0

قصاید ناصر خسرو

 
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:قصاید ناصر خسرو

ای شده مفتون به قول‌های فلاطون،

حال جهان باز چون شده است دگرگون؟

پاره که کرد و به زعفران که فرو زد

قرطهٔ گلبن به باغ و مفرش هامون؟

گر نه هوا خشمناک و تافته گشته است

گرم چرا شد چنین چو تافته کانون؟

گرم شود شخص هر که تافته گردد

تافته زی شد هوای تافته ایدون

هرچه برآمد زخاک تیره به نوروز

مخنقه دارد کنون ز لولوی مکنون

سیب و بهی را درخت و بارش بنگر

چفده و پر زر همچو چتر فریدون

گوئی کز زیر خاک تیره برآمد

گنج به سر برنهاده صورت قارون

بر سر قارون به باغ گوهر و زرست

گوهر و زری به مشک و شکر معجون

هرچه که دارد همی به خلق ببخشد

نیست چو قارون بخیل و سفله و وارون

خانهٔ دهقان چو گنج‌خانه بیاگند

چون به رز و باغ برد باد شبیخون

رنگ و مژه و بوی و شکل هست در این خاک

یا همی اینجا درآورند ز بیرون؟

خاک به سیب اندرون به عنبر و شکر

از که سرشته شد و ز بهر چه و چون؟

نیست در این هر چهارطبع ازین هیچ

ای شده مفتون به قول‌های فلاطون

معدن این چیزها که نیست در این جای

جز که ز بیرون این فلک نبود نون

وین همه بی‌شک لطایفند که این خاک

مرکب ایشان شده‌است و مایه و قانون

خاک سیه را به شاخ سیب و بهی بر

گرد که کرد و خوش و معنبر و گلگون؟

گوئی کاین فعل در چهار طبایع

هست رونده به طبع از انجم و گردون

ویشان را نیز همچو سیب و بهی را

هست بر افلاک شکل و رنگ همیدون

زرد چو زهره است عارض بهی و سیب

سرخ چو مریخ روی نار و طبرخون

چون نشناسی که از نخست به ابداع

فعل نخستین ز کاف رفت سوی نون؟

فاعل آن زرد و سرخ کیست، چه گوئی؟

ای شده بر قول خویش معجب و مفتون!

اول اکنون نهان شد آن و ازان گشت

نام زد امروز و دی و آنگه و اکنون

گشت طبایع پدید ازان و ازان شد

روی زحل سرخ و روی زهره چون زریون

در به نبات اندرون فریشتگانند

هریک در بیخ و دانه‌ای شده مفتون

دانه مراین را به خوشه‌ها در خانه است

بیخ مر آن را به زیر خاک در آهون

پیشه‌ورانند پاک و هست در ایشان

کاهل و بشکول و هست مایه‌ور و دون

هر یک بر پیشه‌ای نشسته مقیم است

هرگز ناید ز عمرو کار فریغون

سیب گر اندر درخت و دانهٔ سیب است

ناید بیرون ازو به خواندن افسون

اینت هپیون گرست و آنت شکرگر

هر دو به خاک اندرون برابر و مقرون

مایهٔ هر دوست آب و خاک ولیکن

ملعون نبود هگرز همبر میمون

گرچه ز پشم‌اند هر دو، هرگز بوده‌است

سوی تو، ای دوربین، پلاس چو پرنون؟

سنگ ترازو به سیم کس نستاند

گر چه بود همچو سیم سنگ تو موزون

یوشع‌بن نون اگرچه نیز وصی بود

همبر هارون نبود یوشع‌بن نون

کارکنان‌اند تخمها همه لیکن

جغد پدید است از همای همایون

سیرت و کار فریشته همی دیدی

گر نکنی خویشتن مخبل و مجنون

کارکنان خدای را چو ببینی

دل نکنی زان سپس به فلسفه مرهون

گر به دلت رغبت علوم الهی است

راه بگردان ز دیو ناکس ملعون

دل ز بدی‌ها به دین بشوی ازیرا

پاک شود دل به دین چو جامه به صابون

مر طلب دین حق را به حقیقت

پاک دلی باید و فراخ چو جیحون

روی چو سوی خدای و دین حق آری

زور دل‌افزون شودت و نور دل افزون

ای شده غافل زعلم و حجت و برهان،

جهل کشیده به گرد جان تو پرهون،

کشته شدت شمع دین کنون به جهالت

خیره ازان مانده‌ای تو گمره و شمعون

حجت و برهان مجوی جز که ز حجت

تا بنمایدت راه موسی و هارون

نیست قوی زی تو قول و حجت حجت

چون عدوی حجتی و داعی و ماذون

 
 
پنج شنبه 9 اردیبهشت 1395  2:36 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:قصاید ناصر خسرو

بنگر بدین رباط و بدین صعب کاروان

تا چونکه سال و ماه دوانند هردوان

من مر تو را نمودم اگرچه ندیده بود

با کاروان رباط کسی هر دوان دوان

از رفتن رباط نه نیز از شتاب خود

آگاه نیست بیشتر از خلق کاروان

خفته و نشسته جمله روانند با شتاب

هرگز شنود کس به جهان خفته و روان!

در راه عمر خفته نیاساید، ای پسر،

گر بایدت بپرس ز دانای هندوان

جای درنگ نیست مرنجان در این رباط

برجستن درنگ به بیهودگی روان

هرک آمده است زود برفته است بی‌درنگ

برخوان اگر نخوانده‌ای اخبار خسروان

بررس کز این محل بچه‌خواری برون شدند

اسفندیار و بهمن و شاپور و اردوان

مفگن چو گوسفند تن خویش را به جر

تیمار خویش خود کن و منگر به این و آن

ای از غمان نوان شده امروز، بی‌گمان

فردا یکی دگر شود از درد تو نوان

بدخو زمانه با تو به پهلو رود همی

حرمت نیافت خسرو و ازو و نه پهلوان

حرمت مدار چشم ز بد خو جهان ازانک

بی‌حرمتی است عادت ناخوب بدخوان

بازی است عمر ما به جهان اندر، ای پسر،

بر مرگ من مکن ز غم و درد بازوان

بفریفت مر مرا به جوانی جهان پیر

پیران روان کنند، بلی، مکر بر جوان

بسیار مردمان که جهان کرد بی‌نوا

از بانوا شهان و نکوحال بانوان

عمر مرا بخورد شب و روز و سال و ماه

پنهان و نرم نرم چو موشان و راسوان

ای ناتوان شده به تن و برگزیده زهد،

زاهد شدی کنون که شدی سست و ناتوان

از دنبه تا نماند نومید و بی‌نصیب

خرسند کی شود سگ بیچاره به استخوان؟

تا نیکوان هوای تو جستند با نشاط

جستی همی تو برتن ایشان چو آهوان

آن موی قیر گونت چو روز سپید گشت

از بس که روزهات فرو شد به قیروان؟

قیرت چو شیر کرد جهان، جادوی است این

جادو بود کسی که کند کار جاودان

پیری عوانی است، نگه کن، که آمده‌است

ترسم ببرد خواهدت این بدکنش عوان

اندر پدر همی نگر و دل شده مباش

بر زلف عنبرین و رخان چو ارغوان

گر نیستت خبر که چه خواهد همی نمود

بدخو جهان تو را ز غم و رنج و ز هوان

اینک پدرت نامهٔ چرخ است سوی تو

مر راز چرخ را جز از این نامه برمخوان

این پندها که من شنوانیدمت همه

یارانت را چنانکه شنودی تو بشنوان

 
 
پنج شنبه 9 اردیبهشت 1395  2:36 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:قصاید ناصر خسرو

از کین بت‌پرستان در هند و چین و ماچین

پر درد گشت جانت رخ زرد و روی پر چین

باید همیت نا گه یک تاختن بر ایشان

تا زان سگان به شمشیر از دل برون کنی کین

هر شب ز درد و کینه تا روز برنیاید

خشک است پشت کامت تر است روی بالین

نفرین کنی بر ایشان از دل و گر کسی نیز

نفرین کند بگوئی از صدق دل که آمین

واگه نه‌ای که نفرین بر جان خویش کردی

ای وای تو که کردی بر جان خویش نفرین!

بتگر بتی تراشد و او را همی پرستد

زو نیست رنج کس را نه زان خدای سنگین

تو چون بتی گزیدی کز رنج و شر آن بت

برکنده گشت و کشته یکرویه آل یاسین؟

آن کز بت تو آمد بر عترت پیمبر

از تیغ حیدر آمد بر اهل بدر و صفین

لعنت کنم بر آن بت کز امت محمد

او بود جاهلان را ز اول بت نخستین

لعنت کنم بر آن بت کز فاطمه فدک را

بستد به قهر تا شد رنجور و خوار و غمگین

لعنت کنم بر آن بت کو کرد و شیعت او

حلق حسین تشنه در خون خضاب و رنگین

پیش تواند حاضر اهل جفا و لعنت

لعنت چرا فرستی خیره به چین و ماچین؟

آن به که زیر نفرین باشد همیشه جاهل

مردار گنده گشته پوشیده به به سرگین

گوئی «مکنش لعنت» دیوانه‌ام که خیره

شکر نهم طبرزد در موضع تبرزین؟

گر عاقلی چو کردی مجروح پشت دشمن

مرهم منه بدو بر هرگز مگر که ژوپین

هرگز ازین عجبتر نشنود کس حدیثی

بشنو حدیث و بنشان خشم و ز پای بنشین

باغی نکو بیاراست از بهر خلق یزدان

خواهیش گوی بستان خواهیش نام کن دین

پرمیوه دار دانا درهای او حکیمان

دیوار او ز حکمت وز ذوالفقار پرچین

وانگه چهار تن را در باغ خویش بنشاند

دانا به کار بستان یکسر همه دهاقین

تقویم صورت ما کردند باغبانان،

برخوان اگر ندانی آغاز سورةالتین

خوگی بدو درآمد در پوست میش پنهان

بگریخته ز شیران مانده ذلیل و مسکین

تا باغبان درو بود از حد خویش نگذشت

برگ و گیا چریدی بر رسم خویش و آئین

چون باغبان برون شد آورد خوی خوگان

برکند بیخ نرگس بشکست شاخ نسرین

جغد و کلاغ بنشاند آنجا که بود طوطی

خار و خسک پراگند آنجا که بد ریاحین

چون خار و خس قوی شد زه کرد خوگ ملعون

در باغ و زو برآمد قومی همه ملاعین

در بوستان دنیا تا خوگ زاد ازان پس

تلخ است و زشت و گنده خوش بوی و چرب و شیرین

بنگر به چشم عبرت تا خلق را ببینی

برسان جمع مستان افتاده در مجانین

آن سیم می‌نماید وا رزیز در ترازو

وین زهد می‌فروشد در آستینش تنین

از علم پاک جانش، وز زهد دل، ولیکن

بر زر نوشته یکسر بر طیلسانش یاسین

گر مشکلی بپرسی زو گویدت که «این را

جز رافضی نگوید کاین رافضی است این هین»

چون گوئیش که «حجت از نیم شب نخسپد

واندر نماز باشد تا صبح بامدادین»

