0

اكنون اميري

 
omidayandh
omidayandh
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : آذر 1387 
تعداد پست ها : 7483
محل سکونت : تهران

اكنون اميري

چوپاني به وزارت رسيد. هر روز بامداد بر مي‏خاست و كليد بر مي‏داشت و در خانه پيشين خود باز مي‏كرد و ساعتي را در در خانه چوپاني خود مي‏گذراند. سپس بيرون مي‏آمد و به نزد امير مي‏رفت.
شاه را خبر دادند كه وزير هر روز صبح به خلوتي مي‏رود و هيچ كس را از كار او آگاهي نيست. امير را ميل بر آن شد تا بداند كه در آن خانه چيست. روزي ناگاه از پس وزير (چوپان) بدان خانه در آمد. وزير را ديد كه پوستين چوپاني بر تن كرده و عصاي چوپانان به دست گرفته و آواز چوپاني مي‏خواند. امير گفت:اي وزير!اين چيست كه مي‏بينم؟ وزير گفت: هر روز بدين جا مي‏آيم تا ابتداي خويش را فراموش نكنم و به غلط نيفتم، كه هر كه روزگار ضعف، به ياد آرد، در وقت توانگري، به غرور نغلتد.
امير، انگشتري خود از انگشت بيرون كرد و گفت: «بگير و در انگشت كن؛ تاكنون وزير بودي، اكنون اميري.»
حكايت پارسايان رضا بابايي

برای ِ زیستن دو قلب لازم است
قلبی که دوست بدارد، قلبی که دوست‌اش بدارند
قلبی که هدیه کند، قلبی که بپذیرد
قلبی که بگوید، قلبی که جواب بگوید
قلبی برای ِ من، قلبی برای ِ انسانی که من می‌خواهم
تا انسان را در کنار ِ خود حس کنم.
 

شنبه 11 دی 1389  5:06 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها