كار تعمير طويله در حال تمام شدن بود. بعد از اين حيوانات زبان بسته ، صاحب جاى بهتر و مناسب ترى مى شدند و فضاى بيش ترى براى شان مهيا مى شد و از طرفى ما نيز براى تميز كردن جاى شان به زحمت نمى افتاديم .
نزديك غروب بود. او همراه سليمان به خانه آمد. با خود گفتم ك امروز كه اين قدر كار داريم ، او با خود مهمان هم آورده است !
آخرين قسمت كار تعميرات را انجام مى داديم كه براى سركشى نزد من و بقيه آمد و گفت :((خسته نباشيد)). ما هم در جوابش ((سلامت باشيد)) گفتيم و به كار ادامه داديم . وفتى ديد كار در حال اتمام است ، تحسينمان كرد، اما با ديدن غريبه ى سياه چهره از من پرسيد:
- اين كيست ؟
- مثل ما كارگر و خدمتكار است . به ما كمك مى كند تا كمك خرجى داشته باشد. با او دست داد و او هم ((خسته نباشيد)) گفت . سليمان نيز همان كار را كرد. سپس امام عليه السلام نزد من آمد و گفت :
- از چه وقت مشغول كار است ؟
- از ظهر تا حالا.
- درباره ى دستمزدش صحبت كرده ايد؟
- نمى گذاريم از اين جا ناراضى بيرون برود!
امام رضا با شنيدن اين حرف ، به قدرى ناراحت شد كه از چهره اش خوانده مى شد. فرمود:
مگر نگفته بودم هر كه را به كار مى گماريد ابتدا درباره ى دستمزدش با او صحبت كنيد ؟
سليمان كه چنين ديد، جلو آمد و گفت :
- آقا! طورى نشده كه ! خودتان را ناراحت نكنيد!
- سليمان ! قبلا چند بار به آنان گوشزد كرده بودم كه ...
- اين ها كه مى گويند ((ناراضى از اين جا نمى رود)) پس مشكل حل است .
- اگر كسى برايت كار كند و در آخر سه برابر مزد معمولى نيز بدهى ، باز فكر مى كند حقش بيش از اين ها بوده است ؛ اما اگر در ابتداى كار مقدار دستمزدش را معين كنى ، در آخر حتى اگر سر سوزنى بيش تر بپردازى راضى و خشنود مى گردد و هيچ گاه محبت تو را فراموش نمى كند.(3)
- پاورقی -
3 - منتهى الآمال ،ج 2،ص 468.