پاسخ به:غزلیات مولوی
چرا ز اندیشه ای بیچاره گشتی
فرورفتی به خود غمخواره گشتی
تو را من پاره پاره جمع کردم
چرا از وسوسه صدپاره گشتی
ز دارالملک عشقم رخت بردی
در این غربت چنین آواره گشتی
زمین را بهر تو گهواره کردم
فسرده تخته گهواره گشتی
روان کردم ز سنگت آب حیوان
به سوی خشک رفتی خاره گشتی
تویی فرزند جان کار تو عشق است
چرا رفتی تو و هرکاره گشتی
از آن خانه که تو صد زخم خوردی
به گرد آن در و درساره گشتی
در آن خانه که صد حلوا چشیدی
نگشتی مطمئن اماره گشتی
خمش کن گفت هشیاریت آرد
نه مست غمزه خماره گشتی
ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیلهسین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.
خبر واده کز این دنیای فانی
به تلخی میروی یا شادمانی
عجب یارا ز اصحاب شمالی
عجب ز اصحاب ایمان و امانی
عجب همراز نفس سگ پرستی
عجب همراه شیر راه دانی
عجب در آخرین بازی شدی مات
عجب بردی اگر بردی تو جانی
بسی کژباز کاندر آخر کار
ببرد از اتفاق آسمانی
بود رویت به قبله اندر آن گور
گر اهل قبله بودی در نهانی
ازیرا گور باشد چون صلایه
پی تحویلهای امتحانی
چو دانه فاسدی را دفن کردی
بروید زو درخت بامعانی
بسی طبل اجل پیشین شنیدی
مگو مرگم درآمد ناگهانی
اگر در عمر آهی برکشیدی
یقین امروز کاندر ظل آنی
وگر با آه راهی نیز رفتی
شهنشاهی و شمع ره روانی
خوشی آخر بگو ای یار چونی
از این ایام ناهموار چونی
به روز و شب مرا اندیشه توست
کز این روز و شب خون خوار چونی
از این آتش که در عالم فتادهست
ز دود لشکر تاتار چونی
در این دریا و تاریکی و صد موج
تو اندر کشتی پربار چونی
منم بیمار و تو ما را طبیبی
بپرس آخر که ای بیمار چونی
منت پرسم اگر تو مینپرسی
که ای شیرین شیرین کار چونی
وجودی بین که بیچون و چگونهست
دلا دیگر مگو بسیار چونی
بگو در گوش شمس الدین تبریز
که ای خورشید خوب اسرار چونی
بر من نیستی یارا کجایی
به هر جایی که هستی جان فزایی
ز خشم من به هر ناکس بسازی
به رغم من به هر آتش درآیی
چو بینی مر مرا نادیده آری
چنین باشد وفا و آشنایی
عزیزی بودم خوارم ز عشقت
در این خواری نگر کبر خدایی
برای تو جدا گردم ز عالم
که تا ناید مرا بوی جدایی
سبک روحا گران کردی تو رو را
که یعنی قصد دارم بیوفایی
تو در دل جورها داری همیکن
که تا روز قیامت جان مایی
الا ای چرخ زاینده چنین ماه
نزایی و نزایی و نزایی
به کوه قاف شمس الدین تبریز
همایی و همایی و همایی
گر این سلطان ما را بنده باشی
همه گریند و تو در خنده باشی
وگر غم پر شود اطراف عالم
تو شاد و خرم و فرخنده باشی
وگر چرخ و زمین از هم بدرد
ورای هر دو جانی زنده باشی
به هفتم چرخ نوبت پنج داری
چو خیمه شش جهت برکنده باشی
همه مشتاق دیدار تو باشند
تو صد پرده فروافکنده باشی
چو اندیشه به جاسوسی اسرار
درون سینهها گردنده باشی
دلا بر چشم خوبان چهره بگشا
که اندیشد که تو شرمنده باشی
بدیشان صدقه میده چون هلالند
تو بدری از کجا گیرنده باشی
اگر خالی شوی از خویش چون نی
چو نی پر از شکر آکنده باشی
برو خرقه گرو کن در خرابات
چو سالوسان چرا در ژنده باشی
به عشق شمس تبریزی بده جان
که تا چون عشق او پاینده باشی
ای خواجه تو چه مرغی نامت چه چرا شایی
نی پری و نی چری ای مرغک حلوایی
مانند شترمرغی گویند بپر گویی
من اشترم و اشتر کی پرد ای طایی
چون نوبت بار آید گویی که نه من مرغم
کی بار کشد مرغی تکلیف چه فرمایی
نی بلبل خوش لحنی نی طوطی خوش رنگی
نی فاخته طوقی نی در چمن مایی
حق است سلیمان را در گردن هر مرغی
مرغان همه پریدند آن جا تو چه میپایی
مرا چون ناف بر مستی بریدی
ز من چه ساقیا دامن کشیدی
چنین عشقی پدید آری به هر دم
پدیدآرنده چون ناپدیدی
دهل پیدا دهلزن چون است پنهان
زهی قفل و زهی این بیکلیدی
جنون طرفه پیدا گشت در جان
جنون را عقلها کرده مریدی
هزاران رنگ پیدا شد از آن خم
منزه از کبودی و سپیدی
دو دیده در عدم دوز و عجب بین
زهی اومیدها در ناامیدی
اگر دریای عمانی سراسر
در آن ابری نگر کز وی چکیدی
در آن دکان تو تخته تخته بودی
اگر خود این زمان عرش مجیدی
در اقلیم عدم ز آحاد بودی
در این ده گر چه مشهور و وحیدی
همان جا رو چنان ز آحاد میباش
از آن گلشن چرا بیرون پریدی
بر این سو صد گره بر پایت افتاد
ز فکر وهمی و نکته عمیدی
مبارک باد بر ما این عروسی
خجسته باد ما را این عروسی
چو شیر و چون شکر بادا همیشه
چو صهبا و چو حلوا این عروسی
هم از برگ و هم از میوه ممتع
مثال نخل خرما این عروسی
چو حوران بهشتی باد خندان
ابد امروز فردا این عروسی
نشان رحمت و توقیع دولت
هم این جا و هم آن جا این عروسی
نکونام و نکوروی و نکوفال
چو ماه و چرخ خضرا این عروسی
خمش کردم که در گفتن نگنجد
که بسرشت است جان با این عروسی
سؤالی دارم ای خواجه خدایی
که امروز این چنین شیرین چرایی
کی باشد مه که گویم ماه رویی
کی باشد جان که گویم جان فزایی
مثالی لایق آن روی خوبت
بسی شبها ز حق کردم گدایی
رها کن این همه با ما تو چونی
تو جانی و به چونی درنیایی
تو صدساله ره از چونی گذشتی
میان موجهای کبریایی
هوای خویشتن را سر بریدی
ز میل نفس خود کردی جدایی
همه میل دل معشوق گشتی
به تسلیم و رضا و مرتضایی
از این هم درگذشتم چونی ای جان
که این دم رستخیز سحرهایی
همیپیچی به صد گون چشم ما را
به صد صورت جهان را مینمایی
زمانی صورت زندان و چاهی
زمانی گلستان و دلربایی
همان یک چیز را گه مار سازی
گهی بخشی درختی و عصایی
به دست توست بوقلمون همه چیز
ز انسان و ز حیوان و نمایی
گهی نیل است و گاهی خون بسته
گهی لیل است و گه صبح ضیایی
بدین خوف و رجاها منعقد شد
که از هر ضد ضد بر میگشایی
سؤالی چند دارم از تو حل کن
که مشکلهای ما را مرتجایی
سؤال اول آن است ای سخندان
که هم اول هم آخر جان مایی
چو اول هم تویی و آخر تویی هم
ز کی دانم وفا و بیوفایی
دوم آن است ای آن کت دوم نیست
که رنج احولی را توتیایی
سلام علیک ای مقصود هستی
هم از آغاز روز امروز مستی
تویی می واجب آید باده خوردن
تویی بت واجب آید بت پرستی
به دوران تو منسوخ است شیشه
بگردان آن سبوهای دودستی
بیا بشنو حدیث پوست کنده
همه مغزم چو در مغزم نشستی
هلا ای یوسف خوبان به مصر آ
ز قعر چه به حبل الله رستی
بگیر ای چرخ پیر چنبری پشت
رسن را سخت کز چنبر بجستی
منم لولی و سرنا خوش نوازم
بده شکر نیم را چون شکستی
به دو بوسه مخا از خشم لب را
تو ده نان چون دکانها را ببستی
بلی گو نی مگو ای صورت عشق
که سلطان بلی شاه الستی
بلی تو برآردمان به بالا
بلی ما فرود آرد به پستی
خمش کن عشق خود مجنون خویش است
نه لیلی گنجد و نی فاطمستی
اگر خورشید جاویدان نگشتی
درخت و رخت بازرگان نگشتی
دو دست کفشگر گر ساکنستی
همیشه گربه در انبان نگشتی
اگر نه عشوههای باد بودی
سر شاخ گل خندان نگشتی
چه گویم گر نبودی آن که دانی
به هر دم این نگشتی آن نگشتی
فلک چتر است و سلطان عقل کلی
نگشتی چتر اگر سلطان نگشتی
اگر آواز سرهنگان نبودی
نگشتی اختر و کیوان نگشتی
کریمی گر ندادی ابر و باران
یکی جرعه به گرد خوان نگشتی
درونت گر نبودی کیمیاگر
به هر دم خون و بلغم جان نگشتی
نهان از عالم ار نی عالمستی
دل تاریک تو میدان نگشتی
نهان دار این سخن را ز آنک زرها
اگر پنهان نبودی کان نگشتی
دلا در روزه مهمان خدایی
طعام آسمانی را سرایی
در این مه چون در دوزخ ببندی
هزاران در ز جنت برگشایی
نخواهد ماند این یخ زود بفروش
بیاموز از خدا این کدخدایی
برون کن خرقه کان زین چار رقعهست
ترابی آتشی آبی هوایی
برهنه کن تو جزو جان و بنما
ز خرقه گر به کل بیرون نیایی
بیامد جان که عذر عشق خواهد
که عفوم کن که جان عذرهایی
در این مه عذر ما بپذیر ای عشق
خطا کردیم ای ترک خطایی
به خنده گوید او دستت گرفتم
که میدانم که بس بیدست و پایی
تو را پرهیز فرمودم طبیبم
که تو رنجور این خوف و رجایی
بکن پرهیز تا شربت بسازم
که تا دور ابد باخود نیایی
خمش کردم که شرحش عشق گوید
که گفت او است جان را جان فزایی
سبک بنواز ای مطرب ربایی
بگردان زوتر ای ساقی شرابی
که آورد آن پری رو رنگ دیگر
ز چشمه زندگی جوشید آبی
چه آتش زد نهان دلبر به دلها
که مجلس پر شد از بوی کبابی
چرا ای پیر مجلس چنگ پرفن
نگویی ناله نی را جوابی
نی نه چشم زان چشمان چه گوید
چنین بیدار باشد مست خوابی
دل سنگین چو یابد تاب آن چشم
شود در حال او در خوشابی
گدازد هر دو عالم بحر گیرد
چون آن مه رو براندازد نقابی
ایا ساقی به اصحاب سعادت
بده حالی تو باری خمر نابی
قدم تا فرق پر دارید از این می
که بوی شمس تبریزی بیابی
ببین این فتح ز استفتاح تا کی
ز ساقی مست شو زین راح تا کی
در این اقداح صورت راح جانی است
نظاره صورت اقداح تا کی
چو مرغابی ز خود برساز کشتی
صداع کشتی و ملاح تا کی
تو سباحی و از سباح زادی
فسانه و باد هر سباح تا کی
نفخت فیه جان بخشی است هر صبح
فراق فالق الاصباح تا کی
چو جان بالغان لوحی است محفوظ
مثال کودکان ز الواح تا کی
چو فرمودهست رزقت ز آسمان است
زمین شوریدن ای فلاح تا کی
از آن باغ است این سیب زنخدان
قناعت بر یکی تفاح تا کی
جراحت راست دارو حسن یوسف
دوا جستن ز هر جراح تا کی
ز هر جزوت چو مطرب میتوان ساخت
ز چشمت ساختن نواح تا کی
چو نفس واحدیم از خلق و از بعث
جدا باشیدن ارواح تا کی
دهان بربند در دریا صدف وار
دهان بگشاده چون تمساح تا کی
دهان بربند و قفلی بر دهان نه
ز ضایع کردن مفتاح تا کی
کجا شد عهد و پیمان را چه کردی
امانتهای چون جان را چه کردی
چرا کاهل شدی در عشقبازی
سبک روحی مرغان را چه کردی
نشاط عاشقی گنجی است پنهان
چه کردی گنج پنهان را چه کردی
تو را با من نه عهدی بود ز اول
بیا بنشین بگو آن را چه کردی
چنان ابری به پیش ما چه بستی
چنان خورشید خندان را چه کردی