گوید «درست کردی کو رافضی است بی‌شک

زیرا که اهل سنت نکند نماز چندین»

گر گوئیش که «با او بنشین و علم بشنو

کو خود سخن نگوید جز با وقار و تمکین»

گوید «سخن نباید از رافضی شنودن

کرد این حدیث ما را خواجه امام تلقین»

نادان اگر نیاید پیشم، عجب چه داری؟

پروانه چون برآید هرگز به چرخ پروین؟

 
 
پنج شنبه 9 اردیبهشت 1395  2:37 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:قصاید ناصر خسرو

مکر و حسد را ز دل آوار کن

وین تن خفته‌ت را بیدار کن

نفس جفا پیشه‌ت ماری است بد

قصد سوی کشتن این مار کن

به آتش خرسندی یشکش بسوز

بر در پرهیزش بر دار کن

سرکش و تازنده ستوری بده است

زیر ادب‌هاش گران‌بار کن

پای ببندش به رسن‌های پند

حکمت را بر سرش افسار کن

پیشه مدارا کن با هر کسی

بر قدر دانش او کار کن

ور چه گران سنگی، با بی‌خرد

خویشتن خویش سبکسار کن

چون به در خانهٔ زنگی شوی

روی چو گلنارت چون قار کن

ور به در ترک شوی زان سپس

بر در او قار چو گلنار کن

گرت نه نیک آمد از آن کار پار

بس کن از آن کار نه چون پار کن

ورت به حرب افتد با یار کار

حرب به اندازه و مقدار کن

نیک‌خوئی را به ره عمر در

زیر خرد مرکب رهوار کن

وانگه بی‌رنج، اگر بایدت،

دست بر این گنبد دوار کن

خوب حصاری بکش از گرد خویش

خوی نکو را در و دیوار کن

وز خرد و جود و سخا لشکری

بر سر دیوار نگهدار کن

وانگه بر لشکر و بر حصن خویش

بر و لطف را سر و سالار کن

شاخ وفا را به نکو فعل خویش

بر ور بی‌خار کم‌آزار کن

سیب خودت را ز هنر بوی ده

خانه‌ت ازو کلبهٔ عطار کن

سیرت و کردار گر آزاده‌ای

بر سنن و سیرت احرار کن

هرچه به بازو نتوانیش کرد

دانش با بازو شو یار کن

دست فرودار چو آشفت بخت

سر ز خمار دنه هشیار کن

خویشتن ار چند که غره نه‌ای

غرهٔ این عالم غدار کن

آنکه همی دیش به بیگار خویش

بردی امروزش بیگار کن

وانکه به نزدیک تو دی خوار بود

بر درش امروز تنت خوا رکن

ور نه خوش آیدت همی قول من

با فلک گردان پیکار کن

چیست که بیهوش همی بینمت؟

از چه همی نالی؟ اقرار کن

مرکب ایمانت اگر لنگ شد

قصد سوی کلبهٔ بیطار کن

علت پوشیده مدار از طبیب

بر در او خواهش و زنهار کن

جانت بیالود به آثار جهل

قصد به برکندن آثار کن

دزدی و طرار ببردت ز راه

بریه بر آن خائن طرار کن

دیو که باشد مگر آنکو به جهد

گوید «شلوار ز دستار کن»؟

پشک به تو فروخت به بازار دین

گفت «هلا مشک به انبار کن»

کیسه‌ت پر پشک و پشیز است و روی

کیسه یکی پیش نگونسار کن

عیبهٔ اسرار نبی بد علی

روی سوی عیبهٔ اسرار کن

گر نشنوده است که کرار کیست

روی بر آن صاین کرار کن

همبر با دشت مدان کوه را

فکرت را حاکم و معیار کن

ورت همی باید شو کوه را

بشکن و با هامون هموار کن

لعنت بر هر که چنین غدر کرد

لعنت بر جاهل غدار کن

 
 
پنج شنبه 9 اردیبهشت 1395  2:37 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:قصاید ناصر خسرو

 

