پاسخ به:قصاید ناصر خسرو
سالار که کردت ای سخندان؟
این نعمت بیکران و الوان؟
تو خاک مخوانش نیز خوانخوان
زیرا که تو زندهای چو ایشان
پس چونکه رهی و بنده گشتند،
ای خویش، تو را بجمله خویشان؟
تو در خز و بز به زیر طارم
ایشان ز تو جمله بینیازند
وز بیم تو مانده در بیابان
چون است ز بانگ تو گریزان؟
ور پیل ز تو به تن فزون است
بر پیل تو را که داد سلطان؟
تا پخته خوری بدو و بریان؟
در آهن و سنگ چون نشسته است
این گوهر صعب ازین دو زندان
خویشانت نیند چون تو دهقان
ارکان همه مر تو را مطیعاند
وین کار که کرد و خود چرا کرد
آن کس که بکرد با تو احسان
بنگر: به خرد چه کردهای کار
از حاصل خلق و چرخ و دوران
یک چند تو خوردهای جهان را
«چون تو بزنی بخورد بایدت»
این خود مثل است در خراسان
زی رستن از این عظیم ثعبان
تن خورد در این جهان و او مرد
کو را ز تن آمده است عصیان
چون گشت یقین که جان نمیرد
آسان به خرد شود تو را مرگ
زین به که کند بیان و برهان؟
ای بندهٔ تن، تو را چه بودهاست
افتاده به چاه در، چه بایدت
بر برده به چرخ طاق و ایوان؟
تن جلد و سوار و جان پیاده
بالینت چو خز و سر چو سندان
از پاکدل، ای پسر، همی گوی
بنگر به چه فضل و علم گشتهاست
نامد به ازان بسی یکی خوان؟
خوان پیش توست لیکن از جهل
برخوانده نهای مگر که عنوان
گوئی که «فلان مرا چنین گفت
کز مذهبها درست و حق نیست
چون خیره شود سرت در آن راه
پنج شنبه 9 اردیبهشت 1395 2:38 PM
تشکرات از این پست