0

اگر مدرس بميرد

 
omidayandh
omidayandh
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : آذر 1387 
تعداد پست ها : 7483
محل سکونت : تهران

اگر مدرس بميرد

پس از اينكه آيت الله مدرس طرح استيضاح سردار سپه (رضا خان) را تقديم مجلس كرد و روز تاريخي استيضاح (27 مرداد 1303) فرا رسيد، كارآگاهان شهرباني و پليسهاي آشكار و رجاله‏هاي مزدور، و چاقو كشان چريك و هوچيان داوطلب و امثال آنها در ميان گروه تماشاچيان كنجكاو، در حوالي مجلس پراكنده شدند و نگاههاي مظنون و كله‏هاي مشكوك همه جا به نظر مي‏رسيد و احساس مي‏شد. در حوالي ساعت ده صبح مدرس عصازنان به مجلس آمد و از همان بدو ورودش تعزيه شروع شد.
هوكنان مزدور از دم در، طبق دستور شهرباني شروع به جنجال و اهانت را نسبت به مدرس گذاشتند.
صداهاي قالبي «مرده باد مدرس» تمام صحن مجلس را پر كرد.
مدرس در آن جنجال خطرناك نه تنها هراسي به خود راه نداد و دست و پاي خود را گم نكرد بلكه دست از متلك گويي هم نكشيد و مثل اينكه آن حوادث را كاملا عادي و با نظر حقارت نگريسته باشد برگشت و به آن دسته‏اي كه مرده باد مدرس مي‏گفتند، گفت: «اگر مدرس بميرد ديگر كسي به شما پول نخواهد داد» بالاخره مدرس هر طور بود خود را به سر سراي مجلس رساند. هنگاميكه از پله‏ها بالا مي‏رفت مجددا از صحن حياط صداي «مرده باد مدرس» شنيد، مدرس مجددا روي خود را برگردانيد فرياد كشيد و گفت «زنده باد مدرس، مرده با سردار سپه» اين جمله را چند نفر از وكلاي طرفدار سردار سپه شنيده غرغر كنان رد مي‏شوند و مدرس خود را به اطاق فراكسيون اقليت مي‏رساند. سردار سپه به مجلس مي‏آيد و حتي به او خبر مي‏دهند كه مدرس گفته است «مرده باد سردار سپه» از اين سخن خيلي اوقاتش تلخ مي‏شود و به خود مي‏پيچيد، مجددا از پائين صداي «مرده باد مدرس» بلند مي‏شود. مدرس از همان اطاق بالا، پنجره را باز كرده سر خود را بيرون آورده فرياد مي‏زند «زنده باد مدرس، مرده باد سردار سپه».
به محض اينكه مدرس اين جمله را تكرار مي‏كند چند نفر از طرفداران دو آتشه سردار سپه از جمله سيد يعقوب انوار و يكي دو نفر ديگر با دوات و بادبزن و غيره به طرف مدرس حمله‏ور شده به او بناي ناسزاگويي را مي‏گذارند. اما سردار سپه كه قبلا هم شنيده بود مدرس چنين جمله‏اي را گفته اكنون هم با گوش خود همان جمله را مي‏شنود از جا در مي‏رود و به طرف مدرس حمله مي‏كند و يقه آن پيرمرد لاغر خسته را گرفته و او را با غضب كنج ديواري گذاشته مي‏گويد: «آخر سيد تو از من چه مي‏خواهي...؟!»
آن پهلوان هم در آن حال كه مثل جوجه‏اي در چنگال آن ببر مازندران گرفتار بود باز ذره‏اي ترس از خود ظاهر نكرد و فورا با رشادت و عزم راسخ با لهجه رضايت بخش گفت: «مي‏خواهم كه تو نباشي!!!»
گفتني هاي تاريخ علي سپهري اردستاني

برای ِ زیستن دو قلب لازم است
قلبی که دوست بدارد، قلبی که دوست‌اش بدارند
قلبی که هدیه کند، قلبی که بپذیرد
قلبی که بگوید، قلبی که جواب بگوید
قلبی برای ِ من، قلبی برای ِ انسانی که من می‌خواهم
تا انسان را در کنار ِ خود حس کنم.
 

شنبه 11 دی 1389  5:16 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها