پاسخ به:شاهنامه فردوسی
به ویژه که شاه جهان بیندش
ستاره زند رای با چرخ و ماه
سخنها پراگنده کرده به راه
روانهای روشن ببیند به خواب
شبی خفته بد شاه نوشین روان
خردمند و بیدار و دولت جوان
چنان دید درخواب کز پیش تخت
میو رود و رامشگران خواستی
بر او بران گاه آرام و ناز
وزان جام نوشینروان خواستی
چوخورشید برزد سر از برج گاو
ازان دیده گشته دلش پر ز غم
بگفت آن کجا دید در خواب شاه
کزان دانش او را نبد هیچ یاد
به نادانی آنکس که خستو شود
ز داننده چون شاه پاسخ نیافت
پراندیشه دل را سوی چاره تافت
که تا باز جوید ز هر کشوری
یکی بدره با هر یکی یار کرد
به هر بدرهای بد درم ده هزار
بدان تاکند در جهان خواستار
که بگزارد این خواب شاه جهان
یکی بدره آگنده او را دهند
به هر سو بشد موبدی کاردان
ز درگاه کسری بیامد به مرو
بیامد همه گرد مرو او بجست
یکی موبدی دید بازند و است
همی کودکان را بیاموخت زند
به تندی و خشم و ببانگ بلند
نهاده بران دفتر از مهر چهر
نویسنده گفت این نه کارمنست
بدو داد گوش و بر افروخت چهر
یکی بانگ برزد برو مرد است
که تو دفتر خویش کردی درست
فرستاده گفت ای خردمند مرد
مگر داند او گرد دانا مگرد
بگوی آنچ داری بدو گفت یاد
نگویم من این گفت جز پیش شاه
بدانگه که بنشاندم پیش گاه
دگر هرچ بایستش از بیش و کم
خرامان چو زیر گل اندر تذرو
چنان هم گرازان و گویان ز شاه
ز فرمان وز فر وز تاج و گاه
چو هنگامه خوردن و خواب بود
چوچیزی بخوردند و دم بر زدند
بخفت اندران سایه بوزرجمهر
یکی چادر اندرکشیده به چهر
هنوز این گرانمایه بیدار بود
که با او به راه اندرون یار بود
نگه کرد و پیسه یکی مار دید
که آن چادر از خفته اندر کشید
ز سر تا به پایش ببویید سخت
فراوان برو نام یزدان بخواند
به دل گفت کین کودک هوشمند
وزان بیشه پویان به راه آمدند
خرامان به نزدیک شاه آمدند
بدو گفت کای شاه نوشینروان
تویی خفته بیدار و دولت جوان
برفتم ز درگاه شاها به مرو
بگشتم چو اندر گلستان تذرو
ز مار سیاه آن شگفتی که دید
جهاندار کسری ورا پیش خواند
وزان خواب چندی سخنها براند
چوبشنید دانا ز نوشین روان
سرش پرسخن گشت و گویا زبان
چنین داد پاسخ که در خان تو
ز بیگانه پردخته کن جایگاه
برین رای ما تا نیابند راه
که چون اندر آمد به بالین شیر
ز بیگانه ایوانش پردخت کرد
برفتند پر بوی و رنگ و نگار
سمن بوی خوبان با ناز و شرم
ندیدند ازین سان کسی در میان
گزارنده گفت این نه اندر خورست
رخ از چادر شرم بیرون کنید
همه خواب را خیره پنداشتند
تنش لرز لرزان به کردار بید
دل از جان شیرین شده نا امید
کنیزک بدان حجره هفتاد بود
که هر یک به تن سرو آزاد بود
به بالای سرو و ببر عاج بود
به خان پدر مهربان بد بدوی
به هر جا که رفتی بدی خویش اوی
بپرسید ز و گفت کین مرد کیست
کسی کو چنین بنده پرورد کیست
چنین گفت زن کین ز من کهترست
جوانست و با من ز یک مادرست
چنین جامه پوشید کز شرم شاه
برادر گر از تو بپوشید روی
ز شرم توبود آن بهانه مجوی
چو بشنید این گفته نوشینروان
برآشفت زان پس به دژخیم گفت
که این هر دو در خاک باید نهفت
کشنده ببرد آن دو تن را دوان
نگونسار پرخون و تن پر گناه
گزارندهٔ خواب را بدره داد
ز اسب وز پوشیدنی بهره داد
ز گفتارش اندازهها برگرفت
همی روز روزش فزون بود بخت
دل شاه کسری پر از داد بود
به دانش دل ومغزش آباد بود
به درگاه بودی بخواب و بخورد
هرانگه که پردخته گشتی ز کار
ز داد و دهش وز می و میگسار
چنان بدکزان موبدان و ردان
همی دانش آموخت و اندر گذشت
و زان فیلسوفان سرش برگذشت
چنان بد که بنشست روزی بخوان
بفرمود کاین موبدان را بخوان
که باشند دانا و دانش پذیر
چو نان خورده شد جام میخواستند
که دانش گشاده کنید از نهفت
هران کس که دارد به دل دانشی
ازیشان هران کس که دانا بدند
کجا بود داننده را خواستار
چو بوزرجمهر آن سخنها شنید
یکی آفرین کرد و بر پای خاست
چنین گفت کای داور داد و راست
زمین بنده تاج وتخت تو باد
فلک روشن از روی و بخت تو باد
گر ای دون که فرمان دهی بنده را
که بگشاید از بند گوینده را
بگویم و گر چند بیمایهام
بدانش در از کمترین پایهام
که دانش چرا باید اندر نهفت
که کوتاه گوید به معنی بسی
کسی را که مغزش بود پرشتاب
فراوان سخن باشد و دیر یاب
چو گفتار بیهوده بسیار گشت
که گیتی سپنجست و ما بر گذر
وزو هر یکی را دگرگونه خوست
تنش زین جهانست وجان زان جهان
هران کس که در کار پیشی کند
که تیمارجان باشد و رنج تن
ز دانش چوجان تو را مایه نیست
به از خامشی هیچ پیرایه نیست
توانگر بود هر کرا آز نیست
خنک بنده کش آز انباز نیست
خرد بر سر جان چو افسر بود
چو دانا تو را دشمن جان بود
به از دوست مردی که نادان بود
توانگر شد آنکس که خشنود گشت
بدو آز و تیمار او سود گشت
به گفتار گرخیره شد رای مرد
هران کس که دانش فرامش کند
زبان را به گفتار خامش کند
چوداری بدست اندرون خواسته
هزینه چنان کن که بایدت کرد
تن دشمن او را چو مزدور گشت
چنان دان که پیروز شد در نبرد
مگو آن سخن کاندرو سود نیست
کزان آتشت بهره جز دود نیست
میندیش ازان کان نشاید بدن
هر آنکس که او کردهٔ کردگار
نیازارد آن را که نازردنیست
به یزدان گراییم فرجام کار
که روزی ده اویست و پروردگار
حکیمان همه تازه کردند چهر
که مرد جوان آن بزرگی گرفت
جهاندار کسری درو خیره ماند
سرافراز روزی دهان را بخواند
چو خورشید تابنده شد بر سپهر
که مغز ودلش باخرد بود جفت
که پاکیزه دل بود و روشنروان
و گر ما زمین او سپهر بلند
نه پیچیدن از رای و فرمان اوی
دلش خیره خوانیم و مغزش تنک
همه بد ز شاهست و نیکی زشاه
کزو بند و چاهست و هم تاج و گاه
خردمند ازو شاد وخندان بود
ازآهرمنست آن کزو شاد نیست
دل و مغزش از دانش آباد نیست
پر از آفرین روز و شبشان دهن
همیبود داننده را خواستار
دل از کار گیتی به یکسو کشید
کجا خواست گفتار دانا شنید
که کسری همی زو برافروخت چهر
که انجام و فرجام چونین سخن
چه گونهاست و این برچه آید ببن
چنین داد پاسخ که جوینده مرد
دوان وشب و روز با کار کرد
بود راه روزی برو تارو تنگ
بجوی اندرون آب او با درنگ
یکی بی هنر خفته بر تخت بخت
دگرگفت کان چیز کافزون ترست
کدامست و بیشی که را در خورست
چنین گفت کان کس که داننده تر
ببخشد نه از بهر پاداش دست
چنین گفت کان کس که آهوی خویش
چه سازی که کمتر بود رنج تن
چنین داد پاسخ که گر با خرد
نباشد سرش تیز و نا بردبار
کدامست نیکوتر از هر دو سوی
چنین گفت کان کس که با خواسته
دگر گفت کز مرد پیرایه چیست
وزان نیکوییها گرانمایه چیست
چنین داد پاسخ که بخشنده مرد
وگر ناسزا را بسایی به مشک
نبوید نروید گل از خار خشک
سخن پرسی از گنگ گر مرد کر
نباشد خردمند بیدرد و رنج
چه سازیم تا نام نیک آوریم
بدو گفت شو دور باش از گناه
جهان را همه چون تن خویش خواه
تن دوست و دشمن دران برمبند
چن گویی کزین دوکدامست پیش
چنین داد پاسخ که اندر خرد
جز اندیشه چیزی نه اندر خورد
چوخواهی که رنجی به بار آیدت
چنین گفت کان کو به یزدان پاک
فزون دارد امید و هم بیم و باک
ز گردون چه بر سر همیبگذرد
سخن گوی پاسخ چنین داد باز
که هرکس که گشت ایمن و بینیاز
به خوبی زمانه ورا داد داد
سزد گر نگیری جز از داد یاد
به گیتی که باشیم زو شادکام
چنین گفت کان کو بود بردبار
به نزدیک اومرد بیشرم خوار
دگر گفت کان کو نجوید گزند
بخوابد بخشم از گنهکار چشم
دگر گفت کان چیست ای هوشمند
چنین گفت کان کو بود پر خرد
نبندد دل اندر غم و درد پاک
چنان بگسلد دل چو از باد بید
دگر گفت بد چیست بر پادشای
چنین داد پاسخ که بر شهریار
یکی آنک ترسد ز دشمن به جنگ
و دیگر که دارد دل از بخش تنگ
به یک سو نهد روز ننگ و نبرد
نجوید به کار اندر آرام و خواب
بپرسید دیگر که بی عیب کیست
چنین گفت کین رابه بخشیم راست
که جان وخرد درسخن پادشاست
زبان راندن و دیده بیآب شرم
که اندرجهان چیست آن بیگزند
خداوند روز و شب و هور و ماه
که گیتی بنادان نشاید سپرد
بپرسید دیگر که فرزند راست
پس ازمرگ نامش بماند به جای
که دانی که دارد دل آراسته
چنین داد پاسخ که مردم به چیز
گرامیست وز چیز خوارست نیز
وگر چون بباید نیاری به کار
دگر گفت با تاج و نام بلند
کرا خوانی از خسروان سودمند
چنین داد پاسخ کزان شهریار
زمین زیر تختش تن آسان بود
دگر گفت مردم توانگر بچیست
به گیتی پر از رنج و درویش کیست
چنین گفت آنکس که هستش بسند
کسی را کجا بخت انباز نیست
بدی در جهان بتر از آز نیست
چو یک هفته بگذشت هشتم پگاه
بخواند آنکسی راکه دانا بدند
به گفتار ودانش توانا بدند
چنین گفت کسری به بوزرجمهر
ز هرگونه دانش همیکرد یاد
زمانه ز بد دل به سیری بود
چوسبزی بود شاخ و بر بایدت
گهر بیهنر ناپسندست وخوار
برین داستان زد یکی هوشیار
که گر گل نبوید به رنگش مجوی
توانگر به بخشش بود شهریار
به گنج نهفته نهای پایدار
به گفتار خوب ار هنر خواستی
خرد درجهان چون درخت وفاست
هران کس که جوید همی برتری
ازان پس چو یارت بود نیکساز
چو کوشش ز اندازه اندر گذشت
چنان دان که کوشنده نومید گشت
کزان عادت او خود نباشد به رنج
ز وان هفت چیز به رنجست نیز
نخست آنک هرکس که دارد خرد
چو از رنج وز بد تن آسان شود
چو سختیش پیش آید از هر شمار
شود پیش و سستی نیارد به کار
ز نادان که گفتیم هفتست راه
نه زو مزد یابد بهر دو سرای
سه دیگر به یزدان بود ناسپاس
تن خویش را در نهان ناشناس
چهارم که با هر کسی راز خویش
به پنجم به گفتار ناسودمند
ششم گردد ایمن ز نا استوار
همی پرنیان جوید از خار بار
به هفتم که بستیهد اندر دروغ
به بیشرمی اندر بجوید فروغ
چنان دان توای شهریار بلند
که از وی نبیند کسی جز گزند
ازان خامشی دل به رامش بود
سپردن به دانای داننده گوش
به تن توشه یابد به دل رای وهوش
چوخواهی که دانسته آید به بر
به گفتار بگشای بند از هنر
چوگسترد خواهی به هر جای نام
زبان برکشی همچو تیغ از نیام
ز دانش بود جان و دل را فروغ
بمان تا بگوید تو تندی مکن
زبان را چو با دل بود راستی
ز بیکار گویان تو دانا شوی
و گر چند ازو سخنی آید بروی
که اندر جهان چیست کردار نغز
چنین داد پاسخ که هر کو خرد
بیابد ز هر دو جهان بر خورد
چنین داد پاسخ که دانش بهست
چو دانا بود برمهان برمهست
بدین آب هرگز روان را نشست
چنین داد پاسخ که از مرد گرد
بود جاودان شاد و فرمانروا
چنین داد پاسخ که آن به که مرگ
نهد بر سر او یکی تیره ترگ
دگر گفت کزبار آن میوه دار
که دانا بکارد به باغ بهار
وگر سایهٔ او به پی بسپریم
چنین داد پاسخ که هر کو زبان
ز بد بسته دارد نرنجد روان
کسی را ندرد به گفتار پوست
دگر گفت کان کو ز راه گزند
چنین داد پاسخ که کردار بد
بدان کز زبانست گوشش به رنج
چو رنجش نجویی سخن را بسنج
جز از پیش گاهش نشاید نشست
گریزد چو از دام مرغ و دده
سه دیگر که بر بد توانا بود
نیازد به کاری که ناکردنیست
نیازارد آن را که نازردنیست
برو دوست همواره چون تیر و پر
ز شادی که فرجام او غم بود
که ایدر تو را سود بیرنج نیست
چنان هم که بیپاسبان گنج نیست
ازین باره گفتار بسیار گشت
جهان زنده باد به نوشینروان
همیشه جهاندار و دولت جوان
دوهفته برین نیز بگذشت شاه
به ایوان خرامند با بخردان
بپرسید شاه ازبن و از نژاد
ز تیزی و آرام و فرهنگ و داد
سخن کرد زین موبدان خواستار
به پرسش گرفت آنچ آید به کار
به بوزرجمهر آن زمان شاه گفت
که رخشنده گوهر برآر از نهفت
کهای شاه روشندل و خوبچهر
چنان دان که اندر جهان نیز شاه
یکی چون تو ننهاد برسرکلاه
به داد و به دانش به تاج و به تخت
به فر و به چهر و برای و به بخت
چه نیکوست پرهیز با تاجدار
ز یزدان شناسد همه خوب و زشت
زبان راست گوی و دل آزرمجوی
هران کس که باشد ورا رایزن
کهان را بکه دارد و مه به مه
کسی کو بود شاه را زیر دست
نباید که یابد به جائی شکست
که دانا بود نزد او ارجمند
به زهر آژدن کام بدخواه را
که آید مگر شاه را زو گزند
کسی کو به بادافره اندرخورست
هران کس که باشد به زندان شاه
به فرمان یزدان بباید گشاد
بزند و باست آنچ کردست یاد
بداندیش را دل برآید ز جای
بداری به هنگام پیش از نبرد
به چیزی که گردد نکوهیده شاه
نکوهش بود نیز با فر و گاه
فزودن به فرزند برمهر خویش
چو در آب دیدن بود چهر خویش
نباید که یادآورد رنج خویش
هرانگه که یازد ببد کار دست
چو بر بد کنش دست گردد دراز
به خون جز به فرمان یزدان میاز
چو خوباشد از بوستان بگسلش
چوباشد جهانجوی با فر و هوش
نباید که دارد به بدگوی گوش
چو بد گوید از داد فرمان مکن
چو برگردد این چرخ ناپایدار
چو نوشینروان آن سخنها شنود
به روزیش چندانک بد برفزود
وزان پندها دیده پر آب کرد
برین نیز بگذشت یک هفته روز
بهشتم چو بفروخت گیتیفروز
بیاراست گیتی به دیبای زرد
چو شاپور وچون یزدگرد دبیر
که باکیست این دانش اندر نهان
کزو دین یزدان به نیرو شود
چنین داد پاسخ که از داد شاه
درفشان شود فر دیهیم و گاه
چو با داد بگشاید از گنج بند
بماند پس از مرگ نامش بلند
دگر کو بشوید زبان از دروغ
سپهبد چو با داد و بخشایشست
چو پوزش کند باز بخشدش شاه
که نامش نگردد به گیتی کهن
همه راست گوید سخن کم وبیش
نگردد بهر کار ز آیین خویش
چنان مهر دارد که بر بخت خویش
دلت مگسل ای شاه راد از خرد
منش پست وکم دانش آنکس که گفت
کنم کم ز گیتی کسی نیست جفت
که ای شاه دانا و دانشپذیر
همان چون سبک سر بود شهریار
بداندیش دست اندآرد به کار
و رایدون که حاکم بود تیزمغز
بترسد ز جان و نترسد ز ننگ
توانگر که باشد دلش تنگ و زفت
چو کاهل بود مرد برنا به کار
چو بوزرجمهر این سخنهای نغز
چنین گفت باشاه خورشید چهر
که بادا به کام تو روشن سپهر
چنان دان که هرکس که دارد خرد
نکوهیده ده کار بر ده گروه
سپاهی که او سر بپیچد ز رنج
پزشکی که باشد به تن دردمند
ز بیمار چون باز دارد گزند
چو درویش مردم که نازد به چیز
که آن چیز گفتن نیرزد به نیز
همان سفله کز هر کس آرام و خواب
به چیز کسان برگمارد دو چشم
بهشتم به نادان نماینده راه
برین گونه آویزد ای نیکخوی
دل شاه نوشینروان زنده باد
سران جهان پیش او بنده باد
برین نیزبگذشت یک هفته ماه
به یک دست موبد که بودش وزیر
همان گرد بر گرد او موبدان
به بوزرجمهر آن زمان گفت شاه
کهای مرد پر دانش و نیکخواه
سخنها که جان را بود سودمند
چنین گفت موبد به بوزرجمهر
کهای نامورتر ز گردان سپهر
چنین داد پاسخ که کمتر خوری
تن آسان شوی هم روان پروری
کهای مرد گوینده و یاد گیر
سه آهو کدامند با دل به راز
که دارند وهستند زان بینیاز
چنین داد پاسخ که باری نخست
دل از عیب جستن ببایدت شست
بیآهو کسی نیست اندر جهان
چه در آشکار و چه اندر نهان
چومهتر بود بر تو رشک آوری
سه دیگر سخن چین و دوروی مرد
بران تا برانگیزد از آب گرد
چو گویندهای کو نه برجایگاه
سخن گفت و زو دور شد فر و جاه
همان کو سخن سر به سر نشنود
نداند به گفتار و هم نگرود
که این برتر از دانش بخردان
که پیدا کند مرد را دستگاه
کدامین ره آید تو را سودمند
کدامست با درد و رنج و گزند
چنین داد پاسخ که راه از دو سوست
گذشتن تو را تا کدام آرزوست
ز گیتی یکی بازگشتن به خاک
که راهی درازست با بیم و باک
بدین پرسش اندر چرایی و چون
سزاوار خلعت نگه کن که کیست
تنومند را کو خرد یار نیست
به گیتی کس او را خریدار نیست
نباشد خرد جان نباشد رواست
خرد جان پاکست و ایزد گو است
سرافراز گردد به ننگ و نبرد
ز دانش نخستین به یزدان گرای
که او هست و باشد همیشه به جای
بخورد و بپوشش به یزدان گرای
بدین دار فرمان یزدان به جای
گر آیدت روزی به چیزی نیاز
به دشت و به گنج و به پیلان مناز
هم از پیشهها آن گزین کاندروی
که باشد بسختی تو را سودمند
چوخواهی که یک سر کنند آفرین
سخن سنج و دینار گنجی مسنج
که در دانشی مرد خوارست گنج
چو رزم آیدت پیش هشیار باش
چو بدخواه پیش توصف برکشید
تو را رای وآرام باید گزید
برابر چو بینی کسی هم نبرد
نباید که گردد تو را روی زرد
بدانگه که اسب افگنی هوش دار
گرو تیز گردد تو زو برمگرد
هشیوار یاران گزین در نبرد
چودانی که با او نتابی مکوش
ببرگشتن از رزم باز آر هوش
چنین هم نگه دار تن در خورش
بخور آن چنان کان بنگزایدت
مکن درخورش خویش را چار سوی
چنان خور که نیزت کند آرزوی
چو یزدان پسندی پسندیدهای
جهان چون تنست و تو چون دیدهای
به روز و به شب گاه آرام را
چودانی که هستی سرشته ز خاک
پرستش ز خورد ایچ کمتر مکن
به نیکی گرای و غنیمت شناس
همه ز آفریننده دار این سپاس
چوخواهی که رنج تو آید به بر
چوهستی بود خویش و پیوند را
دبیری رساند جوان را به تخت
دبیریست از پیشهها ارجمند
چو با آلت و رای باشد دبیر
بیابد بیاندازه از شاه گنج
ز لفظ آن گزیند که کوتاهتر
بخط آن نماید که دلخواهتر
زبان خامش از بد به تن پارسا
شکیبا و با دانش و راستگوی
وفادار و پاکیزه و تازهروی
چو با این هنرها شود نزد شاه
سخنها چوبشنید از و شهریار
دلش تازه شد چون گل اندر بهار
چنین گفت کسری به موبد که رو
درم خواه وخلعت سزاوار اوی
که در دل نشستست گفتار اوی
دگر هفته چون هور بفراخت تاج
جهاندار و بیدار دل بخردان
همیخواست ز ایشان جهاندارشاه
به پیش اندرون بهمن تیزویر
به بوزرجمهر آن زمان گفت شاه
که دل را بیارای و بنمای راه
ز گیتی چو آگه شوند این مهان
چنین گفت با شاه بیدار مرد
که ای برتر از گنبد لاژورد
نباید به فرمان شاهان درنگ
نباید که باشد ورا مغز و پوست
چنان دان که آرام گیتیست شاه
چونیکی کنیم او دهد دستگاه
به نیک و بد او را بود دست رس
تو مپسند فرزند را جای اوی
چوجان دار در دل همه رای اوی
به شهری که هست اندرو مهرشاه
نیابد نیاز اندران بوم راه
جهان را دل ازشاه خندان بود
که بر چهر او فر یزدان بود
چو از نعمتش بهرهٔابی بکوش
که داری همیشه به فرمانش گوش
به اندیشه گر سربپیچی ازوی
نبیند به نیکی تو را بخت روی
پرستنده گر یابد از شاه رنج
نگه کن که با رنج نامست و گنج
نباید که سیر آید از کارکرد
همان تیز گردد ز گفتار سرد
اگر گشن شد بنده را دستگاه
به فر و به نام جهاندار نه شاه
گر از ده یکی باژ خواهد رواست
چنان رفت باید که او را هواست
گرامیتر آنکس بود نزد شاه
که چون گشن بیند ورا دستگاه
ز بهری که اورا سراید ز گنج
نماند که باشد بدو درد و رنج
ز یزدان بود آنک ماند سپاس
و دیگر که اندر دلش راز شاه
بدارد نگوید به خورشید وماه
به فرمان شاه آنک سستی کند
که نپراگند بار بر تاج وتخت
هرآنکس که بسیار گوید دروغ
به نزدیک شاهان نگیرد فروغ
سخن کان نه اندر خورد با خرد
فزونست زان دانش اندر جهان
که بشنید گوش آشکار و نهان
کسی را که شاه جهان خوار کرد
بماند همیشه روان پر ز درد
همان در جهان ارجمند آن بود
که با او لب شاه خندان بود
چنان دان که هست او ز تو بینیاز
اگر با تو گردد ز چیزی دژم
به پوزش گرای و مزن هیچ دم
پرستار باشد چو تو بی گمان
وگر نه هیچ تاب اندر آری به دل
ازان پس نیابی تو زو نیکوی
همان بادبان را کند سایه دار
که هم سایهدارست و هم مایه دار
ازو یک زمان شیروشهدست بهر
به دیگر زمان چون گزاینده زهر
به فرمان او تابد از چرخ ماه
ز دریا یکی ریگ دارد به کف
جهان زنده بادا بنوشینروان
همیشه به فرمانش کیوان روان
چو گفتی که زه بدره بودی چهار
به هربدره بودی درم ده هزار
که گفتار او با درم بود جفت
ز دهقان کنون بشنو این داستان
که برخواند از گفتهٔ باستان
یک شنبه 12 اردیبهشت 1395 4:33 PM
تشکرات از این پست