0

گلشن راز شیخ محمود شبستری

 
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

بخش ۵۱ - اشارت به چشم و لب

نگر کز چشم شاهد چیست پیدا

رعایت کن لوازم را بدینجا

ز چشمش خاست بیماری و مستی

ز لعلش گشت پیدا عین هستی

ز چشم اوست دلها مست و مخمور

ز لعل اوست جانها جمله مستور

ز چشم او همه دلها جگرخوار

لب لعلش شفای جان بیمار

به چشمش گرچه عالم در نیاید

لبش هر ساعتی لطفی نماید

دمی از مردمی دلها نوازد

دمی بیچارگان را چاره سازد

به شوخی جان دمد در آب و در خاک

به دم دادن زند آتش بر افلاک

از او هر غمزه دام و دانه‌ای شد

وز او هر گوشه‌ای میخانه‌ای شد

ز غمزه می‌دهد هستی به غارت

به بوسه می‌کند بازش عمارت

ز چشمش خون ما در جوش دائم

ز لعلش جان ما مدهوش دائم

به غمزه چشم او دل می‌رباید

به عشوه لعل او جان می‌فزاید

چو از چشم و لبش جویی کناری

مر این گوید که نه آن گوید آری

ز غمزه عالمی را کار سازد

به بوسه هر زمان جان می‌نوازد

از او یک غمزه و جان دادن از ما

وز او یک بوسه و استادن از ما

ز «لمح بالبصر» شد حشر عالم

ز نفخ روح پیدا گشت آدم

چو از چشم و لبش اندیشه کردند

جهانی می‌پرستی پیشه کردند

نیاید در دو چشمش جمله هستی

در او چون آید آخر خواب و مستی

وجود ما همه مستی است یا خواب

چه نسبت خاک را با رب ارباب

خرد دارد از این صد گونه اشگفت

که «ولتصنع علی عینی» چرا گفت

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

پنج شنبه 12 فروردین 1395  5:24 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

بخش ۲۸ - تمثیل در بیان نسبت عقل با شهود

ندارد باورت اکمه ز الوان

وگر صد سال گویی نقل و برهان

سپید و زرد و سرخ و سبز و کاهی

به نزد وی نباشد جز سیاهی

نگر تا کور مادرزاد بدحال

کجا بینا شود از کحل کحال

خرد از دیدن احوال عقبا

بود چون کور مادرزاد دنیا

ورای عقل طوری دارد انسان

که بشناسد بدان اسرار پنهان

بسان آتش اندر سنگ و آهن

نهاده است ایزد اندر جان و در تن

چو بر هم اوفتاد این سنگ و آهن

ز نورش هر دو عالم گشت روشن

از آن مجموع پیدا گردد این راز

چو دانستی برو خود را برانداز

تویی تو نسخهٔ نقش الهی

بجو از خویش هر چیزی که خواهی

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

پنج شنبه 12 فروردین 1395  5:24 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

بخش ۴۸ - جواب

همه آن است و این مانند عنقاست

جز ازحق جمله اسم بی‌مسماست

عدم موجود گردد این محال است

وجود از روی هستی لایزال است

نه آن این گردد و نه این شود آن

همه اشکال گردد بر تو آسان

جهان خود جمله امر اعتباری است

چو آن یک نقطه که اندر دور ساری است

برو یک نقطهٔ آتش بگردان

که بینی دایره از سرعت آن

یکی گر در شمار آید به ناچار

نگردد واحد از اعداد بسیار

حدیث «ما سوی الله» را رها کن

به عقل خویش این را زان جدا کن

چه شک داری در آن کین چون خیال است

که با وحدت دویی عین محال است

عدم مانند هستی بود یکتا

همه کثرت ز نسبت گشت پیدا

ظهور اختلاف و کثرت شان

شده پیدا ز بوقلمون امکان

وجود هر یکی چون بود واحد

به وحدانیت حق گشت شاهد

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

پنج شنبه 12 فروردین 1395  5:24 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

بخش ۵۳ - اشارت به رخ و خط

رخش خطی کشید اندر نکویی

که از ما نیست بیرون خوبرویی

خط آمد سبزه‌زار عالم جان

از آن کردند نامش دار حیوان

ز تاریکی زلفش روز شب کن

ز خطش چشمهٔ حیوان طلب کن

خضروار از مقام بی‌نشانی

بخور چون خطش آب زندگانی

اگر روی و خطش بینی تو بی‌شک

بدانی کثرت از وحدت یکایک

ز زلفش باز دانی کار عالم

ز خطش باز خوانی سر مبهم

کسی گر خطش از روی نکو دید

دل من روی او در خط او دید

مگر رخسار او سبع المثانی است

که هر حرفی از او بحر معانی است

نهفته زیر هر مویی از او باز

هزاران بحر علم از عالم راز

ببین بر آب قلبت عرش رحمان

ز خط عارض زیبای جانان

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

پنج شنبه 12 فروردین 1395  5:24 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

بخش ۵۴ - اشارت به خال

از او شد خط دور هر دو عالم

وز او شد خط نفس و قلب آدم

از آن حال دل پرخون تباه است

که عکس نقطهٔ خال سیاه است

ز خالش حال دل جز خون شدن نیست

کز آن منزل ره بیرون شدن نیست

به وحدت در نباشد هیچ کثرت

دو نقطه نبود اندر اصل وحدت

ندانم خال او عکس دل ماست

و یا دل عکس خال روی زیباست

ز عکس خال او دل گشت پیدا

و یا عکس دل آنجا شد هویدا

دل اندر روی او یا اوست در دل

به من پوشیده شد این راز مشکل

اگر هست این دل ما عکس آن خال

چرا می‌باشد آخر مختلف حال

گهی چون چشم مخمورش خراب است

گهی چون زلف او در اضطراب است

گهی روشن چو آن روی چو ماه است

گهی تاریک چون خال سیاه است

گهی مسجد بود گاهی کنشت است

گهی دوزخ بود گاهی بهشت است

گهی برتر شود از هفتم افلاک

گهی افتد به زیر تودهٔ خاک

پس از زهد و ورع گردد دگر بار

شراب و شمع و شاهد را طلبکار

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

پنج شنبه 12 فروردین 1395  5:24 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

بخش ۵۷ - اشارت به خرابات

نشانی داده‌اندت از خرابات

که «التوحید اسقاط الاضافات»

خرابات از جهان بی‌مثالی است

مقام عاشقان لاابالی است

خرابات آشیان مرغ جان است

خرابات آستان لامکان است

خراباتی خراب اندر خراب است

که در صحرای او عالم سراب است

خراباتی است بی حد و نهایت

نه آغازش کسی دیده نه غایت

اگر صد سال در وی می‌شتابی

نه کس را و نه خود را بازیابی

گروهی اندر او بی پا و بی سر

همه نه مؤمن و نه نیز کافر

شراب بیخودی در سر گرفته

به ترک جمله خیر و شر گرفته

شرابی خورده هر یک بی‌لب و کام

فراغت یافته از ننگ و از نام

حدیث و ماجرای شطح و طامات

خیال خلوت و نور کرامات

به بوی دردیی از دست داده

ز ذوق نیستی مست اوفتاده

عصا و رکوه و تسبیح و مسواک

گرو کرده به دردی جمله را پاک

میان آب و گل افتان و خیزان

به جای اشک خون از دیده ریزان

گهی از سرخوشی در عالم ناز

شده چون شاطران گردن افراز

گهی از روسیاهی رو به دیوار

گهی از سرخ‌رویی بر سر دار

گهی اندر سماع از شوق جانان

شده بی پا و سر چون چرخ گردان

به هر نغمه که از مطرب شنیده

بدو وجدی از آن عالم رسیده

سماع جان نه آخر صوت و حرف است

که در هر پرده‌ای سری شگرف است

ز سر بیرون کشیده دلق ده تو

مجرد گشته از هر رنگ و هر بو

فرو شسته بدان صاف مروق

همه رنگ سیاه و سبز و ازرق

یکی پیمانه خورده از می صاف

شده زان صوفی صافی ز اوصاف

به مژگان خاک مزبل پاک رفته

ز هر چ آن دیده از صد یک نگفته

گرفته دامن رندان خمار

ز شیخی و مریدی گشته بیزار

چه شیخی و مریدی این چه قید است

چه جای زهد و تقوی این چه شید است

اگر روی تو باشد در که و مه

بت و زنار و ترسایی تو را به

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

پنج شنبه 12 فروردین 1395  5:24 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

بخش ۴۵ - تمثیل در بیان اقسام مرگ و ظهور اطوار قیامت در لحظهٔ مرگ

اگر خواهی که این معنی بدانی

تو را هم هست مرگ و زندگانی

ز هرچ آن در جهان از زیر و بالاست

مثالش در تن و جان تو پیداست

جهان چون توست یک شخص معین

تو او را گشته چون جان او تو را تن

سه گونه نوع انسان را ممات است

یکی هر لحظه وان بر حسب ذات است

دو دیگر زان ممات اختیاری است

سیم مردن مر او را اضطراری است

چو مرگ و زندگی باشد مقابل

سه نوع آمد حیاتش در سه منزل

جهان را نیست مرگ اختیاری

که آن را از همه عالم تو داری

ولی هر لحظه می‌گردد مبدل

در آخر هم شود مانند اول

هر آنچ آن گردد اندر حشر پیدا

ز تو در نزع می‌گردد هویدا

تن تو چون زمین سر آسمان است

حواست انجم و خورشید جان است

چو کوه است استخوانهایی که سخت است

نباتت موی و اطرافت درخت است

تنت در وقت مردن از ندامت

بلرزد چون زمین روز قیامت

دماغ آشفته و جان تیره گردد

حواست هم چو انجم خیره گردد

مسامت گردد از خوی هم چو دریا

تو در وی غرقه گشته بی سر و پا

شود از جان‌کنش ای مرد مسکین

ز سستی استخوانها پشم رنگین

به هم پیچیده گردد ساق با ساق

همه جفتی شود از جفت خود طاق

چو روح از تن به کلیت جدا شد

زمینت «قاع صف صف لاتری» شد

بدین منوال باشد حال عالم

که تو در خویش می‌بینی در آن دم

بقا حق راست باقی جمله فانی است

بیانش جمله در «سبع المثانی» است

به «کل من علیها فان» بیان کرد

«لفی خلق جدید» هم عیان کرد

بود ایجاد و اعدام دو عالم

چو خلق و بعث نفس ابن آدم

همیشه خلق در خلق جدید است

و گرچه مدت عمرش مدید است

همیشه فیض فضل حق تعالی

بود از شان خود اندر تجلی

از آن جانب بود ایجاد و تکمیل

وز این جانب بود هر لحظه تبدیل

ولیکن چو گذشت این طور دنیی

بقای کل بود در دار عقبی

که هر چیزی که بینی بالضرورت

دو عالم دارد از معنی و صورت

وصال اولین عین فراق است

مر آن دیگر ز «عند الله باق» است

مظاهر چون فتد بر وفق ظاهر

در اول می‌نماید عین آخر

بقا اسم وجود آمد ولیکن

به جایی کان بود سائر چو ساکن

هر آنچ آن هست بالقوه در این دار

به فعل آید در آن عالم به یک بار

 
 

 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

پنج شنبه 12 فروردین 1395  5:24 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

بخش ۴۶ - قاعده در بیان معنی حشر

ز تو هر فعل که اول گشت صادر

بر آن گردی به باری چند قادر

به هر باری اگر نفع است اگر ضر

شود در نفس تو چیزی مدخر

به عادت حالها با خوی گردد

به مدت میوه‌ها خوش بوی گردد

از آن آموخت انسان پیشه‌ها را

وز آن ترکیب کرد اندیشه‌ها را

همه افعال و اقوال مدخر

هویدا گردد اندر روز محشر

چو عریان گردی از پیراهن تن

شود عیب و هنر یکباره روشن

تنت باشد ولیکن بی‌کدورت

که بنماید از او چون آب صورت

همه پیدا شود آنجا ضمایر

فرو خوان آیت «تبلی السرائر»

دگر باره به وفق عالم خاص

شود اخلاق تو اجسام و اشخاص

چنان کز قوت عنصر در اینجا

موالید سه گانه گشت پیدا

همه اخلاق تو در عالم جان

گهی انوار گردد گاه نیران

تعین مرتفع گردد ز هستی

نماند درنظر بالا و پستی

نماند مرگت اندر دار حیوان

به یک رنگی برآید قالب و جان

بود پا و سر و چشم تو چون دل

شود صافی ز ظلمت صورت گل

کند انوار حق بر تو تجلی

ببینی بی‌جهت حق را تعالی

دو عالم را همه بر هم زنی تو

ندانم تا چه مستی‌ها کنی تو

«سقاهم ربهم» چبود بیندیش

«طهورا» چیست صافی گشتن از خویش

زهی شربت زهی لذت زهی ذوق

زهی حیرت زهی دولت زهی شوق

خوشا آن دم که ما بی‌خویش باشیم

غنی مطلق و درویش باشیم

نه دین نه عقل نه تقوی نه ادراک

فتاده مست و حیران بر سر خاک

بهشت و حور و خلد آنجا چه سنجد

که بیگانه در آن خلوت نگنجد

چو رویت دیدم و خوردم از آن می

ندانم تا چه خواهد شد پس از وی

پی هر مستیی باشد خماری

از این اندیشه دل خون گشت باری

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

پنج شنبه 12 فروردین 1395  5:24 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

بخش ۶۱ - اشارت به ترسایی و دیر

ز ترسایی غرض تجرید دیدم

خلاص از ربقهٔ تقلید دیدم

جناب قدس وحدت دیر جان است

که سیمرغ بقا را آشیان است

ز روح‌الله پیدا گشت این کار

که از روح القدس آمد پدیدار

هم از الله در پیش تو جانی است

که از قدوس اندر وی نشانی است

اگر یابی خلاص از نفس ناسوت

درآیی در جناب قدس لاهوت

هر آن کس کو مجرد چون ملک شد

چو روح الله بر چارم فلک شد

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

پنج شنبه 12 فروردین 1395  5:24 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

بخش ۵۶ - جواب

شراب و شمع سکر و نور عرفان

ببین شاهد که از کس نیست پنهان

شراب اینجا زجاجه شمع مصباح

بود شاهد فروغ نور ارواح

ز شاهد بر دل موسی شرر شد

شرابش آتش و شمعش شجر شد

شراب و شمع جام و نور اسری است

ولی شاهد همان آیات کبری است

شراب بیخودی در کش زمانی

مگر از دست خود یابی امانی

بخور می تا ز خویشت وارهاند

وجود قطره با دریا رساند

شرابی خور که جامش روی یار است

پیاله چشم مست باده‌خوار است

شرابی را طلب بی‌ساغر و جام

شراب باده خوار و ساقی آشام

شرابی خور ز جام وجه باقی

«سقاهم ربهم» او راست ساقی

طهور آن می بود کز لوث هستی

تو را پاکی دهد در وقت مستی

بخور می وارهان خود را ز سردی

که بد مستی به است از نیک مردی

کسی کو افتد از درگاه حق دور

حجاب ظلمت او را بهتر از نور

که آدم را ز ظلمت صد مدد شد

ز نور ابلیس ملعون ابد شد

اگر آیینهٔ دل را زدوده است

چو خود را بیند اندر وی چه سود است

ز رویش پرتوی چون بر می افتاد

بسی شکل حبابی بر وی افتاد

جهان جان در او شکل حباب است

حبابش اولیائی را قباب است

شده زو عقل کل حیران و مدهوش

فتاده نفس کل را حلقه در گوش

همه عالم چو یک خمخانهٔ اوست

دل هر ذره‌ای پیمانهٔ اوست

خرد مست و ملایک مست و جان مست

هوا مست و زمین مست آسمان مست

فلک سرگشته از وی در تکاپوی

هوا در دل به امید یکی بوی

ملایک خورده صاف از کوزهٔ پاک

به جرعه ریخته دردی بر این خاک

عناصر گشته زان یک جرعه سر خوش

فتاده گه در آب و گه در آتش

ز بوی جرعه‌ای که افتاد بر خاک

برآمد آدمی تا شد بر افلاک

ز عکس او تن پژمرده جان یافت

ز تابش جان افسرده روان یافت

جهانی خلق از او سرگشته دائم

ز خان و مان خود برگشته دائم

یکی از بوی دردش ناقل آمد

یکی از نیم جرعه عاقل آمد

یکی از جرعه‌ای گردیده صادق

یکی از یک صراحی گشته عاشق

یکی دیگر فرو برده به یک بار

می و میخانه و ساقی و میخوار

کشیده جمله و مانده دهن باز

زهی دریا دل رند سرافراز

در آشامیده هستی را به یک بار

فراغت یافته ز اقرار و انکار

شده فارغ ز زهد خشک و طامات

گرفته دامن پیر خرابات

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

پنج شنبه 12 فروردین 1395  5:24 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

بخش ۶۲ - تمثیل در اطوار سیر و سلوک

بود محبوس طفل شیرخواره

به نزد مادر اندر گاهواره

چو گشت او بالغ و مرد سفر شد

اگر مرد است همراه پدر شد

عناصر مر تو را چون ام سفلی است

تو فرزند و پدر آبای علوی است

از آن گفته است عیسی گاه اسرا

که آهنگ پدر دارم به بالا

تو هم جان پدر سوی پدر شو

بدر رفتند همراهان بدر شو

اگر خواهی که گردی مرغ پرواز

جهان جیفه پیش کرکس انداز

به دونان ده مر این دنیای غدار

که جز سگ را نشاید داد مردار

نسب چبود تناسب را طلب کن

به حق رو آور و ترک نسب کن

به بحر نیستی هر کو فرو شد

«فلا انساب» نقد وقت او شد

هر آن نسبت که پیدا شد ز شهوت

ندارد حاصلی جز کبر و نخوت

اگر شهوت نبودی در میانه

نسب‌ها جمله می‌گشتی فسانه

چو شهوت در میانه کارگر شد

یکی مادر شد آن دیگر پدر شد

نمی‌گویم که مادر یا پدر کیست

که با ایشان به عزت بایدت زیست

نهاده ناقصی را نام خواهر

حسودی را لقب کرده برادر

عدوی خویش را فرزند خوانی

ز خود بیگانه خویشاوند خوانی

مرا باری بگو تا خال و عم کیست

وز ایشان حاصلی جز درد و غم چیست

رفیقانی که با تو در طریق‌اند

پی هزل ای برادر هم رفیق‌اند

به کوی جد اگر یک دم نشینی

از ایشان من چه گویم تا چه بینی

همه افسانه و افسون و بند است

به جان خواجه که این ها ریشخند است

به مردی وارهان خود را چو مردان

ولیکن حق کس ضایع مگردان

ز شرع ار یک دقیقه ماند مهمل

شوی در هر دو کون از دین معطل

حقوق شرع را زنهار مگذار

ولیکن خویشتن را هم نگهدار

زر و زن نیست الا مایهٔ غم

به جا بگذار چون عیسی مریم

حنیفی شو ز هر قید و مذاهب

درآ در دیر دین مانند راهب

تو را تا در نظر اغیار و غیر است

اگر در مسجدی آن عین دیر است

چو برخیزد ز پیشت کسوت غیر

شود بهر تو مسجد صورت دیر

نمی‌دانم به هر حالی که هستی

خلاف نفس کافر کن که رستی

بت و زنار و ترسایی و ناقوس

اشارت شد همه با ترک ناموس

اگر خواهی که گردی بندهٔ خاص

مهیا شو برای صدق و اخلاص

برو خود را ز راه خویش برگیر

به هر لحظه درآ ایمان ز سر گیر

به باطن نفس ما چون هست کافر

مشو راضی به دین اسلام ظاهر

ز نو هر لحظه ایمان تازه گردان

مسلمان شو مسلمان شو مسلمان

بسا ایمان بود کز کفر زاید

نه کفر است آن کز او ایمان فزاید

ریا و سمعه و ناموس بگذار

بیفکن خرقه و بربند زنار

چو پیر ما شو اندر کفر فردی

اگر مردی بده دل را به مردی

به ترسازاده ده دل را به یک بار

مجرد شود ز هر اقرار و انکار

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

پنج شنبه 12 فروردین 1395  5:24 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

بخش ۵۹ - جواب

چو کفر و دین بود قائم به هستی

شود توحید عین بت‌پرستی

چو اشیا هست هستی را مظاهر

از آن جمله یکی بت باشد آخر

نکو اندیشه کن ای مرد عاقل

که بت از روی هستی نیست باطل

بدان که ایزد تعالی خالق اوست

ز نیکو هر چه صادر گشت نیکوست

وجود آنجا که باشد محض خیر است

وگر شری است در وی آن ز غیر است

مسلمان گر بدانستی که بت چیست

بدانستی که دین در بت‌پرستی است

وگر مشرک ز بت آگاه گشتی

کجا در دین خود گمراه گشتی

ندید او از بت الا خلق ظاهر

بدین علت شد اندر شرع کافر

تو هم گر زو ببینی حق پنهان

به شرع اندر نخوانندت مسلمان

ز اسلام مجازی گشت بیزار

که را کفر حقیقی شد پدیدار

درون هر بتی جانی است پنهان

به زیر کفر ایمانی است پنهان

همیشه کفر در تسبیح حق است

و «ان من شیء» گفت اینجا چه دق است

چه می‌گویم که دور افتادم از راه

«فذرهم بعد ما جائت قل الله»

بدان خوبی رخ بت را که آراست

که گشتی بت‌پرست ار حق نمی‌خواست

هم او کرد و هم او گفت و هم او بود

نکو کرد و نکو گفت و نکو بود

یکی بین و یکی گوی و یکی دان

بدین ختم آمد اصل و فرع ایمان

نه من می‌گویم این بشنو ز قرآن

تفاوت نیست اندر خلق رحمان

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

پنج شنبه 12 فروردین 1395  5:24 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

بخش ۶۴ - خاتمه

در او راز دل گلها شکفته است

که تا اکنون کسی دیگر نگفته است

زبان سوسن او جمله گویاست

عیون نرگس او جمله بیناست

تامل کن به چشم دل یکایک

که تا برخیزد از پیش تو این شک

ببین منقول و معقول و حقایق

مصفا کرده در علم دقایق

به چشم منکری منگر در او خوار

که گلها گردد اندر چشم تو خار

نشان ناشناسی ناسپاسی است

شناسایی حق در حق شناسی است

غرض زین جمله آن کز ما کند یاد

عزیزی گویدم رحمت بر او باد

به نام خویش کردم ختم و پایان

الهی عاقبت محمود گردان

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

پنج شنبه 12 فروردین 1395  5:24 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

بخش ۶۳ - اشارت به بت

کند او جمله دلها را وشاقی

گهی گردد مغنی گاه ساقی

زهی مطرب که از یک نغمهٔ خوش

زند در خرمن صد زاهد آتش

زهی ساقی که او از یک پیاله

کند بیخود دو صد هفتاد ساله

رود در خانقه مست شبانه

کند افسون صوفی را فسانه

وگر در مسجد آید در سحرگاه

بنگذارد در او یک مرد آگاه

رود در مدرسه چون مست مستور

فقیه از وی شود بیچاره مخمور

ز عشقش زاهدان بیچاره گشته

ز خان و مان خود آواره گشته

یکی مؤمن دگر را کافر او کرد

همه عالم پر از شور و شر او کرد

خرابات از لبش معمور گشته

مساجد از رخش پر نور گشته

همه کار من از وی شد میسر

بدو دیدم خلاص از نفس کافر

دلم از دانش خود صد حجب داشت

ز عجب و نخوت و تلبیس و پنداشت

درآمد از درم آن مه سحرگاه

مرا از خواب غفلت کرد آگاه

ز رویش خلوت جان گشت روشن

بدو دیدم که تا خود چیستم من

چو کردم در رخ خوبش نگاهی

برآمد از میان جانم آهی

مرا گفتا که ای شیاد سالوس

به سر شد عمرت اندر نام و ناموس

ببین تا علم و زهد و کبر و پنداشت

تو را ای نارسیده از که واداشت

نظر کردن به رویم نیم ساعت

همی‌ارزد هزاران ساله طاعت

علی‌الجمله رخ آن عالم آرای

مرا با من نمود آن دم سراپای

سیه شد روی جانم از خجالت

ز فوت عمر و ایام بطالت

چو دید آن ماه کز روی چو خورشید

بریدم من ز جان خویش امید

یکی پیمانه پر کرد و به من داد

که از آب وی آتش در من افتاد

کنون گفت از می بی‌رنگ و بی‌بوی

نقوش تختهٔ هستی فرو شوی

چو آشامیدم آن پیمانه را پاک

در افتادم ز مستی بر سر خاک

کنون نه نیستم در خود نه هستم

نه هشیارم نه مخمورم نه مستم

گهی چون چشم او دارم سری خوش

گهی چون زلف او باشم مشوش

گهی از خوی خود در گلخنم من

گهی از روی او در گلشنم من

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

پنج شنبه 12 فروردین 1395  5:25 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

بخش ۵۰ - جواب

جهان چون زلف و خط و خال و ابروست

که هر چیزی به جای خویش نیکوست

تجلی گه جمال و گه جلال است

رخ و زلف آن معانی را مثال است

صفات حق تعالی لطف و قهر است

رخ و زلف بتان را زان دو بهر است

چو محسوس آمد این الفاظ مسموع

نخست از بهر محسوس است موضوع

ندارد عالم معنی نهایت

کجا بیند مر او را لفظ غایت

هر آن معنی که شد از ذوق پیدا

کجا تعبیر لفظی یابد او را

چو اهل دل کند تفسیر معنی

به مانندی کند تعبیر معنی

که محسوسات از آن عالم چو سایه است

که این چون طفل و آن مانند دایه است

به نزد من خود الفاظ ماول

بر آن معنی فتاد از وضع اول

به محسوسات خاص از عرف عام است

چه داند عام کان معنی کدام است

نظر چون در جهان عقل کردند

از آنجا لفظها را نقل کردند

تناسب را رعایت کرد عاقل

چو سوی لفظ معنی گشت نازل

ولی تشبیه کلی نیست ممکن

ز جست و جوی آن می‌باش ساکن

بدین معنی کسی را بر تو دق نیست

که صاحب مذهب اینجا غیر حق نیست

ولی تا با خودی زنهار زنهار

عبارات شریعت را نگه‌دار

که رخصت اهل دل را در سه حال است

فنا و سکر و آن دیگر دلال است

هر آن کس کو شناسد این سه حالت

بداند وضع الفاظ و دلالت

تو را گر نیست احوال مواجید

مشو کافر ز نادانی به تقلید

مجازی نیست احوال حقیقت

نه هر کس یابد اسرار طریقت

گزاف ای دوست ناید ز اهل تحقیق

مر این را کشف باید یا که تصدیق

بگفتم وضع الفاظ و معانی

تو را سربسته گر خواهی بدانی

نظر کن در معانی سوی غایت

لوازم را یکایک کن رعایت

به وجه خاص از آن تشبیه می‌کن

ز دیگر وجه‌ها تنزیه می‌کن

چو شد این قاعده یک سر مقرر

نمایم زان مثالی چند دیگر

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

پنج شنبه 12 فروردین 1395  5:25 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها