0

شاهنامه فردوسی

 
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:شاهنامه فردوسی

چو تاریکتر شد شب اسفندیار

بپوشید نو جامهٔ کارزار

سر بند صندوقها برگشاد

یکی تا بدان بستگان جست باد

کباب و می آورد و نوشیدنی

همان جامهٔ رزم و پوشیدنی

چو نان خورده شد هر یکی را سه جام

بدادند و گشتند زان شادکام

چنین گفت کامشب شبی پربلاست

اگر نام گیریم ز ایدر سزاست

بکوشید و پیکار مردان کنید

پناه از بلاها به یزدان کنید

ازان پس یلان را به سه بهر کرد

هرانکس که جستند ننگ و نبرد

یکی بهره زیشان میان حصار

که سازند با هرکسی کارزار

دگر بهره تا بر در دژ شوند

ز پیکار و خون ریختن نغنوند

سیم بهره را گفت از سرکشان

که باید که یابید زیشان نشان

که بودند با ما ز می دوش مست

سرانشان به خنجر ببرید پست

خود و بیست مرد از دلیران گرد

بشد تیز و دیگر بدیشان سپرد

به درگاه ارجاسپ آمد دلیر

زره‌دار و غران به کردار شیر

چو زخم خروش آمد از در سرای

دوان پیش آزادگان شد همای

ابا خواهر خویش به آفرید

به خون مژه کرده رخ ناپدید

چو آمد به تنگ اندر اسفندیار

دو پوشیده را دید چون نوبهار

چنین گفت با خواهران شیرمرد

کز ایدر بپویید برسان گرد

بدانجا که بازارگاه منست

بسی زر و سیم است و گاه منست

مباشید با من بدین رزمگاه

اگر سر دهم گر ستانم کلاه

بیامد یکی تیغ هندی به مشت

کسی را که دید از دلیران بکشت

همه بارگاهش چنان شد که راه

نبود اندران نامور بارگاه

ز بس خسته و کشته و کوفته

زمین همچو دریای آشوفته

چو ارجاسپ از خواب بیدار شد

ز غلغل دلش پر ز تیمار شد

بجوشید ارجاسپ از جایگاه

بپوشید خفتان و رومی کلاه

به دست اندرش خنجر آب‌گون

دهن پر ز آواز و دل پر ز خون

بدو گفت کز مرد بازارگان

بیابی کنون تیغ و دینارگان

یکی هدیه آرمت لهراسپی

نهاده برو مهر گشتاسپی

برآویخت ارجاسپ و اسفندیار

از اندازه بگذشتشان کارزار

پیاپی بسی تیغ و خنجر زدند

گهی بر میان گاه بر سر زدند

به زخم اندر ارجاسپ را کرد سست

ندیدند بر تنش جایی درست

ز پای اندر آمد تن پیلوار

جدا کردش از تن سر اسفندیار

چو شد کشته ارجاسپ آزرده‌جان

خروشی برآمد ز کاخ زنان

چنین است کردار گردنده دهر

گهی نوش یابیم ازو گاه زهر

چه بندی دل اندر سرای سپنج

چو دانی که ایدر نمانی مرنچ

بپردخت ز ارجاسپ اسفندیار

به کیوان برآورد ز ایوان دمار

بفرمود تا شمع بفروختند

به هر سوی ایوان همی سوختند

شبستان او را به خادم سپرد

ازان جایگه رشته‌تایی نبرد

در گنج دینار او مهر کرد

به ایوان نبودش کسی هم نبرد

بیامد سوی آخر و برنشست

یکی تیغ هندی گرفته به دست

ازان تازی اسپان کش آمد گزین

بفرمود تا برنهادند زین

برفتند زانجا صد و شست مرد

گزیده سواران روز نبرد

همان خواهران را بر اسپان نشاند

ز درگاه ارجاسپ لشکر براند

وز ایرانیان نامور مرد چند

به دژ ماند با ساوهٔ ارجمند

چو من گفت از ایدر به بیرون شوم

خود و نامدارن به هامون شوم

به ترکان در دژ ببندید سخت

مگر یار باشد مرا نیک‌بخت

هرانگه که آید گمانتان که من

رسیدم بدان پاک‌رای انجمن

غو دیده باید که از دیدگاه

کانوشه سر و تاج گشتاسپ شاه

چو انبوه گردد به دژ بر سپاه

گریزان و برگشته از رزمگاه

به پیروزی از بارهٔ کاخ پاس

بدارید از پاک یزدان سپاس

سر شاه ترکان ازان دیدگاه

بینداخت باید به پیش سپاه

بیامد ز دژ با صد و شست مرد

خروشان و جوشان به دشت نبرد

چو نزد سپاه پشوتن رسید

برو نامدار آفرین گسترید

سپاهش همه مانده زو در شگفت

که مرد جوان آن دلیری گرفت

 
 
 
یک شنبه 12 اردیبهشت 1395  1:22 AM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:شاهنامه فردوسی

چو ماه از بر تخت سیمین نشست

سه پاس از شب تیره اندر گذشت

همی پاسبان برخروشید سخت

که گشتاسپ شاهست و پیروز بخت

چو ترکان شنیدند زان سان خروش

نهادند یکسر به آواز گوش

دل کهرم از پاسبان خیره شد

روانش ز آواز او تیره شد

چو بشنید با اندریمان بگفت

که تیره شب آواز نتوان نهفت

چه گویی که امشب چه شاید بدن

بباید همی داستانها زدن

که یارد گشادن بدین سان دو لب

به بالین شاهی درین تیره‌شب

بباید فرستاد تا هرک هست

سرانشان به خنجر ببرند پست

چه بازی کند پاسبان روز جنگ

برین نامداران شود کار تنگ

وگر دشمن ما بود خانگی

بجوی همی روز بیگانگی

به آواز بد گفتن و فال بد

بکوبیم مغزش به گوپال بد

بدین گونه آواز پیوسته شد

دل کهرم از پاسبان خسته شد

ز بس نعره از هر سوی زین نشان

پر آواز شد گوش گردنکشان

سپه گفت کآواز بسیار گشت

از اندازهٔ پاسبان برگذشت

کنون دشمن از خانه بیرون کنیم

ازان پس برین چاره افسون کنیم

دل کهرم از پاسبان تنگ شد

بپیچید و رویش پر آژنگ شد

به لشکر چنین گفت کز خواب شاه

دل من پر از رنج شد جان تباه

کنون بی‌گمان باز باید شدن

ندانم کزین پس چه شاید بدن

بزرگان چنین روی برگاشتند

به شب دشت پیکار بگذاشتند

پس اندر همی آمد اسفندیار

زره‌دار با گرزهٔ گاوسار

چو کهرم بر بارهٔ دژ رسید

پس لشکر ایرانیان را بدید

چنین گفت کاکنون به جز رزم کار

چه ماندست با گرد اسفندیار

همه تیغها برکشیم از نیام

به خنجر فرستاد باید پیام

به چهره چو تاب اندر آورد بخت

بران نامداران ببد کار سخت

دو لشکر بران سان برآشوفتند

همی بر سر یکدگر کوفتند

چنین تا برآمد سپیده‌دمان

بزرگان چین را سرآمد زمان

برفتند مردان اسفندیار

بران نامور بارهٔ شهریار

بریده سر شاه ارجاسپ را

جهاندار و خونیز لهراسپ را

به پیش سپاه اندر انداختند

ز پیکار ترکان بپرداختند

خروشی برآمد ز توران سپاه

ز سر برگرفتند گردان کلاه

دو فرزند ارجاسپ گریان شدند

چو بر آتش تیز بریان شدند

بدانست لشکر که آن جنگ چیست

وزان رزم بد بر که باید گریست

بگفتند رادا دلیرا سرا

سپهدار شیراوژنا مهترا

که کشتت که بر دشت کین کشته باد

برو جاودان روز برگشته باد

سپردن کرا باید اکنون بنه

درفش که داریم بر میمنه

چو ارجاسپ پردخته شد قلبگاه

مبادا کلاه و مبادا سپاه

سپه را به مرگ آمد اکنون نیاز

ز خلج پر از درد شد تا طراز

ازان پس همه پیش مرگ آمدند

زره‌دار با گرز و ترگ آمدند

ده و دار برخاست از رزمگاه

هوا شد به کردار ابر سیاه

به هر جای بر تودهٔ کشته بود

کسی را کجا روز برگشته بود

همه دشت بی‌تن سر و یال بود

به جای دگر گرز و گوپال بود

ز خون بر در دژ همی موج خاست

که دانست دست چپ از دست راست

چو اسفندیار اندر آمد ز جای

سپهدار کهرم بیفشارد پای

دو جنگی بران سان برآویختند

که گفتی بهمشان برآمیختند

تهمتن کمربند کهرم گرفت

مر او را ازان پشت زین برگرفت

برآوردش از جای و زد بر زمین

همه لشکرش خواندند آفرین

دو دستش ببستند و بردند خوار

پراگنده شد لشکر نامدار

همی گرز بارید همچون تگرگ

زمین پر ز ترگ و هوا پر ز مرگ

سر از تیغ پران چو برگ از درخت

یکی ریخت خون و یکی یافت تخت

همی موج زد خون بران رزمگاه

سری زیر نعل و سری با کلاه

نداند کسی آرزوی جهان

نخواهد گشادن بمابر نهان

کسی کش سزاوار بد بارگی

گریزان همی راند یکبارگی

هرانکس که شد در دم اژدها

بکوشید و هم زو نیامد رها

ز ترکان چینی فراوان نماند

وگر ماند کس نام ایشان نخواند

همه ترگ و جوشن فرو ریختند

هم از دیده‌ها خون برآمیختند

دوان پیش اسفندیار آمدند

همه دیده چون جویبار آمدند

سپهدار خونریز و بیداد بود

سپاهش به بیدادگر شاد بود

کسی را نداد از یلان زینهار

بکشتند زان خستگان بی‌شمار

به توران زمین شهریاری نماند

ز ترکان چین نامداری نماند

سراپرده و خیمه برداشتند

بدان خستگان جای بگذاشتند

بران روی دژ بر ستاره بزد

چو پیدا شد از هر دری نیک و بد

بزد بر در دژ دو دار بلند

فرو هشت از دار پیچان کمند

سر اندریمان نگونسار کرد

برادرش را نیز بر دار کرد

سپاهی برون کرد بر هر سوی

به جایی که آمد نشان گوی

بفرمود تا آتش اندر زدند

همه شهر توران بهم بر زدند

به جایی دگر نامداری نماند

به چین و به توران سواری نماند

تو گفتی که ابری برآمد سیاه

ببارید آتش بران رزمگاه

جهانجوی چون کار زان گونه دید

سران را بیاورد و می درکشید

 
 
 
یک شنبه 12 اردیبهشت 1395  1:23 AM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:شاهنامه فردوسی

چو خورشید تابان ز گنبد بگشت

خریدار بازار او در گذشت

دو خواهرش رفتند ز ایوان به کوی

غریوان و بر کفتها بر سبوی

به نزدیک اسفندیار آمدند

دو دیده‌تر و خاکسار آمدند

چو اسفندیار آن شگفتی بدید

دو رخ کرد از خواهران ناپدید

شد از کار ایشان دلش پر ز بیم

بپوشید رخ را به زیر گلیم

برفتند هر دو به نزدیک اوی

ز خون برنهاده به رخ‌بر دو جوی

به خواهش گرفتند بیچارگان

بران نامور مرد بازارگان

بدو گفت خواهر که ای ساروان

نخست از کجا راندی کاروان

که روز و شبان بر تو فرخنده باد

همه مهتران پیش تو بنده باد

ز ایران و گشتاسپ و اسفندیار

چه آگاهی است ای گو نامدار

بدین سان دو دخت یکی پادشا

اسیریم در دست ناپارسا

برهنه سر و پای و دوش آبکش

پدر شادمان روز و شب خفته خوش

برهنه دوان بر سر انجمن

خنک آنک پوشد تنش را کفن

بگرییم چندی به خونین سرشک

تو باشی بدین درد ما را پزشک

گر آگاهیت هست از شهر ما

برین بوم تریاک شد زهر ما

یکی بانگ برزد به زیر گلیم

که لرزان شدند آن دو دختر ز بیم

که اسفندیار از بنه خود مباد

نه آن کس به گیتی کزو کرد یاد

ز گشتاسپ آن مرد بیدادگر

مبیناد چون او کلاه و کمر

نبینید کاید فروشنده‌ام

ز بهر خور خویش کوشنده‌ام

چو آواز بشنید فرخ همای

بدانست و آمد دلش باز جای

چو خواهر بدانست آواز اوی

بپوشید بر خویشتن راز اوی

چنان داغ دل پیش او در بماند

سرشک از دو دیده به رخ برفشاند

همه جامه چاک و دو پایش به خاک

از ارجاسپ جانش پر از بیم و باک

بدانست جنگاور پاک‌رای

که او را همی بازداند همای

سبک روی بگشاد و دیده پرآب

پر از خون دل و چهره چون آفتاب

ز کار جهان ماند اندر شگفت

دژم گشت و لب را به دندان گرفت

بدیشان چنین گفت کاین روز چند

بدارید هر دو لبان را به بند

من ایدر نه از بهر جنگ آمدم

به رنج از پی نام و ننگ آمدم

کسی را که دختر بود آبکش

پسر در غم و باب در خواب خوش

پدر آسمان باد و مادر زمین

نخوانم برین روزگار آفرین

پس از کلبه برخاست مرد جوان

به نزدیک ارجاسپ آمد دوان

بدو گفت کای شاه فرخنده باش

جهاندار تا جاودان زنده باش

یکی ژرف دریا درین راه بود

که بازارگان زان نه آگاه بود

ز دریا برآمد یکی کژ باد

که ملاح گفت آن ندارم به یاد

به کشتی همه زار و گریان شدیم

ز جان و تن خویش بریان شدیم

پذیرفتم از دادگر یک خدای

که گر یابم از بیم دریا رهای

یکی بزم سازم به هر کشوری

که باشد بران کشور اندر سری

بخواهنده بخشم کم و بیش را

گرامی کنم مرد درویش را

کنون شاه ما را گرامی کند

بدین خواهش امروز نامی کند

ز لشکر سرافراز گردان که‌اند

به نزدیک شاه جهان ارجمند

چنین ساختستم که مهمان کنم

وزین خواهش آرایش جان کنم

چو ارجاسپ بشنید زان شاد شد

سر مرد نادان پر از باد شد

بفرمود کانکو گرامی‌ترست

وزین لشکر امروز نامی‌ترست

به ایوان خراد مهمان شوند

وگر می بود پاک مستان شوند

بدو گفت شاها ردا بخردا

جهاندار و بر موبدان موبدا

مرا خانه تنگست و کاخ بلند

برین بارهٔ دژ شویم ارجمند

در مهر ماه آمد آتش کنم

دل نامداران به می خوش کنم

بدو گفت زان راه روکت هواست

به کاخ اندرون میزبان پادشاست

بیامد دمان پهلوان شادکام

فراوان برآورد هیزم به بام

بکشتند اسپان و چندی به ره

کشیدند بر بام دژ یکسره

ز هیزم که بر بارهٔ دژ کشید

شد از دود روی هوا ناپدید

می آورد چون هرچ بد خورده شد

گسارندهٔ می ورا برده شد

همه نامدارن رفتند مست

ز مستی یکی شاخ نرگس به دست

 
 
 
یک شنبه 12 اردیبهشت 1395  1:23 AM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:شاهنامه فردوسی

جهانجوی پیش جهان‌آفرین

بمالید چندی رخ اندر زمین

بران بیشه اندر سراپرده زد

نهادند خوانی چنانچون سزد

به دژخیم فرمود پس شهریار

که آرند بدبخت را بسته خوار

ببردند پیش یل اسفندیار

چو دیدار او دید پس شهریار

سه جام می خسروانیش داد

ببد گرگسار از می لعل شاد

بدو گفت کای ترک برگشته بخت

سر پیر جادو ببین از درخت

که گفتی که لشکر به دریا برد

سر خویش را بر ثریا برد

دگر منزل اکنون چه بینم شگفت

کزین جادو اندازه باید گرفت

چنین داد پاسخ ورا گرگسار

که ای پیل جنگی گه کارزار

بدین منزلت کار دشوارتر

گراینده‌تر باش و بیدارتر

یکی کوه بینی سراندر هوا

برو بر یکی مرغ فرمانروا

که سیمرغ گوید ورا کارجوی

چو پرنده کوهیست پیکارجوی

اگر پیل بیند برآرد به ابر

ز دریا نهنگ و به خشکی هژبر

نبیند ز برداشتن هیچ رنج

تو او را چو گرگ و چو جادو مسنج

دو بچه است با او به بالای او

همان رای پیوسته با رای او

چو او بر هوا رفت و گسترد پر

ندارد زمین هوش و خورشید فر

اگر بازگردی بود سودمند

نیازی به سیمرغ و کوه بلند

ازو در بخندید و گفت ای شگفت

به پیکان بدوزم من او را دو کفت

ببرم به شمشیر هندی برش

به خاک اندر آرم ز بالا سرش

چو خورشید تابنده بنمود پشت

دل خاور از پشت او شد درشت

سر جنگجویان سپه برگرفت

سخنهای سیمرغ در سر گرفت

همه شب همی راند با خود گروه

چو خورشید تابان برآمد ز کوه

چراغ زمان و زمین تازه کرد

در و دشت بر دیگر اندازه کرد

همان اسپ و گردون و صندوق برد

سپه را به سالار لشکر سپرد

همی رفت چون باد فرمانروا

یکی کوه دیدش سراندر هوا

بران سایه بر اسپ و گردون بداشت

روان را به اندیشه اندر گماشت

همی آفرین خواند بر یک خدای

که گیتی به فرمان او شد به پای

چو سیمرغ از دور صندوق دید

پسش لشکر و نالهٔ بوق دید

ز کوه اندر آمد چو ابری سیاه

نه خورشید بد نیز روشن نه ماه

بدان بد که گردون بگیرد به چنگ

بران سان که نخچیر گیرد پلنگ

بران تیغها زد دو پا و دو پر

نماند ایچ سیمرغ را زیب و فر

به چنگ و به منقار چندی تپید

چو تنگ اندر آمد فرو آرمید

چو دیدند سیمرغ را بچگان

خروشان و خون از دو دیده چکان

چنان بردمیدند ازان جایگاه

که از سهمشان دیده گم کرد راه

چو سیمرغ زان تیغها گشت سست

به خوناب صندوق و گردون بشست

ز صندوق بیرون شد اسفندیار

بغرید با آلت کارزار

زره در بر و تیغ هندی به چنگ

چه زود آورد مرغ پیش نهنگ

همی زد برو تیغ تا پاره گشت

چنان چاره گر مرغ بیچاره گشت

بیامد به پیش خداوند ماه

که او داد بر هر ددی دستگاه

چنین گفت کای داور دادگر

خداوند پاکی و زور و هنر

تو بردی پی جاودان را ز جای

تو بودی بدین نیکیم رهنمای

هم‌آنگه خروش آمد از کرنای

پشوتن بیاورد پرده‌سرای

سلیح برادر سپاه و پسر

بزرگان ایران و تاج و کمر

ازان کشته کس روی هامون ندید

جر اندام جنگاور و خون ندید

زمین کوه تا کوه پر پر بود

ز پرش همه دشت پر فر بود

بدیدند پر خون تن شاه را

کجا خیره کردی به رخ ماه را

همی آفرین خواندندش سران

سواران جنگی و کنداوران

شنید آن سخن در زمان گرگسار

که پیروز شد نامور شهریار

تنش گشت لرزان و رخساره زرد

همی رفت پویان و دل پر ز درد

سراپرده زد شهریار جوان

به گردش دلیران روشن‌روان

زمین را به دیبا بیاراستند

نشستند بر خوان و می خواستند

 
 
 
یک شنبه 12 اردیبهشت 1395  1:23 AM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:شاهنامه فردوسی

چو آن نامه برخواند اسفندیار

ببخشید دینار و برساخت کار

جز از گنج ارجاسپ چیزی نماند

همه گنج خویشان او برفشاند

سپاهش همه زو توانگر شدند

از اندازهٔ کار برتر شدند

شتر بود و اسپان به دشت و به کوه

به داغ سپهدار توران گروه

هیون خواست از هر دری ده‌هزار

پراگنده از دشت وز کوهسار

همه گنج ارجاسپ در باز کرد

به کپان درم سختن آغاز کرد

هزار اشتر از گنج دینار شاه

چو سیصد ز دیبا و تخت و کلاه

صد از مشک و ز عنبر و گوهران

صد از تاج وز نامدار افسران

از افگندنیهای دیبا هزار

بفرمود تا برنهادند بار

چو سیصد شتر جامهٔ چینیان

ز منسوج و زربفت وز پرنیان

عماری بسیچید و دیبا جلیل

کنیزک ببردند چینی دو خیل

به رخ چون بهار و به بالا چو سرو

میانها چو غرو و به رفتن تذرو

ابا خواهران یل اسفندیار

برفتند بت روی صد نامدار

ز پوشیده رویان ارجاسپ پنج

ببردند بامویه و درد و رنج

دو خواهر دو دختر یکی مادرش

پر از درد و با سوک و خسته برش

همه بارهٔ شهر زد بر زمین

برآورد گرد از بر و بوم چین

سه پور جوان را سپهدار گفت

پراگنده باشید با گنج جفت

به راه ار کسی سر بپیچد ز داد

سرانشان به خنجر ببرید شاد

شما راه سوی بیابان برید

سنانها چو خورشید تابان برید

سوی هفتخوان من به نخجیر شیر

بیابم شما ره مپویید دیر

نخستین بگیرم سر راه را

ببینم شما را سر ماه را

سوی هفتخوان آمد اسفندیار

به نخجیر با لشکری نامدار

چو نزدیک آن جای سرما رسید

همه خواسته گرد بر جای دید

هوا خوش‌گوار و زمین پرنگار

تو گفتی به تیر اندر آمد بهار

وزان جایگه خواسته برگرفت

همی ماند از کار اختر شگفت

چو نزدیکی شهر ایران رسید

به جای دلیران و شیران رسید

دو هفته همی بود با یوز و باز

غمی بود از رنج راه دراز

سه فرزند پرمایه را چشم داشت

ز دیر آمدنشان به دل خشم داشت

به نزد پدر چو بیامد پسر

بخندید با هر یکی تاجور

که راهی درشت این که من کوفتم

ز دیر آمدنتان برآشوفتم

زمین بوسه دادند هر سه پسر

که چون تو که باشد به گیتی پدر

وزان جایگه سوی ایران کشید

همه گنج سوی دلیران کشید

همه شهر ایران بیاراستند

می و رود و رامشگران خواستند

ز دیوارها جامه آویختند

زبر مشک و عنبر همی بیختند

هوا پر ز آوای رامشگران

زمین پر سواران نیزه‌وران

چو گشتاسپ بشنید رامش گزید

به آواز او جام می درکشید

ز لشکر بفرمود تا هرک بود

ز کشور کسی کو بزرگی نمود

همه با درفش و تبیره شدند

بزرگان لشکر پذیره شدند

پدر رفت با نامور بخردان

بزرگان فرزانه و موبدان

بیامد به پیش پسر تازه‌روی

همه شهر ایران پر از گفت و گوی

چو روی پدر دید شاه جوان

دلش گشت شادان و روشن‌روان

برانگیخت از جای شبرنگ را

فروزندهٔ آتش جنگ را

بیامد پدر را به بر در گرفت

پدر ماند از کار او در شگفت

بسی خواند بر فر او آفرین

که بی‌تو مبادا زمان و زمین

وزانجا به ایوان شاه آمدند

جهانی ورا نیکخواه آمدند

بیاراست گشتاسپ ایوان و تخت

دلش گشت خرم بدان نیک‌بخت

به ایوانها در نهادند خوان

به سالار گفتا مهان را بخوان

بیامد ز هر گنبدی میگسار

به نزدیک آن نامور شهریار

می خسروانی به جام بلور

گسارنده می داد رخشان چو هور

همه چهرهٔ دوستان برفروخت

دل دشمنان را به آتش بسوخت

پسر خورد با شرم یاد پدر

پدر همچنان نیز یاد پسر

بپرسید گشتاسپ از هفتخوان

پدر را پسر گفت نامه بخوان

سخنهای دیرینه یاد آوریم

به گفتار لب را به داد آوریم

چو فردا به هشیاری آن بشنوی

به پیروزی دادگر بگروی

برفتند هرکس که گشتند مست

یکی ماه‌رخ دست ایشان به دست

سرآمد کنون قصهٔ هفتخوان

به نام جهان داور این را بخوان

که او داد بر نیک و بد دستگاه

خداوند خورشید و تابنده ماه

اگر شاه پیروز بپسندد این

نهادیم بر چرخ گردنده زین

 
 
 
یک شنبه 12 اردیبهشت 1395  1:23 AM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:شاهنامه فردوسی

دبیر جهاندیده را پیش خواند

ازان چاره و چنگ چندی براند

بر تخت بنشست فرخ دبیر

قلم خواست و قرطاس و مشک و عبیر

نخستین که نوک قلم شد سیاه

گرفت آفرین بر خداوند ماه

خداوند کیوان و ناهید و هور

خداوند پیل و خداوند مور

خداوند پیروزی و فرهی

خداوند دیهیم و شاهنشهی

خداوند جان و خداوند رای

خداوند نیکی‌ده و رهنمای

ازو جاودان کام گشتاسپ شاد

به مینو همه یاد لهراسپ باد

رسیدم به راهی به توران زمین

که هرگز نخوانم برو آفرین

اگر برگشایم سراسر سخن

سر مرد نو گردد از غم کهن

چه دستور باشد مرا شهریار

بخوانم برو نامهٔ کارزار

به دیدار او شاد و خرم شوم

ازین رنج دیرینه بی‌غم شوم

وزان چاره‌هایی که من ساختم

که تا دل ز کینه بپرداختم

به رویین دژ ارجاسپ و کهرم نماند

جز از مویه و درد و ماتم نماند

کسی را ندادم به جان زینهار

گیا در بیابان سرآورد بار

همی مغز مردم خورد شیر و گرگ

جز از دل نجوید پلنگ سترگ

فلک روشن از تاج گشتاسپ باد

زمین گلشن شاه لهراسپ باد

چو بر نامه بر مهر اسفندیار

نهادند و جستند چندی سوار

هیونان کفک‌افگن و تیزرو

به ایران فرستاد سالار نو

بماند از پی پاسخ نامه را

بکشت آتش مرد بدکامه را

بسی برنیامد که پاسخ رسید

یکی نامه بد بند بد را کلید

سر پاسخ نامه بود از نخست

که پاینده بادآنک نیکی بجست

خرد یافته مرد یزدان شناس

به نیکی ز یزدان شناسد سپاس

دگر گفت کز دادگر یک خدای

بخواهیم کو باشدت رهنمای

درختی بکشتم به باغ بهشت

کزان بارورتر فریدون نکشت

برش سرخ یاقوت و زر آمدست

همه برگ او زیب و فر آمدست

بماناد تا جاودان این درخت

ترا باد شادان دل و نیک‌بخت

یکی آنک گفتی که کین نیا

بجستم پر از چاره و کیمیا

دگر آنک گفتی ز خون ریختن

به تنها به رزم اندر آویختن

تن شهریاران گرامی بود

که از کوشش سخت نامی بود

نگهدار تن باش و آن خرد

که جان را به دانش خرد پرورد

سه دیگر که گفتی به جان زینهار

ندادم کسی را ز چندان سوار

همیشه دلت مهربان باد و گرم

پر از شرم جان لب پر آوای نرم

مبادا ترا پیشه خون ریختن

نه بی‌کینه با مهتر آویختن

به کین برادرت بی سی و هشت

از اندازه خون ریختن درگذشت

و دیگر کزان پیر گشته نیا

ز دل دور کرده بد و کیمیا

چو خون ریختندش تو خون ریختی

چو شیران جنگی برآویختی

همیشه بدی شاد و به روزگار

روان را خرد بادت آموزگار

نیازست ما را به دیدار تو

بدان پر خرد جان بیدار تو

چه نامه بخوانی بنه بر نشان

بدین بارگاه آی با سرکشان

هیون تگاور ز در بازگشت

همه شهر ایران پرآواز گشت

سوار هیونان چو باز آمدند

به نزد تهمتن فراز آمدند

 
 
 
یک شنبه 12 اردیبهشت 1395  1:23 AM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:شاهنامه فردوسی

 

ازان پس بیامد به پرده‌سرای

ز هرگونه انداخت با شاه رای

ز لهراسپ وز کین فرشیدورد

ازان نامداران روز نبرد

بدو گفت گشتاسپ کای زورمند

تو شادانی و خواهرانت به بند

خنک آنک بر کینه گه کشته شد

نه در چنگ ترکان سرگشته شد

چو بر تخت بینند ما را نشست

چه گوید کسی کو بود زیر دست

بگریم برین ننگ تا زنده‌ام

به مغز اندرون آتش افگنده‌ام

پذیرفتم از کردگار بلند

که گر تو به توران شوی بی‌گزند

به مردی شوی در دم اژدها

کنی خواهران را ز ترکان رها

سپارم ترا تاج شاهنشهی

همان گنج بی‌رنج و تخت مهی

مرا جایگاه پرستش بس است

نه فرزند من نزد دیگر کس است

چنین پاسخ آورد اسفندیار

که بی‌تو مبیناد کس روزگار

به پیش پدر من یکی بنده‌ام

روان را به فرمانش آگنده‌ام

فدای تو دارم تن و جان خویش

نخواهم سر و تخت و فرمان خویش

شوم باز خواهم ز ارجاسپ کین

نمانم بر و بوم توران زمین

به تخت آورم خواهران را ز بند

به بخت جهاندار شاه بلند

برو آفرین کرد گشتاسپ و گفت

که با تو روان و خرد باد جفت

برفتنت یزدان پناه تو باد

به باز آمدن تخت گاه تو باد

بخواند آن زمان لشگر از هر سوی

به جایی که بد موبدی گر گوی

ازیشان گزیده ده و دو هزار

سواران مرد افگن و کینه‌دار

بر ایشان ببخشید گنج درم

نکرد ایچ کس را به بخشش دژم

ببخشید گنجی بر اسفندیار

یکی تاج پر گوهر شاهوار

خروشی برآمد ز درگاه شاه

شد از گرد خورشید تابان سیاه

ز ایوان به دشت آمد اسفندیار

سپاهی گزید از در کارزار

 
 
 
یک شنبه 12 اردیبهشت 1395  1:24 AM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:شاهنامه فردوسی

یکی پیر بد نامش آزاد سرو

که با احمد سهل بودی به مرو

دلی پر ز دانش سری پر سخن

زبان پر ز گفتارهای کهن

کجا نامهٔ خسروان داشتی

تن و پیکر پهلوان داشتی

به سام نریمان کشیدی نژاد

بسی داشتی رزم رستم به یاد

بگویم کنون آنچ ازو یافتم

سخن را یک اندر دگر بافتم

اگر مانم اندر سپنجی سرای

روان و خرد باشدم رهنمای

سرآرم من این نامهٔ باستان

به گیتی بمانم یکی داستان

به نام جهاندار محمود شاه

ابوالقاسم آن فر دیهیم و گاه

خداوند ایران و نیران و هند

ز فرش جهان شد چو رومی پرند

به بخشش همی گنج بپراگند

به دانایی از گنج نام آگند

بزرگست و چون سالیان بگذرد

ازو گوید آنکس که دارد خرد

ز رزم و ز بزم و ز بخش و شکار

ز دادش جهان شد چو خرم بهار

خنک آنک بیند کلاه ورا

همان بارگاه و سپاه ورا

دو گوش و دو پای من آهو گرفت

تهی دستی و سال نیرو گرفت

ببستم برین گونه بدخواه بخت

بنالم ز بخت بد و سال سخت

شب و روز خوانم همی آفرین

بران دادگر شهریار زمین

همه شهر با من بدین یاورند

جز آنکس که بددین و بدگوهرند

که تا او به تخت کیی برنشست

در کین و دست بدی را ببست

بپیچاند آن را که بیشی کند

وگر چند بیشی ز پیشی کند

ببخشاید آن را که دارد خرد

ز اندازهٔ روز برنگذرد

ازو یادگاری کنم در جهان

که تا هست مردم نگردد نهان

بدین نامهٔ شهریاران پیش

بزرگان و جنگی سواران پیش

همه رزم و بزمست و رای و سخن

گذشته بسی روزگار کهن

همان دانش و دین و پرهیز و رای

همان رهنمونی به دیگر سرای

ز چیزی کزیشان پسند آیدش

همین روز را سودمند آیدش

کزان برتران یادگارش بود

همان مونس روزگارش بود

همی چشم دارم بدین روزگار

که دینار یابم من از شهریار

دگر چشم دارم به دیگر سرای

که آمرزش آید مرا از خدای

که از من پس از مرگ ماند نشان

ز گنج شهنشاه گردنکشان

کنون بازگردم به گفتار سرو

فروزندهٔ سهل ماهان به مرو

 
 
 
یک شنبه 12 اردیبهشت 1395  1:33 AM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:شاهنامه فردوسی

چنین گوید آن پیر دانش‌پژوه

هنرمند و گوینده و با شکوه

که در پرده بد زال را برده‌ای

نوازندهٔ رود و گوینده‌ای

کنیزک پسر زاد روزی یکی

که ازماه پیدا نبود اندکی

به بالا و دیدار سام سوار

ازو شاد شد دودهٔ نامدار

ستاره‌شناسان و کنداوران

ز کشمیر و کابل گزیده سران

ز آتش‌پرست و ز یزدان‌پرست

برفتند با زیج رومی به دست

گرفتند یکسر شمار سپهر

که دارد بران کودک خرد مهر

ستاره شمرکان شگفتی بدید

همی این بدان آن بدین بنگرید

بگفتند با زال سام سوار

که ای از بلند اختران یادگار

گرفتیم و جستیم راز سپهر

ندارد بدین کودک خرد مهر

چو این خوب چهره به مردی رسد

به گاه دلیری و گردی رسد

کند تخمهٔ سام نیرم تباه

شکست اندرآرد بدین دستگاه

همه سیستان زو شود پرخروش

همه شهر ایران برآید به جوش

شود تلخ ازو روز بر هر کسی

ازان پس به گیتی نماند بسی

غمی گشت زان کار دستان سام

ز دادار گیتی همی برد نام

به یزدان چنین گفت کای رهنمای

تو داری سپهر روان را به پای

به هر کار پشت و پناهم توی

نمایندهٔ رای و راهم توی

سپهر آفریدی و اختر همان

همه نیکویی باد ما را گمان

بجز کام و آرام و خوبی مباد

ورا نام کرد آن سپهبد شغاد

همی داشت مادر چو شد سیر شیر

دلارام و گوینده و یادگیر

بران سال کودک برافراخت یال

بر شاه کابل فرستاد زال

جوان شد به بالای سرو بلند

سواری دلاور به گرز و کمند

سپهدار کابل بدو بنگرید

همی تاج و تخت کیان را سزید

به گیتی به دیدار او بود شاد

بدو داد دختر ز بهر نژاد

ز گنج بزرگ آنچ بد در خورش

فرستاد با نامور دخترش

همی داشتش چون یکی تازه سیب

کز اختر نبودی بروبر نهیب

بزرگان ایران و هندوستان

ز رستم زدندی همی داستان

چنان بد که هر سال یک چرم گاو

ز کابل همی خواستی باژ و ساو

در اندیشهٔ مهتر کابلی

چنان بد کزو رستم زابلی

نگیرد ز کار درم نیز یاد

ازان پس که داماد او شد شغاد

چو هنگام باژ آمد آن بستدند

همه کابلستان بهم بر زدند

دژم شد ز کار برادر شغاد

نکرد آن سخن پیش کس نیز یاد

چنین گفت با شاه کابل نهان

که من سیر گشتم ز کار جهان

برادر که او را ز من شرم نیست

مرا سوی او راه و آزرم نیست

چه مهتر برادر چه بیگانه‌ای

چه فرزانه مردی چه دیوانه‌ای

بسازیم و او را به دام آوریم

به گیتی بدین کار نام آوریم

بگفتند و هر دو برابر شدند

به اندیشه از ماه برتر شدند

نگر تا چه گفتست مرد خرد

که هرکس که بد کرد کیفر برد

شبی تا برآمد ز کوه آفتاب

دو تن را سر اندر نیامد به خواب

که ما نام او از جهان کم کنیم

دل و دیدهٔ زال پر نم کنیم

چنین گفت با شاه کابل شغاد

که گر زین سخن داد خواهیم داد

یکی سور کن مهتران را بخوان

می و رود و رامشگران را بخوان

به می خوردن اندر مرا سرد گوی

میان کیان ناجوانمرد گوی

ز خواری شوم سوی زابلستان

بنالم ز سالار کابلستان

چه پیش برادر چه پیش پدر

ترا ناسزا خوانم و بدگهر

برآشوبد او را سر از بهر من

بیابد برین نامور شهر من

برآید چنین کار بر دست ما

به چرخ فلک‌بر بود شست ما

تو نخچیرگاهی نگه کن به راه

بکن چاه چندی به نخچیرگاه

براندازهٔ رستم و رخش ساز

به بن در نشان تیغهای دراز

همان نیزه و حربهٔ آبگون

سنان از بر و نیزه زیر اندرون

اگر صد کنی چاه بهتر ز پنج

چو خواهی که آسوده گردی ز رنج

بجای آر صد مرد نیرنگ ساز

بکن چاه و بر باد مگشای راز

سر چاه را سخت کن زان سپس

مگوی این سخن نیز با هیچ‌کس

بشد شاه و رای از منش دور کرد

به گفتار آن بی‌خرد سور کرد

مهان را سراسر ز کابل بخواند

بخوان پسندیده‌شان برنشاند

چو نان خورده شد مجلس آراستند

می و رود و رامشگران خواستند

چو سر پر شد از بادهٔ خسروی

شغاد اندر آشفت از بدخوی

چنین گفت با شاه کابل که من

همی سرفرازم به هر انجمن

برادر چو رستم چو دستان پدر

ازین نامورتر که دارد گهر

ازو شاه کابل برآشفت و گفت

که چندین چه داری سخن در نهفت

تو از تخمهٔ سام نیرم نه‌ای

برادر نه‌ای خویش رستم نه‌ای

نکردست یاد از تو دستان سام

برادر ز تو کی برد نیز نام

تو از چاکران کمتری بر درش

برادر نخواند ترا مادرش

ز گفتار او تنگ‌دل شد شغاد

برآشفت و سر سوی زابل نهاد

همی رفت با کابلی چند مرد

دلی پر ز کین لب پر از باد سرد

بیامد به درگاه فرخ پدر

دلی پر ز چاره پر از کینه سر

هم‌انگه چو روی پسر دید زال

چنان برز و بالا و آن فر و یال

بپرسید بسیار و بنواختش

هم‌انگه بر پیلتن تاختش

ز دیدار او شاد شد پهلوان

چو دیدش خردمند و روشن‌روان

چنین گفت کز تخمهٔ سام شیر

نزاید مگر زورمند و دلیر

چگونه است کار تو با کابلی

چه گویند از رستم زابلی

چنین داد پاسخ به رستم شغاد

که از شاه کابل مکن نیز یاد

ازو نیکویی بد مرا پیش ازین

چو دیدی مرا خواندی آفرین

کنون می خورد چنگ سازد همی

سر از هر کسی برفرازد همی

مرابر سر انجمن خوار کرد

همان گوهر بد پدیدار کرد

همی گفت تا کی ازین باژ و ساو

نه با سیستان ما نداریم تاو

ازین پس نگوییم کو رستمست

نه زو مردی و گوهر ما کمست

نه فرزند زالی مرا گفت نیز

وگر هستی او خود نیرزد به چیز

ازان مهتران شد دلم پر ز درد

ز کابل براندم دو رخساره زرد

چو بشنید رستم برآشفت و گفت

که هرگز نماند سخن در نهفت

ازو نیر مندیش وز لشکرش

که مه لشکرش باد و مه افسرش

من او را بدین گفته بیجان کنم

برو بر دل دوده پیچان کنم

ترا برنشانم بر تخت اوی

به خاک اندر آرم سر بخت اوی

همی داشتش روی چند ارجمند

سپرده بدو جایگاه بلند

ز لشگر گزین کرد شایسته مرد

کسی را که زیبا بود در نبرد

بفرمود تا ساز رفتن کنند

ز زابل به کابل نشستن کنند

چو شد کار لشکر همه ساخته

دل پهلوان گشت پرداخته

بیامد بر مرد جنگی شغاد

که با شاه کابل مکن رزم یاد

که گر نام تو برنویسم بر آب

به کابل نیابد کس آرام و خواب

که یارد که پیش تو آید به جنگ

وگر تو بجنبی که سازد درنگ

برآنم که او زین پشمان شدست

وزین رفتم سوی درمان شدست

بیارد کنون پیش خواهشگران

ز کابل گزیده فراوان سران

چنین گفت رستم که اینست راه

مرا خود به کابل نباید سپاه

زواره بس و نامور صد سوار

پیاده همان نیز صد نامدار

 
 
 
یک شنبه 12 اردیبهشت 1395  1:34 AM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:شاهنامه فردوسی

بداختر چو از شهر کابل برفت

بدان دشت نخچیر شد شاه تفت

ببرد از میان لشکری چاه‌کن

کجا نام بردند زان انجمن

سراسر همه دشت نخچیرگاه

همه چاه بد کنده در زیر راه

زده حربه‌ها را بن اندر زمین

همان نیز ژوپین و شمشیر کین

به خاشاک کرده سر چاه کور

که مردم ندیدی نه چشم ستور

چو رستم دمان سر برفتن نهاد

سواری برافگند پویان شغاد

که آمد گو پیلتن با سپاه

بیا پیش وزان کرده زنهار خواه

سپهدار کابل بیامد ز شهر

زبان پرسخن دل پر از کین و زهر

چو چشمش به روی تهمتن رسید

پیاده شد از باره کو را بدید

ز سرشارهٔ هندوی برگرفت

برهنه شد و دست بر سر گرفت

همان موزه از پای بیرون کشید

به زاری ز مژگان همی خون کشید

دو رخ را به خاک سیه بر نهاد

همی کرد پوزش ز کار شغاد

که گر مست شد بنده از بیهشی

نمود اندران بیهشی سرکشی

سزد گر ببخشی گناه مرا

کنی تازه آیین و راه مرا

همی رفت پیشش برهنه دو پای

سری پر ز کینه دلی پر ز رای

ببخشید رستم گناه ورا

بیفزود زان پایگاه ورا

بفرمود تا سر بپوشید و پای

به زین بر نشست و بیامد ز جای

بر شهر کابل یکی جای بود

ز سبزی زمینش دلارای بود

بدو اندرون چشمه بود و درخت

به شادی نهادند هرجای تخت

بسی خوردنیها بیاورد شاه

بیاراست خرم یکی جشنگاه

می آورد و رامشگران را بخواند

مهان را به تخت مهی بر نشاند

ازان سپ به رستم چنین گفت شاه

که چون رایت آید به نخچیرگاه

یکی جای دارم برین دشت و کوه

به هر جای نخچیر گشته گروه

همه دشت غرمست و آهو و گور

کسی را که باشد تگاور ستور

به چنگ آیدش گور و آهو به دشت

ازان دشت خرم نشاید گذشت

ز گفتار او رستم آمد به شور

ازان دشت پرآب و نخچیرگور

به چیزی که آید کسی را زمان

بپیچد دلش کور گردد گمان

چنین است کار جهان جهان

نخواهد گشادن بمابر نهان

به دریا نهنگ و به هامون پلنگ

همان شیر جنگاور تیزچنگ

ابا پشه و مور در چنگ مرگ

یکی باشد ایدر بدن نیست برگ

بفرمود تا رخش را زین کنند

همه دشت پر باز و شاهین کنند

کمان کیانی به زه بر نهاد

همی راند بر دشت او با شغاد

زواره همی رفت با پیلتن

تنی چند ازان نامدار انجمن

به نخچیر لشکر پراگنده شد

اگر کنده گر سوی آگنده شد

زواره تهمتن بران راه بود

ز بهر زمان کاندران چاه بود

همی رخش زان خاک می‌یافت بوی

تن خویش را کرد چون گردگوی

همی جست و ترسان شد از بوی خاک

زمین را به نعلش همی کرد چاک

بزد گام رخش تگاور به راه

چنین تا بیامد میان دو چاه

دل رستم از رخش شد پر ز خشم

زمانش خرد را بپوشید چشم

یکی تازیانه برآورد نرم

بزد نیک دل رخش را کرد گرم

چو او تنگ شد در میان دو چاه

ز چنگ زمانه همی جست راه

دو پایش فروشد به یک چاهسار

نبد جای آویزش و کارزار

بن چاه پر حربه و تیغ تیز

نبد جای مردی و راه گریز

بدرید پهلوی رخش سترگ

بر و پای آن پهلوان بزرگ

به مردی تن خویش را برکشید

دلیر از بن چاه بر سر کشید

 
 
 
یک شنبه 12 اردیبهشت 1395  1:34 AM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:شاهنامه فردوسی

چو با خستگی چشمها برگشاد

بدید آن بداندیش روی شغاد

بدانست کان چاره و راه اوست

شغاد فریبنده بدخواه اوست

بدو گفت کای مرد بدبخت و شوم

ز کار تو ویران شد آباد بوم

پشیمانی آید ترا زین سخن

بپیچی ازین بد نگردی کهن

برو با فرامرز و یکتاه باش

به جان و دل او را نکوخواه باش

چنین پاسخ آورد ناکس شغاد

که گردون گردان ترا داد داد

تو چندین چه نازی به خون ریختن

به ایران به تاراج و آویختن

ز کابل نخوا هی دگر بار سیم

نه شاهان شوند از تو زین پس به بیم

که آمد که بر تو سرآید زمان

شوی کشته در دام آهرمنان

هم‌انگه سپهدار کابل ز راه

به دشت اندر آمد ز نخچیرگاه

گو پیلتن را چنان خسته دید

همان خستگیهاش نابسته دید

بدو گفت کای نامدار سپاه

چه بودت برین دشت نخچیرگاه

شوم زود چندی پزشک آورم

ز درد تو خونین سرشک آورم

مگر خستگیهات گردد درست

نباید مرا رخ به خوناب شست

تهمتن چنین داد پاسخ بدوی

که ای مرد بدگوهر چاره‌جوی

سر آمد مرا روزگار پزشک

تو بر من مپالای خونین سرشک

فراوان نمانی سرآید زمان

کسی زنده برنگذرد باسمان

نه من بیش دارم ز جمشید فر

که ببرید بیور میانش به ار

نه از آفریدون وز کیقباد

بزرگان و شاهان فرخ‌نژاد

گلوی سیاوش به خنجر برید

گروی زره چون زمانش رسید

همه شهریاران ایران بدند

به رزم اندرون نره شیران بدند

برفتند و ما دیرتر ماندیم

چو شیر ژیان برگذر ماندیم

فرامرز پور جهان‌بین من

بیاید بخواهد ز تو کین من

چنین گفت پس با شغاد پلید

که اکنون که بر من چنین بد رسید

ز ترکش برآور کمان مرا

به کار آور آن ترجمان مرا

به زه کن بنه پیش من با دو تیر

نباید که آن شیر نخچیرگیر

ز دشت اندر آید ز بهر شکار

من اینجا فتاده چنین نابکار

ببیند مرا زو گزند آیدم

کمانی بود سودمند آیدم

ندرد مگر ژنده شیری تنم

زمانی بود تن به خاک افگنم

شغاد آمد آن چرخ را برکشید

به زه کرد و یک بارش اندر کشید

بخندید و پیش تهمتن نهاد

به مرگ برادر همی بود شاد

تهمتن به سختی کمان برگرفت

بدان خستگی تیرش اندر گرفت

برادر ز تیرش بترسید سخت

بیامد سپر کرد تن را درخت

درختی بدید از برابر چنار

بروبر گذشته بسی روزگار

میانش تهی بار و برگش بجای

نهان شد پسش مرد ناپاک رای

چو رستم چنان دید بفراخت دست

چنان خسته از تیر بگشاد شست

درخت و برادر بهم بر بدوخت

به هنگام رفتن دلش برفروخت

شغاد از پس زخم او آه کرد

تهمتن برو درد کوتاه کرد

بدو گفت رستم ز یزدان سپاس

که بودم همه ساله یزدان‌شناس

ازان پس که جانم رسیده به لب

برین کین ما بر نبگذشت شب

مرا زور دادی که از مرگ پیش

ازین بی‌وفا خواستم کین خویش

بگفت این و جانش برآمد ز تن

برو زار و گریان شدند انجمن

زواره به چاهی دگر در بمرد

سواری نماند از بزرگان و خرد

 
 
 
یک شنبه 12 اردیبهشت 1395  1:34 AM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:شاهنامه فردوسی

ازان نامداران سواری بجست

گهی شد پیاده گهی برنشست

چو آمد سوی زابلستان بگفت

که پیل ژیان گشت با خاک جفت

زواره همان و سپاهش همان

سواری نجست از بد بدگمان

خروشی برآمد ز زابلستان

ز بدخواه وز شاه کابلستان

همی ریخت زال از بر یال خاک

همی‌کرد روی و بر خویش چاک

همی‌گفت زار ای گو پیلتن

نخواهد که پوشد تنم جز کفن

گو سرفراز اژدهای دلیر

زواره که بد نامبردار شیر

شغاد آن به نفرین شوریده‌بخت

بکند از بن این خسروانی درخت

که داند که با پیل روباه شوم

همی کین سگالد بران مرز و بوم

که دارد به یاد این چنین روزگار

که داند شنیدن ز آموزگار

که چون رستمی پیش بینم به خاک

به گفتار روباه گردد هلاک

چرا پیش ایشان نمردم به زار

چرا ماندم اندر جهان یادگار

چرا بایدم زندگانی و گاه

چرا بایدم خواب و آرامگاه

پس‌انگه بسی مویه آغاز کرد

چو بر پور پهلو همی ساز کرد

گوا شیرگیرا یلا مهترا

دلاور جهاندیده کنداورا

کجات آن دلیری و مردانگی

کجات آن بزرگی و فرزانگی

کجات آن دل و رای و روشن‌روان

کجات آن بر و برز و یال گران

کجات آن بزرگ اژدهافش درفش

کجا تیر و گوپال و تیغ بنفش

نماندی به گیتی و رفتی به خاک

که بادا سر دشمنت در مغاک

پس انگه فرامرز را با سپاه

فرستاد تا رزم جوید ز شاه

تن کشته از چاه باز آورد

جهان را به زاری نیاز آورد

فرامرز چون پیش کابل رسید

به شهر اندرون نامداری ندید

گریزان همه شهر و گریان شده

ز سوک جهانگیر بریان شده

بیامد بران دشت نخچیرگاه

به جایی کجا کنده بودند چاه

چو روی پدر دید پور دلیر

خروشی برآورد بر سان شیر

بدان گونه بر خاک تن پر ز خون

به روی زمین بر فگنده نگون

همی گفت کای پهلوان بلند

به رویت که آورد زین سان گزند

که نفرین بران مرد بی‌باک باد

به جای کله بر سرش خاک باد

به یزدان و جان تو ای نامدار

به خاک نریمان و سام سوار

که هرگز نبیند تنم جز زره

بیوسنده و برفگنده گرد

بدان تا که کین گو پیلتن

بخواهم ازان بی‌وفا انجمن

هم‌انکس که با او بدین کین میان

ببستند و آمد به ما بر زبان

نمانم ز ایشان یکی را به جای

هم‌انکس که بود اندرین رهنمای

بفرمود تا تختهای گران

بیارند از هر سوی در گران

ببردند بسیار با هوی و تخت

نهادند بر تخت زیبا درخت

گشاد آن میان بستن پهلوی

برآهیخت زو جامهٔ خسروی

نخستین بشستندش از خون گرم

بر و یال و ریش و تنش نرم‌نرم

همی عنبر و زعفران سوختند

همه خستگیهاش بردوختند

همی ریخت بر تارکش بر گلاب

بگسترد بر تنش کافور ناب

به دیبا تنش را بیاراستند

ازان پس گل و مشک و می خواستند

کفن‌دوز بر وی ببارید خون

به شانه زد آن ریش کافورگون

نبد جا تنش را همی بر دو تخت

تنی بود با سایه گستر درخت

یکی نغز تابوت کردند ساج

برو میخ زرین و پیکر ز عاج

همه درزهایش گرفته به قیر

برآلوده بر قیر مشک و عبیر

ز جاهی برادرش را برکشید

همی دوخت جایی کجا خسته دید

زبر مشک و کافور و زیرش گلاب

ازان سان همی ریخت بر جای خواب

ازان پس تن رخش را برکشید

بشست و برو جامه‌ها گسترید

بشستند و کردند دیبا کفن

بجستند جایی یکی نارون

برفتند بیداردل درگران

بریدند ازو تختهای گران

دو روز اندران کار شد روزگار

تن رخش بر پیل کردند بار

ز کابلستان تا به زابلستان

زمین شد به کردار غلغلستان

زن و مرد بد ایستاده به پای

تنی را نبد بر زمین نیز جای

دو تابوت بر دست بگذاشتند

ز انبوه چون باد پنداشتند

بده روز و ده شب به زابل رسید

کسش بر زمین بر نهاده ندید

زمانه شد از درد او با خروش

تو گفتی که هامون برآمد به جوش

کسی نیز نشنید آواز کس

همه بومها مویه کردند و بس

به باغ اندرون دخمه‌ای ساختند

سرش را به ابر اندر افراختند

برابر نهادند زرین دو تخت

بران خوابنیده گو نیکبخت

هرانکس که بود از پرستندگان

از آزاد وز پاکدل بندگان

همی مشک باگل برآمیختند

به پای گو پیلتن ریختند

همی هرکسی گفت کای نامدار

چرا خواستی مشک و عنبر نثار

نخواهی همی پادشاهی و بزم

نپوشی همی نیز خفتان رزم

نبخشی همی گنج و دینار نیز

همانا که شد پیش تو خوار چیز

کنون شاد باشی به خرم بهشت

که یزدانت از داد و مردی سرشت

در دخمه بستند و گشتند باز

شد آن نامور شیر گردن‌فراز

چه جویی همی زین سرای سپنج

کز آغاز رنجست و فرجام رنج

بریزی به خاک از همه ز آهنی

اگر دین‌پرستی ور آهرمنی

تو تا زنده‌ای سوی نیکی گرای

مگر کام یابی به دیگر سرای

 
 
 
یک شنبه 12 اردیبهشت 1395  1:34 AM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:شاهنامه فردوسی

فرامرز چون سوک رستم بداشت

سپه را همه سوی هامون گذاشت

در خانهٔ پیلتن باز کرد

سپه را ز گنج پدر ساز کرد

سحرگه خروش آمد از کرنای

هم از کوس و رویین و هندی درای

سپاهی ز زابل به کابل کشید

که خورشید گشت از جهان ناپدید

چو آگاه شد شاه کابلستان

ازان نامداران زابلستان

سپاه پراگنده را گرد کرد

زمین آهنین شد هوا لاژورد

پذیرهٔ فرامرز شد با سپاه

بشد روشنایی ز خورشید و ماه

سپه را چو روی اندر آمد به روی

جهان شد پرآواز پرخاشجوی

ز انبوه پیلان و گرد سپاه

به بیشه درون شیر گم گرد راه

برآمد یکی باد و گردی کبود

زمین ز آسمان هیچ پیدا نبود

بیامد فرامرز پیش سپاه

دو دیده نبرداشت از روی شاه

چو برخاست آواز کوس از دو روی

بی‌آرام شد مردم جنگجوی

فرامرز با خوارمایه سپاه

بزد خویشتن را بر آن قلبگاه

ز گرد سواران هوا تار شد

سپهدار کابل گرفتار شد

پراگنده شد آن سپاه بزرگ

دلیران زابل به کردار گرگ

ز هر سو بریشان کمین ساختند

پس لشکراندر همی تاختند

بکشتند چندان ز گردان هند

هم از بر منش نامداران سند

که گل شد همی خاک آوردگاه

پراگنده شد هند و سندی سپاه

دل از مرز وز خانه برداشتند

زن و کودک خرد بگذاشتند

تن مهتر کابلی پر ز خون

فگنده به صندوق پیل اندرون

بیاورد لشکر به نخچیرگاه

به جایی کجا کنده بودند چاه

همی برد بدخواه را بسته دست

ز خویشان او نیز چل بت‌پرست

ز پشت سپهبد زهی برکشید

چنان کاستخوان و پی آمد پدید

ز چاه اندر آویختنش سرنگون

تنش پر ز خاک و دهن پر ز خون

چهل خویش او را بر آتش نهاد

ازان جایگه رفت سوی شغاد

به کردار کوه آتشی برفروخت

شغاد و چنار و زمین را بسوخت

چو لشکر سوی زابلستان کشید

همه خاک را سوی دستان کشید

چو روز جفاپیشه کوتاه کرد

به کابل یکی مهتری شاه کرد

ازان دودمان کس به کابل نماند

که منشور تیغ ورا برنخواند

ز کابل بیامد پر از داغ و دود

شده روز روشن بروبر کبود

خروشان همه زابلستان و بست

یکی را نبد جامه بر تن درست

به پیش فرامرز باز آمدند

دریده بر و با گداز آمدند

به یک سال در سیستان سوک بود

همه جامه‌هاشان سیاه و کبود

 
 
 
یک شنبه 12 اردیبهشت 1395  1:34 AM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:شاهنامه فردوسی

 

چو شد روزگار تهمتن به سر

به پیش آورم داستانی دگر

چو گشتاسپ را تیره شد روی بخت

بیاورد جاماسپ را پیش تخت

بدو گفت کز کار اسفندیار

چنان داغ دل گشتم و سوکوار

که روزی نبد زندگانیم خوش

دژم بودم از اختر کینه‌کش

پس از من کنون شاه بهمن بود

همان رازدارش پشوتن بود

مپیچید سرها ز فرمان اوی

مگیرید دوری ز پیمان اوی

یکایک بویدش نماینده راه

که اویست زیبای تخت و کلاه

بدو داد پس گنجها را کلید

یکی باد سرد از جگر برکشید

بدو گفت کار من اندر گذشت

هم از تارکم آب برتر گذشت

نشستم به شاهی صد و بیست سال

ندیدم به گیتی کسی را همال

تو اکنون همی کوش و با داد باش

چو داد آوری از غم آزاد باش

خردمند را شاد و نزدیک دار

جهان بر بداندیش تاریک دار

همه راستی کن که از راستی

بپیچد سر از کژی و کاستی

سپردم ترا تخت و دیهیم و گنج

ازان سپ که بردم بسی گرم و رنج

بفگت این و شد روزگارش به سر

زمان گذشته نیامد به بر

یکی دخمه کردندش از شیز و عاج

برآویختند از بر گاه تاج

همین بودش از رنج و ز گنج بهر

بدید از پس نوش و تریاک زهر

اگر بودن اینست شادی چراست

شد از مرگ درویش با شاه راست

بخور هرچ برزی و بد را مکوش

به مرد خردمند بسپار گوش

گذر کرد همراه و ما ماندیم

ز کار گذشته بسی خواندیم

به منزل رسید آنک پوینده بود

رهی یافت آن کس که جوینده بود

نگیرد ترا دست جز نیکوی

گر از پیر دانا سخن بشنوی

کنون رنج در کار بهمن بریم

خرد پیش دانا پشوتن بریم

 
 
 
یک شنبه 12 اردیبهشت 1395  1:35 AM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:شاهنامه فردوسی

چنین گفت رودابه روزی به زال

که از زاغ و سوک تهمتن بنال

همانا که تا هست گیتی فروز

ازین تیره‌تر کس ندیدست روز

بدو گفت زال ای زن کم خرد

غم ناچریدن بدین بگذرد

برآشفت رودابه سوگند خورد

که هرگز نیابد تنم خواب و خورد

روانم روان گو پیلتن

مگر باز بیند بران انجمن

ز خوردن یکی هفته تن باز داشت

که با جان رستم به دل راز داشت

ز ناخوردنش چشم تاریک شد

تن نازکش نیز باریک شد

ز هر سو که رفتی پرستنده چند

همی رفت با او ز بیم گزند

سر هفته را زو خرد دور شد

ز بیچارگی ماتمش سور شد

بیامد به بستان به هنگام خواب

یکی مرده ماری بدید اندر آب

بزد دست و بگرفت پیچان سرش

همی خواست کز مار سازد خورش

پرستنده از دست رودابه مار

ربود و گرفتندش اندر کنار

کشیدند از جای ناپاک دست

به ایوانش بردند و جای نشست

به جایی که بودیش بشناختند

ببردند خوان و خورش ساختند

همی خورد هرچیز تا گشت سیر

فگندند پس جامهٔ نرم زیر

چو باز آمدش هوش با زال گفت

که گفتار تو با خرد بود جفت

هرانکس که او را خور و خواب نیست

غم مرگ با جشن و سورش یکیست

برفت او و ما از پس او رویم

به داد جهان‌آفرین بگرویم

به درویش داد آنچ بودش نهان

همی گفت با کردگار جهان

که ای برتر از نام وز جایگاه

روان تهمتن بشوی از گناه

بدان گیتیش جای ده در بهشت

برش ده ز تخمی که ایدر بکشت

 
 
 
یک شنبه 12 اردیبهشت 1395  1:35 AM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها