پاسخ به:شاهنامه فردوسی
چنین گوید آن پیر دانشپژوه
هنرمند و گوینده و با شکوه
که در پرده بد زال را بردهای
ز کشمیر و کابل گزیده سران
ز آتشپرست و ز یزدانپرست
برفتند با زیج رومی به دست
که دارد بران کودک خرد مهر
همی این بدان آن بدین بنگرید
که ای از بلند اختران یادگار
چو این خوب چهره به مردی رسد
همه شهر ایران برآید به جوش
شود تلخ ازو روز بر هر کسی
ازان پس به گیتی نماند بسی
غمی گشت زان کار دستان سام
به یزدان چنین گفت کای رهنمای
تو داری سپهر روان را به پای
به هر کار پشت و پناهم توی
همه نیکویی باد ما را گمان
بجز کام و آرام و خوبی مباد
ورا نام کرد آن سپهبد شغاد
همی داشت مادر چو شد سیر شیر
بران سال کودک برافراخت یال
جوان شد به بالای سرو بلند
سواری دلاور به گرز و کمند
همی تاج و تخت کیان را سزید
به گیتی به دیدار او بود شاد
ز گنج بزرگ آنچ بد در خورش
همی داشتش چون یکی تازه سیب
چنان بد که هر سال یک چرم گاو
ز کابل همی خواستی باژ و ساو
ازان پس که داماد او شد شغاد
چو هنگام باژ آمد آن بستدند
نکرد آن سخن پیش کس نیز یاد
چنین گفت با شاه کابل نهان
که من سیر گشتم ز کار جهان
برادر که او را ز من شرم نیست
مرا سوی او راه و آزرم نیست
چه مهتر برادر چه بیگانهای
چه فرزانه مردی چه دیوانهای
بسازیم و او را به دام آوریم
به گیتی بدین کار نام آوریم
بگفتند و هر دو برابر شدند
به اندیشه از ماه برتر شدند
که هرکس که بد کرد کیفر برد
دو تن را سر اندر نیامد به خواب
که ما نام او از جهان کم کنیم
دل و دیدهٔ زال پر نم کنیم
چنین گفت با شاه کابل شغاد
که گر زین سخن داد خواهیم داد
یکی سور کن مهتران را بخوان
می و رود و رامشگران را بخوان
به می خوردن اندر مرا سرد گوی
برآشوبد او را سر از بهر من
تو نخچیرگاهی نگه کن به راه
به بن در نشان تیغهای دراز
سنان از بر و نیزه زیر اندرون
اگر صد کنی چاه بهتر ز پنج
چو خواهی که آسوده گردی ز رنج
بکن چاه و بر باد مگشای راز
مگوی این سخن نیز با هیچکس
بشد شاه و رای از منش دور کرد
به گفتار آن بیخرد سور کرد
مهان را سراسر ز کابل بخواند
بخوان پسندیدهشان برنشاند
چو نان خورده شد مجلس آراستند
می و رود و رامشگران خواستند
چو سر پر شد از بادهٔ خسروی
چنین گفت با شاه کابل که من
برادر چو رستم چو دستان پدر
ازو شاه کابل برآشفت و گفت
که چندین چه داری سخن در نهفت
تو از تخمهٔ سام نیرم نهای
برادر نهای خویش رستم نهای
نکردست یاد از تو دستان سام
برادر ز تو کی برد نیز نام
تو از چاکران کمتری بر درش
ز گفتار او تنگدل شد شغاد
برآشفت و سر سوی زابل نهاد
دلی پر ز کین لب پر از باد سرد
دلی پر ز چاره پر از کینه سر
همانگه چو روی پسر دید زال
چنان برز و بالا و آن فر و یال
چو دیدش خردمند و روشنروان
چنین گفت کز تخمهٔ سام شیر
چگونه است کار تو با کابلی
چنین داد پاسخ به رستم شغاد
که از شاه کابل مکن نیز یاد
ازو نیکویی بد مرا پیش ازین
کنون می خورد چنگ سازد همی
همی گفت تا کی ازین باژ و ساو
نه با سیستان ما نداریم تاو
نه زو مردی و گوهر ما کمست
نه فرزند زالی مرا گفت نیز
وگر هستی او خود نیرزد به چیز
ازان مهتران شد دلم پر ز درد
ز کابل براندم دو رخساره زرد
چو بشنید رستم برآشفت و گفت
که هرگز نماند سخن در نهفت
که مه لشکرش باد و مه افسرش
من او را بدین گفته بیجان کنم
به خاک اندر آرم سر بخت اوی
ز لشگر گزین کرد شایسته مرد
کسی را که زیبا بود در نبرد
ز زابل به کابل نشستن کنند
که با شاه کابل مکن رزم یاد
که گر نام تو برنویسم بر آب
به کابل نیابد کس آرام و خواب
که یارد که پیش تو آید به جنگ
وگر تو بجنبی که سازد درنگ
برآنم که او زین پشمان شدست
چنین گفت رستم که اینست راه
مرا خود به کابل نباید سپاه
یک شنبه 12 اردیبهشت 1395 1:34 AM
تشکرات از این پست