0

امام جواد (ع)

 
omidayandh
omidayandh
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : آذر 1387 
تعداد پست ها : 7483
محل سکونت : تهران

امام جواد (ع)

مأمون خليفه عباسي، با تشريفات و تشكيلات حكومتي، همراه با اطرافيان، به طرف خارج شهر بغداد مي‏رفت، او قصد شكار داشت.
عده‏اي از كودكان، در محوطه‏اي مشغول بازي بودند و پسر بچه‏اي در كنار آنان ايستاده بود و آنان را تماشا مي‏كرد. كودكان سخت گرم بازي بودند، كه ناگاه متوجه شدند، سواران حكومتي به آنها نزديك مي‏شوند، آنان بازي را رها كردند و پا به فرار گذاشتند و هر كدام به سوئي متفرق شدند.
اما پسرك همچنان در جاي خود ايستاده بود، با وقار و متانت و بدون ترس و اضطراب !
مأمون كه شاهد فرار كودكان بود، از اعتماد به نفس پسرك تعجب كرد، نگاهي به او انداخت و گفت:
چرا مانند ساير كودكان فرار نكردي و همچنان در جاي خود ايستادي؟
پسرك به آرامي پاسخ داد:
اولا راه تنگ نبود كه با رفتن من، راه وسيع گردد، ثانيا خطائي مرتكب نشده بودم، كه از ترس آن فرار كنم، از آن گذشته، تو بدون علت و خطا، كسي را مجازات نخواهي كرد!
مأمون: نامت چيست؟
- نام من، محمد است.
- پسر كيستي؟
- پسر علي بن موسي الرضا (ع) هستم.
مأمون از تعجب بيرون آمد، چون بزرگي و بزرگواري از خانواده حضرت رضا (ع) و فرزند نه ساله او يك امر طبيعي بود.
داستانهاي كودكي بزرگان تاريخ احمد صادقي اردستاني

برای ِ زیستن دو قلب لازم است
قلبی که دوست بدارد، قلبی که دوست‌اش بدارند
قلبی که هدیه کند، قلبی که بپذیرد
قلبی که بگوید، قلبی که جواب بگوید
قلبی برای ِ من، قلبی برای ِ انسانی که من می‌خواهم
تا انسان را در کنار ِ خود حس کنم.
 

شنبه 11 دی 1389  7:57 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها