0

قصاید فرخی سیستانی

 
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

شمارهٔ ۳۰ - در ذکر مراجعت سلطان محمود از هندوستان و فتح ثانی

قوی کننده دین محمد مختار

یمین دولت محمود قاهر کفار

چو بازگشت به پیروزی از در قنوج

مظفر وظفر و فتح بر یمین و یسار

هنوز رایتش از گرد راه چون نسرین

هنوز خنجرش از خون تازه چون گلنار

هنوز ماه ز آوای کوس او مدهوش

ز عکس تیغش خیره ستاره سیار

ز بهر ریختن خون دشمنان خدای

ز بهر قوت دین محمد مختار

رهی بپیش خود اندر گرفت و گرم براند

بزیر رایت منصور لشکر جرار

رهی چگونه رهی، چون شب فراق دراز

چو عیش مردم درویش ناخوش و دشوار

نشیبهاش چو چنگالهای شیر درشت

فرازهاش چو پشت نهنگ ناهموار

بشب سرشته و آغشته خاک او از نم

بروز تیره و تاری هوای او ز بخار

چو کاسموی گیاهان او برهنه ز برگ

چو شاخ رنگ درختان او تهی از بار

میان بیشه او گم شدی علامت پیل

گیاه منزل او بستدی سلیح سوار

برفت گرم و بدستور گفت کز پی من

تو لشکر و بنه را رهنمای باش و بیار

چو من بجنگ سوی آن سپه سپاه کشم

تو آن سپه را همچون سپاه شاه انگار

ببرد پنج یک از لشکر و بلشکر گفت

که نیست آن سپه بیکرانه را مقدار

نماز شام ز بهر طلایه پیش برفت

محمد عربی با جماعت احرار

هنوز میر خراسان براه بودکه بود

طلایه دار بر آورده زان سپاه دمار

کشان کشان همی آورد هر کسی سوی او

مبارزان و عزیزان آن سپه را خوار

ملک برفت و علامت بدان سپاه نمود

بدان زمان که بسیج نهار کرد نهار

درین کرانه فرود آمد و کرانه نکرد

ز مکر کردن نندای ریمن مکار

شب اندر آمدونند اسپاهرا برداشت

برفت و پیش چنین شه، شدن نباشد عار

همی شدند وهمی ریخت آن سپاه سلیح

چنانکه وقت خزان برگ ریزداز اشجار

شب سیاه مر او را تمام یاری داد

خنک کسی که مر او را تمام باشد یار

چو راست روی شب تیره برگفت وبرفت

ز دست روز درخشنده رایت شب تار

بجای لشکر ایشان نگاه کرد ملک

ندید زیشان جز خیمه بر زمین آثار

برفت بردمشان یک دو منزل و همه را

بکشت و دشمن دینرا بکشت باید زار

خیارگان صفت پیل آن سپه بگرفت

نفایگانرا پی کرد و خسته کرد و نزار

فرو گرفت ز بالای بار پیلانشان

به درج گوهر سرخ و به تنگ زر عیار

تبارک الله از آن خسروی که در هنرش

زبان خلق همی بازماند از گفتار

بغزو کوشد و شاهان همه بجستن کام

بجنگ یاز دو شاهان همه بجام عقار

چو روز روی بدو کرد، روی کرد بغزو

چه کینه دارد با عالم همه اشرار

ایا شجاعت را نوک نیزه تو پناه

ایا شریعت را تیغ تیز تو معیار

بسا بتا که تو برداشتی ز بتکده ها

چنان بتان که ز لاهور برگرفتی پار

ز بهر آنکه بتان را همی پرستیدند

مخالفان هدی اندر آن بلاد و دیار

بتان زرین بشکستی و بپالودی

بنام ایزد از آن زرها زدی دینار

کلیدهای شهادت نهادی اندر گنج

زهی ذخایر گنج تو طاعت جبار

بهر کلیدی از آن جبرئیل باز کند

در بهشت برین پیش تو بروز شمار

خدایگانا مدح تو چون توانم گفت

که برترست ز گفتار من ترا کردار

شنیده ام که فرامرز رستم اندر سند

بکشت مارو بدان فخر کرد پیش تبار

از آن سپس که گه کشتن از کمان بلند

هزار تیر برو بیش برده بود بکار

تو پادشاه یکی کرگ کشتی اندر هند

چنین دلیری نیکو ترست از آن صدبار

همیشه تا چو درمهای خسروانی گرد

ستاره تا بد هر شب ز گنبد دوار

نماز شام پدید آید آفتاب از دور

چو زرگون سپری گشته گرد از پرگار

عزیز باش و بزرگی بدانکه خواهی ده

امیر باش و جهانرا چنانکه خواهی دار

کشیده فخر وشرف پیش رایت تو سپاه

گرفته فتح و ظفر گرد موکب تو مدار

دو چیز دار برای دو تن نهاده مقیم

ز بهر ناصح تخت وز بهر حاسد دار

بفال نیک تراماه روزه روی نمود

تو دیر باش و چنین روزه صد هزار بدار

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

سه شنبه 7 اردیبهشت 1395  7:56 AM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

شمارهٔ ۳۱ - در صفت باغ نو و کاخ ومجلس و دریاچه کاخ سلطان محمود گوید

بفرخنده فال و بفرخنده اختر

به نو باغ بنشست شاه مظفر

بروز مبارک، ببخت همایون

به عزم موافق، به رای منور

بباغی خرامید خسرو که او را

بهار و بهشتست مولا و چاکر

بباغی کزو ملک رازیب و زینت

بباغی کزو بلخ را عز و مفخر

بباغی درختان او عود و صندل

بباغی ریاحین او بسدتر

بباغی چو پیوستن مهر خرم

بباغی چو رخساره ودست دلبر

بباغی که دل گوید: ای تن درین چم

بباغی که تن گوید: ای دل درین چر

بباغی درو سایه شاخ طوبی

بباغی درو چشمه آب کوثر

بباغی کز آب و گلش بازیابی

نسیم گلاب و دم مشک اذفر

بهشت اندر و بازیابی به آبان

بهار اندرو باز بینی به آذر

ز سرو بریده چو زلف بریده

ز شکل مدور چو چرخ مدور

بهشتست این باغ سلطان اعظم

دلیل آنکه رضوانش بنشسته بر در

دری را ازو مهر خوانده ست مشرق

دری را از و ماه خوانده ست خاور

درو مسکن ماهرویان مجلس

درو خانه شیرگیران لشکر

درو صید را چند جای ستوده

درو بزم را چند جای مشهر

کجا جای بزمست گلهای بیحد

کجا جای صیدست مرغان بیمر

روان گرد بر گرد اسپر غمی را

تذروان آموخته ماده و نر

ز خر گاه چون بر گشاده جنانی

دری باز کرده بپایانش اندر

همه باغ پرسندس و پر صناعت

چو لفظ مطابق چو شعر مکرر

یکی کاخ شاهانه اندر میانش

سر کنگره بر کران دو پیکر

بکاخ اندرون صفه های مزین

در صفه ها ساخته سوی منظر

یکی همچو دیبای چینی منقش

یکی همچو ارتنگ مانی مصور

نگاریده بر چند جابر، مصور

شه شرق را اندر آن کاخ، پیکر

بیکجای در رزم و در دست زوبین

بیکجای در بزم در دست ساغر

وزان کاخ فرخ چواندر گذشتی

یکی رود و آب اندر و همچو شکر

برفتن ز تیزی چو فرمان سلطان

بخوردن ز خوشی چو عیش توانگر

نه چرخست و اجزای او چون ستاره

نه ابرست و آوای او همچو تندر

اگر بگذرد بر سرش مرغ، موجش

بیالاید اندر هوا مرغ را پر

بدینسان بباغ اندرون باز بینی

یکی ژرف دریا مر او را برابر

روان اندرو کشتی وخیره مانده

ز پهنای او دیده آشناور

زمینش بکردار بیشینه (؟) کرده

کران تا کرانش بکردار مرمر

بدو اندرون ماهیان چون عروسان

بگوش اندرون پر گهر حلقه زر

دکانی برآورده پهلوی دریا

بدان تا در آن می خورد شاه صفدر

یمین دول شاه محمود غازی

امین ملل خسرو بنده پرور

شه خوب صورت، شه خوش سیرت

شه خوب منظر، شه خوب مخبر

بمردی فزاینده عز مؤمن

بشمشیر کاهنده کفر کافر

ز بهر قوی کردن دین ایزد

همی گردد اندر جهان چون سکندر

زهی بزم را ابر دینار قطره

زهی رزم را خسرو و رزم گستر

تو آنی که هرچ از تو گویم بمردی

نیوشنده از من کند جمله باور

نشان تو نایافته شهریارا

نه ماهیست در بحر و نه مرغ دربر

مزور بود جز ترا نام شاهی

چو جز مر ترا نام مردی مزور

بهندوستان آنچه تو پار کردی

براهل سلاسل نکرده ست حیدر

تهی کردی از پیل هندوستان را

ز بس تاختن بردی آنجا زایدر

ز دو پادشا بستدی بر دو منزل

بیک تاختن هفتصد پیل منکر

همی تا ببزم اندرون نیک یابی

گل تازه را، باز ناکرده از بر

خدایت معین با دو دولت مساعد

جهان زیر فرمان تو تا بمحشر

خوشا کاخ و باغا که داری بشادی

در آن کاخ می خور، وزان باغ بر خور

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

سه شنبه 7 اردیبهشت 1395  7:57 AM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

