پاسخ به:الهی نامه عطار
پس و پیشش غلامان دست بر هم
درآمد خضر بی فرمان در ایوان
بصورة چون یکی مرد شُتُربان
غلامان را ز بیمش دم فرو شد
کسی کو را بدید از هم فرو شد
چو ابرهیم او را دید ناگاه
بدو گفتا کِه دادت ای گدا راه؟
خضر گفتا که نبوَد جایم اینجا؟
رباطیست این، فرو میآیم اینجا
که هست این قصرِ سلطان معظّم
رباطش از چه میخوانی تو غافل
زبان بگشاد خضر و گفت ای شاه
کرا بودست اوّل این وطنگاه
چنین گفت او که اوّل راه اینجا
خضر گفتش که گر شه را خبر نیست
رباط اینست و بس، چیزی دگر نیست
چو میآیند و میگذرند پیوست
نشستن در رباطی چون دهد دست؟
چو پیش از تو بسی شاهان گذشتند
نکو خواهان و بد خواهان گذشتند
ترا هم نیز جان خواهان درآیند
وزین کهنه رباطت در ربایند
درین کهنه رباط آسودنت چیست
نه زینجائی تو، اینجا بودنت چیست
چو ابراهیم این بشنید در گشت
چو گوئی زین سخن زیر و زبر گشت
روان شد خضر و او از پی دوان شد
ز دام خضر بیرون کی توان شد
بسی سوگند دادش کای جوانمرد
قبولم کن کنون گر میتوان کرد
چو تخمی در دلم کِشتی نهانی
بگفت این وز قفای او روان شد
که تا مردی ز مردان جهان شد
جهانداری بدرویشی درانداخت
بزرگانی که سِرّ فقر دیدند
که گرچه ملکِ دُنیی پادشائیست
ولی چون بنگری اصلش گدائیست
شنبه 11 اردیبهشت 1395 12:56 AM
تشکرات از این پست