0

هديه ى امام(ع)

 
salamat595
salamat595
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : آبان 1391 
تعداد پست ها : 19536
محل سکونت : مازندران

هديه ى امام(ع)

وقت آن رسيده بود كه خداحافظى كند. دلش نمى خواست از امام جدا شود. شايد ديگر او را نمى ديد و اين ، آخرين ديدار بود. نگاهش را از او بى نمى داشت . چشم هاى امام همچون درياى آرامى بود كه امواج آن ، او را به ساحل آرامش هدايت مى كرد، ولى بايد مى رفت تا ببيند سرنوشت چه بازى اى برايش رقم زده است . از ديدن امام سير نشده بود و بغض گلويش را مى فشرد. سرانجام بغضش تركيد و اشك هايش جارى شد. مثل كسى كه از عزيزش جدا مى شود، او را در آغوش گرفت و خداحافظى كرد، اما هنوز چند قدمى دور نشده بود كه شنيد:
- ريّان !
با گوشه ى پيراهنش اشك هايش را پاك كرد. وقتى برگشت ، امام را ديد كه با مهربانى صدايش مى كند:
- برگرد. با تو كارى دارم .
- در خدمتم آقا! بفرماييد.
- دوست دارى يكى از پيراهن هايم را كه پوشيده ام ، يادگارى به تو بدهم ؟!
- ولى ...
- ولى ندارد. پيراهنى به تو مى بخشم تا كنار بگذارى و بعد وفات روى كفنت بگذارند.
پيراهن را آورد و به او داد. ريّان خواست دست حضرت را ببوسد، اما امام نگذاشت و پيشانى ريّان را بوسيد. سپس از زير سجاده ى نمازش ، يك كيسه ى كوچك بيرون آورد و به او داد.
ريّان پرسيد:
- اين چيست ؟
- چند درهم ناقابل ! براى دخترانت . زيور و انگشتر تهيه كن و سوغات ببر.
- اى امام بزرگوار! به خدا قسم ! همين نياز را داشتم ، اما نتوانستم خواسته ام را بازگو كنم .
ريّان مانده بود كه از امام چگونه تشكر كند. خداحافظى كرد و به راه افتاد. در بين راه پول هاى داخل كيسه را شمرد، ديد سى درهم است ؛ چيزى بيش از پول انگشتر دخترانش ، در اين هنگام دست هايش را به سوى آسمان بلند كرد و... .(11)

- پاورقی -

 11 - عيون اخبار الرضا عليه السلام ، ج 2، ص 512.

سه شنبه 14 اردیبهشت 1395  9:31 PM
تشکرات از این پست
nazaninfatemeh
دسترسی سریع به انجمن ها