شمارهٔ ۳۲ - در صفت لشکر سلطان محمود و خلعت دادن بدانان

هر سپاهی را که چون محمود باشد شهریار

یمن باشد بر یمین ویسر باشد بریسار

تیغشان باشد چو آتش روز و شب بد خواه سوز

اسبشان باشد چوکشتی سال و مه دریا گذار

از عجایب خیمه شان با شد چو دریا وقت موج

وز غنایم خانه شان چون کشتی آکنده ز بار

شاخ کرگانشان بود میخ طویله در سفر

چنگ شیرانشان بود تعویذ اسبان در شکار

بگذرند از رودهای ژرف چون موسی ز نیل

بر شوند از کنده چون شاهین بدیوار حصار

کوکب ترکش کنند از گوهر تاج ملوک

وز شکسته دست بت بردست «بت رویان » سوار

از سر بت بند مصحف ها همی زرین کنند

وز دو چشم بت دو گوش نیکوانرا گوشوار

تیغ ایشان دست یابد با اجل در یک بدن

اسبشان بازی کند با شیر دریک مرغزار

هر که چون محمود پشتی دارد اندر روز جنگ

چون سر لشکر مقدم باشد اندر کار زار

لشکر او پیش دشمن ناکشیده صف هنوز

او بتیغ از لشکر دشمن بر آورده دمار

من ملک محمود را دیدستم اندر چند جنگ

پیش لشکر خویشتن کرده سپر هنگام کار

مردمان گویند سلطان لشکری دارد قوی

پشت لشکر اوست در هیجا بحق کردگار

پیش ایزد روز محشر خسته بر خیزد ز خاک

هر که از شمشیر او شد در صف دشمن فکار

نیست از شاهان گیتی اندرین گیتی چو او

وقت خدمت حق شناس و وقت زلت بردبار

هر زمان افزون ز خدمت شاه پاداشی دهد

خادمان خویشرا، وینرا عجب کاری مدار

آنچه کرده ست از کرم با بندگان امروز او

با رسولان کرد خواهد ذوالمنن روز شمار

هر یکی را در خور خدمت ثیابی دادخوب

خلعتی کو را بزرگی پود بود و فخر تار

زنده گردانید یکسر نام خویش و نام فخر

نیست گردانید یک یک نام ننگ و نام عار

جان شیرین را فدای آن خداوندی کنند

کز پس ایزد بودشان بهترین پروردگار

از رضای او نتابند و مر او را روز جنگ

یکدل و یک رای باشند و موافق بنده وار

وقت فتح از بخشش نیکو بودشان ملک ومال

وقت بزم از خلعت نیکو بودشان یادگار

بخششی کان دخل شاهان بودی اندر باستان

خلعتی کان خسروان را بودی اندر روزگار

پیش خسرو روز خدمت چون خزان اندر شود

باز گردند از فراوان ساز نیکو چون بهار

از نوازشهای سلطان دل پر از لهو و طرب

وز کرامتهای سلطان تن پر از رنگ و نگار

بر میانشان حلقه بند کمرها شمس زر

زیر ران با ساز زرین مرکبان راهوار

از تفاخر وز بزرگی و زکرامت بر زمین

زیر نعل مرکبانشان مشک برخیزد غبار

زینهمه بهتر مر ایشان راهمی حاصل شود

چیست آن، خوشنودی شاه و رضای کردگار

با چنین نیکو کرامت ها که می بینند باز

بیش ازین باشد کرامتشان امید از شهریار

وانگهی زیشان نباشد نعمت سلطان دریغ

نعمتی کو را بر آن کرده ست یزدان کامگار

نعمتش پاینده بادو دولتش پیوسته باد

دولت او بیکران و نعمت او بی کنار

بندگان وکهتران را حق چنین باید شناخت

شاد باش ای پادشاه حقشناس حقگزار

راست پنداری خزینه خسروان امروز شاه

بر رسولان عرضه کرد و بر سپه پاشید خوار

کز در میدان او تا گوشه ایوان او

مرکب سیمین ستامست و بت سیمین عذار

هر نو آیین مرکبی زان کشوری کرده پریش

هر بتی زان صد بت زرین شکسته در بهار

آن بکشی زینت میدان خسرو روز جنگ

وین بخوبی شمسه ایوان خسرو روز بار

آن برزم اندر نبشته پیش او دشت نبرد

وین ببزم اندر گرفته پیش او جام عقار

از فراوان دیدن هرای زر امروز گشت

دیده اندر چشم هر بیننده ای زر عیار

کی بود کردار ایشان همبر کردار او

کی تواند بود تاری لیل چون روشن نهار

ای یمین دولت عالی و ملت را امین

دولت از تو با سکون و ملت از تو با قرار

عزم تو کشور گشا و خشم تو بدخواه سوز

رمح تو پولاد سنب و تیغ تو جوشن گذار

موی بر اندام بدخواهت زبان گردد همی

از پی آن تا زشمشیر تو خواهد زینهار

یک سوار از خیل تو، وز دشمنان پنجاه خیل

یک پیاده از تو وز گردنکشان پانصد سوار

هم سخاوت را کمالی هم بزرگی را جمال

هم شجاعت راجلالی هم شریعت را شعار

تا درخت نار نارد عنبر و کافور بر

تا درخت گل نیارد سنبل و شمشاد بار

تا ز دیبا بفکند نوروز بر صحرا بساط

تا ز دریا بر کشد خورشید بر گردون بخار

دیر باش و دیر زی وکام جوی وکام یاب

شاه باش و شاد زی و مملکت گیر و بدار

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

سه شنبه 7 اردیبهشت 1395  7:57 AM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂


چه خواهد دلبر از دلجوی بیدل ؟

چه خواهد عاشق از معشوق دلبر؟

چه دانی دوستی را حدو غایت ؟

مقدر باشد آن یا نامقدر؟

چه باشد علت کردار معشوق؟

بجای عاشقی معشوق پرور

مرا زینگونه فکرتهاست بسیار

اگر دانی سخنهاگو ازین در

مر او را گفتم: ای پرسنده! احسنت

نکو پرسیدی و زیبا ودرخور

بپرسیدی ز حد و غایت عشق

جوابی جزم خواهی و مفسر

می آن گویم که دانم، ور ندانم

مرا از جمله جهال مشمر

که داند عشق را هرگز نهایت

سؤالی مشکل آوردی و منکر

بر من عشق را غایت بجاییست

که کس کردنش نتواند مقرر

چنان باید که نکند هیچ عاشق

حدیث حاسد معشوق باور

بوقت خلوت اندر پیش معشوق

چو کهتر باشد اندر پیش مهتر

مسخر گشته معشوق باشد

وگر چه عالمش باشد مسخر

ز بهر دوستی بالای معشوق

پرستد سایه سرو و صنوبر

ز بهر رنگ و بوی جعد معشوق

نباشد ساعتی بی سنبل تر

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

سه شنبه 7 اردیبهشت 1395  7:57 AM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

شمارهٔ ۳۴ - درمدح یمین الدوله محمود بن ناصرالدین و ذکر غزوات و فتوحات او در گنگ

بهار تازه دمید ای بروی رشک بهار

بیا و روز مرا خوش کن و نبید بیار

همی بروی تو ماند بهار دیبا روی

همه سلامت روی تو و بقای بهار

بهار اگر نه ز یک مادرست باتو، چرا

چو روی تست بخوشی و رنگ و بوی و نگار

بهار تازه اگر داردی بنفشه و گل

ترا دو زلف بنفشه ست و هر دو رخ گلزار

رخ تو باغ منست و تو باغبان منی

مده بهیچکس از باغ من گلی زنهار

غریب موی که مشک اندر و گرفته وطن

غریب روی که ماه اندر و گرفته قرار

همیشه تافته بینم سیه دو زلف ترا

دلم ز تافتنش تافته شود هموار

مگر که غالیه میمالی اندرو گه گاه

وگر نه از چه چنان تافته ست و غالیه بار

نداد هرگز کس مشک را به غالیه بوی

مده تو نیز، ترا مشک و غالیه بچه کار

ترا ببوی و بپیرایه هیچ حاجت نیست

چنانکه شاه جهان را گه نبرد به یار

یمین دولت ابوالقاسم بن ناصر دین

امین ملت محمود شاه شیر شکار

فراشته بهنر نام خویش و نام پدر

گذاشته ز قدر قدر خویش و قدر تبار

بروز معرکه بسیار دیده پشت ملوک

بوقت حمله فراوان دریده صف سوار

هزار شهر تهی کرده از هزار ملک

هزار شاه پراکنده از هزار حصار

همیشه عادت او بر کشیدن اسلام

همیشه همت او پست کردن کفار

ز خوی خوبش هر روز شادمانه شوی

هزار بار روان محمد مختار

بزرگواری را رسمهای اوست جمال

چو مر شجاعت را تیغ تیز اوست شعار

ایا به رزمگه اندر چو ببر شور انگیز

ایا به بزمگه اندر چو ابر گوهر بار

عطای تو بهمه جایگه رسید و رسد

بلند همت تو بر سپهر دایره وار

شجاعت تو همی بسترد ز دفترها

حدیث رستم دستان و نام سام سوار

بسا کسا که مر او را نبود جیب درست

ز مجلس تو سوی خانه برد زر بکنار

حدیث جنگ تو با دشمنان و قصه تو

محدثان را بفروخت ای ملک بازار

کجا تواند گفتن کس آنچه تو کردی

کجا رسد بر کردارهای تو گفتار

تو آن شهی که ترا هر کجا روی شب و روز

همی رود ظفر و فتح بر یمین و یسار

همیشه کار تو غزوست و پیشه تو جهاد

ازین دو چیز کنی یاد، خفته گر بیدار

گواه این که سوی گنگ روی آوری

پی غزای بدانیدش فرقه کفار

طریقهاش چو برم آبهای سیل از گل

نباتهاش چو دندانهای اره ز خار

چه خارهایی کاندر سرینهای ستور

فرو شدی چو ببرگ اندر آهنین مسمار

بگونه شل افغانیان دو پره و تیز

چو دسته بسته بهم تیرهای بی سو فار

چو کاسموی و چو سوزن خلنده و سر تیز

که دیده خار بدین صورت و بدین کردار

اگر بدست کسی ناگهان فرو رفتی

ز سوی دیگر ازو بهره یافتی دیدار

گذاره کرد سپه را ز ده دوازده رود

بمرکبان بیابان نورد کوه گذار

چه رود هایی هر یک چنان کجا افتد

گه گذشتن ازو هر دو بازوی طیار

بدان ره اندر، معروف شهرهایی بود

تهی ز مردم و انباشته زمال تجار

زهی قلاعی در هر یکی هزار طلسم

که خیره گشتی ازو چشم مردم هشیار

چنانکه مرد بهر در که برنهادی دست

گشاده گشتی و تیری گشادی آرش وار

همی کشید سپه تا به آب گنگ رسید

نه آب گنگ، که دریای ناپدید کنار

نه بر کناره مر اورا پدید بود گذر

نه در میانه مر اورا پدید بود سنار

چو چرخ بر سر گردابهاش گشته زمین

چو پشته بر سر مردابهاش زاده بخار

ز تیغ کوه درختان فرو فکنده بموج

ازو کهینه درختی مه از مهینه چنار

بد از کناره او لوره ای و زیر گلی

که تا بپالان پیل اندرو شدی ستوار

هزار بار ز دریا گذشته باشد خضر

ز آب گنگ همانا گذشته نیست دو بار

خدایگان جهان خسرو ملوک زمان

که روشنست بدو چشم عز و چشم فخار

ز آب گنگ سپه رابیک زمان بگذاشت

بیمن دولت و توفیق ایزد دادار

گذشتنی که نیالوده بود ز آب درو

ستور زینی زین وستور باری بار

خبر شنید که پیش از پی تو شار از گنگ

گذشت و پیل پس پشت او قطار قطار

بچاشتگاه ملک با کمر کشان سرای

برفت بردم آن جنگجوی کینه گزار

میان بیشه براه اندرون حصاری بود

گرفته هر شهی از جنگ آن حصار فرار

دلش نداد کز آن ناگشاده برگردد

سلیح داد سپه را و شد بپای حصار

بیکزمان در و دیوار آن حصار قوی

چو حله کرد و مر آن حله را ز خون آهار

وز آن حصار سوی شار روی کردو برفت

سپاه را همه بگذاشت با سپهسالار

بیک شبانروز از پای قلعه سربل

برود راهت شد تازیان بیک هنجار

بپیش راه وی اندر پدیدشد رودی

هلال زورق وخور لنگرو ستاره سنار

چه صعب رودی، دریا نهاد و طوفان سیل

چه منکر آبی، پیل افکن و سوار اوبار

چو کوه کوه درو موجهای تند روش

چو پیل پیل نهنگان هول مردم خوار

کشیده صف ز لب رود تا بدامن کوه

سپاه شار بمانند آهنین دیوار

چوکوه روی ،مصافی کشیده بر لب رود

دراز و پیش مصاف ایستاده در پیکار

تروچپال سپه را بشب گذاشته بود

به پیل از آب و از آنسوگرفته راه گذار

نموده هیبت پیلان آهنین دندان

گشاده بازوی مرغان آهنین منقار

سر ملوک عجم چون بنزد کوه رسید

صف سپاه عدو دید باسکون وقرار

زریدکان سرایی چو ژاله بر سر آب

بدان کناره فرستاد کودکی سه چهار

بنیزه هر یک ازیشان ستوده غزنین

بتیغ هر یک ازیشان بسنده بلغار

دلاورانی ز اشکال رستم دستان

مبارزانی ز اقران بیژن جرار

وزین کرانه کمان برگرفت و اندر شد

میان آب روان با سلیح وزین افزار

بسر کشان سپه گفت هر که روز شمار

ثواب خواهد جستن همی ز ایزد بار

بجنگ کافر ازین رود بگذرید بهم

که هم بدست شما قهرشان کند قهار

همه سپاه بیکبار با سلیح و سپر

فرو شدند بدان رود نا دهنده گذار

چو قوم موسی عمران زرودنیل، از آب

بر آمدند همه بی گزند وبی آزار

ز جامه بر تن کافر همی جدا کردند

بتیر تار زپود و بنیزه پود از تار

چو زین کرانه شه شرق دست برد بتیر

بر آن کرانه نماند از مخالفان دیار

شه سپه شکن جنگجو ز پیش ملک

میان بیشه گشن اندرون خزید چو مار

بفر دولت او پشت آن سپاه قوی

شکسته گشت و ازین دولت این شگفت مدار

درشت بود و چنان نرم شد که روز دگر

بصد شفیع همی خواست از ملک زنهار

ملک ز پنج یک آنجا نصیب یافته بود

دویست پیل و دو صندوق لؤلؤ شهوار

دو دختر و دو زنش را فرو کشید از پیل

بخون لشکر او کرد خاکرا غنجار

چو شار را بزد و مال و پیل ازو بستد

کز آنچه زو بستد شاد باد و برخوردار

ز جنگ شار سپه را بجنگ رای کشید

ز خواب خواست همی کرد رای را بیدار

بدان ره اندر بگذشت ز آبهای بزرگ

چه آبهایی تا گنگ رفته از کهسار

چو آب سیلی گر ژاله برگرفتی مرد

چو آب جویی گر پیل برگرفتی بار

خبر دهنده خبرداد رای را که ملک

سوی تو آمده راه گریختن بر دار

هنوز رای تمام این خبر شنیده نبود

که شد ز مملکت خویش یکسره بیزار

هزار پیل ژیان پیش کرد و از پس کرد

ولایتی چو بهشتی و باره ای چو بهار

چگونه جایی، جایی چو بوستان ارم

چگونه شهری، شهری چو بتکده فرخار

چو شهر شهر بدی اندرو سرای سرای

چو کاخ کاخ بدی اندر و بهار بهار

سرایهای چو ار تنگ مانوی پر نقش

بهارهای چو دیبای خسروی بنگار

چو شهریار زمانه به باری اندر شد

خبر شنید که رفت او ز راه دریا بار

بخواست آتش و آن شهر پر بدایع را

به آتش و به تبر کرد با زمین هموار

سرایهاش چو کوزه شکسته کرد از خاک

بهار هاش چو نار کفیده کرد از نار

بسوخت شهر و سوی خیمه بازگشت از خشم

چو نره شیری گم کرده زیر پنجه شکار

خبر دهی ببر خسرو آمدو گفتا

که تیز گشت یکی جنگ صعب را بازار

بر این کرانه ما خیل رای پیدا شد

همی کشید صفی همچو آهنین دیوار

چهل امیر ز هندوستان در آن سپه است

بزیر رایتشان سی و ششهزار سوار

علامتست در آن لشکر اندر و بر او

پیادگان گزیده صد و سی وسه هزار

قویست قلبگه لشکرش به نهصد پیل

چگونه پیلان، پیلان نامدار خیار

همه چو کوه بلندند روز جنگ و جدل

بلند کوه بدندانها کنند شیار

خدایگان زمانه چو این خبر بشنید

چه گفت، گفت همیخواستم من این پیکار

همه حدیث ز محمود نامه خواند و بس

همانکه قصه شهنامه خواندی هموار

خدایگانا! غزوی بزرگت آمد پیش

ترا فریضه ترست این ز غزو کردن پار

همی روی که جهان را تهی کنی ز بدان

ز مفسدان نگذاری تو در جهان دیار

برو بفرخی وفال نیک و طالع سعد

بتیغ تیز ز دشمن بر آر زود دمار

مده اما نشان زین بیش و روزگار مبر

که اژدها شود ار روزگار یابد مار

خزاین ملکان جمله در خزاین تست

سلیح شاهان در قلعه های تست انبار

سپاه دین، سپه ایزدست و بر سپهش

پس از محمد مرسل تویی سپهسالار

عدوی تو، عدوی ایزدست و دشمن دین

سپاه ایزد را بر عدوی دین بگمار

فریضه باشد بر هر موحدی که کند

بطاقت و بتوان با عدوی تو پیکار

اگر خدای بخواهد بمدتی نزدیک

مراد خویش بر آری ز دشمن غدار

چه کار بودکه تو سوی او نهادی روی

که کام خویش بحاصل نکردی آخر کار

چه وقت بودو کی آنگه که لشکر تو نبود

چنین که هست کنون، همچو آهنین دیوار

بعرضگاه تو لشکر چنانکه یار نبود

هزار و هفتصدو اند پیل بد شمار

بر آن سپاه خدایت همی مظفر کرد

که کس ندانست آنرا همی شمار و کنار

ز دست آن ملکان درهمی ربودی ملک

که داشت هر یک همچون علی تکین دو هزار

علی تکین را پیش تو ای ملک چه خطر

گرفت گیرش و درمرغزار کرده بدار

خدای داند کاین پیش تو همی گویم

تنم ز شرم همی گردد ای امیر نزار

ز تو چو یاد کنم وز ملوک یاد کنم

چنان بودکه کنم یاد با نبی اشعار

همیشه تا که بود در جهان عزیز درم

چنانکه هست گرامی و پر بها دینار

خدایگان جهان باش و ز جهان برخور

بکام زی و جهان را بکام خویش گذار

بدولت و سپه و ملک خویش کام روا

ز نعمت و ز تن و جان خویش بر خوردار

بزی تودر طرب و عیش و شادکامی و لهو

عدو زید بغم و درد و انده وتیمار

خجسته بادت نوروز و نیک بادت روز

تو شاد خوار و بداندیش خوار و انده خوار

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

سه شنبه 7 اردیبهشت 1395  7:57 AM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

شمارهٔ ۳۶ - در مدح سلطان محمود و ذکر شکار او گوید

ای یمین دولت و ملک و ولایت را شکوه

ای امین ملت و دین وشریعت را نگار

نیکنامی را چنانی چون زمین را گلستان

پادشاهی را چنانی چون گلستان را بهار

جهد تو از بهر خلقست و تو از بهر خدای

مهربان بر مردمان زاهد و پرهیزگار

عابدان رااز غلامان تو رشک آید همی

از جهاد واز عبادت کردن لیل و نهار

از پی آن تا بر تو قدرشان افزون شود

کارشان تسبیح و روزه ست و حدیث کردگار

گر گرامی تر کسی زان تو اندر راه دین

چشم را لختی بخوابد برکشی او را بدار

گیتی از بد مذهبان خالی شد و آسوده گشت

تا تو رسم سنگ ودار آوردی اندر مرغزار

در همه کاری ترا صبر و قرارست ای ملک

چون بکار دین رسیدی بیقراری بیقرار

چون به اقصای جهان از ملحدان یا بی خبر

حیله سازی تا کنی بر چوب خشک او را سوار

شهریارا روزگار تو بتو تاریخ گشت

همچوما از دولت تو بهره ور شد روزگار

عاشقی بر غزو کردن، فتنه ای بر نام و ننگ

این دو کردستی بگیتی خویشتن را اختیار

تو بشب بیدار و از تو خلق اندر خواب خوش

تو بجنگ خصم و از تو عالمی در زینهار

جز ترا از خسروان پیوسته هر روزی که دید

مصحفی اندر میان و مصحفی اندر کنار

از شتاب ورد خواندن زود برخیزی ز خواب

وز پی انصاف دادن، دیر بنشینی ببار

با که کرد از شهریاران و بزرگان جهان

آن کرامتها که ایزد با تو کرد، ای شهریار!

لاجرم چندان کرامت یافتی ز ایزد کز آن

صد یکی را هیچ حاسب کرد نتواند شمار

هر که خواهد کز کرامتهای تو آگه شود

گو ز «دولت نامه » بر خواند همی بیتی هزار

آنکه او با خاتم پیغمبران بود از نسب

خواستی حقا که بودی با تو ای شاه از تبار

آنکه اندر خدمت تو تا بشب روزی گذاشت

مژده باد او را که تا حشر ایمنست از ننگ وعار

بس کسا کز دولت تو گشت با ملک و سپاه

بس کسا کز خدمت تو گشت با یمن و یسار

آنچه تو بخشی بکس، بخشید نتواند فلک

زین قدر خان آگه است ای خسرو دینار بار

بردباری بردباری، مهربانی مهربان

حق شناسی حق شناسی، حقگزاری حقگزار

خشم و پیکار تو باشد با اعادی بیکران

بر و کردار تو باشد با موالی بیشمار

هرکه را تو خصم خواندی، روز خواندش روز کور

هر که را تو دوست خواندی بخت خواندش بختیار

دوستان راچون قدر خان را، کنی شاد و عزیز

دشمنان راهمچو ایلک را کنی، غمگین وخوار

کس مبادا کو کند با تو خداوندا خلاف

کز خلافت ریگ خاکستر شود در جویبار

بیم تو بیدار دارد بد سکالانرا بشب

همچو کاندر خواب دارد کودکان راکو کنار

بر فروزی و بتابی و بتازی از نشاط

چون ترا با شهریاری کرد باید کارزار

خوشتر آید مغفر پر خون بچشمت روز جنگ

زانکه جام باده گلگون بچشم باده خوار

رزمگاه تو چنان باشد ز خون آلوده سر

چون بوقت به شدن بالین بیماران ز نار

گه سپاهی را بدیوار حصاری برکنی

گه فرود آری شهی رابسته از برج حصار

از همه شاهان تو دانی بستن اندر روز جنگ

جنگجویان و بد اندیشان قطار اندر قطار

هر که را از جنگجویان در قطار آری کنی

ز آهن پیچیده و از خام گاو او را مهار

بس جهانبانرا که تو بر او تبه کردی جهان

بس دلیران را که از سرشان بر آوردی دمار

چونکه لختی جنگراماند شکار، از حرص جنگ

چون بیاسایی ز جنگ، آید ترا رای شکار

تا شکار شیر بینی کم گرایی سوی رنگ

آن شکار اختیارست این شکار اضطرار

سر فرود آری بتیغ از کرگ چون بار از درخت

پنجه بربایی بتیر از شیر، چون برگ از چنار

شیر تا بر کنگره کاخت سر نخجیر دید

از غم و از رشک خون گرید بروزی چند بار

چشم شیر از خون گرستن سرخ باشد روز وشب

هر که چشم شیر دید، این آید او را استوار

تا بدانستند نخجیران که از سرشان همی

کنگره کاخ تو گردد همچو شاهان تاجدار

چون گه صید تو باشد سر سوی غزنین نهند

تا مگر سرشان بری بر کنگره کاخت بکار

گر چه جان خوش باشد و شیرین، ز تن برند جان

پیش تیر آیند شادان گشته و گستاخ وار

هر که را در سر نباشد در خور کاخ تو شاخ

روز صید از شرم چون شاخی بود خشک و نزار

ای بهر بابی دو دست تو سخی تر ز آسمان

ای نهان تو بهر کاری نکوتر ز آشکار

آفتابی تو ولیکن طبع تو دور از طمع

آفتاب از طامعی برگیرد از دریا بخار

تا وحوش اندر بیابان زیر فرمان تو اند

روز صید آرند پیش کاخ تو سرها نثار

طاعت تو چون نمازست و هر آنکس کز نماز

سر بیکسو تافت، او ار کرد باید سنگسار

تا بجنگ و آشتی شیرین بود گفتار دوست

تا به اندوه و بشادی خوش بود دیدار یار

تا تن شیران شود در عشق بت رویان اسیر

تادل شاهان بود بر ناز خوبان بردبار

بر جهان فرمان تو ران و بر زمین خسرو تو باش

از مهان طاعت تو خواه و از شهان گیتی تو دار

کشور دشمن تو گیر و خانه دشمن تو سوز

مرگ دشمن تو شو و هم نعمت دشمن تو خوار

برهوای دل تو باش از شهریاران کامران

بر مراد دل تو باش از تاجداران کامگار

بر خور از بخت جوان و برخور از ملک جهان

بر خور از عمر دراز و برخور از روی نگار

باده خور بر روی آن کز بهر او خواهی جهان

می ستان از دست آن کز عشق او داری خمار

دست او در دست گیر و روی او بر روی نه

بوسه اندر بوسه بند و عیش با او خوش گذار

گنگ باد آن کس که اندر طعن تو گوید سخن

کور باد آن کس که اندر عرض تو جوید عوار

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

سه شنبه 7 اردیبهشت 1395  7:57 AM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

شمارهٔ ۳۷ - در ذکر شکار جرگه سلطان محمود پس از بازگشت از جنگ

ای ز کار آمده و روی نهاده بشکار

تیغ و تیر تو همی سیر نگردند ز کار

گاه تیغ تو بر آرد ز سر دشمن گرد

گاه تیر تو بر آرد ز بر شیر دمار

هیبت تیغ تو و تیر تو دارد شب و روز

ملک بر خصم تبه بیشه بر شیر حصار

وای آن خصم که در رزم بدو گویی گیر

وای آن شیر که در صید بدو گویی دار

روز صید تو بچشم تو چه روباه و چه شیر

روز رزم تو بر تو چه پیاده چه سوار

من درین صید گه آن دیدم از تو ملکا

که صفت کردن آن گشت بمن بردشوار

هر چه در صحرا درنده و دام و دد بود

همه را گرد بهم کردی در یک دیوار

گرد ایشان پره ای بستی تا تند عقاب

زان برون رفت ندانست هم از هیچ کنار

وز سر بالا چون ژاله روان کردی تیر

هر که را گفتی بر دیده برم تیر بکار

در دویدند بسوی تو قطار از سر کوه

باز گستردی در دامن کهشان بقطار

چون درختان کشن بودند از دور و بتیر

بفتادند بدانسان که فتد میوه ز دار

بامدادان همه کهسار پر از وحشی بود

شامگاه از همه پرداخته بودی کهسار

در زمانی همه دشت ز خون دد ودام

لعل کردی چو گلستانی هنگام بهار

نه کرانست مر آن را که تو کردی بقیاس

نه کنارست مر آنرا که تو کردی بشمار

ظن برم من که چنین بود همانا دشمن

کشته و پیش تو افکنده سرو جانی خوار

خواهمی من که بجایستی بهرام امروز

تا بدیدی و بیاموختی از شاه شکار

شاد باش ای ملک بار خدایان که گرفت

دولت و همت و شادی و شهی بر تو قرار

تو بکردار چنین قادر و ما در همه وقت

پیش کردار تو درمانده بعجز از گفتار

نام تو نام همه شاهان بسترد و ببرد

شاهنامه پس از این هیچ ندارد مقدار

مر ترا بار خدایا به لقب نیست نیاز

نام تو برتر و بهتر ز لقب سیصد بار

هر کجا گویی محمود، بدانند که کیست

از فراوانی کردار و بلندی آثار

به ز محمود یقینم که لقب نتوان کرد

وین سخن نزد همه خلق عیانست و جهار

نام تو در خور تو، خوی تو اندر خور نام

اینت نامی و خوی ساخته معنی دار

هر جهانداری کو را بلقب باشد فخر

هیچ شک نیست کز آن فخرترا باشد عار

مرد باید که مسلمان بود و پاک بود

چه بکار آید چندین سخنان بیکار

ای بهر جای ترا سروری و پیشروی

وی بهر کار ترا دسترس و دست گذار

شهریارانرا فخری چه ببزم و چه برزم

پادشاهان را نازی چه بتاج و چه ببار

فرخت باد برون آمدن از خانه به صید

شاد بادی به دل از صید و ز تن برخوردار

شادمانه بتو آنکس که ترا دارد دوست

شادمانه بتو آنکس که ترا باشد یار

سال و ماهش برخ از شادی رویت گل سرخ

روز و شب بر رخش از رامش عشقت گلنار

عهد بسته دل او با تو به مهر و به وفا

شرط کرده تن او با تو به بوس و به کنار

گاه در موکب شاهانه تو جوشن پوش

گاه در مجلس فرخنده تو باده گسار

هر که از شادی تو شاد نباشد به جهان

یک زمان دور مباد از غم و از ناله زار

مجلس افروز بتو باغ تو امروز شها

مجلس نو کن و نو گیر و می نوش گوار

تا بزرگان سپاه تو بهر باغ کنند

پیش تو از قبل تهنیت باغ نثار

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

سه شنبه 7 اردیبهشت 1395  7:57 AM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

شمارهٔ ۳۸ - در شکر گزاری از اسبی که سلطان محمود داده است

ای آنکه همی قصه من پرسی هموار

گویی که چگونه ست بر شاه تراکار

چیزیکه همی دانی بیهوده چه پرسی

گفتار چه باید که همی دانی کردار

ور گویی گفتار بباید ز پی شکر

آری ز پی شکر بکار آید گفتار

کاریست مرا نیکو و حالیست مرا خوب

با لهو وطرب جفتم با کام وهوایار

از فضل خداوند و خداوندی سلطان

امروز من از دی به و امسال من ازپار

با ضیعت بسیارم و با خانه آباد

با نعمت بسیارم و با آلت بسیار

هم با رمه اسبم و هم با گله میش

هم با صنم چینم وهم بابت تاتار

ساز سفرم هست ونوای حضرم هست

اسبان سبکبار و ستوران گرانبار

از ساز مرا خیمه چوکاشانه مانی

وز فرش مرا خانه چو بتخانه فرخار

میران و بزرگان جهان راحسد آید

زین نعمت وزین آلت و زین کار و ازین بار

محسود بزرگان شدم از خدمت محمود

خدمتگر محمود چنین باید هموار

باموکبیان جویم در موکب او جای

با مجلسیان یابم در جلس او بار

ده بار، نه ده بار، که صدبار فزون کرد

در دامن من بخشش او بدره دینار

گر شکر کنم خواسته داده ست مرا شاه

چون شکر کنم در خور این ابلق رهوار

از خواسته بارامش و با شادی بودم

زین اسب شدم با خطر و قیمت و مقدار

این اسب نه اسبست که سرمایه فخرست

من فخر بکف کردم و ایمن شدم از عار

اسبی که چنو شاه دهد اسب نباشد

تاجی بود آراسته از لؤلؤ شهوار

ای آنکه بیاقوت همی تاج نگاری

بر تاج شهان صورت این مرکب بنگار

دشمن که برین ابلق رهوار مرادید

بی صبر شدو کرد غم خویش پدیدار

گفتا که به میران و به سر هنگان مانی

امروز کلاه و کمرت باید ناچار

گفتم تو چه دانی که شب تیره چه زاید

بشکیب و صبوری کن و تا شب بنهد بار

باشد که بدین هر دو سزاوار ببیند

آن شه که بدین اسب مرا دید سزاوار

خواهم کله واز پی آن خواهم تا تو

مارا نزنی طعنه به کج بستن دستار

کار سره و نیکو بدرنگ برآید

هرگز بنکویی نرسد مرد سبکسار

با وقت بود بسته همه کار و همه چیز

بی وقت بود کار بسر بردن دشوار

چون حال براین جمله بود وقت بباید

چون وقت بود کار چنان گردد هموار

من تنگدلی پیشه نگیرم که بزرگان

کس را ببزرگی نرسانند بیکبار

خدمت کنم او را به دل و دیده همه روز

از بهر دعا نیز بشب باشم بیدار

گویم که خدایا بخدایی و بزرگیت

کو را بهمه حال معین باش و نگهدار

چندانکه بود ممکن واو را بدل آید

عمرش ده و هرگز مرسانش بتن آزار

تا در عوض عمر که بدهی ز پی دین

در مصر کند قرمطیانرا همه بردار

کم کن بقوی بازوی او قرمطیانرا

چونانکه بشمشیرش کم کردی کفار

توفیق ده او را و ببر تا بکند حج

چون کرد بشادی و بپیروزی باز آر

پیوسته ازو دور بود انده و دایم

با خاطر خرم بود و با دل هشیار

دو دولت و در ملک همیدار مر او را

با سنت و باسیرت پیغمبر مختار

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

سه شنبه 7 اردیبهشت 1395  7:57 AM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

شمارهٔ ۳۹ - در مدح سلطان محمود بن ناصر الدین گوید

بسبزه درون لاله نو شکفته

عقیقست گویی به پیروزه اندر

همه باغ کله ست و اندر کشیده

بهر کله ای پرنیانی معصفر

همه کوه لاله ست و آن لاله زیبا

همه دشت سبزه ست و آن سبزه درخور

بهارا بآیین و خرم بهاری

بمان همچنان سالیان و بمگذر

بصورتگری دست بردی زمانی

چو در بتگری گوی بردی آزر

چه صحرا و چه بزمگاه فریدون

چه بستان و چه رزمگاه سکندر

ز نقاشی و بتگریها که کردی

ز تو خیره مانده ست نقاش و بتگر

ز نسرین در آویختی عقد لؤلؤ

زگلبن در آویختی عقد گوهر

بهر مجلسی از تو رنگی دگر گون

بهر باغی از تو نگاریست دیگر

عجب خرم و دلگشایی و لیکن

نه چون مجلس شهریار مظفر

جهاندار محمود بن ناصر الدین

خداوند و سلطان هر هفت کشور

بآزادگی پیشرو چون بمردی

بمخبر پسندیده همچون بمنظر

خداوند فضل و خداوند دانش

خداوند تخت و خداوند افسر

همه سرکشان امر او را متابع

همه خسروان رای اورا مسخر

ایا از همه شهریاران مقدم

چو از اختران آفتاب منور

جهان را بشمشیر چون تیر کردی

سپه بردی از باختر تا بخاور

خلافت که جست از همه شهریاران

که نه شهر او پست کردی سراسر

خلاف تو رانده ست مأمونیانرا

به ارگ و به طاق سپهبد مجاور

خلافت تو رانده ست یعقوبیانرا

ز ایوان سام یل و رستم زر

خلاف تو مالید گرگانجیانرا

به جوی هزار اسب و دشت سدیور

خلاف تو برکنده سامانیانرا

ز بستانها سرو و از کاخها در

خلاف تو کرد اندر ایام ایلک

بدشت کتر خیل خان را مبتر

خلافت جدا کرد چیپالیانرا

ز کتهای زرین و شاهانه زیور

خلاف تو کرده ست نندائیانرا

بی آرام بی هال و بیخواب و بیخور

زهی ملک را پادشاهی موفق

زهی خلق را شهریاری مشهر

تو کردی تهی حد هندوستانرا

ز مردان جنگی و پیلان منکر :

چو بالا پسند تناور که چون او

نتابد ز بالای گردون سه خواهر

چو هروان و جیله شبیه الوهه

چو مولوش وسوله و چون سور کیسر

چو کلنی کردکالپی نمرد حنانک

چو جود هپولی و چون لولو پیکر

چو سرپنج دیر و چو سرها سنیمر

چو یک لوله پیل و چو سند و چو سنگر

چو حیکوب و چون سد مل و رنده مالک

چو در چنبل و سیمگنین سور بابر

امرتین دارم و کبته بهتن

زبد هول سجاره و چون سنیبر

بدین ژنده پیلان کشی گنج کسری

بدین ژنده پیلان کنی قصر قیصر

زمین را فرو شستی از شرک مشرک

جهان را تهی کردی از کفر کافر

سکون یافت از جنبش تو زمانه

قوی شد ز تو پشت دین پیمبر

به روم و به چین از نهیب تو یکشب

همی خوش نخسبند فغفور و قیصر

ز شاهان و گردنکشان و دلیران

که یارد شدن با تو زین پس برابر

بسا جنگجویا که پیش تو آمد

سیه کرد بر سوک او جامه مادر

بسا گنج هایی که تو بر گرفتی

پر از گنج دینار و صندوق گوهر

بسا بیشه هایی که اندر گذشتن

تهی کردی از کرگ و ببر و غضنفر

بسا سرکشا نامدارا سوارا

که سر در کشد از نهیبت بچادر

بسا تاجدارا که تو از سر او

بشمشیر برداشتی تاج وافسر

بسا دشتهایی که چون پشته کردی

ز پشت و بر کافر کوفته سر

بسا پشته هایی که تو دشت کردی

زنعل سم شولک و خنگ اشقر ،

بسا رودهایی که تو عبره کردی

که آنرا نبوده ست پایاب و معبر

بسا خانه هایی که بی مرد کردی

بشمشیر شیر افکن ملک پرور

بسا صعب کوها و تیغ بلندا

که راهش بده بر نبردی کبوتر

نه بر تیغ او سایه افکنده شاهین

نه بر گرد او راه پیموده رهبر

که تو زو بیکساعت اندر گذشتی

بتوفیق و نیروی یزدان گرگر

بسا قلعه هایی که از برج هر یک

سر پاسبانان رسیدی به محور

بسا شهرهایی که بر گرد هر یک

ربض که بدو پارگین بحراخضر

همین و همانجای گردان صف کش

همان وهمین جای شیران صفدر

که چون از پس یکدگر ناوک تو

روان شد همه برزد آن یک بدیگر

کنون هر که آن جایگه دیده باشد

به عبرت همی گویدالله اکبر

همی تاببالای معشوق ماند

بباغ اندرون برکشیده صنوبر

همی تا برخسار معشوق ماند

گل تازه باز ناکرده از بر

طربرا قرین باش و با خرمی زی

جهانرا ملک باش و از عمر برخور

بطبع و بروی و به دل هر سه تازه

بگنج و بمال و بلشکر توانگر

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

سه شنبه 7 اردیبهشت 1395  7:58 AM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

شمارهٔ ۴۰ - درمدح یمین الدوله محمود بن ناصرالدین و ذکر فتوحات او گوید

سال و ماه نیک و روز خرم و فرخ بهار

بر شه فرخنده پی فرخنده بادا هر چهار

خسرو غازی سر شاهان و تاج خسروان

میر محمود آن شه دریا دل دریا گذار

آنکه بر درگاه او خدمتگرانند از ملوک

هر یکی اندر دیار خویش روی صد تبار

پادشاهی کو بداند نام نیک از نام بد

خدمت سلطان کند بر پادشاهی اختیار

خدمت سلطان بجان از شهریاری خوشترست

وین کسی داند که خواهد بر خورد از روزگار

هر کسی کو خدمت محمود را شایسته گشت

عاقبت محمود خواهد کردن اورا کردگار

هر که را توفیق یارست او بدان خدمت رسد

بخ بر آن کس بادکان کس را بود توفیق یار

ای شه پاکیزه دین! ای پادشاه راستین !

ای مبارک خدمت تو خلق را امیدوار

در جهان خذلان ندانم برتر از عصیان تو

یارب این خذلان ز شهر ما و از ما دور دار

باغهایی دیده ام من چون بهشت اندر بهشت

کاخهایی دیده من چون بهار اندر بهار

چون درو خذلان و عصیان توای شه راه یافت

کاخها شد جای جغد و باغها شد جای مار

هر کجا مردم رسید و هر کجا مردم رسند

تو رسیدستی ولشکر بردی آنجا چند بار

از بیابانهای بی ره با سپه بیرون شدی

چون مراد آمد ترا بگذاشتی دریا سوار

جنگ دریا کردی و از خون دریا باریان

روی دریا لعل کردی چو شکفته لاله زار

من شکار آب مرغابی و ماهی دیده ام

تو در آب امسال شیران سیه کردی شکار

هر کجا گردنکشی اندر جهان سر بر کشید

تو بر آوری بشمشیر از تن و جانش دمار

طاغیان و عاصیان را سر بسر کردی مطیع

ملحدان و گمرهانرا جمله بر کردی بدار

عیشهای بت پرستان تلخ کردی چون کبست

روزهای دشمنان دین سیه کردی چو قار

خانمان دوستان را خوب کردی چون بهشت

روزگار نیکخواهان تازه کردی چون بهار

هر چه در هندوستان پیل مصاف آرای بود

پیش کردی و در آوردی بدشت شا بهار

زین به کرگان بر نهادی در میان بیشه شان

اندر آوردی بلشکر گه چو اشتر بر قطار

بر سر آوردی نهنگان را بخشت از قعر آب

سر نگون کردی پلنگان را بتیر از کوهسار

بیشه ها بی شیر کردی، دشتها بی اژدها

قلعه ها بی مرد کردی ،شهرها بی شهریار

خسروی از خسروانی بستدی پیروز بخت

تخت و ملک ازخانه هایی برگرفتی نامدار

خانه یعقوبیان وخانه مأمونیان

خانه چیپالیان و این چنین صد برشمار

لشکر ایشان شکستی کشور ایشان گرفت

با کدامین شاه خواهی کرد زین پس کار زار

کارهای شیر مردان کردی و از رشک تو

حاسدانت یاوه گو هستند و جمله ژاژ خوار

گر کسی خواهد که در گیتی چو تو کاری کند

چون کند، چون در همه گیتی نیابد هیچ کار

عمرهای نوح باید تا شهی خیزد دگر

هم از آن شاهان که تو بر کنده ای از بیخ و بار

یاد کن تا برچه لشکرها شدستی کامران

یاد کن تا برچه کشورها شدستی کامگار

این جهان از دست شاهانی برون کردی که بود

هر یکی را چون فریدون ملک، صد پیشکار

مرغزاری هست گیتی وتو شیری از قیاس

بس هزبران را که تو کردی برون از مرغزار

مردمان اندر حصار امید امنی را شوند

کس نیارد شد همی از بیم تو اندر حصار

تا تو ای خسرو حصار سیستان بگشاده ای

استواری نیست کس را بر حصار استوار

همچنان خواهم که باشی خسرو و شادان دلت

تن درست و شادمان و شاد کام و شادخوار

خسرو پیروز بختی شهریار چیره دست

فتح و نصرت بر یمین و بخت و دولت بر یسار

روز تو فرخنده باد و عمر تو پاینده باد

دولت تو بیکران و ملت تو بیکنار

گاه می خوردن می تو بر کف معشوق تو

وقت آسایش بتت را پای تو اندر کنار

مر مرا در خدمت تو زندگانی باد دیر

تا ببینم مر ترا در مکه با اهل و تبار

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

سه شنبه 7 اردیبهشت 1395  7:58 AM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

شمارهٔ ۴۱ - این قصیده مصنوعه را در مدح سلطان محمود گفته است

پار آن اثر مشک نبوده ست پدیدار

امسال دمید آنچه همیخواست دلم پار

بسیار دعا کردم کاین روز ببینم

امروز بدیدم ز دعا کردن بسیار

عطار شدآن عارض و آن خط سیه عطر

هم عاشق عطرم من و هم عاشق عطار

بار غم و اندیشه همه زین دل برخاست

تا مشک سیه دیدم کافور ترا باد

کار دل من ساخته بوده ست ونبوده ست

امروز بکام دل من گشته همه کار

گفتار نبوده ست میان من و تو هیچ

ور بوده بیکبار ببستی در گفتار

همواره دل برده من کام تو جوید

چونانکه جهان کام ملک جوید هموار

سالار زمان فخر جهانداران محمود

آن شه که چو جم دارد صد حاجب و سالار

کردار بود چاره گرکار بزرگان

کردار چنین باشد و او عاشق کردار

مقدار جهانراست ورا نیز کرانست

بخشیدن او را نه کرانست و نه مقدار

دینار چنان بخشد ما راکه بر ما

پیوسته بود خوارترین چیزی دینار

بیدار عطا بخشد، خفته بسکالد

بیفایده مان نبود او خفته و بیدار

تیمار رعیت خورد و انده درویش

ایزد ندهد او را هیچ انده و تیمار

اسرار همه گیتی دانسته بدانش

محمود و پسندیده بر عالم اسرار

زنهار دهد خصم قوی را چو ظفر یافت

هرچند نباشد بر او از در زنهار

آزار کهن وقت ظفر بگسلد از دل

هر چند که او را نبود خود ز کس آزار

اقرار دهد شاه جهانرا بهمه فضل

آنکس که دهد خلق بفضلش همه اقرار

اخبارنویسان وخردمندان زین پس

هر گز ننویسند جز اخبار شه اخبار

کفار پراکنده و برکنده شدستند

از بسکه شکسته ست ملک لشکر کفار

پیکار همی جوید پیوسته ولیکن

کس نیست که با لشکر او جوید پیکار

قار ار چه سیه تر بود و تیره تر از شب

روز ملکان از فزعش تیره تر از قار

هنجار برد پیش شه اندر شب تاریک

جایی که در آن ره نبرد باد بهنجار

دشوار جهان نزد ملک باشد آسان

آسان ملک نزد همه گیتی دشوار

هموار همه ملکت شاهان بگرفته

در زیر سپه کرده همه گیتی هموار

بلغار کرانی ز جهانست و مر او راست

از باره قنوج و برن تا در بلغار

دیدار نکو دارد و کردار ستوده

خوی خوش و رسم نکو اندر خور دیدار

نظار ز دیدار همه چیز شود سیر

از دیدن او سیر نگردد دل نظار

یار طرب و روز بهی باد همیشه

با باده و با بوسه ز دست و ز لب یار

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

سه شنبه 7 اردیبهشت 1395  7:58 AM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

شمارهٔ ۴۲ - در ذکر وفات سلطان محمود و رثاء آن پادشاه گوید

شهر غزنین نه همانست که من دیدم پار

چه فتاده ست که امسال دگرگون شده کار

خانه ها بینم پر نوحه و پر بانگ وخروش

نوحه و بانگ وخروشی که کند روح فکار

کویها بینم پر شورش و سر تاسر کوی

همه پر جوش و همه جوشش از خیل سوار

رسته ها بینم بی مردم و درهای دکان

همه بربسته و بر در زده هر یک مسمار

کاخها بینم پرداخته از محتشمان

همه یکسر ز ربض برده به شارستان بار

مهتران بینم بر روی زنان همچمو زنان

چشمهاکرده زخونابه برنگ گلنار

حاجبان بینم خسته دل و پوشیده سیه

کله افکنده یکی از سر و دیگر دستار

بانوان بینم بیرون شده از خانه بکوی

بر در میدان گریان و خروشان هموار

خواجگان بینم برداشته از پیش دوات

دستها بر سر و سرها زده اندر دیوار

عاملان بینم باز آمده غمگین ز عمل

کار ناکرده و نارفته بدیوان شمار

مطربان بینم گریان و ده انگشت گزان

رودها بر سر و بر روی زده شیفته وار

لشکری بینم سر گشته سراسیمه شده

چشمها پرنم و از حسرت و غم گشته نزار

این همان لشکریانند که من دیدم دی؟

وین همان شهرو زمین است که من دیدم پار؟

مگر امسال ملک باز نیامد ز عزا ؟

دشمنی روی نهاده ست برین شهر و دیار؟

مگر امسال زهر خانه عزیزی گم شد ؟

تا شد از حسرت و غم روز همه چون شب تار؟

مگر امسال چو پیرار بنالید ملک ؟

نی من آشوب ازین گونه ندیدم پیرار؟

تو نگویی چه فتادست؟ بگو گر بتوان

من نه بیگانه ام، این حال زمن باز مدار

این چه شغلست و چه آشوب و چه بانگست و خروش

این چه کارست و چه با رست و چه چندین گفتار؟

کاشکی آنشب و آنروز که ترسیدم از آن

نفتادستی و شادی نشدستی تیمار

کاشکی چشم بد اندر نرسیدی به امیر

آه ترسم که رسید و شده مه زیر غبار

رفت و ما را همه بیچاره و درمانده بماند

من ندانم که چه درمان کنم این را و چه چار

آه ودردا ودریغاکه چو محمود ملک

همچو هر خاری در زیر زمین ریزد خوار

آه و دردا که همی لعل به کان باز شود

او میان گل و از گل نشود برخوردار

آه ودردا که بی او هرگز نتوانم دید

باغ فیروزی پر لاله و گلهای ببار

آ و دردا که بیکبار تهی بینم ازو

کاخ محمودی و آن خانه پر نقش و نگار

آه و دردا که کنون قرمطیان شاد شوند

ایمنی یابند از سنگ پراکنده و دار

آه ودردا که کنون قیصر رومی برهد

از تکاپوی بر آوردن برج و دیوار

آه و دردا که کنون برهمنان همه هند

جای سازند بتان را دگر از نو به بهار

میر ما خفته بخاک اندر و ما از بر خاک

این چه روزست بدین تاری یا رب ز نهار

فال بدچون زنم این حال جز اینست مگر

زنم آن فال که گیرد دل از آن فال قرار

میر می خورده مگر دی وبخفته ست امروز

دی خفتست مگر رنج رسیدش زخمار

کوس نوبتش همانا که همی زان نزنند

تا بخسبد خوش وکمتر بودش بر دل بار

ای امیر همه میران و شهنشاه جهان

خیز و از حجره برون آی که خفتی بسیار

خیز شاها! که جهان پر شغب و شور شده ست

شور بنشان و شب و روز بشادی بگذار

خیز شاها! که به قنوج سپه گرد شده است

روی زانسو نه و بر تار کشان آتش بار

خیز شاها! که رسولان شهان آمده اند

هدیه ها دارند آورده فراوان و نثار

خیز شاها! که امیران بسلام آمده اند

بارشان ده که رسیده ست همانا گه بار

خیز شاها! که به فیروزی گل باز شده ست

بر گل نو قدحی چند می لعل گسار

خیز شاها! که به چوگانی گرد آمده اند

آنکه با ایشان چوگان زده ای چندین بار

خیز شاها! که چو هر سال به عرض آمده اند

از پس کاخ تو و باغ تو، پیلی دوهزار

خیز شاها! که همه دوخته و ساخته گشت

خلعت لشکر وگردید بیکجای انبار

خیز شاها! که بدیدار تو فرزند عزیز

بشتاب آمد بنمای مر اورا دیدار

که تواند که برانگیرد زین خواب ترا

خفتی آن خفتن کز بانگ نگردی بیدار

گر چنان خفتی ای شه که نخواهی برخاست

ای خداوند! جهان خیز و بفرزند سپار

خفتن بسیار ای خسرو خوی تو نبود

هیچکس خفته ندیده ست ترا زین کردار

خوی تو تاختن و شغل سفر بود مدام

بنیا سودی هر چند که بودی بیمار

در سفر بودی تا بودی و درکار سفر

تن چون کوه تو از رنج سفر گشته نزار

سفری کانرا باز آمدن امید بود

غم او کم بود، ار چند که باشد دشوار

سفری داری امسال شها اندر پیش

که مر آنرا نه کرانست پدید و نه کنار

یک دمک باری درخانه ببایست نشست

تا بدیدندی روی تو عزیزان و تبار

رفتن تو به خزان بودی وهر سال شها

چه شتاب آمد کامسال برفتی به بهار

چون کنی صبر و جدا چند توانی بودن

زان برادر که بپروردی او را بکنار

تن او از غم و تیمار تو چون موی شده ست

رخ چون لاله او زرد به رنگ دینار

از فراوان که بگرید بسر گور تو شاه

آب دیده بشخوده ست مر اورا رخسار

آتشی دارد در دل که همه روز از آن

برساند بسوی گنبد افلاک شرار

گر برادر غم تو خورد شها نیست عجب

دشمنت بی غم تو نیست به لیل و به نهار

مرغ و ماهی چو زنان برتو همی نوحه کنند

همه با ما شده اندر غم و اندوه تو یار

روزو شب بر سر تابوت تو از حسرت تو

کاخ پیروزی چون ابر همی گرید زار

بحصار از فزع و بیم تو رفتند شهان

تو شها از فزع و بیم که رفتی بحصار؟

تو بباغی چو بیابانی دلتنگ شدی

چون گرفتستی در جایگهی تنگ قرار؟

نه همانا که جهان قدر تو دانست همی

لاجرم نزد خردمند ندارد مقدار

زینت و قیمت و مقدار، جهان را بتو بود

تا تو رفتی ز جهان این سه برون شد یکبار

شعرا را بتو بازار برافروخته بود

رفتی و با تو بیکبار شکست آن بازار

ای امیری که وطن داشت بنزدیک تو فخر

ای امیری که نگشته ست بدرگاه توعار

همه جهد تو در آن بود که ایزد فرمود

رنج کش بودی در طاعت ایزد هموار

بگذاراد و بروی تو میاراد هرگز

زلتی را که نکردی تو بدان استغفار

زنده بادا بولیعهد تو نام تو مدام

ای شه نیکدل نیکخوی نیکوکار

دل پژمان بولیعهد تو خرسند کناد

این برادر که ز درد تو زد اندر دل نار

اندر آن گیتی ایزد دل تو شاد کناد

به بهشت و به ثواب و به فراوان کردار

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

سه شنبه 7 اردیبهشت 1395  7:58 AM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

شمارهٔ ۴۳ - در مدح سلطان محمد بن سلطان محمودبن ناصر الدین سبکتگین گوید

عشق خوشست ار مساعدت بود از یار

یار مساعد نه اندکست و نه بسیار

هست ، ولیکن کجا یکیست، زده جا

ده دل بینی بدو نهاده بزنهار

شکر خداوند را که لاله رخ من

چون دگران نیست نامساعد ومکار

چرب زبانست و خوب خوی و وفا جوی

سخت بدیعست و خوبروی و وفادار

باده دهد ، چون مرا بباده بود میل

بوسه دهد، چون مرا ببوسه فتد کار

گاه کند خانه را به زلف چو تبت

گاه کند خیمه را به روی چو فرخار

لاله فروشد مرا و مشک فرو شد

لاله فروشست دلبر من و عطار

مشک فروشد مرا زنافه دو زلف

لاله فروشد مرا زباغ دو رخسار

باغ دو رخسار او خوشست ولیکن

خوشتر از آن باغ، خوی شاه جهاندار

قطب معالی ملک محمد محمود

ناصر دین و معین ملت مختار

آنکه ز دعوی فزون نماید معنی

وانکه ز گفتار بیش دارد کردار

جود وسخا را ازو فزون شده قسمت

علم وادب را بدو فروخته بازار

اهل ادب را بزرگ دارد و نشگفت

این ز بزرگیش، بس بزرگ مپندار

قدر گهر جز گهر شناس نداند

اهل ادب را ادیب داند مقدار

چشم بدان دور باد از آن شه کان شه

سخت ادب پرورست و علم خریدار

درگه او را چه خواند باید زین پس

سجده گه خسروان و قبله احرار

ای بسیاست فرو برنده اعدا

ای بسخاوت بر آورنده زوار

کیست که از بخشش تو نیست گران دخل

کیست که از منت تو نیست گرانبار

خدمت تو خادمانت را گه تعریف

فارغ دارد به نیک داشت ز گفتار

هر چه کسی بی نیاز بینی امسال

خدمت فرخنده تو کرده بود پار

گر تو بدینگونه داشت خواهی چاکر

هر ملکی را بخدمت آمده انگار

قیصر بر درگه تو درد ناقوس

هر قل در خدمت تو برد زنار

فره شاهی خدای جمله ترا داد

وانک بر چهره تو هست پدیدار

شاه جهان خسرو زمان پدر تو

کرد گه کین به تیغ زر تو معیار

صدر مظالم بتو ندادی بر خیر

گر تو نبودی بصدر ملک سزاوار

با تو امیرا برابری نتوان کرد

وانکه کند باشد از قیاس نه هشیار

از ملکان آن بزرگتر که تو او را

از پی خدمت بروز بار دهی بار

زیر خلاف تو جای مار شکنجست

مرد که عاقل بود حذر کند از مار

عار ز بهر مخالفان تو زنده ست

ورنه بکندی مفاخر تو سر عار

هر که ز بیم سیاست تو فرو خفت

محشر برخیزد و نگردد بیدار

فخر کند چوب وسر فرازد بر عود

زانکه عدوی ترا ز چوب بود دار

ای بتو آباد عدل عمر خطاب

وی ز تو بر پای علم حیدر کرار

با سخن تو همه سخنها ناقص

با هنر تو همه هنرها بیکار

بی گنهی کس بر تو خوار نگردد

زر زچه خواری کشد چو نیست گنهکار !

آنکه مراو را عزیز کرد خداوند

از چه قبل نزد تو ذلیل شد و خوار!

آز همی گرد زر گذشت نیارد

تا ببریدی سر سؤال به دینار

بار خدایا! خدایگانا! شاها!

شعر مرا سهل بر گذاره کن این بار

زانکه مرا رنج و خستگی ره قنوج

کوفته کرده ست و خیره مغز و سبکسار

من که ترا شعر گویم از پس این شعر

جهد کنم تا بدیع گویم هموار

مدح تو و بیت آن چو درج معانی

شعرمن و لفظ آن چو لؤلؤ شهوار

تا رخ بیدل کند حدیث گل زرد

تا رخ دلبر کند حدیث گل نار

برگ گل نار باد و برگ گل زرد

قسم تو و قسم دشمنان تو از خار

تا که چو غمگین بگرید و بخروشد

ابر به اردیبهشت و رعد به آزار

دشمن تو رعدوار باد همیشه

جفت خروشیدن و گریستن زار

تا به در خانه تو برگه نوبت

سیمین شندف زنند و زرین مزمار

عیدت فرخنده باد و روزت مسعود

وز همه بدها ترا خدای نگهدار

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

سه شنبه 7 اردیبهشت 1395  7:58 AM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

شمارهٔ ۴۴ - در مدح امیر محمد بن محمود بن ناصر الدین گوید

یک دل همی چرند کنون آهوان

با شیر و با پلنگ بیک مرغزار

وقتیکه چون دو عارض و زلفین تو

درباغ گل همی شکفد صد هزار

هر شب همی درخشد در گلستان

چون شعله های آذر گلهای نار

وقتیکه چون موشح گردد زمین

وشی و پرنیان همه کوه و قفار

گردد ز چشم دیده و ران ناپدید

اندر میان سبزه بصحرا سوار

وقتی که چون سرود سرایی بباغ

یا در چمن چغانه نهی بر کنار

بلبل سرود راست کند بر سمن

صلصل قصیده نظم کند بر چنار

وقتی که عاشقان وجوانان بهم

در باغ می خورند بدیدار یار

این بر چمن نشسته و پر می قدح

و آن زیر گل غنوده و پر گل کنار

زیر گل شکفته بخواهد گشاد

نرگس دو چشم خویش زخواب خمار

از من همی جدا شوی ای ماهروی

نامهربان نگاری و ناسازگار

بیدوست چون بوم بچنین ماه و روز

بی یار چون زیم بچنین روزگار

ترسم که از بهار بترسی همی

گویی ز تو بهار به آید بکار

وآنگاه چون بهار به آید زتو

گردی بچشم عاشق بیقدر و خوار

توزین قبل اگر روی ای جان مرو

ور انده تو زینست انده مدار

من هم بهار دیدم و هم روی تو

روی تو از بهار به، ای غمگسار

اینک بهار، اینک رخسار تو

بنگر بروی خویش و بروی بهار

ور بی بهانه رفتن خواهی همی

بیمهر گشت خواهی و زنهار خوار

شاخ بنفشه بخش مرا زان دو زلف

تا دارم آن بنفشه ز تو یادگار

چون تو شدی دلم شد و فردا مرا

از بهر مدح میر دل آید بکار

بنیاد حمد میر محمد کزوست

شاهی و ملک و دولت دین استوار

نزد پدر ستوده و نزد خدای

اندر همه مقامی واندر همه تبار

هم شهر گیر و هم پسر شهرگیر

هم شهریار و هم پسر شهریار

زو قدر و جاه و عز وشرف یافته

تاج وکلاه و تیغ و نگین هر چهار

اسلام را بمنزلت حیدر است

شمشیر او بمنزلت ذوالفقار

مردان مرد گیر و شیران نر

روز نبرد کردن و روز شکار،

در نزد او سراسر در بندگی

در پیش او تمامی در زینهار

رایش بوقت حزم حصار قویست

تیغش بروز رزم کلیدحصار

در حلم نایبانند او را جبال

درجود چاکرانند او را بحار

جایی که جودباید جودو سخاست

جایی که حلم باید حلم و وقار

از قادری که هست نیارد گذشت

اندر همه ولایت او اضطرار

با سهم او دلیرترین پیلی

از سر برون نیارد کردن فسار

از بیم اونکو خو و بخرد شدند

دیوانگان گشته خلیع العذار

فرزند آن شهست که از بیم او

بیرون نیارست آمد ثعبان زغار

ای عدل و رادمردی را در جهان

نوشیروان دیگر و اسفندیار

آن کو شمار ریگ بداند گرفت

فضل ترا گرفت نداند شمار

برتر ز چیزها خرد است و هنر

مردم بی این دو چیز نیاید بکار

وین هر دو را امید به تست از جهان

زینی بهر امیدی امیدوار

غره نئی بدین هنر و نیکویی

از فر شاه بینی و از کردگار

سلطان ترا بچرخ برین بر کشید

وآخر بدین همی نکند اختصار

جایی رساندت که بدرگاه تو

از روم هدیه آرند، از چین نثار

بخت مؤالف تو سوی ارتفاع

بخت مخالف تو سوی انحدار

فرمانبران توشده اند ای امید

فرمان دهنگان صغار و کبار

اندر دو چشم خویش زند خار خشک

هر دشمنی که با تو کند چار چار

درهر دلی هوای تو بیخی زده ست

بیخی که شاخ دارد و بر شاخ بار

گیتی گرفت با تو امیرا سکون

دلها گرفت با تو امیرا قرار

و آن دل که رفته بود بجای دگر

از بهر بازگشتن بر بست بار

ای درگه تو جایگه قدر و جاه

ای خدمت تو مایه عز و فخار

«نیک اختیار» باشد هر کس که کرد

درگاه تو و خدمت تو اختیار

فخریست خدمت تو که تا روز حشر

او را نه ننگ خواهد دیدن نه عار

شادی، بخدمت تو کند پیش بین

خدمت، بدرگه تو کند هوشیار

آنجاست ایمنی و دگر جای بیم

آنجایگه گلست و دگر جای خار

ای از تو یافته دل و فربی شده

فرهنگ دل شکسته وجود نزار

ای از تو یافته دل و فرخ شده

غمگین و دلشکسته چون فرخی هزار

سال نوست و ماه نو و روز نو

وقت بهار و وقت گل کامکار

شادی و خرمی را نو کن بسیج

دلرا بخرمی و بشادی سپار

بوبکر عندلیب نوا را بخوان

گو قوم خویش را چو بیایی بیار

وز هر یکی جدا غزلی نوشنو

شاهانه شادمانه زی و شادخوار

نو روز نو و نوبهار دلارام را

با دوستان خویش بشادی گذار

تا فعل ابر پاک نیاید ز خاک

تا طبع خاک خشک نگیرد بخار

پاینده باش تا به مراد و به کام

از دشمنان خویش بر آری دمار

امروز تو همیشه نکوتر ز دی

امسال تو هماره نکوتر ز پار

همواره یمن باد ترا بر یمین

پیوسته یسر باد ترا بر یسار

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

سه شنبه 7 اردیبهشت 1395  7:58 AM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

شمارهٔ ۴۵ - در عذر لاغری معشوق و توصیف لاغری و مدح امیر محمد بن محمود گوید

دل من لاغر کی دارد شاهد کردار

لاغرم من چکنم گر نبود فربه یار

لاغران جمله ظریفند و ظریفست کسی

کو چومن دایم با لاغرکان دارد کار

دوست از لاغری خویش، خجل گشت زمن

گفت: مسکین تن من گوشت نگیرد هموار

گفتم ای جان نه مرا از توهمی باید خورد ؟

خوردن من ز تو: بوس است و کنار و دیدار

عذر خواهی چه کنی ،گر تو نزاری و نحیف

من ترا عاشق آنم که نحیفی و نزار

یار لاغر نه سبک باشد و فربه نه گران

سبکی به ز گرانی بهمه روی و شمار

شوشه سیم نکوتر بر تو یا گه سیم ؟

شاخ بادام بآیین تر، یا شاخ چنار؟

مثل لاغر و فربی مثل روح و تنست

روح باید، تن بیروح ندارد مقدار

مردم فربی در خانه نگنجد بمثل

لاغر آگاه نگردی که در آید بکنار

فربی اندر دل من جای نگیرد چکنم

دل من خردست، اندر خور خود یابد یار

دل خودرای مرا لاغرکانند مطیع

من ندانم چکنم با دل، یارب زنهار

دل پس تن رود و تن پس دل باید رفت

ای دل! اینک تن من را به ره خویش بیار

هر چه خواهی کن با تن که تو سالارتنی

لیکن او را ز پرستیدن شه باز مدار

از پرستیدن آن شاه، که میران جهان

بر درخانه او رفت نیارند سوار

از پرستیدن آن شاه که دست ودل اوست

جود را پشت و پناه و امن را یسر یسار

از پرستیدن آن شاه، که در ایران شهر

گردنی نی که نه از منت او دارد یار

از پرستیدن آن شاه، که خالی نبود

ساعتی ز اهل ادب مجلس او وز زوار

از پرستیدن آن شه، که ز شاهان بشرف

برتر آنست که بر درگه او یابد بار

میر ابواحمد محمود که میران جهان

بندگانند مر او را همه فرمانبردار

پادشه زاده محمد، که ازو نام گرفت

پادشاهی، چو ز نام پدرش شرع شعار

شاهی او را بپرستد به زمانی صدراه

دولت او را بپرستد بزمانی صد بار

زو هنر یافت بزرگی، نشود هرگز پست

زو ادب گشت گرامی، نشود هرگز خواب

پشت اهل ادبست او و خریدار ادب

زین همی تیز شود اهل ادب را بازار

خوارتر چیزی علم و ادبستی به جهان

گرنه او بر زده چنگست بدیشان هموار

میل شاهان به شرابست و به رود و به سرود

میل او باز به علم و به کتاب و اخبار

همه جودست و سخاوت همه فضلست و کرم

همه عدلست و کفایت همه حلمست و وقار

ای برون برده بجود از دل خلق آز و نیاز

ای بر آورده به رادی ز سر بخل دمار

ز ایران تو ندانند چه چیزست درم

از پی آنکه نیابند ز تو جز دینار

ز ایران دگران باز به امید کنند

از پی آنکه نیابند ز تو جز دینار

چاکران تو ندانند کرا باید خواند

نه ز تنهایی، لیکن ز غلام بسیار

چاکران دگران ز آرزوی بنده کنند

نام فرزندان تکسین و تکین و دینار

مردمانی که بدرگاه تو بگذشته بوند

تنگدستی سوی ایشان نکند راهگذار

هر که کرداری کرده ست بگفته ست نخست

هیچ کردار ترا نیست زبان گفتار

نه از آنرو که بگفتار نیرزد صد از آن

که ز گفتارت شرم آید و ننگ آید و عار

پیش گفتار به کردار شوی وین عجبست

پیشتر چیزی گفتار بود پس کردار

خازنان تو ز بس دادن دینار و درم

بنماز اندر دارند گرفته معیار

بدره بر بدره فرو ریخته باشند و هنوز

که همیگویند: ای شاگرد! آن بدره بیار

این بر این گوشه همیگوید: کای شاعر! گیر

و آن بر آن گوشه همیگوید: کای زائر! دار

چه صلتهایی، کز قدر ستاننده فزون

یکهزار و دو هزار و سه هزارو ده هزار

مادحان تو برون آیند از خانه تو

از طرب روی بر افروخته چون شعله نار

این همی گوید گشتم بغلام و بستور

و آن همی گوید گشتم بضیاع و بعقار

آن بدین گوید: باری من ازین سیم ، کنم

خانه خویشتن از لعبت نیکو چو بهار

وین بدان گوید: باری من ازین زر کنمی

ماهرویان را، از گوهر ، خلخال و سوار

کس بود آنکه در آنوقت بنزد تو رسد

بمثل عاریتی داشت بسر بر دستار

وقت آن کز تو سوی خانه همی باز شود

مرکبانش همه ز ابریشم دارند افسار

نام و بانگ تو رسیده ست بهر شاه و ملک

زر و سیم تو رسیده ست بهر شهر و دیار

بس نمانده ست که شاهان ز پی فخر کنند

صورت تخت تو و نام تو برتاج نگار

هر زمانی لقبی سازند ای میر ترا

نگرفتی ملکا بر لقبی نوز قرار

پار خواندند همی قطب معالیت بشعر

شعر بر قطب معالیت همی گفتم پار

شاه روز افزون خوانند ترا باز امسال

زآنکه هر روز فزایی چو شکوفه به بهار

لقب آن به که بماند به خداوند لقب

سخن نیکوست ترا این لقب معنی دار

ای امیر هنری، وی ملک روز افزون

ای به فرهنگ و هنر بر همه شاهان سالار

تا بیاقوت تنک رنگ بماندگل سرخ

تابه بیجاده گل رنگ بماند گل نار

تا دل تازه جوانان به جهان شاد بود

شادبادی ز جوانی و جهان برخوردار

سائلان را زتو سیم آید و زائر را زر

دوستان را ز تو تخت آید و دشمن را دار

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

سه شنبه 7 اردیبهشت 1395  7:59 AM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها