حميدرضا نظري
شب است و شهري بزرگ كه از آسمانش برف و سوز و سرما مي بارد; و پنجره اي رو به حياطي خلوت و يخ زده كه چشم هاي من و همسر و تنها دخترم را به خود فرا مي خواند. امشب دلم مي خواهد به گونه اي ديگر به جهان پيرامونم بنگرم , دخترم عكسي را نشانم مي دهد كه نشان دهنده مرد سالمندي است كه به ياري دختر معلولي شتافته تا او را به تحرك وا دارد; دختري كه سوار بر ويلچر است و با معصوميت تمام با نگاهي اميدوار , به روبرويش مي نگرد...
اينها را مي شناسي پدر !
نه دخترم !
اين دو , از ساكنان وادي مهر و محبت هستند.
از كدامين ديار !
آسايشگاه معلولان و سالمندان
در عكس تعمق مي كنم و چشم هايم را به چهره شكسته و رنجور پيرمرد مي دوزم كه نشان از درد و غم و اندوه ساليان دراز را با خود دارد , گويي به گذشته ها مي انديشد; به زماني كه جواني اش را به كام مردمان مي ريخت تا در كمال آرامش و آسايش قد علم كنند... و اما اينك پشت او از فرط كار و تلاش , خميده گشته و ديگر زمان آن فرا رسيده كه در خلوت و تنهايي با آسودگي تمام بياسايد; اما مگر مي تواند ... او با جسمي ناتوان , ويلچر دختر معلول را به حركت در مي آورد; در حالي كه خود نيازمند ياري است . او با وجود ناتواني , اكنون ياور شخص ديگري شده است ...
اين پيرمرد شكسته حال , به فرزندان خود دل خوش داشته بود تا بلكه روزي عصاي دستش شوند , اما افسوس و صد افسوس كه آن طفلان شيرين سخن و خندان ديروز , امروز ساز بد آهنگ جدايي را نواخته اند و او را ناجوانمردانه به خلوتگاه سالمندان سپرده اند تا واژه « بي مهري و بي وفايي » را به خوبي هر چه تماتر معنا كند!
پدر
جان پدر!
آيا با يك نگاه مي توان عاشق شد !
آري مي توان ! همچنان كه با يك نگاه مي توان كينه ورزيد , دوست گرفت يا دشمن تراشيد.
اگر آن يك نگاه توام با سكوت باشد چه !
عمق و معناي بيشتري مي يابد , گسترده مي شود و شايد بتواند پوسته بتركاند. آري , با يك نگاه , مي توان عاشق شد; مي توان خنديد , به دنبال حقيقت رفت و يا راه ظلمت را پيمود
و اما با يك نگاه , با قلبي پاك چگونه !
آن زمان , شايد بشود ذهن را به راهي دور كشاند , دورتر از آبها و اقيانوسها , آنجا كه خدا را نزديكتر بتوان ديد , آنجا كه ديدن چهره پيرمردي دل شكسته ...
آه خداي من ! اين عكس دختر و پيرمرد , چگونه همه وجودم را منقلب مي سازد و به جانم آتش مي زند اين چه حالي است كه نصيبم مي شود ! چرا چنين از خود بي خود شده ام و همه زيبايي هاي زندگي از ديده ام پنهان گشته است او كيست چهره اش برايم آشناست . او را در كجا ديده ام در كوچه خيابان خانه آيينه !...
آري آيينه ! شايد او چهره آينده من است كه قبلا بارها و بارها در آيينه ديده ام . آينده اي كه ... اي واي , هوا چه سرد است , چه سوزي مي آيد... سرما همه وجودم را در برگرفته است ...
اينك شب است و شهري بزرگ كه از آسمانش برف و سوز و سرما مي بارد; و پنجره اي رو به حياطي خلوت و يخ زده كه چشم هاي من و همسر و تنها دخترم را به خود فرا مي خواند... مي دانم كه عشق به خالق زيبايي ها , انسان را چون كوه , استوار مي سازد. بايد با تمام وجود بشنوم صداي خالق را , بايد قلبم را پاك كنم از زشتي ها و پليدي ها , بايد بياموزم انسان بودن را; پيش از آنكه توان آموختن را از دست دهم , بايد سكوت را بشكنم و سخن بر لب جاري سازم كه :
امشب دلم مي خواهد به گونه اي ديگر به جهان پيرامونم بنگرم , مي خواهم با يك نگاه عاشق شوم و عشق بورزم , مي خواهم در سكوت خويش پوسته بتركانم و ذهن را به راهي دور بكشانم ; دورتر از آبها و اقيانوسها , آنجا كه خدا را نزديكتر بتوان ديد , آنجا كه ...  |