0

اگر مرا يافتيد...

 
omidayandh
omidayandh
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : آذر 1387 
تعداد پست ها : 7483
محل سکونت : تهران

اگر مرا يافتيد...

بالاخره، سقراط به مرگ، محكوم شد. اكنون او بايد خود را براي مرگ آماده كند. كساني گرد او جمع شدند و از او خواستند كه از عقايد خود دست بردارد تا حكم دادگاه درباره او اجرا نشود.
سقراط، گفت: هرگز به حقيقت، پشت نمي‏كنم. من آنچه را كه فهميده‏ام، گفته‏ام و از آن، دست بر نخواهم داشت.
گفتند: فقط براي نجات خود، سخني باب ميل آنان بگو. پس از آن كه آزاد شدي، باز به عقايد و باورهاي خود بازگرد. سقراط گفت: هرگز چنين نخواهم كرد. من مرگ را پذيرايم، ولي دروغ را تن نمي‏دهم.
شاگردانش، گريه مي‏كردند و ضجه مي‏زدند. يكي از آن ميان گفت:اي استاد!اكنون كه دل به مرگ داده‏اي و خود را براي سفر آخرت آماده مي‏كني، ما را بگوي كه پس از مرگت، تو را در كجا و چگونه، به خاك بسپاريم. سقراط تبسم كرد و گفت: «پس از مرگ، اگر مرا يافتيد، هر كار كه خواستيد، بكنيد.»
شاگردان دانستند كه استاد، در آخرين لحظات عمر خويش نيز، به آنان درس معرفت مي‏دهد و دريافتند كه پس از مرگ انسان، آنچه باقي مي‏ماند، خود او نيست؛ بلكه مقداري گوشت و استخوان است كه اگر به سرعت، آن را در جايي دفن نكنند، فاسد خواهد شد.
سقراط به آنان آموخت كه آدمي، پس از مرگ، به جايي مي‏رود كه زندگان، او را نمي‏يابند و آنچه از او ميان مردم، باقي مي‏ماند، جسمي است كه ديگر، ارتباطي و نسبتي با انسان ندارد. از اين رو به شاگردانش گفت: اگر مرا يافتيد، هر كار كه خواستيد، بكنيد. يعني شما مرا نخواهيد يافت تا در اين انديشه باشيد كه كجا و چگونه دفن كنيد.
حكايت پارسايان رضا بابايي

برای ِ زیستن دو قلب لازم است
قلبی که دوست بدارد، قلبی که دوست‌اش بدارند
قلبی که هدیه کند، قلبی که بپذیرد
قلبی که بگوید، قلبی که جواب بگوید
قلبی برای ِ من، قلبی برای ِ انسانی که من می‌خواهم
تا انسان را در کنار ِ خود حس کنم.
 

شنبه 11 دی 1389  5:17 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها