0

غزلیات مولوی

 
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

پاسخ به:غزلیات مولوی

شده‌ام سپند حسنت وطنم میان آتش

چو ز تیر تست بنده بکشد کمان آتش

چو بسوخت جان عاشق ز حبیب سر برآرد

چه بسوخت اندر آتش که نگشت جان آتش

بمسوز جز دلم را که ز آتشت به داغم

بنگر به سینه من اثر سنان آتش

که ستاره‌های آتش سوی سوخته گراید

که ز سوخته بیابد شررش نشان آتش

غم عشق آتشینت چو درخت کرد خشکم

چو درخت خشک گردد نبود جز آن آتش

خنک آنک ز آتش تو سمن و گلشن بروید

که خلیل عشق داند به صفا زبان آتش

که خلیل او بر آتش چو دخان بود سواره

که خلیل مالک آمد به کفش عنان آتش

سحری صلای عشقت بشنید گوش جانم

که درآ در آتش ما بجه از جهان آتش

دل چون تنور پر شد که ز سوز چند گوید

دهن پرآتش من سخن از دهان آتش

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 10 اردیبهشت 1395  2:09 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

پاسخ به:غزلیات مولوی

ای سنایی گر نیابی یار یار خویش باش

در جهان هر مرد و کاری مرد کار خویش باش

هر یکی زین کاروان مر رخت خود را رهزنند

خویشتن را پس نشان و پیش بار خویش باش

حس فانی می‌دهند و عشق فانی می‌خرند

زین دو جوی خشک بگذر جویبار خویش باش

می‌کشندت دست دست این دوستان تا نیستی

دست دزد از دستشان و دستیار خویش باش

این نگاران نقش پرده آن نگاران دلند

پرده را بردار و دررو با نگار خویش باش

با نگار خویش باش و خوب خوب اندیش باش

از دو عالم بیش باش و در دیار خویش باش

رو مکن مستی از آن خمری کز او زاید غرور

غره آن روی بین و هوشیار خویش باش

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 10 اردیبهشت 1395  2:09 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

پاسخ به:غزلیات مولوی

ساقیا بی‌گه رسیدی می بده مردانه باش

ساقی دیوانگانی همچو می دیوانه باش

سر به سر پر کن قدح را موی را گنجا مده

وان کز این میدان بترسد گو برو در خانه باش

چون ز خود بیگانه گشتی رو یگانه مطلقی

بعد از آن خواهی وفا کن خواه رو بیگانه باش

درهای باصدف را سوی دریا راه نیست

گر چنان دریات باید بی‌صدف دردانه باش

بانگ بر طوفان بزن تا او نباشد خیره کش

شمع را تهدید کن کای شمع چون پروانه باش

کاسه سر را تهی کن وانگهی با سر بگو

کای مبارک کاسه سر عشق را پیمانه باش

لانه تو عشق بودست ای همای لایزال

عشق را محکم بگیر و ساکن این لانه باش

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 10 اردیبهشت 1395  2:10 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

پاسخ به:غزلیات مولوی

آن مطرب ما خوشست و چنگش

دیوانه شود دل از ترنگش

چون چنگ زند یکی تو بنگر

کز لطف چگونه گشت رنگش

گر تنگ آیی ز زندگانی

برجه به کنار گیر تنگش

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 10 اردیبهشت 1395  2:10 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

پاسخ به:غزلیات مولوی

رویش خوش و مویش خوش وان طره جعدینش

صد رحمت هر ساعت بر جانش و بر دینش

هر لحظه و هر ساعت یک شیوه نو آرد

شیرینتر و نادرتر زان شیوه پیشینش

آن طره پرچین را چون باد بشوراند

صد چین و دو صد ماچین گم گردد در چینش

بر روی و قفای مه سیلی زده حسن او

بر دبدبه قارون تسخر زده مسکینش

آن ماه که می‌خندد در شرح نمی‌گنجد

ای چشم و چراغ من دم درکش و می‌بینش

صد چرخ همی‌گردد بر آب حیات او

صد کوه کمر بندد در خدمت تمکینش

گولی مگر ای لولی این جا به چه می‌لولی

رو صید و تماشا کن در شاهی شاهینش

گر اسب ندارد جان پیشش برود لنگان

بنشاند آن فارس جان را سپس زینش

ور پای ندارد هم سر بندد و سر بنهد

مانند طبیب آید آن شاه به بالینش

عشقست یکی جانی دررفته به صد صورت

دیوانه شدم باری من در فن و آیینش

حسن و نمک نادر در صورت عشق آمد

تا حسن و سکون یابد جان از پی تسکینش

بر طالع ماه خود تقویم عجب بست او

تقویم طلب می‌کن در سوره والتینش

خورشید به تیغ خود آن را که کشد ای جان

از تابش خود سازد تجهیزش و تکفینش

فرهاد هوای او رفتست به که کندن

تا لعل شود مرمر از ضربت میتینش

من بس کنم ای مطرب بر پرده بگو این را

بشنو ز پس پرده کر و فر تحسینش

خامش که به پیش آمد جوزینه و لوزینه

لوزینه دعا گوید حلوا کند آمینش

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 10 اردیبهشت 1395  2:10 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

پاسخ به:غزلیات مولوی

به شکرخنده اگر می‌ببرد جان رسدش

وگر از غمزه جادو برد ایمان رسدش

لشکر دیو و پری جمله به فرمان ویند

با چنین عز و شرف ملک سلیمان رسدش

صد هزاران دل یعقوب حزین زنده بدوست

کر و فر شرف یوسف کنعان رسدش

لب عیسی صفتش مرده به دم زنده کند

گر پرد با پر جان جانب کیوان رسدش

نوح وقتیست که عشق ابدی کشتی اوست

گر جهان زیر و زبر کرد به طوفان رسدش

عشق او گرد برانگیخت ز دریای عدم

ید بیضا و عصایی شده ثعبان رسدش

جملگی تشنه دلان قوت از او می‌یابند

با چنین لقمه دهی شهرت لقمان رسدش

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 10 اردیبهشت 1395  2:10 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

پاسخ به:غزلیات مولوی

امروز خوش است دل که تو دوش

خون دل ما بخورده‌ای نوش

ای دوش نموده روی چون ماه

و امروز هزار شکل و روپوش

دل سجده کنان به پیش آن چشم

جان حلقه شده به پیش آن گوش

هر لحظه اشارتی که هش دار

هش می‌خواهی ز مرد بی‌هوش

سرنای توام مرا تو گویی

من در تو فرودمم تو مخروش

از بیم تو گشته شیر گربه

در خاک خزیده صبر چون موش

هر ذره کنار اگر گشاید

خورشید نگنجد اندر آغوش

خورشید چو شد تو را خریدار

ای ذره به نقد نسیه بفروش

باقی غزل مگو که حیفست

ما در گفتار و دوست خاموش

لیکن چه کنم که رسم کهنه‌ست

دریا خاموش و موج در جوش

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 10 اردیبهشت 1395  2:10 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

پاسخ به:غزلیات مولوی

گر لب او شکند نرخ شکر می‌رسدش

ور رخش طعنه زند بر گل تر می‌رسدش

گر فلک سجده برد بر در او می‌سزدش

ور ستاند گرو از قرص قمر می‌رسدش

ور شه عقل که عالم همگی چاکر اوست

جهت خدمت او بست کمر می‌رسدش

شاه خورشید که بر زنگی شب تیغ کشید

گر پی هیبتش افکند سپر می‌رسدش

گر عطارد ز پی دایره و نقطه او

همچو پرگار دوانست به سر می‌رسدش

آن جمالی که فرشته نبود محرم او

گر ندارد سر دیدار بشر می‌رسدش

کار و بار ملکانی که زبردست شدند

نکند ور بکند زیر و زبر می‌رسدش

می‌شمردم من از این نوع شنودم ز فلک

که از این‌ها بگذر چیز دگر می‌رسدش

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 10 اردیبهشت 1395  2:10 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

پاسخ به:غزلیات مولوی

ما نعره به شب زنیم و خاموش

تا درنرود درون هر گوش

تا بو نبرد دماغ هر خام

بر دیگ وفا نهیم سرپوش

بخلی نبود ولی نشاید

این شهره گلاب و خانه موش

شب آمد و جوش خلق بنشست

برخیز کز آن ماست سرجوش

امشب ز تو قدر یافت و عزت

بر دوش ز کبر می‌زند دوش

یک چند سماع گوش کردیم

بردار سماع جان بی‌هوش

ای تن دهنت پر از شکر شد

پیشت گله نیست هیچ مخروش

ای چنبر دف رسن گسستی

با چرخه و دلو و چاه کم کوش

چون گشت شکار شیر جانی

بیزار شد از شکار خرگوش

خرگوش که صورتند بی‌جان

گرمابه پر از نگار منقوش

با نفس حدیث روح کم گوی

وز ناقه مرده شیر کم دوش

از شر بگریز یار شب باش

کاندر سر شب نهند شب پوش

تا صبح وصال دررسیدن

درکش شب تیره را در آغوش

از یاد لقای یار بی‌خواب

از خواب شدستمان فراموش

شب چتر سیاه دان و با وی

نعره دهلست و بانک چاووش

این فتنه به هر دمی فزونست

امشب بترست عشق از دوش

شب چیست نقاب روی مقصود

کای رحمت و آفرین بر آن روش

هین طبلک شب روان فروکوب

زیرا که سوار شد سیاووش

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 10 اردیبهشت 1395  2:10 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

پاسخ به:غزلیات مولوی

من توام تو منی ای دوست مرو از بر خویش

خویش را غیر مینگار و مران از در خویش

سر و پا گم مکن از فتنه بی‌پایانت

تا چو حیران بزنم پای جفا بر سر خویش

آن که چون سایه ز شخص تو جدا نیست منم

مکش ای دوست تو بر سایه خود خنجر خویش

ای درختی که به هر سوت هزاران سایه‌ست

سایه‌ها را بنواز و مبر از گوهر خویش

سایه‌ها را همه پنهان کن و فانی در نور

برگشا طلعت خورشیدرخ انور خویش

ملک دل از دودلی تو مخبط گشتست

بر سر تخت برآ پا مکش از منبر خویش

عقل تاجست چنین گفت به تثمیل علی

تاج را گوهر نو بخش تو از گوهر خویش

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 10 اردیبهشت 1395  2:10 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

پاسخ به:غزلیات مولوی

بر ملک نیست نهان حال دل و نیک و بدش

نفس اگر سر بکشد گوش کشان می‌کشدش

جان دل اصل دل و اصل دلت فصل دلست

وگرش او ندهد جان ز کی باشد مددش

دل ز دردش چه خوشی‌ها و طرب‌ها دارد

تو مگیر آن کرم وان دهش بی‌عددش

ملک الموت برید از دلم آن روز طمع

که مشرف شدم از طوق حیات ابدش

برد سود دو جهان و آنچ نیاید به زبان

کاروانی که غم عشق خدا راه زدش

سوسن استایش او کرد کز او یافت زبان

سرو آزادی او کرد که بخشید قدش

بلبل آن را بستاید که زبانش آموخت

گل از او جامه دراند که برافروخت خدش

کیست کو دانه اومید در این خاک بکاشت

که بهار کرمش بازنبخشید صدش

میوه تلخ و ترش خام طمع بود ولی

آفتاب کرم تو به کرم می‌پزدش

آفتاب از پی آن سجده که هر شام کند

چه زیان کرد از آن شاه که جان شد جسدش

همه شب سجده کنان می‌رود و وقت سحر

روش بخشد که بمیرد مه چرخ از حسدش

هر که امروز کند شهوت خود را در گور

هر یکی حور شود مونس گور و الحدش

هر کی او اسب دواند به سوی گمراهی

کند آن اسب لگدکوب نکال از لگدش

بهل ابتر تو غزل را به ازل حیران باش

که تمامش کند و شرح دهد هم صمدش

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 10 اردیبهشت 1395  2:10 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

پاسخ به:غزلیات مولوی

اندک اندک راه زد سیم و زرش

مرگ و جسک نو فتاد اندر سرش

عشق گردانید با او پوستین

می‌گریزد خواجه از شور و شرش

اندک اندک روی سرخش زرد شد

اندک اندک خشک شد چشم ترش

وسوسه و اندیشه بر وی در گشاد

راند عشق لاابالی از درش

اندک اندک شاخ و برگش خشک گشت

چون بریده شد رگ بیخ آورش

اندک اندک دیو شد لاحول گو

سست شد در عاشقی بال و پرش

اندک اندک گشت صوفی خرقه دوز

رفت وجد و حالت خرقه درش

عشق داد و دل بر این عالم نهاد

در برش زین پس نیاید دلبرش

زان همی‌جنباند سر او سست سست

کآمد اندر پا و افتاد اکثرش

بهر او پر می‌کنم من ساغری

گر بنوشد برجهاند ساغرش

دست‌ها زان سان برآرد کآسمان

بشنود آواز الله اکبرش

میر ما سیرست از این گفت و ملول

درکشان اندر حدیث دیگرش

کشته عشقم نترسم از امیر

هر کی شد کشته چه خوف از خنجرش

بترین مرگ‌ها بی‌عشقی است

بر چه می‌لرزد صدف بر گوهرش

برگ‌ها لرزان ز بیم خشکی اند

تا نگردد خشک شاخ اخضرش

در تک دریا گریزد هر صدف

تا بنربایند گوهر از برش

چون ربودند از صدف دانه گهر

بعد از آن چه آب خوش چه آذرش

آن صدف بی‌چشم و بی‌گوش است شاد

در به باطن درگشاده منظرش

گر بماند عاشقی از کاروان

بر سر ره خضر آید رهبرش

خواجه می‌گرید که ماند از قافله

لیک می‌خندد خر اندر آخرش

عشق را بگذاشت و دم خر گرفت

لاجرم سرگین خر شد عنبرش

ملک را بگذاشت و بر سرگین نشست

لاجرم شد خرمگس سرلشکرش

خرمگس آن وسوسه‌ست و آن خیال

که همی خارش دهد همچون گرش

گر ندارد شرم و واناید از این

وانمایم شاخ‌های دیگرش

تو مکن شاخش چو مرد اندر خری

گاو خیزد با سه شاخ از محشرش

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 10 اردیبهشت 1395  2:10 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

پاسخ به:غزلیات مولوی

چون تو شادی بنده گو غمخوار باش

تو عزیزی صد چو ما گو خوار باش

کار تو باید که باشد بر مراد

کارهای عاشقان گو زار باش

شاه منصوری و ملکت آن توست

بنده چون منصور گو بر دار باش

اشتر مستم نجویم نسترن

نوشخوارم در رهت گو خار باش

نشنوم من هیچ جز پیغام او

هر چه خواهی گفت گو اسرار باش

ای دل آن جایی تو باری که ویست

از جمال یار برخوردار باش

او طبیبست و به بیماران رود

ای تن وامانده تو بیمار باش

بر امید یار غار خلوتی

ثانی اثنین برو در غار باش

بر امید داد و ایثار بهار

مهرها می‌کار و در ایثار باش

خرمنا بر طمع ماه بانمک

گم شو از دزد و در آن انبار باش

بهر نطق یار خوش گفتار خویش

لب ببند از گفت و کم گفتار باش

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 10 اردیبهشت 1395  2:11 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

پاسخ به:غزلیات مولوی

آن مایی همچو ما دلشاد باش

در گلستان همچو سرو آزاد باش

چون ز شاگردان عشقی ای ظریف

در گشاد دل چو عشق استاد باش

گر غمی آید گلوی او بگیر

داد از او بستان امیرداد باش

جان تو مستست در بزم احد

تن میان خلق گو آحاد باش

گاه با شیرین چو خسرو خوش بخند

گه ز هجرش کوه کن فرهاد باش

گه نشاط انگیز همچون گلشنش

گه چو بلبل نال و خوش فریاد باش

پیش سروش چون خرامد خاک باش

چون گلش عنبر فشاند باد باش

حاصل اینست ای برادر چون فلک

در جهان کهنه نوبنیاد باش

در میان خارها چون خارپشت

سر درون و شادمان و راد باش

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 10 اردیبهشت 1395  2:11 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

پاسخ به:غزلیات مولوی

عقل آمد عاشقا خود را بپوش

وای ما ای وای ما از عقل و هوش

یا برو از جمع ما ای چشم و عقل

یا شوم از ننگ تو بی‌چشم و گوش

تو چو آبی ز آتش ما دور شو

یا درآ در دیگ ما با ما بجوش

گر نمی‌خواهی که خردت بشکند

مرده شو با موج و با دریا مکوش

گر بگویی عاشقم هست امتحان

سر مپیچ و رطل مردان را بنوش

می‌خروشم لیکن از مستی عشق

همچو چنگم بی‌خبر من از خروش

شمس تبریزی مرا کردی خراب

هم تو ساقی هم تو می هم می فروش

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 10 اردیبهشت 1395  2:11 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها