پاسخ به:غزلیات مولوی
یا ساقی الحی اسمع سؤالی
انشد فادی، واخبر بحال
قالو تسلی، حاشا و کلا
عشق تجلی من ذیالجلال
العشق فنی، والشوق دنی
والخمر منی، والسکر حالی
عشق وجیهی، بحر یلیه
والحوت فیه روحالرجال
انتم شفایی، انتم دوایی
انتم رجایی، انتم کمالی
الفخ کامن، والعشق آمن
والرب ضامن، کی لاتبالی
عشق موبد، فتلی تعمد
و انا معود، بأسالنزال
گفتم که: « ما را هنگامه بنما »
گفت: « اینک اما تو در جوالی
بدران جوال و سر را برون کن
تا خود ببینی کندر وصالی
اندر ره جان پا را مرنجان
زیرا همایی با پر و بالی »
گفتم که: « عاشق بیند مرافق »
گفتا که: « لالا ان کان سالی »
گفتم که: « بکشی تو بیگنه را »
گفتا: « کذا هوالوصل غالی »
گفتم « چه نوشم زان شهد؟ » گفتا
« مومت نباشد هان، تا نمالی »
انعم صباحا، واطلب رباحا
وابسط جناحا فالقصر عالی
مینال چون نا، خوش همنشینا!
حقست بینا، هر چون که نالی
انا وجدنا درا، فقدنا
لما ولجنا، موجاللیالی
می گرد شبها، گرد طلبها
تا پیشت آید نیکو سگالی
می گرد شب در، مانند اختر
اناللیالی بحراللالی
دارم رسولی، اما ملولی
یارب خلص، عن ذیالملال
عندی شراب لوذقت منه
بس شیرگیری، گرچه شغالی
درکش چو افیون، واره تو اکنون
گه در جوابی، گه در سوالی
من سخت مستم، به خود خوشستم
یا من تلمنی، لم تدر حالی
جانا فرود آ، از بام بالا
وانعم بوصل، فالبیت خالی
گفتم که: « بشنو، رمزی ز بنده »
گفتا که: « اسکت یا ذاالمقال »
گفتم: « خموشی صعبست » گفتا:
یا ذاالمقال، صرذاالمعالی
کس نیست محرم، کوتاه کن دم
والله اعلم، والله تالی
ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیلهسین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.
درهم شکن چو شیشه خود را، چو مست جامی
بد نام عشق جان شو، اینست نیکنامی
پرذوق، چون صراحی بنشین، اگر نشینی
کن کالقدح مذیقا للقوم فیالقیام
عقل تو پایبندی، عشق تو سربلندی
العقل فیالملام والعشق فیالمدام
الدیک فی صیاح، واللیل فی انهزام
والصبح قد تبدی فی مهجةالضلام
معشوق غیر ما، نی، جز که خون ما، نی
هم جان کند رئیسی، هم جان کند غلامی
دل را کباب کردی، خون را شراب کردی
یا من فداک روحی یا سیدالانام
ز اندیشه شو پیاده، تا بر خوری ز باده
من راوق قدیم، مستکملالقوام
مستفعلن فعولن، آتش مکن مجوشان
زیرا کمال آمد، دیگر نماند خامی
میگو تو هرچه خواهی، فرمانروا و شاهی
سلمت یا عزیزی، یا صاحبالسلام
باده چو با خیزان، چون پشه غمگریزان
لا تعذلوا السکارا افدیکم کرامی
تبریز شاد بادا، ز اشرق شمس دینم
فالشمس حیث تجری للمشرقین حامی
نسیت الیوم من عشقی صلاتی
فلا ادری عشائی من غداتی
فوجهک سیدی! شمسی و بدری
و نثری منک یاقوت الزکاة
نداک سکرة الارواح طرا
و فی لقیاک طاعء کل ناتی
لقد نهج الهوی منهاج کبد
فضاعت فی مناهجه ثباتی
و ادنی ما لقینا فی هواه
حیوة فی حیوة فی حیات
تشبثنا باذیال کرام
باید تایبات آیبات
فما اغنی التشبث للسکاری
و ما النتفعوا بیات النجاة
و انی الاستقامة والتوقی
لقلب بعد شرب المنکرات؟!
املا قدح البقا ندیمی!
من خمرة دنک القدیم
صحیح المی و داو سقمی
من غمزة لحظک السقیم
للعشق ظعنت یا مقیما
والظاعن طالب المقیم
قد قیل بمن یراک یوما
بشراک بغیهة النعیم
لایدرک عادلی بعقل
فوارة عشقی القدیم
قدامک روضةالمعالی
ایاک سعاد! ان تقیمی
هل اغد سعاد ذات یوم
سکران بذلک الحریم
تبریز و شمس و دین مولی
ذوالبهجة والید الکریم
یا ساقیةالمدام هاتی
وامحوا بمدامة صفاتی
من عین مدامة رحیق
لا تمزجها منالفرات
اشبع طربا و رو عیشا
لا تخش ملامةالوشاة
لا تسکر جاهلا لئیما
واسکر نفرا من الکفاة
قم فاسب بوجنتیک عقلی
قم فاقن بمقلتیک ذاتی
بشری بولوج روح قدس
ینجی نظری منالکفاة
لاخوف ولا فنا لذات
لا ینعشه منالممات
لا امن و لا امان حتی
اقطع طمعی مننجات
تبریز نحقتنی و الا
فاحسب بدنی منالموات
یا مالک دمة الزمان
یا فاتح جنة الامعانی
لا هوتک موضح المصادر
ناسوتک سلم الامانی
من رام لقاک فی جهات
ردوه بفول لن ترانی
کم اتلفنی بلن حبیبی
لما اتلفنی بلن اتانی
کم رد علی بات وصل
کم عنه رجعت قد دعانی
کم عانق روحه و روحی
کم جالسنی بلا مکان
کم البسنی ببرد تیه
کم اطعمنی و کم سقانی
کم اسکرنی بکاس حب
بین الحرفاء و المغانی
یا قلب کفاک لا تطول
بالله علیک یا لسانی
اخرج عنالمکان، یا صارمالزمان
واسبح سباح حوت فی قلزمالمعانی
لا تبغ اتصالا نعت جسم
انی اری دنوا انی منالتدانی
العبد لیس یرضی فی رقه شریکا
فلرب کیف یرضی فی ملکه بثانی
هل عاشق تصدیم عشوقتین جمعا
اعشق فان فیه تخلیص کل غانی
العشق نور روحی صبح الهوی صبوحی
امنیة و فیه مجموعة الامانی
ماالعشق یا معنا یشرک انا و انا
تقنی عنالمدارک فی خالقالحسان
هذاالصدود خانی و النار فی جنانی
یزداد کل یوم عشقی بلا توانی
قلبی علیک یحرص یا رب لا تخلص
یارب زد وقودا سبحان من یرانی
سبحان من یرانی سبحان من رعانی
سبحان من دعانی من غیر امتحان
اسکت فلون خدی اوج دمعتی تودی
عشقا به تعالی عن صفوةالمعانی
یا ولی نعمتی و سلطانی
سابقالحسن ما له ثانی
انت بحر تحیط بالدنیا
مدمن جوهر و مرجان
کان بنیان عبد کم خربا
رمنی هو و شید ارکانی
کیف هذاالجفا و انت وفا؟
کیف اردیتنی بنسیان
حیة البین کلما هاجت
لسعت مثل لسع ثعبان
ظل خدی مزعفرا کدرا
سال دمعی کمایع آن
ارع قلبا هواک ساکنه
لیس لی غیر عطفکم بانی
شمتت فیالشجون اعدائی
کم تباکؤا علی اخوانی
یا محیطا بروحهالدنیا
انت بالروح حاضر دانی
ای که تو از عالم ما میروی
خوش ز زمین سوی سما میروی
ای قفس اشکسته و جسته ز بند
پر بگشادی به کجا میروی؟
سر ز کفن بر زن و ما را بگو
که: « ز وطن خویش چرا میروی؟ »
نی غلطم، عاریه بود این وطن
سوی وطنگاه بقا میروی
چون ز قضا دعوت و فرمان رسید
در پی سرهنگ قضا میروی
یا که ز جنات نسیمی رسید
در پی رضوان رضا میروی
یا ز تجلی جلال قدیم
مضطرب و بیسر و پا میروی
یا ز شعاعات جمال خدا
مست ملاقات لقا میروی
یا ز بن خم جهان همچو درد
صاف شدی سوی علا میروی
یا به صفاتی که خموشان کنند
خامش و مخفی و خفا میروی
ایا ملتقی العیش کم تبعدی
و یا فرقة الحسب کم تعتدی
لیالی الفراق! فکم ذاالجوی؟!
ربی الوصل! ما حان ان تهتدی؟!
و نشرب من عذب لقیاکم
و من حلو رؤیاکم نعتدی
فذاک الوصال، بما نشتری
و قلبالمعنی بما نفتدی
لباسا منالطیف کی نکتسی
رداء منالقرب کی نرتدی
فحب الذی نرتجی دیننا
به اختتام به نبتدی
ایا بعد مولای ، ما تقرب؟
ایا جمرةالقلب، ما تبردی؟
ایا خفق قلبی اما تسکن؟
و یا دمعة العین ما ترکدی؟
ایا حزن قلبی اما تنجلی؟
ایا جفنتی قط ترقدی؟
نعم نور خدیه شمسالضحی
نعم مثل حسناه ما یوجد
نعم نار شوقی یکفی الوری
ایا واقد النار لا توقد
فکم تبکی یا عین من صدهم؟
اما تخش یا عین ان ترمد
فان ترمدی کیف یوم اللقا
تری سیدا مفخرالسودد
یقول دع ارمد فیوم اللقا
اکحل من حسنه الاثمد
لاقسمت حقا لمن لم یلد
تفرد باالمجد لم یولد
ابحت الفؤاد لبلواکم
و ان کان حردا علی اردد
ایا سیدا شمس دینالعلا
فدیت لتبریزی المسعد
غدرالعشق فزلت قدمی
مزجالفرقة دمعی بدمی
و حنیالقلب بما اورثنی
ندما فی ندم فی ندم
کرة الحجب وجودی و نی
اسفا لیت وجودی عدمی
و سقیالصب و قد اسکرنی
شرب القلب و ماذاق فمی
ای صنم لطف ترا میدانم
نیم ای دوست، بدان حد عجمی
ز لطیفی تو، گر شکر ترا
بدل اندیشم، ترسم برمی
من کی باشم؟! که تو بر تخت جمال
حسرت شاه و سپاه و حشمی
منه انگشت تو بر حرف کژم
من اگر حرف کژم تو قلمی
سبقالجود وجودی قدما
منک، یا انت ولیالنعم
به حق جود وجودت که مبر
ز من بیدل و هذا قسمی
لا تبح قتلی بالصد وصل
و اجرنی، انا صید الحرم
قلت له مصیحا یا ملکالمشرق
اقسم بالخالق مثلک لم یخلق
قدرک لایعرف وعدک لا یخلف
نائلک الاشرف بالک لم یغلق
جسمی کالخردله احرقه ذاالوله
خلد فی الزلزله من یک لم یخفق
صرت انا لا انا غیرک عندی فنا
ضدک یا ذاالغنا مختدع احمق
هیج کس ای جان من، جان سخن دان من
نور رخ شد ندید، تا نکند بیدقی
هذا طبیبی، عند الدوآء
هذا حبیبی، عند الوء
هذا لباسی، هذا کناسی
هذا شرابی، هذا غذایی
هذا انیسی، عندالفراق
هذا خلاصی، عند البء
قالوا تسلی، حاشا و کلا
قلبی مقیم، وسط الوفء
این کان احمد، قلبی تعمد
روحی فداه، عند الفنء
ان کان شاکی، یبغی هلاکی
سمعا و طاعه ذا مشتهایی
هذا سلحدار، لایدخل الدار
الا بدینار، عند الابء
مونی حیاتی، حصدی نباتی
حبسی نجاتی، مقتی بقایی
یا من یلمنی، مالک و مالی
صبری محال فی الاتقء
روحی مصیب، قلبی مصاف
صبری مذاب، فی حرنایی
انا نسینا، ما قد لقینا
لما راینا، بدر الضیء
یا ذوفنونی، ابصر جنونی
فوقالظنون، خرق الحیاء
امروز دلبر یکبار دیگر
آمد که گیرد مرغ هوایی
گر او پذیرد، ده ده بگیرد
لیکن بخیلست، در رخ نمایی
بر گرد دلبر، پانصد کبوتر
پر میفشانند، بهر گوایی
ای نیم مرده، پران شو اینجا
کاینجا نماند، بیاشتهایی
مستان کم زن، رستند از تن
دزدم گلیمی، من از کسایی
لا یغرنک سد هوس عن رایی
کم قصور هدمت من عوج الارآء
اشتهی انصح لکن لسانی قفلت
اننی انصح بالصمت علی الاخفاء
این همه ترس و نفاق و دودلی باری چیست
نه که در سایه و در دولت این مولایی؟!
بیم ازان میکندت، تا برود بیم از تو
یار ازان میگزدت، تا همه شکرخایی
شمس تبریز شمعیست که غایب گردد
شب چو شد روز چرا منتظر فردایی؟!
طارت حیلی و زال حیلی
اصبحت مکابدا لویلی
قد اظلم بالجوی نهاری
کیف اخبرکم انا بلیلی
ما املاء عصتی و وجدی
ما افرع من رضاک کیلی