كودك خداشناس
هنگامي كه حضرت زينب يك كودك چهار يا پنج ساله بود و روي دامن پدر نشسته بود پدر نگاه محبّت آميزي به دخترش كرد.
دختر متوجّه شد كه پدر با محبّت به او نگاه مي كند. در جواب،او هم نگاهي به صورت پدر كرد و با همان زبان كودكي اش گفت:(يا اَبَتاه اَتُحِبُّنا)؛
«پدر! ما را دوست مي داري»؟
فرمود: «نَعَم، اَوْلادُنا اَكْبادُنا»؛ «بله عزيزم ! فرزندان ما جگرگوشگان ما هستند».
گفت: يا اَبَتاه حُبّان لا يَجْتَمِعانِ فِي قَلْبِ الْمُؤمِنِ؛ اي پدر! دو حبّ [حبّ خدا و حبّ اولاد] در دل مؤمن جمع نمي شوند.
اين درس را در كدام مدرسه آموخته است؟ آنگاه در مقام پس دادن درسي كه از پدر آموخته است گفت: وَ اِنْ كانَ لابُدَّ فَالشَّفَقَةُ لَنا وَ الْحُبُّ لِلّهِ خالِصاً فازدادَ عَلِيٌّ حُبّاً،[1]
حقيقت آنكه مهر و ترحّم از آنِ ما و محبّت خالص از آن خداست.
آيا جا نداشت كه پدر، اين دختر را به سينه اش بچسباند و ببوسدش و بگويد: «ذُرّيَةً بَعْضُها مِنْ بَعْضٍ».[2]
پی نوشت :
1. الحدیث جلد 1 صفحه 74
2. آل عمران/ 34: فرزندانى كه برخى از نسل برخى ديگرند (همه يك دست در فضائل و برگزيدگى هستند)، و خداوند شنوا و داناست
برگرفته از کتاب (نباید که گل ها پرپرشوند){زن مسلمان ، بایدها و نبایدها } از تالیفات حضرت آیت الله سید محمد ضیاء آبادی صفحه ی 87 الی 91