پاسخ به:شاهنامه فردوسی
ز هرگونهای چاره جست اندران
چو یک هفته بگذشت هشتم پگاه
که گر شاه بیند که مهمان خویش
بیاید خرامان به ایوان خویش
بدینگونه با او همی چاره جست
نهان بند او بود رایش درست
مگر شهر و دختر بماند بدوی
که با سور پرخاش دارد به سر
به کاووس کی گفت کاین رای نیست
ترا خود به هاماوران جای نیست
ترا بیبهانه به چنگ آورند
نباید که با سور جنگ آورند
ز بهر منست این همه گفتوگوی
ترا زین شدن انده آید بروی
یکی شهر بد شاه را شاهه نام
همه از در جشن و سور و خرام
بدان شهر بودش سرای و نشست
چو در شاهه شد شاه گردنفراز
به دینار و عنبر برآمیختند
به شهر اندر آوای رود و سرود
به هم برکشیدند چون تار و پود
همه در و یاقوت بارید و زر
به سر مشک و عنبر همی بیختند
به کاخ اندرون تخت زرین نهاد
همی بود یک هفته با می به دست
شب و روز بر پیش چون کهتران
میان بسته بد شاه هاماوران
بدینگونه تا یکسر ایمن شدند
ز چون و چرا و نهیب و گزند
ز بربر برینگونه آگه شدند
ز بربرستان چون بیامد سپاه
به هاماوران شاددل گشت شاه
چو گودرز و چون گیو و چون طوس را
چو گوید درین مردم پیشبین
چه دانی تو ای کاردان اندرین
بود نیز پیوسته خونی که مهر
چو مهر کسی را بخواهی ستود
پسر گر به جاه از تو برتر شود
هم از رشک مهر تو لاغر شود
به هر باد خیره بجنبد ز جای
چو کاووس بر خیرگی بسته شد
به هاماوران رای پیوسته شد
یکی کوه بودش سر اندر سحاب
تو گفتی سپهرستش اندر کنار
همان گیو و گودرز و هم طوس را
همان مهتران دگر را به بند
ز گردان نگهبان دژ شد هزار
به پرمایگان بدره و تاج داد
برفتند پوشیده رویان دو خیل
که سودابه را باز جای آورند
چو سودابه پوشیدگان را بدید
به مشکین کمند اندرآویخت چنگ
به فندقگلان را بخون داد رنگ
بدیشان چنین گفت کاین کارکرد
که جامهاش زره بود و تختش سمند
سپهدار چون گیو و گودرز و طوس
فرستادگان را سگان کرد نام
همی ریخت خونابه بر گل مدام
وگر چه لحد باشد او را نهفت
چو کاووس را بند باید کشید
پر از کین شدش سر پر از خون جگر
جگر خسته از غم به خون شسته روی
نشستن به یک خانه با شهریار
پرستنده او بود و هم غمگسار
چو بسته شد آن شاه دیهیمجوی
سپاهش به ایران نهادند روی
چو بر تخت زرین ندیدند شاه
ز ترکان و از دشت نیزهوران
برآمد سر از خورد و آرام و خواب
از ایران برآمد ز هر سو خروش
شد آرام گیتی پر از جنگوجوش
به جنگ اندرون بود لشکر سه ماه
گهی ناز و نوش و گهی درد و رنج
شکست آمد از ترک بر تازیان
سپاه اندر ایران پراگنده شد
زن و مرد و کودک همه بنده شد
همه در گرفتند ز ایران پناه
به ایرانیان گشت گیتی سیاه
دو بهره سوی زاولستان شدند
به خواهش بر پور دستان شدند
که ما را ز بدها تو باشی پناه
چو گم شد سر تاج کاووس شاه
دریغست ایران که ویران شود
کنون جای سختی و رنج و بلاست
کسی کز پلنگان بخوردست شیر
بدین رنج ما را بود دستگیر
کنون چارهای باید انداختن
دلش گشت پرخون و جان پر ز درد
چنین داد پاسخ که من با سپاه
میان بستهام جنگ را کینه خواه
کنم شهر ایران ز ترکان تهی
ز بند کمینگاه و کار سپاه
سپه را یکایک ز کابل بخواند
میان بسته بر جنگ و لشکر براند
یک شنبه 12 اردیبهشت 1395 12:54 AM
تشکرات از این پست