ای افسر کوه و چرخ را جوشن

خود تیره به روی و فعل تو روشن

چون باد سحر تو را برانگیزد

دیوی سیهی به لولو آبستن

وانگه که تهی شدی ز فرزندان

چون پنبه شوی به کوه بر خرمن

امروز به آب چشم تو حورا

در باغ بشست سبزه پیراهن

وز گوهر و زر، مخنقه و یاره

در کرد به دست و بست بر گردن

حورا که شنود ای مسلمانان

پرورده به آب چشم آهرمن؟

دشت از تو کشید مفرش وشی

چرخ از تو خزید در خز ادکن

با باد چو بیدلان همی گردی

نه خواب و قرار و نه خور و مسکن

گه همچو یکی پر آتش اژدرها

گه همچو یکی پر آب پرویزن

یک چند کنون لباس بد مهری

از دلت همی بباید آهختن

زیرا که ز دشت باد نوروزی

بربود سپید خلعت بهمن

وامیخته شد به فر فروردین

با چندن سوده آب چون سوزن

اکنون نچرد گوزن بر صحرا

جز سنبل و کرویا و آویشن

بازی نکند مگر به جماشی

با زلف بنفشه عارض سوسن

چون روی منیژه شد گل سوری

سوسن به مثل چو خنجر بیژن

باد سحری به سحر ماهر شد

بربود ز خلق دل به مکر و فن

مفتی و فقیه و عابد و زاهد

گشتند همه دنان به گرد دن

گر بیدل و مست خلق شد یارب

چون است که مانده‌ام به زندان من

من رانده بهم چو پیش گه باشد

طنبوری و پای کوب و بربط‌زن

از بهر خدای سوی این دیوان

یکی بنگر به چشم دلت، ای سن

ده جای به زر عمامهٔ مطرب

صد جای دریده موزهٔ مذن

حاکم به چراغ در بسی از مستی

از دبهٔ مزگت افگند روغن

زین پایگه زوال هر روزی

سر بر نکند ز مستی آن کودن

ور مرغ بپرد از برش گوید

پری برکن به پیش من بفگن

وز بخل نیوفتد به صد حیلت

از مشت پر ارزنش یکی ارزن

بی‌رشوت اگر فرشته‌ای گردی

گرد در او نشایدت گشتن

چون رشوه به زیر زانوش درشد

صد کاج قوی به تارکش برزن

حاکم درخورد شهریان باید

نیکو نبود فرشته در گلخن

نشناسم از این عظیم گو باره

جز دشمن خویش به مثل یک تن

گویند «چرا چو ما نمی‌باشی

بر آل رسول مصطفی دشمن؟»

گفتار، محمد رسول الله

واندر دل، کینه چون که قارن

دیوانه شده است مردم اندر دین

آن زین‌سو باز وین از آن‌سو زن

بی‌بند نشایدی یکی زینها

گر چند به نرخ زر شدی آهن

ای آنکه به امر توست گردنده

این گنبد پر چراغ بی‌روزن

از گرد من این سپاه دیوان را

به قدرت و فضل خویش بپراگن

جز آنکه به پیش تو همی نالم

من پیش که دانم این سخن گفتن؟

حاکم به میان خصم و آن من

پیغمبر توست روز پاداشن

 
 
پنج شنبه 9 اردیبهشت 1395  2:37 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:قصاید ناصر خسرو

غریبی می چه خواهد یارب از من؟

که با من روز و شب بسته است دامن

غریبی دوستی با من گرفته‌است

مرا از دوستی گشته‌است دشمن

ز دشمن رست هر کو جست لیکن

از این دشمن بجستن نیست رستن

غریبی دشمنی صعب است کز تو

نخواهد جز زمین و شهر و مسکن

چو خان و مان بدو دادی بخواهد

به خان و مانت چون دشمن نشستن

بجز با تو نیارامد چو رفتی

کسی دشمن کجا دیده‌است از این فن؟

چو با من دشمن من دوستی جست

مرا ز انده کهن زین گشت نو تن

سزد کاین بدکنش را دوست گیرم

چو بیرون زو دگر کس نیست با من

به سند انداخت گاهم گه به مغرب

چنین هرگز ندیده‌ستم فلاخن

ندیده‌است آنکه من دیدم ز غربت

به زیر دسته سرمهٔ کرده هاون

غریبی هاون مردان علم است

ز مرد علم خود علم است روغن

ازین روغن در این هاون طلب کن

که بی‌روغن چراغت نیست روشن

وگر چون ترب بی‌روغن شده‌ستی

بخیره ترب در هاون میفگن

نگردد مرد مردم جز به غربت

نگیرد قدر باز اندر نشیمن

نهال آنگه شود در باغ برور

که برداریش از آن پیشینه معدن

تواند سنگ را هرگز بریدن

اگر از سنگ بیرون ناید آهن؟

به جام زر بر دست شه آید

مروق می چو بیرون آید از دن

به شهر و برزن خود در چه یابی

جز آن کان اندر آن شهر است و برزن؟

به خانه در زنور قرص خورشید

همان بینی که در تابد ز روزن

اگر مر روز رامی‌دید خواهی

سر از روزن برون بایدت کردن

چو جان درتن خرد دردل نهفته است

به آمختن ز دل برکن نهنبن

اگر خواهی که بوی خوش بیابی

به مشک سوده در باید دمیدن

دل از بیهوده خالی کن خرد را

به دستهٔ سیر در خوش نیست سوسن

زخار و خس چو گلشن کرد خواهی

بباید رفت بام و بوم گلشن

چنان باشد سخن در مغز جاهل

چو در ریزی به خم گوز ارزن

اگر سوسن همی خواهی نشاندن

نخست از جای سوسن سیر برکن

چرا با جام می می علم جوئی؟

چرا باشی چو بوقلمون ملون؟

نشاید بود گه ماهی و گه مار

گلیم خر به زر رشته میاژن

اگر گردن به دانش داد خواهی

ز جهل آزاد باید کرد گردن

به پیش دن درون دانش چه‌جوئی؟

تو را دن به، به گرد دن همی دن

چو می‌دانی که‌ت از خم گوز ناید

به طمع گوز خم را خیره مشکن

چو نتوانی نشاندن گوز و خرما

نباید بید و سنجد را فگندن

بخندد هوشیار از حکمت مست

هوس را خیره حکمت چون بری ظن؟

به نزد عقل حکمت را ترازوست

ز یک من تا هزاران بار صد من

اگر نادان خریدار دروغ است

تو با نادان مکن همواره هیجن

نشاید کرد مر هشیار دل را

به باد بی‌خرد بر باد خرمن

سوی من جاهل است، ارچه حکیم است

به نزد عامه، هندوی برهمن

نه سور است ارچه همچون سور از دور

پر از بانگ است و انبوه است شیون

نیابد فضل و مزد روزه‌داران

برهمن، گرچه چون روزه است لکهن

به پیش تیغ دنیا مرد دینی

جز از حکمت نپوشد خود و جوشن

به حکمت شایدت مر خویشتن را

هم اینجاست در بهشت عدن دیدن

چو در پیدا نهانی را ببینی

بدان کامد سوی تو فضل ذوالمن

چه گوئی، چند پرسی چیست حکمت؟

نه مشک است و نه کافور و نه چندن

در این پیدا نهانی را چو دیدی

برون رفت اشترت از چشم سوزن

چو گلشن را نمی‌بینی نیاری

همی بیرون شد از تاریک گلخن

نمی‌یاری ز نادانی فگندن

گلیم خر به وعدهٔ خز ادکن

از این دریای بی‌معبر به حکمت

ببایدت، ای برادر، می گذشتن

ز حکمت خواه یاری تا برآئی

که مانده‌ستی به چاه اندر چو بیژن

از این تاریک چه بیرون شدن را

ز مردان مرد باید وز زنان زن

چو قصد شعر حجت کرد خواهی

به فکرت دامن دل در کمر زن

 
 
