0

حکایت مرد سوار

 
SABOORI
SABOORI
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : دی 1393 
تعداد پست ها : 4222
محل سکونت : خراسان رضوی

حکایت مرد سوار


 اسب سواری مرد چلاقی را سر راه خود دید که از او کمک می خواست. 
مردِ سوار دلش به حال او سوخت از اسب پیاده شد و او را از جا بلند کرد و روی اسب گذاشت تا او را به مقصد برساند. 
مرد چلاق وقتی بر اسب سوار شد، دهنه ی اسب را کشید و گفت: اسب را بردم، و با اسب گریخت.  
اما پیش از آنکه دور شود صاحب اسب داد زد: 
تو تنها اسب را نبردی، جوانمردی را هم بردی. 
اسب مال تو، اما گوش کن ببین چه می گویم. 
مرد چلاق اسب را نگه داشت، 
مرد سوار گفت: هرگز به هیچکس نگو چگونه اسب را به دست آوردی، 
زیرا می ترسم که دیگر هیچ سواری به پیاده ای رحم نکند!!!
 

سه شنبه 8 تیر 1395  9:50 AM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها