پاسخ به:رباعیات مولوی
مه را طرفی بماه رو میماند
چیزیش بدان فرشته خو میماند
نی نی ز کجا تا بکجا مه که بود
جان بندهٔ او بدو خود او میماند
ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیلهسین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.
مجموع تن و قالب خود را بنگر
جوقی مستند و خفته بر همدیگر
مونس خواهی صلای بیداری زن
بر خفته منه پای و ازو در مگذر
مجنون و پریشان توام دستم گیر
سرگشته و حیران توام دستم گیر
هر بیسر و پای دستگیری دارد
من بیسر و بیپای توام دستم گیر
من رنگ خزان دارم و تو رنگ بهار
تا این دو یکی نشد نیامد گل و خار
این خار و گل ارچه شد مخالف دیدار
بر چشم خلاف بین بخند ای گلزار
من مسخرهٔ تو نیسستم ای فاجر
تا مسخرگی نمایمت بس نادر
ویران کنمت چنانکه باید کردن
عاجز شود از عمارتت هر عامر
من چوب گرفتم به کفم عود آمد
من بد کردم بدیم مسعود آمد
گوید که در صفر سفر نیکو نیست
کردم سفر و مرا چنین سود آمد
میآید گرگ نزد ما وقت سحر
هم فقربه میرباید و هم لاغر
تا چند کنی خرخر اندر بستر
بروی زن آب ای که خاکت بر سر
هر دم دل جمع را برنجاند یار
مانندهٔ چرخیان بگرداند یار
بکدم همه را براند از پیش و دمی
چون فاتحهشان به عشق برخواند یار
آمد دی دیوانه و شبهای دراز
مائیم و شب تیره و سودای دراز
ما را سر خواب نیست دل یاوه شده است
آنرا که دلیست تا کند پای دراز
من دم نزنم از این جهان دمگیر
من در طربم همه جهان ماتم گیر
بیدق ببری ز ما ولی شه نبری
ما و رخ شه هزار بیدق کم گیر
ای جان لطیف بیغم عشق مساز
در هر نفسش هزار روزه است و نماز
پیداست سراپا همه سودا و مجاز
آخر به گزاف نیست این ریش دراز
ای دل ز جفای دلستانان مگریز
دزدی خواهی ز پاسبانان مگریز
میجوی نشان ز بینشانان مگریز
صد جان بده و ز درد جانان مگریز
هین وقت صبوحست می ناب بیار
زیرا مرگست زندگانی هشیار
یا ناله این رباب بیدل بپذیر
یا پاس دل کباب پر داغ بدار
ای تنگ شکر از ترشان چشم بدوز
آتش بزن و هرچه به جز عشق بسوز
دکان شکرفروش و آنگه ترشی
برف و سرمای وآنگهی فصل تموز
آمد آمد آنکه نرفت او هرگز
بیرون نبد آن آب از این جو هرگز
او نافهٔ مشک و ما همه بوی وئیم
از نافه شنیدهای جدا بو هرگز