پنج شنبه 9 اردیبهشت 1395  2:37 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:قصاید ناصر خسرو

چرخ گردنده و اجرام و چهار ارکان

کان جان است، چنین باشد جان را کان

کان جان است که پرجانور است این چرخ

گرچه خود نیست مراین نادره کان را جان

گوهر کان دلم نیز چنین شاید

خوب و هشیار و سخن گوی و معانی دان

نامه‌ای کرد خدا چون به خرد زی تو

نامه را نیست مگر صورت تو عنوان

نیک زین عنوان بندیش و مراد او

همه زین عنوان چون روز همی برخوان

در تن خویش ببین عالم را یکسر

هفت‌نجم و ده و دو برج و چهار ارکان

تا بدانی که تو باری و جهان تخم است

کیست دهقان تو و تخم تو جز یزدان؟

نه عجب کز تو خطر یافت جهان زیرا

خطر تخم به بار است سوی دهقان

میر بر تخت در ایوانش فرود آرد

چون خردمند و گرامیش بود مهمان

گر نه مهمان خدائی تو تورا ایزد

چون نشانده است در این پر ز چراغ ایوان؟

کیستی، بنگر کز بهر تو می‌روید

در صدف مرجان، در خاک کهن ریحان؟

کیستی، بنگر کز بهر تو می‌زاید

مه و خورشید زر و سیم و سرب کیوان؟

مزه اندر شکر و بوی به مشک اندر

هردو از بهر تو مانده است چنین پنهان

خوش و ناخوش که از این خاک همی روید

زین طعام است تو را جمله و زان درمان

تیر سرما را خز است تو را جوشن

آب دریا را کشتی است تو را پالان

تو امیری و فصیحی و تو را رعیت

حیوانند که گنگ‌اند همه ایشان

نیست پوشیده که شاه حیوانی تو

که نه عریانی و ایشان همگان عریان

بنده و کارکنانند تو را گوئی

تو سیلمانی و ایشان همگان دیوان

دیو اگر کارکن بی‌خرد و دین است

پس حقیقت همه دیواند تو را حیوان

بلکه گر دیو سخن گوید و گم راه است

عامه گمره‌تر دیوند همه یکسان

تو چه گوئی، که جهان از قبل اینهاست

که دریغ آید زیشانت همی که دان؟

عامه دیوست، اگر دیو خطا گوید

جز خطا باشد هرگز سخن حیران؟

ابر چون به رزمی شوره فرو بارد

گرچه روشن باشد تیره شود پایان

شو حذردار، حذر، زین یله‌گو باره

بل نه گوباره کز این قافلهٔ شیطان

زین قوی قافلهٔ کور و کر، ای خواجه

نتواند که رهد هیچ حکیم آسان

شهر بگذار بدیشان و به دشتان شو

دشت خالی به چون شهره پر از گرگان

بل به زندان درشو خوش بنشین زیرا

صحبت نادان صد ره بتر از زندان

جز که یمگان نرهانید مرا زینها

عدل باراد بر این شهر زمین رحمان

گرچه زندان سلیمان نبی بوده‌است

نیست زندان بل باغی است مرا یمگان

مشواد این بقعه، خود نشود، هرگز

تا قیامت به حق آل نبی ویران

خیل ابلیس چو بگرفت خراسان را

جز به یمگان در نگرفت قرار ایمان

ای خردمند، مشو غره بدانک ابلیس

باد کرده‌است به خلق اندر شادروان

گرچه نیکو و بلند است و قوی خانه

پست یابیش چو بر برف بود بنیان

دست اندر رسن آل پیمبر زن

تا ز دیوان نرود بر تن تو دستان

تخم هر معصیت، ای پور پدر، جهل است

نارد این تخم بری جز که همه عصیان

تخم بد را چه بود بار مگر هم بد؟

مکر فرعون که پذرفت مگر هامان؟

جهل را از دل تو علم برآرد بیخ

خاک تاریک به خورشید شود رخشان

مردمی کن به طلب دین که بدان داده‌است

ایزدت عمر که تا به شوی، ای نادان

گر ستوری کنی و علم نیاموزی

بر تو تاوان بود این عمر، بلی، تاوان

گر تو را همت بر خواب و خور افتاده‌است

گرت گویم که ستوری نبود بهتان

سوی هشیار و خردمند ستوری تو

گر تو را از دین مشغول کند دندان

ای به نان کرده بدل عمر گرامی را

من ندیدم چو تو بی‌حاصل بازرگان

طمعت گرد جهان خیره همی تازد

گوی گشته‌ستی، ای پیر، و طمع چوگان

مرد غواص به دریای بزرگ اندر

جان شیرین بدهد بر طمع مرجان

جهد آن کن که از این کان جهان جان را

برگذاری به خرد زین فلک گردان

چه روی از پس این دیو گریزنده

چه زنی پتک بر این سرد و قوی سندان

مر مرا تازه جوانی زپس او شد،

ای جوان گر خبرت هست، چنین خلقان

ای جوان، عبرت از این پیر هم اکنون گیر

از سر سولان بندیش هم از پایان

 
 
پنج شنبه 9 اردیبهشت 1395  2:38 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:قصاید ناصر خسرو

چیست آن لشکر فریشتگان

که بیایند از آسمان پران

سوی آن مرده‌ای که زنده شود

چون بشویندش آن فریشتگان؟

چیست آن مردهٔ فریشته خوار

به بهار و به تیره و تابستان؟

 
 
پنج شنبه 9 اردیبهشت 1395  2:38 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:قصاید ناصر خسرو

بر جانور و نبات و ارکان

سالار که کردت ای سخن‌دان؟

وز خاک سیه برون که آورد

این نعمت بی‌کران و الوان؟

خوانی است زمین پر ز نعمت

تو خاک مخوانش نیز خوان‌خوان

خویشان تو اند جانور پاک

زیرا که تو زنده‌ای چو ایشان

پس چونکه رهی و بنده گشتند،

ای خویش، تو را بجمله خویشان؟

تو در خز و بز به زیر طارم

خویشانت برهنه و پریشان

ایشان ز تو جمله بی‌نیازند

وز بیم تو مانده در بیابان

تو مهتری و نیازمندی

نشنود کسی مهی بر این سان

گر شیر قوی‌تر است از تو

چون است ز بانگ تو گریزان؟

ور پیل ز تو به تن فزون است

بر پیل تو را که داد سلطان؟

بیگار تو چون همی کند آب

تا غله دهدت سنگ گردان؟

آتش به مراد توست زنده

در آهن و سنگ خاره پنهان

فرمان تو را چرا مطیع است

تا پخته خوری بدو و بریان؟

در آهن و سنگ چون نشسته است

این گوهر بی‌قرار عریان؟

بیرون نجهد مگر بفرمانت

این گوهر صعب ازین دو زندان

جز تو ز هوا همی که سازد

چندین سخن چو در و مرجان؟

دهقانی توست خاک ازیرا

خویشانت نیند چون تو دهقان

ارکان همه مر تو را مطیع‌اند

هرچند خدای راست ارکان

نیکو بنگر که: کیستی خود

وز بهر چه‌ای رئیس حیوان

وین کار که کرد و خود چرا کرد

آن کس که بکرد با تو احسان

از جانوران به جملگی نیست

جز جان تو را خرد نگه‌بان

بر جانورت خرد فزون است

وز نور خرد گرد شرف جان

وز نور خرد شده است ما را

این جانور دگر به فرمان

آزاد شود به عقل بنده

واباد شود به عقل ویران

آباد به عقل گشت گردون

وازاد به عقل گشت لقمان

معروف به دیدن است چشمت

دندانت موکل است بر نان

گوشت بشنود و دست بگرفت

بینیت بیافت بوی ریحان

بنگر: به خرد چه کرده‌ای کار

صد سال در این فراخ میدان

بی‌کار چراست عقل در تو

بر کار همیشه تیز دندان

چیزیت نداد کان نبایست

دارندهٔ روزگار، یزدان

کار خرد است باز جستن

از حاصل خلق و چرخ و دوران

کار خرد است دردها را

آورد پدید روی درمان

از مرگ بتر ندید کس درد

داناش نخواست همچو نادان

ای آمده زان سرای و مانده

یک چند در این سرای مهمان

دانا نکشد سر از مکافات

بد کرده بدی کشد به پایان

یک چند تو خورده‌ای جهان را

اکنون بخوردت باز گیهان

«چون تو بزنی بخورد بایدت»

این خود مثل است در خراسان

بر خوردن جسم هر خورنده

دندان زمانه مرگ را دان

بنگر که خرد رهی نماید

زی رستن از این عظیم ثعبان

حق است چنین که گفتمت مرگ

بر حق مشو بخیره گریان

تن خورد در این جهان و او مرد

بر جان نبود ز مرگ نقصان

جان را نکند جهان عقوبت

کو را ز تن آمده است عصیان

چون گشت یقین که جان نمیرد

آسان برهی ز مرگ آسان

آسان به خرد شود تو را مرگ

زین به که کند بیان و برهان؟

مشغول تنی که دیو توست او

بل دیو توی و او سلیمان

خندانت همی برد سوی جر

دشمن بتر آن بود که خندان

ای بندهٔ تن، تو را چه بوده‌است

با خاطر تیره روی رخشان؟

افتاده به چاه در، چه بایدت

بر برده به چرخ طاق و ایوان؟

تن جلد و سوار و جان پیاده

بالینت چو خز و سر چو سندان

جان را به نکو سخن بپرور

زین بیش مگر گرد دیوان

بنگر که قوی نگشت عقلت

تا تنت نگشت سست و خلقان

چون جانش عزیزدار دایم

مفروش گران خریده ارزان

آن کن که خرد کند اشارت

تا برشوی از ثری به کیوان

بگزار به شکر حق آن کس

کو کرد دل تو عقل را کان

از پاک‌دل، ای پسر، همی گوی

«سبحانک یا اله سبحان»

بنگر به چه فضل و علم گشته‌است

یعقوب جهود و تو مسلمان

آن خوان که مسیح را بیامد

آراسته از رحیم رحمان

تو چون به شکی که زی محمد

نامد به ازان بسی یکی خوان؟

خوان پیش توست لیکن از جهل

تو گرسنه‌ای برو و عطشان

از نامه خبر نداری ایراک

برخوانده نه‌ای مگر که عنوان

گوئی که «فلان مرا چنین گفت

و آورد مرا خبر ز بهمان

کز مذهب‌ها درست و حق نیست

جز مذهب بوحنیفه نعمان»

هارون زمانه را ندیدی

ای غره شده به مکر هامان

ریحان که دهدت چون همی تو

ریحان نشناسی از مغیلان؟

آگاه نه‌ای که ریگ بارید

بر سرت به جای خرد باران

گمراه شدی چو بر تو بگذشت

در جامهٔ جبرئیل شیطان

از شیر و ز می خبر نداری

ای سرکه خریده و سپندان

آگاه شوی چو باز پرسد

دانات ز مشکلات فرقان

چون خیره شود سرت در آن راه

رهبر نبوی تو بلکه حیران

چون برف بود بجای سبزه

دی ماه بود نه ماه نیسان

ای حجت دین به دست حکمت

گرد از سر ناصبی بیفشان

 
 
پنج شنبه 9 اردیبهشت 1395  2:38 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:قصاید ناصر خسرو

از بهر چه، ای پیر هشیوار هنربین،

بر اسپ هوا کرد دلت بار دگر زین؟

دین است نهال شکر حکمت، پورا،

بنشانش و به هر وقت ازو بار شکر چین

مر بند هوا را به جز از حکمت نگشاد

حکمت برد از عارض و رخسار چو زر چین

این است تو را منزل و زاد، ای سفری مرد

برگیر، هلا، زاد و همه بار سفر زین

طین است تو را اصل، بلی، لیکن بنگر

کان چیست کزو گشت چنین یار هنرطین

ای رفته چهل سال به تن در ره دنیا،

گمراه چرا شد دل هشیار تو در دین؟

راهت بنمایم سوی دین گر تو نگیری

اندر دل از این پند پدروار پدر کین

دار گذر است اینت، به پرهیز و به طاعت

بشتاب و بپرهیز و رو از دار گذر هین

بنداز تبرزین، چو طبرزد بشنو پند

چون من به طبرزد که کند کار تبرزین؟

 
 
پنج شنبه 9 اردیبهشت 1395  2:38 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:قصاید ناصر خسرو

جوانی شد، او را فراموش کن

سر ناتوانی در آگوش کن

تو را چند گه تن وشی پوش بود

کنون چند گه جان‌وشی پوش کن

اگر دیبهٔ جان همی بایدت

خرد تار و پود سخن هوش کن

ز نادیدنی چشمها کور ساز

ز بیهوده‌ها گوش مدهوش کن

به دل باش بیدار و خفته به چشم

بشو خویشتن ضد خرگوش کن

ز گفتار خیر و به دیدار حق

زبان عسکر و چشمها شوش کن

ز چهرت بخوان آنچه یزدان نبشت

نبشت شیاطین فراموش کن

ز حکمت خورش جوی مرجانت را

دلت معده ساز و دهن گوش کن

ز دین حکمت آموز و بقراط را

به اندک سخن گنگ و خاموش کن

خلالوش جویان دین بی‌هش‌اند

تو بی‌هوش را در خلالوش کن

اگر نوش تو زهر کرد این فلک

به دانش تو زهر فلک نوش کن

وگر دوشت از تو به غفلت بجست

بکوش و ز امشب یکی دوش کن

 
 
پنج شنبه 9 اردیبهشت 1395  2:39 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:قصاید ناصر خسرو

فریاد به لااله الا هو

زین بی‌معنی زمانهٔ بدخو

زین دهر، چو من، تو چون نمی‌ترسی؟

بی‌باک منم، چه ظن بری، یا تو؟

زین قبه که خواهران انباغی

هستند درو چهار هم زانو

زین فاحشه گنده‌پیر زاینده

بنشسته میان نیلگون کندو

زین دیو وفا طمع چه می‌داری؟

هرگز جوید کس از عدو دارو؟

همواره حذر کن ار خرد داری

تو همچو من از طبیب باباهو

در دست زمان سپید شد زاغت

کس زاغ سپید کرد جز جادو؟

جادوی زمانه را یکی پر است

زین سوش سیه، سپید دیگر سو

زین سوی پرش بدان همی گردی

وز حرص رطب همی خوری مازو

هرچند مهار خلق بگرفتند

امروز تگین و ایللک و یپغو

نومید مشو ز رحمت یزدان

سبحانک لا اله الا هو

بر شو ز هنر به عالم علوی

زین عالم پر عوار پر آهو

بنگر که صدف ز قطرهٔ باران

در بحر چگونه می‌کند لولو

از دیو کند فریشته نفسی

که‌ش عقل همی قوی کند بازو

نشنوده‌ستی که خاک زر گردد

از ساخته کدخدا و کدبانو؟

وان خوار و درشت خار بی‌معنی

مشک تبتی همی کندش آهو

نیکی بگزین و بد به نادان ده

روغن به خرد جدا کن از پینو

کز خاک دو تخم می پدید آرد

این خوش خرما و آن ترش لیمو

از مرد کمال جوی و خوی خوش

منگر به جمال و صورت نیکو

کابرو و مژه عزیزتر باشد

هرچند ازو فزون‌تر است گیسو

وز خلق به علم و جاه برتر شو

هرچند بوند با تو هم زانو

کز موی سرت عزیزتر باشد

هرچند ازو فروتر است ابرو

سوی تو نویدگر فرستادند

بردست زمانه ز افرینش دو

یکی سوی دوزخت همی خواند

یکی سوی عز و نعمت مینو

هریک به رهیت می‌کشد لیکن

بر شخص پدید ناورد نیرو

این با خوی نیک و نعمت و حکمت

اندر راه راست می‌کشد سازو

وان جان تو را همی کند تلقین

با کوشش مور گر بزی‌ی راسو

برگیر ره بهشت و کوشش کن

کاین نیست رهی محال و نامرجو

بنشان زسرت خمار و خود منشین

حیران چو به چنگ باز در تیهو

جز پند حکیم و علم کی راند

صفرای جهالت از سرت آلو

بی‌حکمت نیست برتر و بهتر

ترک از حبشی و تازی از هندو

 
 
پنج شنبه 9 اردیبهشت 1395  2:39 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:قصاید ناصر خسرو

چون فروماندی ز بد کردار خویش

پارسا گشتی کنون و نیک خو

آن مثل کز پیش گفتند، ای پسر،

من به شعر آرم کنون از بهر تو

گند پیری گفت که‌ش خوردی بریخت

«مر مرا نان تهی بود آرزو»

 
 
پنج شنبه 9 اردیبهشت 1395  2:39 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:قصاید ناصر خسرو

ایا گشته غره به مکر زمانه

ز مکرش به دل گشتی آگاه یا نه

یگانهٔ زمانه شدی تو ولیکن

نشد هیچ کس را زمانه یگانه

زمانه بسی پند دادت، ولیکن

تو می در نیابی زبان زمانه

نبینی همی خویشتن را نشسته

غریب و سپنجی به خانهٔ کسانه

بگفتند کاین خانه مر بوفلان را

به میراث ماند از فلان و فلانه

تو را گر همی پند خواهی گرفتن

زبان فلان و فلانه است خانه

چو خانه بماند و برفتند ایشان

نخواهی تو ماندن همی جاودانه

نخواهد همی ماند با باد مرگی

بدین خرمن اندر نه کاه و نه دانه

پدرت و برادرت و فرزند مادر

شده‌ستند ناچیز و گشته فسانه

تو پنجاه سال از پس عمر ایشان

فسانه شنودی و خوردی رسانه

در این ره گذر چند خواهی نشستن؟

چرا برنخیزی، چه ماندت بهانه؟

دویدی بسی از پس آرزوها

به روز جوانی چو گاو جوانه

کشان دامن اندر ده و کوی و برزن

زنان دست بر شعرها و زمانه

چه لافی که من یک چمانه بخوردم؟

چه فضل است پس مر تو را بر چمانه؟

به شهر تو گرچه گران است آهن

نشائی تو بی‌بند و بی‌زاو لانه

کنون پارسائی همی کرد خواهی

چو ماندی به سان خری پیر و لانه

چگونه شود پارسا، مرد جاهل؟

همی خیره گربه کنی تو به شانه

چو دانش نداری تو، در پارسائی

به سان لگامی بوی بی‌دهانه

بس است این که گفتمت، کافزون نخواهد

چو تازی بود اسپ یک تازیانه

به هنگام آموختن فتنه بودی

تو دیوانه‌سر بر ترنگ چغانه

چو خر بی‌خرد زانی اکنون که آنگه

به مزد دبستان خریدی لکانه

کنون لاجرم چون سخن گفت باید

بماند تو را چشم بر آسمانه

بدانی چو درمانی آنگه کز آنجا

نه بربط رهاند تو را نه ترانه

بیاموز اگر پارسا بود خواهی

مکن دیو را جان خویش آشیانه

به دانش گرای و در این روز پیری

برون افگن از سر خمار شبانه

بباشی، اگر دل به دانش نشانی

به اندک زمانی، به دانش نشانه

به دانش بیلفنج نیکی کز اینجا

نیایند با تو نه خانه نه مانه

خدای از تو طاعت به دانش پذیرد

مبر پیش او طاعت جاهلانه

گر از سوختن‌رست خواهی همی شو

به آموختن سر بنه بر ستانه

کرانه کن از کار دنیا، که دنیا

یکی ژرف دریاست بس بی‌کرانه

گمان کسی را وفا ناید از وی

حکیمان بسی کرده‌اند این گمانه

چو نیک و بدش نیست باقی چه باشی

به نیک و بدش غمگن و شادمانه؟

جهان خانهٔ راستان نیست، راهت

بگردان سوی خانهٔ راستانه

تو را خانه دین است و دانش، درون شو

بدان خانه و سخت کن در به فانه

مکن کاهلی بیشتر زین که ناگه

زمانه برون گیردت زین میانه

سخن‌های حجت به عقل است سخته

مگردان ترازوی او را زبانه

 
 
پنج شنبه 9 اردیبهشت 1395  2:39 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:قصاید ناصر خسرو

ای مر تورا گرفته بت خوش زبان زبون،

تو خوش بدو سپرده دل مهربان ربون

اندر حریم می نکند جان تو قرار

تا ناوری دل از حرم دلبران برون

برگیر دل ز بلخ و بنه تن ز بهر دین

چون من غریب و زار به مازندران درون

زیرا که عیب و علت کندی کاردار

سوهان علاج داند کرد و فسان فسون

دنیا ز من بجست، چون من دین بیافتم

طاعت همیم دارد دندان کنان کنون

گر بر سر برآوری ز گریبان دین حق

با ناکسان کله زن و با خاسران سرون

با اهل خویش گوهر دین تو روشن است

اینجاست مانده در کف بیگانگان نگون

با اهل علم و مرد خردمند کن، مکن

با مردمان خس به مثل با سگان سکون

ناید ز چوب کژ ستون، گر تو راستی

دین را به جز تو نیست سوی راستان ستون

هشیار باش و راست رو و هر سوی متاز

در جوی و جر جهل چو این ماهیان هیون

مغزت تهی ز علم و معده‌ت از طعام پر

هل تا چو خر کنند پر این خربطان بطون

 
 
پنج شنبه 9 اردیبهشت 1395  2:40 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها