0

اشعار نادر نادرپور

 
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:اشعار نادر نادرپور

افسوس ! ای که بار سفر بستی
کی می توانم از تو خبر گیرم ؟
 گفتی به من که باز نخواهی گشت 
اما چگونه دل ز تو برگیرم ؟
دیگر مرا امید نشاطی نیست 
زین لحظه ها که از تو تهی ماندند 
زین لحظه ها که روح مرا کشتند 
 وانگه مرا ز خویش برون راندند 
گر شعر من شراره ی آتش بود 
اینک به غیر دود سیاهی نیست 
گر زندگی گناه بزرگم بود 
زین پس مرا امید گناهی نیست 
 آری ، تو آن امید عبث بودی
کاخر مرا به هیچ رها کردی
بی آنکه خود به چاره ی من کوشی
گفتی که درد عشق دوا کردی
چشم تو آن دریچه ی روشن بود 
کز آن رهی به زندگیم دادند 
زلف تو آن کمند اسارت بود 
کز آن نوید بندگیم دادند
اینک تو رفته ای و خدا داند 
کز هر چه بازمانده ، گریزانم
دیگر بدانچه رفته نیندیشم 
زیرا از آنچه رفته پشیمانم 
خواهم رها کنم همه هستی را 
زیرا در آن مجال درنگم نیست 
در دل هزار درد نهان دارم 
زیرا دلی ز آهن و سنگم نیست

 
 
شنبه 25 اردیبهشت 1395  12:59 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:اشعار نادر نادرپور

دختر بر آستانه ی در عاشقانه خواند 
کای آرزوی من 
 من فارغم ز خویش و تو آسوده از منی
با دوست ، دشمنی
بس شام ها ستاره شمردم به نور ماه 
 تا اختر رمیده ی بختم وفا کند 
 شور نگاه دوست در آن چشم دلفریب 
چون باده سرگرانی عیشم دوا کند 
هر شب که ماه می نگرد از دریچه ها 
 جان می دهد خیال ترا در برابرم 
من شاد ازین امید که چون بگذری ز راه 
 شاید چو نور ماه ، فراز ایی از درم 
 هر ناله ای که می شکند در گلوی باد 
 آهنگ ناله های دلم در فراق تست 
 جون تابد از شکاف درم نور ماهتاب 
 گویم نگاه کیست که در اشتیاق تست 
ای ارزوی من 
ای مرد ناشناس
 آگاه نیستم که کجایی و کیستی
 اما مرا به دیدن تو مژده می دهند 
 وان مژده گویدم که تویی یا تو نیستی
از من جدا مشو 
 چون زندگی به دست فراموشیم مده 
 یا از کنار من به خموشی گذر مکن
یا در نهان امید هماغوشیم مده 
دختر خموش ماند 
 مردی که می گذشت به سویش نگاه کرد 
دختر به خنده گفت 
ای مرد ناشناس توانی خبر دهی
زان آشنا که هیچ نیامد به دیدنم ؟
 آن مرد خنده کرد و شتابان جواب داد 
 آن آشنا منم

 
 
شنبه 25 اردیبهشت 1395  12:59 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:اشعار نادر نادرپور

از سر خاک تو بر می گشتم 
خاک ِ پاکی که تو را در بر داشت 
آسمان ،‌ مرثیه ای نیلی بود 
دشت ، رنگ غم و خاکستر داشت 
تو در اندیشه ی من ، چشمه ی جوشان بودی 
زیر آن قبه که همچون سر سبز 
رُسته بود از وسط گرده ی کوه 
در کف آجری سرخ حیاط
 که مدام از تب خورشید کویری می سوخت 
آبی از کوزه ،‌تو گویی ،‌ به زمین ریخته بود 
زیر آن لکه ی نمناک ،‌ تو پنهان بودی
گور تو سنگ نداشت
تو به گمنامی گل های بیابان بودی
آه ، سهراب ! در آغاز برومندی تو 
 چه کسی می دانست 
که جهان را نفسی چند پس از جشن بهار 
با لب بسته ،‌ وداعی ابدی خواهی گفت 
چه کسی می دانست 
که پس از آن همه بیداردلی
در شب تیره ی نیسان زمین ،‌ خواهی خفت 
آه ، شاید که تو خود آگه ازین خواب پریشان بودی
چون فرود آمدم از کوه به دشت 
ایستادم به تماشای افق 
 مرغکانی همه با بال سپید 
 می نوشتند بر آن لوح کبود 
که قلم های شما ،‌ ای هنر آموختگان 
 ساقه های پر ِ ماست 
پر افتاده ی ما ،‌ باعث پرواز شماست 
من ، از آن اوج که راه سفر مرغان بود 
 تا حضیضی که تو در ظلمت آن می خُفتی
نظر افکندم و دیدم که تفاوت ز کجا تا به کجاست 
تو هم ای دوست ! درین فاصله ، حیران بودی
 قلمت را هوس بال زدن می جنباند 
تو ، توانایی پرواز در اندیشه ی انسان بودی
 تو ، نسب از دو پدر می بردی
 در زمین ،‌ از سهراب 
 در زمان ،‌ از سیمرغ 
 نام نفرین شده ی پور تهمتن ، ای دوست 
بر زمینت زد و کشت 
 گرچه از سوی دگر وارث شاهان سپهر 
یعنی از طایفه ی بیمرگان 
 یعنی از سلسله ی قاف نشینان بودی
از تو ، در خواب ، شبی طعنه زنان پرسیدم 
راستی ، خانه ی سهراب کجاست ؟
تو ، ‌سپیدار کهنسالی را 
به سر انگشت نشان دادی و خندان گفتی
 نرسیده به درخت 
 کوچه باغی است که ازخواب خدا سبزتر است 
و در آن ، عشق به اندازه ی پرهای صداقت آبی است 
 می روی تا  ته ِ آن کوچه که از پشت بلوغ 
سر به در می آرد 
در صمیمیت سیال فضا 
خش خشی می شنوی
کودکی می بینی 
رفته از کاج بلندی بالا 
جوجه بردارد از لانه ی نور 
و ازو می پرسی 
راستی ، خانه ی سهراب کجاست ؟
او ، تو را خواهد گفت:
که من از روز الَست 
 خانه ای در طرف دیگر شب ساخته ام 
وین اشارات به یاد تو تواند آورد 
 که شبی هم ،‌ای دوست 
تو درین خانه ی نشناخته ، مهمان بودی
در جوابت به ملامت گفتم 
که تو از خلوت جاوید بهشت آمده ای.  
زانکه در دیده ی افلاکی تو 
عکس سیمای زمین ، تاریک است 
نقش تأثیر زمان روشن نیست 
تو نه از رفته ، نه از آینده 
نه ز تاریخ سخن می گویی
بی سبب نیست که روی سخنت با من نیست 
نگهم کردی و پاسخ دادی
 که تو با من ، سخن از رفته و آینده مگوی
من ز تقسیم زمان بی خبرم 
من نه آغاز ولادت دارم 
 نه سرانجام حیات 
من ز آفاق ازل آمده ام 
من به اقصای ابد خواهم رفت 
 لیک ، روی سخنم در همه حال 
از همان روز نخستین با توست 
از همان روز که در نطفه ، سخندان بودی
راست می گفتی و می دانستم 
که درین قرن شگفت 
من و تو زودتر و دیرتر از نوبت خویش
 به جهان آمده ایم.
من ز بیرحمی تقدیر، پریشان حالم
تو ز بد عهدی ایام ، گریزان بودی
 تو ، ازین سوی بدان سوی زمان می رفتی
 هستی خاکی تو 
وقفه ای بود میان دو سفر 
زین سبب بود که شهر تو به جز کاشان بود 
 گرچه از مردم کاشان بودی
واژه ی مرگ در اندیشه ی تو ، نقطه نداشت 
زین سبب بود که در دفتر عمر 
مرگ را نقطه ی فرجام نمی دانستی
زین سبب بود که در لحظه ی بدرود پدر 
 چشم خوشباور تو 
پاسبانان جهان را همه شاعر می دید 
شاعران رابه شکیبایی آب 
 به سبکباری نور 
همه با عرش خداوند ، مجاور می دید 
چشم تو ، بینش کیهانی داشت 
زانکه در مذهب عشق 
 تو ، پیام آور عرفان بودی
صبح ،‌ در دیده ی تو 
 خنده ی خوشه ی انگور به تاریکی تاکستان بود 
زندگی : نوبر انجیر سیاه 
در دهان گس تابستان بود 
وان قطاری که ز اقلیم سحر می آمد 
تخم نیلوفر و آواز قناری ها را 
تا کران ابدیت می برد 
موج ، گلبرگ پریشان اقاقی ها را 
 از لب رود به غارت می برد 
 تو ،‌ به خنیاگری چلچله ها در دل سقف 
گوش می دادی و می خندیدی 
میوه ی کال خدا را به سرانگشت هوس
از درختان جوان می چیدی 
مرگ را چون سرطانی نوزاد 
در بن آب روان می دیدی 
ناگهان ،‌ یک نفر از دور ،‌ صدا زد : سهراب 
 تو ز جا جَستی و فریاد زدی : کفشم کو ؟
وانگه از خانه برون رفتی و با سرعت باد 
زیر باران بودی
خواب آشفته ی من پایان یافت 
 وندر آن ظهر زلال 
از سر خاک تو بر می گشتم 
خاک پاکی که تو را در بر داشت 
آسمان ، مرثیه ای نیلی بود 
دشت ، رنگ غم و خاکستر داشت 
لحظه ای چند ، در آفاق خیال 
من تو را دیدم و گریان گشتم 
تو مرا دیدی و خندان بودی 

 
 
شنبه 25 اردیبهشت 1395  12:59 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:اشعار نادر نادرپور

طفلی که گاهگاه
آیینه در مقابل خورشید می گرفت
تا دیدگان پیر و جوان را
از بازتاب نور بیازارد
اکنون که آفتابش رو می نهد به بام
آیا چگونه نور جوانی را
در چشم پیر خویش ، فرود آرد ؟
این طفل سالخورده
طرفی ازین خیال نخواهد بست
زیرا که آفتاب کهنسالی
دیگر نه آن فروغ سحرگاه است
کز خاوران در آینه ها می تافت
او ، هرگز انعکاس زلالش را
در دیدگان خویش نخواهد یافت
امروز، بر کرانه ی اقلیم باختر
در کلبه ای که بر سر موج ایستاده است
او ، از سپیده دم چه تواند دید؟
جز این که آسمان
فانوس سرخ راهنمایی را
از دست برج بندر میگیرد
تا پیه سوز بی رمقش را بر آورد
چشمی که بارها
در کوچه های خاکی آن شهر آشنا
از دور ،
بر حریق شفق خیره مانده بود
امسال ، در سراسر این شهر ناشناس
از جلوه ی غروب چه خواهد دید ؟
جز این که گاهگاه
چون بر افق نظاره کند از چهار راه
خورشید آتشین را ، بعد از چراغ سبز
در آسمان ، نشان خطر بیند
آری ، زمانه ، شیوه ی دیگر گزیده است
وین بی خبر ،‌
هنوز فضای گذشته را
در قاب تنگ آینه می جوید
غافل ، که جز شکستن آیینه ، چاره نیست
غافل ، که عمر گمشده را بازیافتن
آسان تر از خریدن عمر دوباره نیست

 
 
شنبه 25 اردیبهشت 1395  12:59 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:اشعار نادر نادرپور

در سرزمین غربت من
در گوشه ای از خاک بی خورشید مغرب
در سایه ی سنگین ابری جاودانه
در کشوری از مویه ی باران ،‌ غم آلود
و ز بانگناقوس کلیسا ،‌ شادمانه
در پایتختی سالخورد از چشم تاریخ
اما جوان در دیده ی پیر زمانه
در شهر دودی رنگ پل ها و شفق ها
شهر عبور آسمان از رودخانه 
هر شامگاهان
سیل عظیم رهگذاران موج می زد
سیلی که می رفت از کران تا بیکرانه
من خوب می دیدم که پیش از مردنروز
پیر و جوان ، مانند مورانی شتابان
با توشه هایی از هراس و حسرت خویش
سرگشته می رفتند سوی آشیانه
گویی که می بردند نومیدانه بر دوش
بار صلیبی را که چشم کس نمی دید
از دار فانی تا دیار بی نشانه
من ، خیره بر آن کار دشوار
با سایه ای چون خود سبکبار
راهی به بیرون می گشودم زان میانه
آنگاه می رفتم به استقبال مهتاب
با اشتیاقی عاشقانه
یک شب ،‌ سرانجام
وقتی که باران ، کوچه را بدرود می گفت
وقتی که رنگ آسمان تغییر می کرد
وقتی که سیب سرخ خورشید
از شاخه می افتاد و قانون زمین را
در آن بهشت نیلگون تفسیر می کرد
وقتی که توپ کوچک ماهوتی ماه
در لحظه ی بالا پریدن از درختان
در لابلای شاخساران گیر می کرد
من ، در اتاق تیره ی خویش
از دور می دیدم که بر سیمای دیوار
رقاصه ی سیمابگون ساعت من
سر زمان را بی زبان تعبیر می کرد
او با شمردن های موزون
با جنبش گهواره آسای خود از مشرق به مغرب
در لحظه ی افتادن خورشید از گردون به هامون
یا در تب و تاب صعود ماه از هامون به گردون
گویی صلیبی در فضا تصویر می کرد
آه این صلیب ناهویدا
تمثیل پایان جهان بود
تمثیلی از اندیشه ی مرگ
در خاطر پیر و جوان بود
من ، ناگهان از خویش پرسیدم که : ای مرد
آیا درین خاک مسیحایی که هستی
هرگز صلیبی را به دوش خود کشیدی ؟
ور پاسخت آری است آیا زیر آن بار
دیگر چه نقشی در خیالت آفریدی ؟
نفس گناه آلود من در پاسخم گفت
من همچنان با گوی ماه و قرص خورشید
مانند آنرقاصه ساعت شب و روز
سرگرم بازی های خویشم
اما سرانجام آن صلیب ناهویدا
سنگین به دوشم می نشیند
آنگاه می بینم که من عیسای خویشم

 
 
شنبه 25 اردیبهشت 1395  12:59 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:اشعار نادر نادرپور

سفر به دهکده ی سبز کودکی کردم
سفر به سایه ی پروانگان در آتش ظهر
سفر به قوس قزح های زیر بال ملخ
سفر به خلوت بارانی شقایق ها
دوباره درتن ده سالگی فرو رفتم
دوباره ، کودکی از دورها صدایم کرد
تمام شادی خورشید در نگاهم ریخت
به راز روشنی چشمه آشنایم کرد
به چشم کودک ده ساله ای که من بودم
هنوز ، خانه ی ما رو به چارسوی جهان
دریچه هایی با شیشه های آبی داشت
هنوز ، ابر از آن می گذشت و بر می گشت
حیاط سبزش ، آفاق آفتابی داشت
هنوز ،‌ برگ شقایق ، بریده ی لب بود
هنوز ، ساق پنیرک ز شیر می رویید
هنوز ، خطمی قیفی برای باران بود
هنوز ،‌ اردک ، از آبگیر می رویید
هنوز ، روح گل از چشم روشن شبنم
به آفتاب نظر می کرد
ستاره در قفس شاخه ها نفس می زد
سپیده بر شتر کوه ها سفر می کرد
هنوز سنجاقک
هوانورد هراس آور بیابان بود
فرودگاهش ، اطراف جویباران بود
هنوز ، دست زدن پیشه ی سپیداران
هنوز ، پیر شدن شیوه ی چناران بود
به چشم کودک ده ساله ای که من بودم
شب دراز مترسک ها
در آن سکوت بیابان همیشه وحشت داشت
همیشهتیز تلگراف ، پای در گل بود
همیشه سیم ، به قدر نسیم ، سرعت داشت
هنوز ، دخترک خوشه چین ، عروسک بود
عروسکی که در انبوه کاه می خوابید
هنوز ، آینه ، خورشید کاکلی ها بود
شعاعش از کف دستم به ماه می تابید
هنوز ، عشق نخستین نمی شناخت مرا
ولی چراغش در پشت ذهن من می سوخت
هنوز ،‌ چهره ی معصوم ناشناخته ای
نگاه منتظرش را به چشم من می دوخت
دیار کودکی ام را قدم زنان دیدم
در آن قلمرو اوهام ، دربدر ، گشتم
فضای خانه ، تهی از صدای مادر بود
به کوچه آمدم و در پی پدر گشتم
ازین دو گمشده ی خود ، نشان چه دیدم ؟
هیچ غباری از سم اسبی
که در افق می تاخت
تمام دهکده را آشنا گمان کردم
از آن میانه ، دریغا !‌ یکی مرا نشناخت
دیار کودکی ام ، سرزمین دوری بود
که چون سراب ، درخشید و سوی خویشم خواند
دوباره ، شیطان ، حوا ، خدای بی همتا
کدام یک؟ نتوانم گفت
از‌آن بهشت دل آسودگی برونم راند

 
 
شنبه 25 اردیبهشت 1395  12:59 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:اشعار نادر نادرپور

عطر تن درخت
اندام نازنین بلندش
گرمای عاشقانه ی خونش
پستان غنچه اش
ساق خوش کشیده ی موزونش
در من ، بهار سبز نوازش را
بیدار می کند
گویی در انحنای کمرگاهش
در تنگنای جامه ی کوتاهش
یک چشم یا دهان
یا زین دو مهربانتر : یک دل
یک آشیان کوچک پنهان
سرچشمه ی طلوع و تولد
لبریز از محبت خورشید
با من حدیث شیفتگی را تکرار می کند
من ، عاشق جمال درختم
دردش به جان عاشق من باد
اندیشه اش موافق من باد

 
 
شنبه 25 اردیبهشت 1395  1:00 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:اشعار نادر نادرپور

زنی چراغ به دست ازسپیده دم آمد
زنی که موی بلندش در آستان طلوع
غبار روشنی سرخ شامگاهان داشت
بر آستانه نشست ز پشت مردمکش
آفتاب را دیدم که از درخت فراتر رفت
به روی گونه ی گلرنگ صبح پنجه کشید
نگاه روشن زن
خراش پنجه ی خورشید را نشانم داد
عبور عقربه ای ، ساعت طلایی را
آسمان ، به دو قسمت کرد
زن از مدار زراندود نیمروز گذشت
به شامگاه رسید
ز پشت مردمکش آفتاب رادیدم
که از درخت فرود آمد
به روی گونه ی بیرنگ خاک پنجه کشید
نگاه خیره ی زن
خراش پنجه ی خورشید را نشانم داد
زمان ، زمان عزیمت بود
زنی چراغ به دست از حصار شب می رفت
مرا ، اشاره کنان ، از قفای خود می برد
زنی که موی بلندش در آستان غروب
شکوه روشنی سرخ صبحگاهان داشت
زنی که آینه ای در نگاه ، پنهان داشت

 
 
شنبه 25 اردیبهشت 1395  1:00 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:اشعار نادر نادرپور

عابران رابنگر در شب شهر
کودک و پیر و جوان را بنگر
از کمر تا سرشان
نیمه ی پیکرشان از سنگ است
نیمه ی دیگر آن ، از رگ و پوست
پایشان باز نمی ایستد اما لنگ است
چشم هاشان همه کور است و زبان ها همه لال
شهر این موزه ی تاریک بزرگ
پر ازین پیکره هاست
سرشان مرده و پاشان زنده
نیمه ای از تنشان بی جنبش
نیمه ای جنبنده
شهر ، از آمدن و رفتنشان پر جنجال

 
 
شنبه 25 اردیبهشت 1395  1:00 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:اشعار نادر نادرپور

درخت باکره ، از روح صبح بار گرفت
پرنده از رحم سبز او تولد یافت
به سوی روزنه ی سرخ آفتاب شتافت
خوشا پرنده که با روشنی برادر بود

 
 
شنبه 25 اردیبهشت 1395  1:00 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:اشعار نادر نادرپور

دریچه باز بود
و در صفای شامگاه باغ
سلام کاج بود و خنده ی ستاره ها
پرسش نسیم از درخت : زنده ای؟
و پاسخ درخت : زنده ام
و موج رقص در تن درخت
و دست عاشق نسیم و گردن درخت
و مرد ، در پس دریچه ایستاده بود
میان پرسشی ز خویش و پاسخی به خویش
در تو آنکه بود ، هست ؟
در من ، آنکه بود نیست
چراغ ، مرده بود در سرای مرد
و سایه ای نبود در قفای مرد
و دست هیچ کس به روی شانه های مرد
سکوت بود و
آن صدا که گفته بود : در من آنکه بود ، نیست
در سقوط آبشار بی صدای پرده ها
دلی به مرگ خویش می گریست ، می گریست

 
 
شنبه 25 اردیبهشت 1395  1:00 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:اشعار نادر نادرپور

مسی به رنگ شفق بودم
زمان ، سیه شدنم آموخت
در امید زدم یک عمر
نه در گشاد و نه پاسخ داد
در دگر زدنم آموخت
چراغ سرخ شقایق را
رفیق راه سفر کردم
به پیشواز سحر رفتم
سحر ، نیامدنم آموخت
کنون ، هوای سفر در سر
نشسته حلقه صفت بر در
به هیج سوی نمی رانم
حدیث خویش نمی دانم
خوشم به عقربه ی ساعت
که چیره می گذرد بر من
درون آینه ها پیری است
که خیره می نگرد در من
که خیره می نگرد در من

 
 
شنبه 25 اردیبهشت 1395  1:00 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:اشعار نادر نادرپور

چه شد که ماه مراد از کرانه ای نرسید
شبی رسید و حریف شبانه ای نرسید
از نکه نام خوشش نقش لوح گردون بود
به دست خاک نشینان ، نشانه اینرسید
چگونه ریخت شفق خون روشنایی را
که پای صبح به هیچ آستانه ای نرسید
چنان ز پنجه ی بیداد ، شور نغمه گریخت
که بانگ چنگ به داد ترانه ای نرسید
غبار غصه بر آیینه ها فرود آمد
ولی نسیم نشاط از کرانه ای نرسید
به اشک پنجره ، دمسردی خزان خندید
لهیب آه گل از گرمخانه ای نرسید
مگر بهار جوان را سلامت از کف رفت
که پیر گشت و به وصل جوانه ای نرسید
زمین ، سخاوت خورشید را به سخره گرفت
که آب صافی نورش به دانه ای نرسید
چنان پرنده ی مهر از خدنگ کینه گریخت
که هر چه رفت به هیچ آشیانه ای نرسید
مرا به پاس وفا پایمال دشمن کرد
به دست دوست ، به از این ، بهانه ای نرسید

 
 
شنبه 25 اردیبهشت 1395  1:00 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:اشعار نادر نادرپور

پیرمردی که در آن سوی درختان خزان دیده قدم می زد
روح چهل سالگی من بود
روحی آشفته تر از سایه ی صدها برگ
و پراکنده تر ازلرزه ی صدها موج
روحی آماده ی مردن بود
پیرمردی که سر تیز عصای او
صلح آن چشمه ی خندان را پیوسته به هم می زد
روح من بود که در پشت درختان خزان دیده قدم میزد
آه می دانم
دیگر این روح ، از آن پنجره ی روشن رؤیاها
آسمان را نتواند دید
به درختان و به خورشید ، نگاهی نتواند بست
دیگر احساس غریب او
در سحرگاه پس از باران
عطر نمناک چمن را نتواند نفسی بویید
دلش از وحشت شب های کهولت نتواند رست
دیگر او پیر است
پیری اش تیره و دلگیر است
پیری اش تیره اتاقی است کز آن روزنه ای رو به خیابان نیست
نه خیابان ، نه بیابان نیست
آه ، می دانم
دیگر آن عشق که در صبح جوانبختی
پنجه بر پنجره ی کلبه ی او می سود
روی ازین روح نگونبخت نهان کرده ست
روی رغبت به حریفان جوان کرده ست
دیگر او پیر است
پیری اش تیره و دلگیر است
دیگرش چهذه بدانگونه که باید نیست
گر شبی آینه در مخمل خوابیده ی زلفان سیاه او
تار تنهای سپیدی را دزدانه نشان می داد
دیگر امروز ، در ابریشم پوسیده ی موهای سپید او
تار تنهای سیاهی نتواند یافت
آفتاب اینجا ، جز بر شب برفی نتواند تافت
آه ، می دانم
زیر این برف پریشان غم آلود کهنسالی
زیر این توده ی خاکستر سنگین فراموشی
اخگری چند به جا مانده ز دوران سبکبالی
اخگری چند به جا مانده از آن شب ها
که پس پرده ی نارنجی ، باران چون دم اسب فرو می ریخت
و ، زنی کودک گریان را در بارش گیسوی نوازشگر خود می شست
و نگاه گم کودک را در چشم پدر می جست
اخگری چند به جا مانده از آن ایام
که در آن سوی اتاق آینه ی کوچک دیواری
جنبش دائم گهواره و پیشانی مادر را
منعکس می کرد
و در آن گوشه ی رف ، ساعت شماطه
عقربک های درازش را
پیش و پس می کرد
و زن دهفان با دست حنا بسته
صبح را از سر پستان
ورم کرده ی گاوانش می دوشید
و پدر آن را در برگ گل زنبق می نوشید
نور در جام برنجین طنین افکن می جوشید
و به خورشید ،‌ شتک می کرد
و پس از غلغل جوشان سماورها
استکان های کمر تنگ طلایی لب
چای را با نفس صبح ، خنک می کرد
اخگری چند به جا مانده از آن شب ها
که در ایوان حیاطش دل فانوس کهن می سوخت
و در آتشدان ، رؤیای بهار گذران می مرد
گل یخ ، عطر غریبانه ی غمگین غروبش را   
تا سراپرده ی رنگین س 
دم به دم ترجمه می کرد زبانش را
اخگری چند به جا مانده از آن ایام
که در او خشم جگر سوز نفس می زد
نفسش حق بود
نعره اش در همه آفاق ، صدا می کرد
و نهیب غضبش ، جار شبستان خدایی را
خرد میکرد و فرو می ریخت
و سرانگشتش ، گلمیخ زراندوده ی عصیان را
در دل خام ترین پرتو فیروزه ای صبح ، فرو می کوفت
و حقیقت را از بند رها می کرد
آه ، دیری است که در خاطر ویران پر آشوبش
دیگر از این همه ، جز یادی
گنگ و پیچان و گریزان و پریشان نتواند یافت
در شبستان غمش ، نور نشاطی نتواند تافت
گاه ، راهی به فراموشی می جوید
از سر حسرت می گرید و می گوید
آه ای پیری ، ای موسم فرزانگی و تسلیم
آه ، ای پیری ، ای دوره ی تدبیر و خردمندی
ای فراموشی ، ای مایه ی خاموشی و خرسندی
این همه یاد پریشان را از خاطر من بردار
ای زمین ، ای گور ، ای مادر
کی در آغوش تو خواهم خفت ؟
نوبتم را به کسی مسپار
نوبتم را به کسی مسپار
آه ، می بینی ؟
پیرمردی که در آن سوی درختان خزان دیده قدم می زد
پیرمردی که سر تیز عصای او
صلح آن چشمه ی حندان را پیوسته به هم میزد
روح چهل سالگیمن بود
روحی آشفته تر از سایه ی صدها برگ
و پراکنده تر از لرزه ی صدها موج
روحی آماده ی مردن بود

 
 
شنبه 25 اردیبهشت 1395  1:00 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:اشعار نادر نادرپور

پرنده ای که صدایی به صافی شب داشت
شب صدا را در بیشه ها رها می کرد
مرا ز روزنه ی برگ ها صدا می کرد
پلی گشوده شد از لابلای چند درخت
به پیشواز قدم های سست من آمد
مرا به راز روان بودن آشنا میکرد
چراغ را به سرانگشت شاخه ای بستم
رهنه تر شدم از ماهی طلایی ماه
که در دهانه ی تاریک پل ، شنا می کرد
تن برهنه ی من روح آب را دریافت
میان موج و دل من دریچه ای واشد
ریچه ای که مرا از زمین جدا می کرد
پرنده ای که صدایی به گرمی تب داشت
تب صدا را در خون من رها می کرد
مرا ز روزنه ی ابرها صدا می کرد

 
 
شنبه 25 اردیبهشت 1395  1:01 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها