پاسخ به:رباعیات مولوی
جان چو سمندرم نگاری دارد
در آتش او چه خوش قراری دارد
زان بادهٔ لبهاش بگردان ساقی
کز وی سر من عجب خماری دارد
ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیلهسین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.
جانا تبش عشق به غایت برسید
از شوق تو کارم به شکایت برسید
ارزانکه نخواهی که بنالم سحری
دریاب که هنگام عنایت برسید
تو هیچ نهای و هیچ توبه ز وجود
تو غرق زیانی و زیانت همه سود
گوئیکه مرا نیست به جز خاک بدست
ای بر سر خاک جمله افلاک چه سود
تو جانی و هر زنده غم جان بکشد
هر کان دارد منت آن بکشد
هرجان که چو کارد با تو در بند زر است
گر تیغ زنی از بن دندان بکشد
جان باز که وصل او به دستان ندهند
شیر از قدح شرع به مستان ندهند
آنجا که مجردان بهم مینوشند
یک جرعه به خویشتنپرستان ندهند
جان را جستم ببحر مرجان آمد
در زیر کفی قلزم پنهان آمد
اندر دل تاریک به راه باریک
رفتم رفتم یکی بیابان آمد
جان روی به عالم همایون آورد
وز چون و چگونه دل به بیچون آورد
آن راز که تاکنون همی بود نهان
از زیر هزار پرده بیرون آورد
جانم ز هواهای تو یادی دارد
بیرون ز مرادها مرادی دارد
بر باد دهم خویش در این بادهٔ عشق
کاین باده ز سودای تو بادی دارد
جز دمدمهٔ عشق تو در گوش نماند
جان را ز حلاوت ازل هوش نماند
بیرنگی عشق رنگها را آمیخت
وز قالب بیرنگ فراموش نماند
جز صحبت عاشقان و مستان مپسند
دل در هوس قوم فرومایه مبند
هر طایفهات بجانب خویش کشند
زاغت سوی ویرانه و طوطی سوی قند
چشمی که نظر بدان گل و لاله کند
این گنبد چرخ را پر از ناله کند
میهای هزارساله هرگز نکنند
دیوانگیی که عشق یکساله کند
جوزی که درونش مغز شیرین باشد
درجی که در او در خوش آیین باشد
چندین ز حسد شکستن آن مطلب
گر بشکنیش هزار چندین باشد
جان کیست که او بدیده کار تو کند
یا دیده و دل که او شکار تو کند
گر از سر گور من برآید خاری
آن خار به عشق خار خار تو کند
جان محرم درگاه همی باید برد
دل پر غم و پر آه همی باید برد
از خویش به ما راه نیابی هرگز
از ما سوی ما راه همی باید برد
جائیکه در او چون نگاری باشد
کفر است که آنجای قراری باشد
عقلی که ترا بیند و از سر نرود
سر کوفته به که زشت ماری باشد