملیاتی بدر مانده بود و در ایام فاطمیه  ی سال 1390 به میهن بازگشت. تشییع پیکر  این سردار ولایی روز شهادت حضرت زهرا(س) یکی از اجتماعات بزرگ مردمی در مشهد بود. 


حکایات زیبا و عجیبی از توسلات این فرمانده و عنایات معصومان به ایشان در کتاب ها نگاشته شده که به یکی از آن ها، که با موضوع این مجموعه متناسب است، اشاره می کنیم: 


قبل از عملیات بود. یک گلوله خورده بود به بازوی حاج عبدالحسین.  به بیمارستانی در یزد منتقل شد. 


او فقط می خواست تا عملیات شروع نشده به منطقه برگردد، اما دکتر ها این اجازه را به او نمی دادند . باید عمل می شد. 


برای همین متوسل شده بود به اهل بیت(ع). مثل باران اشک می ریخت. 


می خواست که فرج و گشایشی در کارش بدهند. 


در حال گریه خوابش برد. شاید هم بین خواب و بیداری بود که اتفاق عجیبی افتاد. وجود نازنین قمر بنی هاشم حضرت عباس(ع)را می بیند که بالای سرش می آیند. 


دست مبارکشان را می برند به طرف بازوی حاجی و چیزی را بیرون می آورند  !


بعد می فرمایند: «بلند شو، دست شما خوب شد!»


حاجی آماده شده بود برود. به دکتر گفت: «خوب شدم . باید برگردم. »


اما دکتر باور نمی کرد. می گفت: گلوله لای گوشت و استخوان است.  باید با عمل جراحی تیر را در بیاوریم. 


اما وقتی ماجرا را از حاجی شنیدندگفتند: باید از دست شما عکس بگیریم. 


حاج عبدالحسین برونسی به دکتر گفت: «بگیر!به شرط اینکه به کسی چیزی نگویی. »


وقتی عکس گرفتند، هیچ اثری از گلوله ندیدند. گویی مثل روز اول بود! دکتر ها با گریه او را بدرقه کردند. 

از همه دل بریده ام،دلم اسیر یک نگاست،تمام آرزوی من زیارت امام رضـــــــــاست

دوشنبه 4 مرداد 1395  12:13 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها