0

قصاید سلمان ساوجی

 
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

قصیدهٔ شمارهٔ ۱۸ - در مدح سلطان الوزرا محمد زکریا

سرو با قد تو خواهد که کند بالا راست

راستی نیستش این شیوه که بالای تو راست

چشم سرمست تو را عین بلا می‌بینم

لیکن ابروی تو چیزی است که در بالای بلاست

سرو می‌خواست که با قد تو همسایه بود

سایه قد تو دیدم زکجا تا به کجاست

تو جم ملک جمالی، دهن انگشتریت

مشکل این است که انگشتریت نا پیداست

بخت برگشته من رفته چو چشمت در خواب

کار آشفته‌ام افتاده چو زلفت در پاست

شاهد ماهرخ من همه چیزی دارد

بجز از زیور یک حسن که آن حسن وفاست

روی بنما به من ای آینه حسن و جمال

که جمال تو ز آینه دل زنگ زد است

هست مشاطه باغ از رخ و قد تو خجل

که چمن را به گل و لاله و شمشاد آراست

ملکت حسن تو را بر طرف چشمه مهر

چیست آن سبزه نورسته مگر مهر گیاست

شب ز سودای تو بر سینه سیمین صباح

هر سحر پیرهن شعر سیه کرده قباست

من گرفتم که به پولاد دلی آینه‌ای

گرچه پولاد دل است، آینه هم روی نماست

زیب دور قمر آمد چو خط آصف دهر

سر زلف تو که بر برگ سمن غالیه ساست

روی زیبای تو چون رای جهانگیر وزیر

عالم آراسته از حسن ممالک آراست

خواجه شمس الحق والدین که اگر تابدروی

رایش از شمس فتد، همچو قمر در کم و کاست

پادشاه وز را میر زکریا که زقدر

آستان در او مسند جای وز راست

آنکه در کار ممالک قلم و دستش را

قوت دست « کلیم الله » و اعجاز عصاست

سجده درگه او نور جبین می‌بخشد

هم از آن سجده شما را اثری در سیماست

قلمت زرد و نثار است و بسی در دارد

این از آن است که آمد شدنش بر دریاست

شاید ار زانچه غلامیش کمر بسته بود

آفتاب فلک آنگه که مقامش جوزاست

همت عالی اوراست مقامی که فلک

با وجود عظمت در نظرش کم ز سهاست

ای سرا پرده عصمت زده بالای فلک

زهره زاهره‌ات مطربه بی سروپاست

نظر رای تو از منظره امروزی

کرده نظاره احوال جهان فرداست

ذات تو پیرو عقل است مصور گشته

که سراپا همه علم و هنر و ذهن و ذکاست

شده از عشق عبارات و خطت دیوانه

آب با سلسله بنهاده سر اندر صحراست

عدلت از روی جهان تیغ و تبر بر می‌داشت

آن مظالم همه در گردن شوم اعداست

در هم آمیخته اعضای عدوی تو به کین

تیغ ایام ز یکدیگرشان کرده جداست

با کفت ابر، سیه روی شد و کرد عرق

هیچ شک نیست که این دو ز آثار حیاست

خرد مصلحت اندیش هر اندیشه که عرض

نکند بر نظر رای صواب تو خطاست

زیر دست تو فلک می‌طلبد منصب خویش

خویشتن را همگی برده فلک بر بالاست

رای عالی نظرت، مطلع انوار یقین

ذات فرخ اثرت، مظهر الطاف خداست

گشت در شرح ثنایت، قلمم سرگردان

روزگاری است که تا در سر کلک این سوداست

صاحبا غیر رهی بنده پنجه ساله

نیست این بنده ز درگاه تو محروم نیست چراست؟

می‌کنم شکر که در طبع دعا گوی تو نیست

هیچ از آن چیز که در طبع خسیس شعر است

بدن و جان مرا عارضه‌ای هست آن عرض

می‌کنم بر تو که تدبیر تو قانون شفاست

کارم از شوخی نظم است چنین نامنظوم

خاک بر فرق هنر، کان رنج و عناست

آب، خاشاک چو بر خاطر خود دید چه گفت؟

گفت: شک نیست که هر چیز که بر ماست زماست

با چنین عارضه و ضعف تمنای نجات

دارم اما همه موقوف اشارات شماست

آن حقوقی که در آفاق رهی را به سخن

هست بر بارگه سلطنت امروز کراست؟

تا عماری فلک راست غلاف اطلس

تا قبای بدن کوه گران از خار است

از بقای ابدی باد بقای قد تو

که بقا خود به خود وجود تو مزین، چو قباست

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

سه شنبه 10 فروردین 1395  2:52 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

قصیدهٔ شمارهٔ ۱۶ - در مدح سلطان اویس

ای که روی تو به صدبار، ز گل تازه‌ترست

از حیایت به عرق، روی گل تازه‌ترست

یا رب این شعر سیاه تو چه خوش بافته‌اند!

کش حریر سمن و اطلس گل آسترست

برقع عارض تو عافیت دلها بود

عافیت باز بر افتاده دور قمرست

سر راز سر زلفت نگشود است کسی

ظاهرا بویی از آن برده نسیم سحرست

از ره دیده دلم رفت به خال و خط تو

کرده مسکین ز پی سود به دریا سفرست

دامنت دود دل عود گرفت و خوش شد

تا بدانی که دم سوختگان را اثرست

عجب آنکس که به دور لب تو مست می است

مگر از باده لعل لب تو بی‌خبرست؟

چشم ترک تو به تیر نظر انداخت مرا

چشم ترک توام انداخته باز از نظرست

همه رهگذر آتش رخساره اوست

مردم چشم مرا آبی اگر در جگرست

شمه حاصل مشکم است ز زلف و آن نیز

نیست از باد هوا لیک زخون جگرست

پسته را گوکه دهن باز مکن، مغز مبر

پیش آن پسته دهن کش سخن اندر شکرست

چون میان تو تنم گرچه خیالی شده است

همچنان این دل مسکین به خیال تو درست

کی تواند دلم از موی میان تو گذشت

که شبی تیره و باریک و رهی درکمرست

سرکشی نیست چو زلف تو و او نیز چو من

از بن گوش به عشق تو درآورده سرست

چشم دارد که چو چشم تو بود نرگس مست

واندرین هیچ نظر نیست چه جای نظرست

لب خشک و مژه تر ز تو دارم حاصل

در جهان نیست جزین هرچه مرا خشک و ترست

سایه زلف تو بر چشمه خورشید افتاد

خم زلف تو مگر چتر شه دادگرست؟

بحر زخار کرم، آنکه گه موج عطا

بحر پیش کف دستش ز شمار شمرست

ناصر دین نبی، شاه اویس، آنکه دلش

عالم علم علی، عادل عدل عمرست

روح محض است تنش، عقل مجرد ذاتش

که جز این هر دو سراپا لطف و هنرست

ای که خاک کف پایت فلک کحلی را

نیل پیشانی مهر و مه کحل بصرست

خط فرمان تو، طغرای مناشیر جهان

حکم دیوان تو، امضای مثال قدرست

فتنه را دیده به دوران تو اندر خواب است

تیغ را دست ز انصاف تو اندر کمرست

طره پرچم و ماه علم منصورت

آن شب قدر شرف این همه عید ظفرست

در هوا ابر ز ادرار کفت راتبه خوار

در زمین آب ز اجزای درت بهره‌ورست

خیمه قدر تو را، فلکه ز سقف فلک است

چمن طبع تو را زهره به جای زهر است

آفتابی تو و راتب خور خوان تو، مه است

آسمانی و برآورده رای تو، خورست

در اموری که پی سد طریق فتن است

در مقامی که گه قطع مهام بشرست

خامه ملهم تو ثانی ذوالقرنین است

خنجر سبز لباس تو، بجای خضرست

زان جهت در دل خصمت شده این عین حیات

زین سبب در ظلمات آن شده گوهر سیرست

آبگون پیکر خود شعشه دشنه تو

جگر تشنه اعدای تو را آبخورست

نسخه نامیه از خلق تو حاصل گردد

داده تفضیل ازان برقلم و نیشکرست

ظالمانند به دوران تو انجم زان روی

روز و شب خانه ایشان همه زیر و زبرست

ملکت از امن چو اطراف سپهرست درو

رفته آهو بره در چشم و دل شیر نرست

هرکه را گوهر نام تو برآید به زبان

دهنش چون دهن سکه لبالب ز زرست

همه کس را شرف و فخر به علم و هنرست

تویی آنکس که به تو علم و شرف مفتخرست

آن سرافراز نهالیست سنان تو به رزم

که سر و سینه بدخواه تواش بارو برست

هر کجا سرزده در قلب سماک رمحت

در دم رمح تو سربرزده نجم ظفرست

باد از آن در کف آب است به زندان حباب

که به عهد تو به ابکار چمن پرده درست

هست با داغ ولای تو و طوق مننت

هر چه امروز در اطراف جهان جانورست

تانه افلاک پدر، چار طبیعت مادر

باشد و آدم از آن هر دو نخستین پسرست

وارث مادر گیتی همگی ذات تو باد

که حقیقت خلف دوده این نه پدرست

باد عید تو مبارک که جهان را امروز

دیدن ما هچه چتر تو، عیدی دگرست

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

سه شنبه 10 فروردین 1395  2:52 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

قصیدهٔ شمارهٔ ۲۱ - در مدح سلطان اویس

بهار خانه چین، عرصه گلستان است

مخوان بهار مغانش که دشت موغان است

خوش است وقت گل تازه زانکه در همه وقت

ندیم مجلس او بلبلی خوش الحان است

خوش است رقص سهی سرو با نوای هزار

از آنک در حرکت با هزار دستان است

میان باغ درخت شکوفه پنداری

که قصری از گهر اندر ریاض رضوان است

به باغ سفره مینا از آن گشاید گل

که صحن دشت پر از کاسه‌های مرجان است

از آن به مصر چمن در شکوفه گشت عزیز

که گل هنوز چو یوسف اسیر زندان است

قد بنفشه چرا شد خمیده چون امروز

هنوز غره عهد ش چرخ مظله‌ای است

به عهد عدل تو مهتاب در جهان زانهاست

که رشته بافته بهر رفوی کتان است

حسام سبز که می‌کرد رخ به خون گلگون

ز سهم عدل تو چون بید لرز لرزان است

سواد چتر تو را آفتاب در سایه

مثال خط تو را آسمان به فرمان است

مدار کار جهان در زمان دولت توست

نه بر سپهر که او سخت سست پیمان است

زبان تیز قلم قاصرست از صفتت

که حصر مدح تو بیرون ز حد امکان است

سپهر گوی صفت با وجود این عظمت

به خدمت تو درآورده سر چو چوگان است

دبیر چرخ همی خواست تا کند قلمی

چو نیشکر شکر شاه نتوانست

چناروار سزاوار اره و تبر است

مخالفت که ز سر تا به پای دستان است

سیاه مور سیه خانه را نگر که کمر

ببسته در طلب منصب سلیمان است

چو دستبرد نماید کلیم در معجز

چه جای لشگر فرعون و عون هامان است

اویس نام و، حسن خلق و، مصطفی صفتی

بر آستان تو سلمان، به جای حسان است

به یمن معجز دین محمدی امروز

بهین سخن، سخن پارسی سلمان است

همیشه تا که درین هفت تو سراپرده

هزار پرده سرا مطرب خوش الحان است

سپهر باد سراپرده جلالت تو

اگر چه خیمه قدرت، هزار چندان است

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

سه شنبه 10 فروردین 1395  2:52 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

قصیدهٔ شمارهٔ ۱۷ - درموعظه و پند

سرای خانه گیتی که خانه دودراست

در دو اساس اقامت منه که رهگذر است

تو کدخدایی این خانه می‌کنی، غلطی

تو را مقام اقامت به خانه دگر است

مجال عمر تو چندانکه می‌شود کمتر

تو را امید فزون است و حرص بیشتر است

به اسمی و علمی از دو عالمی قانع

اگر چه خود تو برآنی که عالم این قدر است

شود درست عیارت ز آتش فردا

اگر چه کار تو امروز راست همچو زر است

منازل سفرت دور و راه رفتن توست

ولی نه مرکب راهت نه سفره سفر است

ز جهل دامن درکش، به علم دین پیوند

که جهل خار ره دین و علم بارور است

تو فکر تیر و تبر می‌کنی به قصد کسان

مکن که ناوک تیر ضعیف کارگر است

به شرع اگر چه حلال است در مروت نیست

هلاک صید که او نیز چون تو جانور است

چه رحمت و شفقت در دل آید آنکس را

که در دلش همه تیر است و در سرش تبر است

ملک نهاد فقیر از ملک نژاد، به است

به پیش من ملک آن است کو ملک سیر است

سرای و باغ، چو بی کدخدا بخواهد ماند

گل و بنفشه مرست و سر او باغ مرست

مشو ز حادثه ایمن که از فلک تا حشر

روان به ساحل گیتی قوافل حشر است

ز رفتن دگران پند جونه از ناصح

حقیقت سخن این است و غیر آن سمر است

به گردن همه تیغ اجل در آمده است

سبک سری که ز شمشیر مرگ بر حذر است

خدنگ چار پر مرگ باز نتوان داشت

هزار تو اگرت درع و جوشن و سپر است

به پای دار طریق قیام لیل چو شمع

که نور طلعت شمس از کرامت سحر است

تو روزی از در آنکس طلب که هر روزت

به قرص گرم خورشید آسمان وظیفه خوراست

سیاه کاسه بود وقت شام از آن تنگ است

بقای صبح کم آمد چرا که پرده در است

به خاک بر سر و چشم، سیر، به که به پا

که هر کجا که بران پا نهند چشم و سراست

صدت حدیث و خبر بر دل است ازین معنی

ولی دلت همگی زان حدیث بی‌خبر است

چو آفتاب زهر ذره می‌شود لامع

فروغ صبح حجابی که هست در سحر است

تو را ز خاصیت آفتاب چیست خبر

به غیر از آنکه از انوار دیده بهره‌ور است؟

درین سرا چه کسی نیست کز غمی خالی است

به قدر خویش همه کس مقید قدر است

ز سوز سینه لب بحر روز و شب خشک است

ز آب دیده رخ ابر صبح و شام تر است

زنار ناله شنو اشک آتشش بنگر

که خون همی جهد و ظن مبر که آن شرر است

چه شد که باد صبا خاک می‌کند بر سر

برادریش گرامی مگر به خاک در است؟

اگر نه خاک زمین را مصیبتی سنگی است

چراش اینهمه خون‌های لعل در جگر است؟

بیا و یک نظر اعتماد کن در خاک

که خاک تکیه‌گه خسروان معتبر است؟

کنار خاک مقام بتان موی میان

کلاه لاله مثال شهان تا جور است

سری که بر سپر آفتاب می‌سایید

به زیر پای وحوش و سباع بی سپر است

به تخته بند مقید چو قد شمشاد است

به خاک تیره فرو رفته روی چون قمر است

کجا شدند بزرگان نامور امروز؟

نشانشان به جهان در نه نام، نی اثر است

وفا مجوی که این امهات و آبا را

نه مهر مادر بر ما، نه رحمت پدر است

درین پدر شفقت نیست، ورنه کردی رحم

برآنکه گفت اینم خلف ترین پسر است

نجیب دین محمد، محمدبن حسین

که در دیار وجود او به جود مشتهر است

چراغ روشن او تا نشاند باد اجل

به دود کرده سیه دوده ابوالبشر است

ز آب دیده مردم ترست دامن خاک

چنانکه هر طرفش زابگیر بیشتر است

فلک بر آمده زین غم به جامه‌های کبود

جهان تشنه به سوگ بزرگ پر هنر است

کسی که بود برو بر فراز مسند ملک

مدار مملکت امروز بالشش مدر است

پناه ملک زکریا که لطف و قهرش را

طریق عقل و سیاست نتیجه نفع و ضرر است

پناه مملکت او بود درگذشت کنون

امید ملک بدین خواجه ملک سیر است

مدار مرکز اسلام شمس دولت و دین

که اختیار وجود و خلاصه بشر است

ز آسمان خرد انجم معانی را

ضمیر او به شب تار ملک راهبر است

هر آنچه در کفش آمد غریق بخشش گشت

چه شک درین که به دریا درآمدن خطر است

خدایگانا معلوم رای روشن توست

که بی‌وفاست حیات از وفات ناگزر است

بنای خاک بنایی است سخت سست نهاد

سرای عمر سرایی عظیم مختصر است

اگر چه عیش جهان است چو شکر شیرین

و لیک زهر هلاهل سررشته در شکر است

ترا به ملک سعادت قرار چندان باد

که در سرای قرار آن سعید را مقر است

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

سه شنبه 10 فروردین 1395  2:52 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

قصیدهٔ شمارهٔ ۱۹ - در مدح سلطان اویس

باز این منم که دیده بختم منورست

زان خاک ره، که سرمه خورشید انوار است

باز این منم که قبله گهم ساخت آسمان

زان آستان که قبله خاقان و قیصر است

باز این منم نهاده سر طوع و بندگی

در پای این سریر که با عرش همسر است

باز این منم برابر این کعبه کز جلال

با منتهای سدره مقامش برابر است

ای دل شکایتی که ز دوران روزگار

داری نهان مدار که درگاه داور است

ای بنده حاجتی اگرت هست عرض کن

کاین بارگاه پادشه بنده پرور است

دارای شرق و غرب، شهنشاه بحر و بر

کاو صاف ذات جودش از اندیشه برتر است

خورشید تیغ زن که به تیغ گهرنمای

از شرق تا به غرب جهانش مسخر است

سلطان اویس، سایه حق کز کمال عدل

ذاتش معز دولت و دین پیمبر است

شاهی که از برای صلاح جهانیان

پیوسته تخت و افسر و اسب و مغفر است

یاجوج فتنه قاصد ملک است و تیغ شاه

اندر میان کشیده چو سد سکندر است

در دور او به خاک فرو رفته است، دار

وز آسمان گذشته به صد پایه منبر است

روز ولادتش چو نظر کرد مشتری

انصاف داد و گفت که او سد اکبر است

گردون به چار رکن جهان پنج نوبه زد

کین پادشاه شش جهت و هفت کشور است

دولت سرای سلطنتش رایه بهر سر

در گوش کرده حلقه و چون حلقه بر در است

ای از شرف سرآمده کل کاینات

ذات مبارک تو که عقل مصور است

چتر تو نقطه‌ای است درین سبز دایره

کان نقطه بر محیط کرم سایه گستر است

تیر تو طایریست همایون که روز رزم

خط فراق بال جهانیش، بر سر است

تا خطبه عروس ممالک به نام توست

نام تو بسته بر زر و بر روی زیور است

ماند مخیم تو به لشگر گه نجوم

کز شرق تا به غرب خیام است و لشکر است

فی‌الجمله خود به عدت لشگر گه نجوم

آن را که عون و نصرت حق یار و یاور است

گر لشگر عدو شود از ذره بیشتر

روز مصاف پیش تو از ذره کمتر است

گو راه خانه گیر و حکایت مکن طویل

با آنکه ده هزار کسش چو تو چاکر است

منصوبه حیل نتوان باخت با کسی

کز جاه کعبتین، نجومش مسخر است

آب مخالفان مده الا زجوی تیغ

کابشخور مخالف از حد خنجر است

آنجا که نام و نامه عدل تو می‌رود

آرامگاه گور و کنام غضنفر است

در روز عرض لشگر منصورت از عراق

تا حد شوشتر، همه جند است و لشگر است

شاهین که کبک خواب نکردی ز بیم او

بالش تذرو راشده بالین و بستر است

وقتی که همت تو دهد ساغر نوال

یک جرعه از یمین تو دریای اخضر است

جایی که رفعت تو زند خیمه جلال

یک فلکه از خیام تو، خورشید خاور است

ارزاق را حواله به دیوان همتت

کردند و تا به روز حساب این مقدر است

با عود شکر اگرچه ندارد قرابتی

دایم به بوی خلق تو با او بر آذر است

شاها، منم به مدح تو آن طوطی فصیح

کز لفظ من دهان جهان پر ز شکر است

از بحر مدح من به ثنایت درین محیط

هرجا سفینه‌ای است، کنون غرق گوهر است

من این معز دین خدا را معزیم

کش صد غلام همچو ملکشاه و سنجر است

دوری ز حضرتت که گناهی است بس بزرگ

از بنده نیست، این ز سپهر ستمگر است

گردون مدام باعث حرمان بنده است

این خوی در طبیعت گردون مخمر است

دوری به اختیار نجستم ز حضرتت

خود ذره را ز مهر جدایی چه در خور است؟

سوگند می‌خورم به بهشت و قصور و حور

وانگه به خاک پای تو، کان حوض کوثر است

کز مدت فراق تو روزی که رفته است

پندار کرده‌ام که مگر روز محشر است

تا در میان گلشن گردون دهان شیر

فواره مرصع این چشمه زر است

منصور باد رایت فتح تو، کافتاب

طالع ز برج این علم شیر پیکر است

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

سه شنبه 10 فروردین 1395  2:52 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

قصیدهٔ شمارهٔ ۲۳ - در مدح سلطان اویس

ساقی زمان آذر و دوران بهمن است

خون زلال رز ز زلال به زندان آهن است

در جام و آتش می، کن، تاملی

این اتحاد بین که میان دو دشمن است

زان جام برفروز دل تاب خورده را

کین تابخانه ایست کزان جام روشن است

گلگون می بیار که هیچ اعتماد نیست

بر خنگ آسمان که شموسست و توسن است

دست از عنان ابلق ایام باز دار

واندر پیش مرو که به غایت لگد زن است

بهمن به پشت مرکب جم گر نهاد زین

مرکب نگر که چون به سرسم زمین کن است

در آهن است رستم آتش کشیده تیغ

یعنی که روز رزم، سفندار و بهمن است

چو آتش است جامه زپولاد کرده آب

کاکنون ز قوس چرخ هوا ناوک افکن است

در تن ز باد برکه زره داشت در دمش

در بر کشیده چرخ ز پولاد دشمن است

خورشید ساخت آستر اطلس فلک

بارانی سحاب که از خز ادکن است

شد آسمان کبود ز سرمای ز مهریر

گرچه گرفته معجزه‌ای زیر دامن است

بر کند دل ز باغ، در آتش نهاد خار

کایام تابخانه، نه ایام گلشن است

کاکنون به جای بلبل و آب و گل و سمن

هنگام آتش و می و مرغ مسمن است

تا کرده ابر آب دهان را ز دل سپند

افتاد راز او همه بر کوی و برزن است

زین پیش بود آب روان در تن چمن

واکنون روان روشنش افسرده در تن است

هر دم بپیچد آتش و نالد به سوز دل

وین ناله کردنش همه از چوب خوردن است

چون آتشش سزد که به آهن زنند سنگ

از حکم شاه هرکه بپیچیده گردن است

سلطان معز دین که جهان را جناب او

از حادثات چرخ، مقرست و مامن است

دارای ملک، شیخ اویس، آنک ذکر او

منسوخ کرده قصه دارا و بهمن است

آن سایه خدای که ظل ظلیل او

تا ممکن است بر سر عالم ممکن است

در سد باب فتنه گیتی سکندر است

در قلع قلب دولت دشمن تهمتن است

آیات فتح و نصر چو آثار صبحدم

در غره نواحی جیشش مبین است

با فیض دست با ظل او، بحر ممسک است

با درک طبع روشن از برق کودن است

سلطان عقل، تابع فرمان رای اوست

ز انسان که رای تابع قول برهمن است

ای داوری که دعوی پاکیزه گوهری

تیغ تو را به حجت قاطع مبرهن است

ارزاق خلق را کف دست تو مقسم است

اسرار غیب را دل پاک تو مخزن است

ابواب غیب اگر چه فرو بسته شد ولی

از شق خامه تو در آن خانه روزن است

تا هم غلامیت کند و هم کنیزکی

خورشید سالهاست که هم مرد و هم زن است

گردون شدست داخل ملک تو زان سبب

آنجا غزاله را حرم شیر، مسکن است

بادای سزای افسر و تخت آنکه پیش تو

چون شمع نرم گردن و آنکه فروتن است

باری ضعیف یافته آورده در میان

خصم ترا جهان که برو چشم سوزن است

رای تو آفتاب و ضمیر تو عین عقل

آن صورتی است روشن و این خود معین است

آمال را خطوط جبین تو مطلع است

آجال را حدود و حسام تو مکمن است

عنقای قاف قدر تو را، آنچه واقع است

بالای نصر طایر گردون نشیمن است

قدر تو بر سر آمد از این چرخ آبگون

قدر تو با سپهر چو با آب روغن است

خصمت اگر نه با کفن آید به درگهت

چون کرم پیله بر بدن خود کفن تن است

حلم تو را به حمله دشمن چه التفات؟

البرز را چه باک ز سنگ فلاخن است

هر کس که دیگ کین تو در سینه می‌پزد

از دست خویش کوفته خاطر چو هاون است

زان سان که بود در عربی مالک سخن

حسان که یافته مدد از لطف ذوالمن است

سلمان پارسی است، سلیمان و ملک نظم

زیر نگین طبع سخن پرور من است

تا از شعاع جام زراندود آفتاب

اطراف چار صفه ارکان ملون است

از عکس آفتاب دلت باد نور بخش

جامی که قصر چرخ ز نورش مزین است

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

سه شنبه 10 فروردین 1395  2:52 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

قصیدهٔ شمارهٔ ۲۵ - در مدح دلشاد خاتون

دلشاد باد، آنکه جهان در امان اوست

گردون پیر، بنده بخت جوان اوست

خورشید هست فلکه زرین خیمه‌اش

جرم هلال، ماهچه سایبان اوست

دولت کنیزکی است ز ایوان حضرتش

اقباتل بنده‌ای است که بر آستان اوست

هر یک کنار پرده سرایش نهاده است

خرگاه آسمان که زمین در امان اوست

ز ادراک پرده حرمش فکر قاصر است

نی مدخل یقین و نه رای گمان اوست

حورا به عطرسایی بزمش نشسته است

رضوان به پادستاده مگس ران خوان اوست

کیوان که بر ممالک هندست پادشاه

بر بام حضرتش همه شب پاسبان اوست

جان جهان و عصمت دین است بر فلک

سوگند خورد جان ملایک به جان اوست

بر رغم مشتری به قمر داد مقنعی

بر سر نهاد گفت به از طیلسان اوست

در عهد تو کجا گل رعنا گشاد لب

حالی زده نسیم صبا بر دهان اوست

طاووس باغ سبز فلک یعنی آفتاب

در اهتمام چتر همای آشیان اوست

آب حیات کان به جز از یک کفش ندید

ذات شماست وین به حقیقت نشان اوست

انسان که عقل عالم صوریش نام کرد

نقش مبارکت گهر و بحر و کان اوست

شاید به آب چشمه حیوان اگر دهن

شوید خضر که نام تو ورد زبان اوست

گردون امید داشت که آرد نثار تو

هر گوهر ستاره که بر آسمان اوست

لیکن کجا نثار حقیقی کند قبول

خاک درت که تاج سر فرقدان اوست

سلمانت بنده‌ای است که از نعمت شماست

هر مغز و خون که در رگ و در استخوان اوست

بادا قبای ملک به قدت که در وجود

ذاتت طراز دامن آخر زمان اوست

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

سه شنبه 10 فروردین 1395  2:52 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

قصیدهٔ شمارهٔ ۲۶

داشتش آینه گردی و کنون روشن شد

که به آه دل عشاق منور شده است

از لبت شربت قند ار چه رسیدست به کام

شکر از شرم دهانت به عرق تر شده است

ای طبیب از دهن یار به عطار بگوی

برمکش قند گران را که مکرر شده است

شربتی ساز مفرح دل بیمار مرا

زان دو یاقوت که پرورده به شکر شده است

می‌دهد لعل توام ساده جوابی لیکن

چشم بیمار تو مایل به مزور شده است

صبح برخاست به بوی تو صبا پنداری

که ز بیماری دوشینه سبکتر شده است

هر کجا کرده گذر بر سر زلفت بادی

روز من چون شب تاریک مکدر شده است

گر سر من برود عشقت از این سر نرود

زانکه سرمایه عشق تو درین سر شده است

چشم بیمار تو از دیده من کرد هوس

ناردانی که بدین گونه مزعفر شده است

تا دگر کی به لب جام لبت باز خورد

ای سبا خون که ز غم در دل ساغر شده است

بعد ازین غم مخور ای دل که غم امروز همه

روزی دشمن دارای مظفر شده است

سایه لطف خدا شاه، اویس، آنکه به حق

پادشاهان جهان را سر و افسر شده است

آنکه در منصب شاهی، شرف و مرتبتش

ناسخ سلطنت طغرل و سنجر شده است

کلک او نقش قدر را سر پرگار آمد

رای او کلک قضا را خط مستر شده است

فکر تیغش اگر آورده اسد در خاطر

اسد از تیزی آن فکر دو پیکر شده است

تا خورد در ظلمات دل خصم آب حیات

تیغ بزش چو خضر یار سکندر شده است

ای جهان گیر جهان بخش که از حکم ازل

سلطنت تا به ابد بر تو مقرر شده است

مار رمحت به سنان، مهره شکاف آمده است

شیر را یات تو در معرکه صفدر شده است

مژه بر دیده بدخواه تو پیکان گشته

آب در حنجره خصم تو خنجر شده است

روشن است آنکه تو خورشیدی از آن روی جهان

شرق تا غرب به تیغ تو مسخر شده است

گرگ با عدل تو همراز شبان آمده است

باز با داد تو انباز کبوتر شده است

کرد گردون به دلت نسبت دریای عدن

لاجرم زاده طبعش همه گوهر شده است

نجم در قبضه شمشیر تو کوکب گشته

چرخ بر قبه خرگاه تو چنبر شده است

عقل را پیروی رای تو می‌باید کرد

در دماغ خرد این فکر مصور شده است

طاعت فکر تو در خود ننهاست فلک

در نهاد فلک این وضع مخمر شده است

ذره از عون تو با مهر مقابل گشته

زر به دوران تو با سنگ برابر شده است

هر که از نام تو بر لوح جبین کرد نشان

کار و بارش بدرستی همه با زر شده است

وانکه از سایه اقبال تو برتافته روی

شده سرگشته تراز ذره و در خور شده است

خسروا از سبب عارضه یک شبه‌ات

چه خرابی که درین خانه ششدر شده است

یارب آن شب چه شبی بود که گفتی سحرش

میخ چشم مه و قفل در خاور شده است؟

بس که از سوز دعای ملک و ناله ملک

اشک انجم به کنار فلک اندر شده است

گنبد سبز فلک گنبد گل را ماند

بس که از مجمر انفاس معطر شده است

دست در دامن آهم زده این جان عزیز

با دعایت ز لب من به فلک بر شده است

صبح بهر تو دعای خواند و دمید

با دعای سحر این فتح میسر شده است

جان ملکی و سر مملکتی، ملک بدین

در گمان بود کنونش همه باور شده است

شکر این موهبت و نعمت این صحت را

با زبان قلم و تیغ سخنور شده است

تا دل نار و رخ شهره آبی به شهور

خاکی و آتشی از آب و ز آذر شده است

خاک و آب تو ز آفات جهان باد مصون

کاب در حلق بد اندیش تو آذر شده است

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

سه شنبه 10 فروردین 1395  2:52 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

قصیدهٔ شمارهٔ ۲۲ - در مدح خواجه غیاث الدین محمد

تا ز مشک ختنت، دایره بر نسترن است

سبزهٔ خط تو آرایش برگ سمن است

از دل مشک و سمن گرد برآورد، زرشک

گرد مشک تو که برگرد گل و نسترن است

زره جعد تو را حلقه مشکین گره است

رسن زلف تو را، چنبر عنبر شکن است

بخت شوریده من خفته‌تر از غمزه توست

زلف آشفته تو بسته تراز کار من است

خال و خط و دهنت چشمه خضر و ظلمات

رخ و زلف و زنخت یوسف و چاه و رسن است

یوسف عهد خودی، نه نه چه یوسف که تو را

یوسفی گمشده در هر شکن پیرهن است

سنبل زلف سرانداز تو عنبر زده است

نرگس ترک کماندار تو ناوک فکن است

حلقه گوش تو، یا رب، چه صفایی دارد

کز صفا حلقه بگوشش شده در عدن است

دل فدای سر زلف تو که هر تاتارش

خون بهای جگر نافه مشک ختن است

جان نثار لب لعل تو که از غیرت او

داغ غم بر دل خونین عقیق یمن است

در غم شهدلبان شکرین تو مرا

تن بیمار گدازان چو شکر در لبن است

تا دلم در شکن زلف تو آرام گرفت

دیده من شده در خون دل خویشتن است

سر زلفت به قدم چهره مه می‌سپرد

گوییا نعل سم اسب وزیر زمن است

آن فلک قدر ملک مهر کواکب موکب

که زحل حزم و زحل عزم و عطارد فطن است

آفتاب فلک جاه، غیاث الحق و دین

که محمد و صفت و نام محمد سنن است

ناصر شرع نبی، نایب عدل عمرست

وارث علم علی، صاحب خلق حسن است

آنکه بر مسند ایوان سخا پادشه است

وانکه در عرصه میدان سخن، تهمتن است

آنکه اندر نظرش، صورت دنیا و فلک

راست چون پیرزنی در پس چرخ کهن است

ای که بر خاک درت مهر فلک را حسد است

وی که در درج دلت روح ملک را سکن است

خرد از سحر حلال سخنت مدهوش است

دل و جان بر خط و خال و قلمت مفتتن است

در مقامی که صریر قلمت در نغم است

در زمانی که زبان سخنت در سخن است

تیغ هر چند که آهن دل و پولاد رگ است

شمع با آنکه زبان آور و آتش دهن است

تیغ را دست هنر مانده به زیر کمر است

شمع را تیغ زبان سوخته اندر لگن است

لطفت آن در ثمین است که در رشته عقل

مایه و سود جهانش همه در ثمن است

به صفت، رای تو نور است و فلک چون جسم است

به مثل، عدل تو جان است و جهان همچو تن است

چهره عقل تو فارغ ز غبار ستم است

عرصه ملک تو ایمن ز سپاه فتن است

روبه از تقویت شوکت تو شیردل است

پشه از تربیت همت تو پیل تو است

سلک دور قمر از واسطه کلک و کفت

لله الحمد، که با رونق نظم پرن است

دیده حاسد تو تیر بلا را هدف است

سینه دشمن تو تیغ فنا را محن است

سایه از هر که همای کرمت باز گرفت

کاسه چشم و سرش مطعم زاغ و زغن است

بر زوایای ضمایر نظرت مطلع است

در سراپای سرایر قلمت موتمن است

دشمن ار سرکشیی کرد چو شمع از تو چه غم

زانکه آن سرکشی‌اش موجب گردن زدن است

فلک از ایودچی درگه عالی تو گشت

هر شبی بر فلک از انجم از آن انجمن است

صاحبا بحر مدیح تو نه بحریست کزان

کشتی طبع رهی را ره بیرون شدن است

مدح جاه تو نه از روی و ریا می‌گویم

که مرا مدح تو در جان چو روان در بدن است

بیت من گرنه به مدح تو بود باد خراب

بیت کان نبود بیت تو بیت الحزن است

حق علیم است که در حب محمد امروز

صدق سلمان نه کم از صدق اویس قرن است

از جبینم همه آثار سعادت تابد

از چه رو، زانکه به خاک در تو مقترن است

تا سپیدی رخ برف و سیاهی سحاب

در چمن موجب سرسبزی سروچمن است

باد، آزاد ز باد ستم و جور زمان

سر و جاه تو که سر سبزتر از نارون است

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

سه شنبه 10 فروردین 1395  2:52 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

قصیدهٔ شمارهٔ ۲۷ - در مدح سلطان اویس

گفت: لبش نکته‌ای، لعل بدخشان شکست

زد دهنش خنده‌ای، پسته خندان شکست

باز به چوگان زلف، آمد و میدان بتاخت

گوی دلم را که شد، پاره و چوگان شکست

کی به رخ او سد، با همه تاب آفتاب

خاصه که او طرف گل، بر مه تابان شکست

با خط نسخش که آن انشا یاقوت اوست

خال سیه شد غبار، رونق ریحان شکست

کرد یرون ز آستین دست که خون ریزدم

دیبه چین از حریر، از سر دستان شکست

یوسف جان پای بست، بود به زندان دل

غمزه سرمست او، زد در زندان شکست

برقع او روی بست، آرزوی من نداد

کار بیکبارگی، بر من ازینسان شکست

ماهر خان فلک، با تو مقابل شدند

مهر جمالت فکند، بر مه تابان شکست

چشم تو هر ناوکی، کز خم مشکین کمان

بر دل من زد دروناوک و پیکان شکست

روی تو بس فتنه‌ها، کز پس برقع نمود

چشم تو بس قلب‌ها، کز صف مژگان شکست

گریه خونین من، رشته گوهر گسست

خنده شیرین تو، حقه مرجان شکست

در پی روی تو ماه، ترک خور و خواب کرد

بر سر کوی تو مهر، پای دل د جان شکست

زانچه تو ترکم کنی، ترک تو نتوان گرفت

زانچه دلم بشکنی، عهد تو نتوان شکست

در دل من بود و هست آرزوی زلف تو

هجر تو آن آرزو، در دل سلمان شکست

آتش روی بتان، آب جمالت نشاند

گردن اعدای دین دولت سلطان شکست

داور خورشید فر، شاه اویس آنکه او

از شرف و منزلت، پایه کیوان شکست

آنکه کفش در سوال، کام و لب بحر بست

وانکه دلش در نوال، دست و دل کان شکست

آب حسامش به روم، آتش قیصر نشاند

لعب سنانش به چین، لعبت خاقان شکست

نسخه سر دلش، صاحب جوزا نوشت

حمل نوال کفش، کفه میزان شکست

همت عالی او، کوکبه بر عرصه‌ای

راند که نعل هلال، درسم یکران شکست

روی فلک لشگرش، درگه جنبش نهفت

پشت زمین مرکبش، در صف جولان شکست

پشه به پشتی او، گردن پیلان شکست

صعوه به یاری او، شهپر عقبان شکست

بازوی او گاه بزم، بازوی رستم ببست

پنجه او روز زور، پنجه دستان شکست

تیغ و مه ار یک قدم، جز به مرادش زدند

هم قدم این برید، هم قلم آن شکست

خوان فلک گر چه هست، رزق جهانی برو

سفره انعام او پایه آن خوان شکست

کاسه و خان فلک، چیست که در مطبخش

روز ضیافت چنین، کاسه فراوان شکست؟

خوانی و یک نان گرم بروی نشنید کس

آنکه به عالم کسی، گوشه آن نان شکست

ای که کمین چاوشت، درگه با سامیشی

قبه جان خطا، در کله خان شکست

شب به خلافت مگر، زد نفسی ورنه صبح

در دهن شب چرا، آن همه دندان شکست

مملکتی را که زد، قهر تو شبخون برو

بیضه صبحش فلک، در کف دوران شکست

معدلت کسرویت، داشت جهان را به پای

ورنه درآورد بود، طاق نه ایوان شکست

صیت سنانت به بحر، گوش نهنگان بسفت

زخم عمودت به بر، مهره ثعبان شکست

زهره مطرب تو را، ساز مغنی کشید

تیر محرر تو را، کاغذ دیوان شکست

چرخ به دخل جهان، خرج تو را شد ضمان

مال ضمان بر فلک، از ره نقصان شکست

نیست صبا تندرست زانکه به دوران تو

یافت به مویی ازو، زلف پریشان شکست

طبع تو هر گه که داد، گوهر منظوم نظم

کلک تو در زیر پا، لولوی عمان شکست

عقل چو با آفتاب، رای تو را دید، گفت:

پایه خورشید را سایه یزدان شکست

بخت جوان تو برد، گوی ز پیر فلک

دولت کیخسروی قوت پیران شکست

فتنه آخر زمان، مایه باست نشاند

لشگر فسق و فساد، حمله طوفان شکست

ماهچه سنجقت بر در سمنان و خوار

لشگر مازندران همچو خراسان شکست

دولت تو کار کرد، لیک به تحقیق من

با تو بگویم که کار، از چه بر ایشان شکست

نعمت و لطف تو را قدر چو نشناختند

گردن آن طاغیان، علت طغیان شکست

زود بگیرد نمک، دیده آن کس که او

نان و نمک خورد و رفت، نان و نمکدان شکست

بود وجود حسود، صورت عصیان محض

سیلی انصاف تو، گردن عصیان شکست

پیرویت کرد خصم، مدتی و عاقبت

جانب کفران گرفت، بیعت ایمان شکست

با تو معارض شود ضد تو، اما کجا

دیو تواند به ریو، مهر سلیمان شکست؟

دعوی حساد، کرد حجت تیغ تو قطع

رایت اضداد را، آیت قرآن شکست

تا که بر آن است شرع کاخر کار جهان

یابد از آسیب حشر، گنبد گردان شکست

باد مشید چنان قصر جلالت که چرخ

هیچ نیارد بر آن خانه و بنیان شکست

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

سه شنبه 10 فروردین 1395  2:52 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

قصیدهٔ شمارهٔ ۲۴ - در مدح دلشاد خاتون

زلف شبرنگش که باد صبح سرگردان اوست

گوی حسن و دلبری امروز در چوگان اوست

زلف کافر کیش او پیوسته می‌دارد به زه

در کمین جان کانی را که دل قربان اوست

با لبان شکرینش، نیست چندان لذتی

انگبین را کایت شیرینی اندرشان اوست

مشک چینی چیست تا باچین زلفش دم زند؟

خاک پایش خون بهای چین و ترکستان اوست

در بیان در و مرجان گوهری می‌سفت عقل

روح می‌گفت: این عبارت از لب و دندان اوست

چشم ترکش را بگو تا ترک تازی کم کند

خاصه بر ملکی که سلطان بنده سلطان اوست

قبله شاهان عالم، آنک از فرط عفاف

سجده کروبیان بر گوشه دامان اوست

آنک از بهر علو پایه در بدو ازل

طاق گردن خویشتن را بسته بر ایوان اوست

بر فراز لامکان، فراش قدرش خیمه زد

تا بدانستیم کین نه شقه شادروان اوست

همت عالی او آن سدره بی منتهاست

کز بلندی آسمان در سایه احسان اوست

پیر گردون چون به عهد بخت بر نایش رسید

گفت دور من شد آخر این زمان دوران اوست

ای خداوندی که هر جا در جهان اسکندر است

خاک درگاه شریفت چشمه حیوان اوست

آسمان همت توست آنکه دریای محیط

گر گهر گردد لبالب یک نم از باران اوست

چیست جنت تازند با روضه بزم تو لاف؟

خار و خاشاکش مقابل با گل و ریحان اوست

کیست گردون تا بگرد پایه قدرت رسد؟

گرد خاک آستانت سرمه اعیان اوست

بخت طفل توست بر نایی که چرخ گوژ پشت

چون کمان دستکش در قبضه فرمان اوست

هست چین مقنعت را آن شرف بر چین و روم

کز علو دین تو را بر قیصر و خاقان اوست

داد اضداد جهان را داد عدلت لاجرم

آب در زنجیرباد و باد در فرمان اوست

هر که درماند به درد فاقه و رنج نیاز

نوش داروی عطایت شربت درمان اوست

من به وصفت کی رسم جایی که با کل کمال

در بیابان تحیر عقل سرگردان اوست

مهد عالی چون جناب اهل بیت عصمت است

در جهان امروز سلمان ثانی حسان اوست

تا بود بر بام هفتم قلعه، کیوان پاسبان

آنچنان کاندر نخستین پایه مه دربان اوست

طاق بالاپوش هفتم چرخ اطلس پوش باد

سقف ایوانت که کمتر هندویش کیوان اوست

روز مولودت مبارک عالم آرا باد از آنک

روز ایجاد و نظام عالم از ارکان اوست

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

سه شنبه 10 فروردین 1395  2:53 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

قصیدهٔ شمارهٔ ۲۹ - در مدح سلطان اویس

دولت سلطان اویس، عرصه دوران گرفت

ماه سر سنجقش، سر حد کیوان گرفت

هر چه ز اطراف بحر، وآنچه زاکناف بر

داشت به تیغ آفتاب، سایه یزدان گرفت

ماهچه رایتش، سر به فلک برفراشت

شاه به ماهی ز روم، تا در کرمان گرف

از طرفی دولتش، دفتر دیوان نوشت

وز جهتی لشگرش، ملک سلیمان گرفت

گرد سپاهش که هست سرمه اهل نظر

رفت و ز پنجاه میل، ملک سپاهان گرفت

ساحت قدرش ز قدر، مهر به مژگان برفت

دامن قدرش ز عجز، چرخ به دندان گرفت

ای که چو خورشید چرخ از پی آرام خلق

شیب و فراز جهان، عزم تو یکسان گرفت

از چمن مملکت، بر که خورد؟ آنکه او

با دم او تیغ را، باد گلستان گرفت

حکم تو خواهد گرفت از همه عالم خراج

دایره ابتدا از خط ایران گرفت

فتح نه امروز کرد، پیروی موکبت

با تو ز عهد ازل، آمد و پیمان گرفت

مملکتی را که داشت، خصم به دستان بدست

رستم حشمت فشرده پای و بیابان گرفت

خصم تو ماری است کو جست به صحرا چو موش

مور حسامت چنین، مار فراوان گرفت

دولت توست آنکه کس هیچ نیارد ازو

لیک بدست کسان، ارقم و ثعیان گرفت

از فرح فتح پارس، مطرب عشاق دوش

این غزل نو نواخت، راه سپاهان گرفت

گرد گل عارضش تا خط ریحان گرفت

حسن رخش خرده‌ها بر گل بستان گرفت

زلف زره پوش آن زنگی گلگون سوار

لشگری از چین کشید، مملکت جان گرفت

خط عذارش نگر، هان که به دور قمر

کفر برآورد سر، خطه ایمان گرفت

رایحه سنبلش، نافه تاتار یافت

چاشنی شکرین، چشمه حیوان گرفت

دیده ندارد در آن عارض زبیا نظر

نیست کسی را برآن، زلف پریشان گرفت

داوری از دیده دل، پیش غمت برده بود

دید غمت روی دل، جانب دل زان گرفت

خال تو جان مرا در چه سیمین زنخ

کرد به عنبر سر چاه زنخدان گرفت

چند پی از دست تو بر سر ره چون غبار

خاستم و خواستم دامن سلطان گرفت

خان سکندر سریر، آنکه کمین هندویش

باج ز قیصر ستد، ساو ز خاقان گرفت

بس که به امید بار بر در او آفتاب

سر زد و بر خویشتن، منت در بان گرفت

باز در ایام او، طعمه گنجشک داد

گرگ به دوران او، سیرت چوپان گرفت

دور حوادث گذشت، کاول دورش صبا

حادثه چرخ را، آخر دوران گرفت

ماه به دورش سپر دارد و خورشید تیغ

لاجرم افلاک را، هست بر ایشان گرفت

ای ز نوال کفت، قطره‌ای و ذره‌ای

آنچه ز فیض کفت، یم ستد و کان گرفت

سایه چتر تو گشت، عین جهان را سواد

آنکه درو آفتاب، صورت انسان گرفت

بود به چندین وجوه، بیش ز دخل جهان

خرج عطای تو را، چرخ چو میزان گرفت

شاهسواری که چون راند به میدان ملک

گوی فلک را به حکم، در خم چوگان گرفت

چشم بدان از رخش دور که سعد فلک

فال سعادت بدان، طلعت رخشان گرفت

چونه ز گریبان چرخ قد تو بر کرد سر

قرطه خورشید را، گوی گریبان گرفت

قدر تو پنجه درج از سر جوزا گذشت

صیت تو صد ساله راه زان سوی امکان گرفت

یافت ز انصاف تو گلبن عمر آن بری

کز دم روح‌القدس، دختر عمران گرفت

معجز اقبال شاه، بود که بعد از سه سال

نسخه این سر غیب، خاطر سلمان گرفت

تا که بود آفتاب تهمتن نیمروز

آنکه نخست از جهان، حد خراسان گرفت

رایت فتح و ظفر، راید خیل تو باد

آنکه به یک حمله پارس تا به خراسان گرفت

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

سه شنبه 10 فروردین 1395  2:53 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

قصیدهٔ شمارهٔ ۲۹ - در مدح سلطان اویس

دولت سلطان اویس، عرصه دوران گرفت

ماه سر سنجقش، سر حد کیوان گرفت

هر چه ز اطراف بحر، وآنچه زاکناف بر

داشت به تیغ آفتاب، سایه یزدان گرفت

ماهچه رایتش، سر به فلک برفراشت

شاه به ماهی ز روم، تا در کرمان گرف

از طرفی دولتش، دفتر دیوان نوشت

وز جهتی لشگرش، ملک سلیمان گرفت

گرد سپاهش که هست سرمه اهل نظر

رفت و ز پنجاه میل، ملک سپاهان گرفت

ساحت قدرش ز قدر، مهر به مژگان برفت

دامن قدرش ز عجز، چرخ به دندان گرفت

ای که چو خورشید چرخ از پی آرام خلق

شیب و فراز جهان، عزم تو یکسان گرفت

از چمن مملکت، بر که خورد؟ آنکه او

با دم او تیغ را، باد گلستان گرفت

حکم تو خواهد گرفت از همه عالم خراج

دایره ابتدا از خط ایران گرفت

فتح نه امروز کرد، پیروی موکبت

با تو ز عهد ازل، آمد و پیمان گرفت

مملکتی را که داشت، خصم به دستان بدست

رستم حشمت فشرده پای و بیابان گرفت

خصم تو ماری است کو جست به صحرا چو موش

مور حسامت چنین، مار فراوان گرفت

دولت توست آنکه کس هیچ نیارد ازو

لیک بدست کسان، ارقم و ثعیان گرفت

از فرح فتح پارس، مطرب عشاق دوش

این غزل نو نواخت، راه سپاهان گرفت

گرد گل عارضش تا خط ریحان گرفت

حسن رخش خرده‌ها بر گل بستان گرفت

زلف زره پوش آن زنگی گلگون سوار

لشگری از چین کشید، مملکت جان گرفت

خط عذارش نگر، هان که به دور قمر

کفر برآورد سر، خطه ایمان گرفت

رایحه سنبلش، نافه تاتار یافت

چاشنی شکرین، چشمه حیوان گرفت

دیده ندارد در آن عارض زبیا نظر

نیست کسی را برآن، زلف پریشان گرفت

داوری از دیده دل، پیش غمت برده بود

دید غمت روی دل، جانب دل زان گرفت

خال تو جان مرا در چه سیمین زنخ

کرد به عنبر سر چاه زنخدان گرفت

چند پی از دست تو بر سر ره چون غبار

خاستم و خواستم دامن سلطان گرفت

خان سکندر سریر، آنکه کمین هندویش

باج ز قیصر ستد، ساو ز خاقان گرفت

بس که به امید بار بر در او آفتاب

سر زد و بر خویشتن، منت در بان گرفت

باز در ایام او، طعمه گنجشک داد

گرگ به دوران او، سیرت چوپان گرفت

دور حوادث گذشت، کاول دورش صبا

حادثه چرخ را، آخر دوران گرفت

ماه به دورش سپر دارد و خورشید تیغ

لاجرم افلاک را، هست بر ایشان گرفت

ای ز نوال کفت، قطره‌ای و ذره‌ای

آنچه ز فیض کفت، یم ستد و کان گرفت

سایه چتر تو گشت، عین جهان را سواد

آنکه درو آفتاب، صورت انسان گرفت

بود به چندین وجوه، بیش ز دخل جهان

خرج عطای تو را، چرخ چو میزان گرفت

شاهسواری که چون راند به میدان ملک

گوی فلک را به حکم، در خم چوگان گرفت

چشم بدان از رخش دور که سعد فلک

فال سعادت بدان، طلعت رخشان گرفت

چونه ز گریبان چرخ قد تو بر کرد سر

قرطه خورشید را، گوی گریبان گرفت

قدر تو پنجه درج از سر جوزا گذشت

صیت تو صد ساله راه زان سوی امکان گرفت

یافت ز انصاف تو گلبن عمر آن بری

کز دم روح‌القدس، دختر عمران گرفت

معجز اقبال شاه، بود که بعد از سه سال

نسخه این سر غیب، خاطر سلمان گرفت

تا که بود آفتاب تهمتن نیمروز

آنکه نخست از جهان، حد خراسان گرفت

رایت فتح و ظفر، راید خیل تو باد

آنکه به یک حمله پارس تا به خراسان گرفت

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

سه شنبه 10 فروردین 1395  2:53 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

قصیدهٔ شمارهٔ ۳۰ - در مدح سلطان اویس

در درج عقیق لبت نقد جان نهاد

جنسی عزیز یافت، به جایی نهان نهاد

قفلی ز لعل بر در آن درج زد لبت

خالی ز عنبر آمد و مهری بر آن نهاد

باریکتر از مو کمرت را دقیقه‌ای

ناگاه در دل آمد نامش میان نهاد

شیرینتر از شکر به سخن در لطیفه‌ای

رویت نمود لعل تو نامش دهان نهاد

از قامتت خیال مثالی نمود باز

در کسوت لطیف دل آن را روان نهاد

تا کی چو شمع سوخته را می‌کشم به دم؟

کو با تو در میان سرو جان رایگان نهاد

ای دل مجوی سود ز سودای او که عشق

بنیاد این معامله را بر زیان نهاد

ایزد هوای خاک در دوست پیش از آن

در جان من نهاد که در خاک جان نهاد

جانم حیاتی از نظر دوست وام کرد

دل پیش تیر غمزه به رسم نشان نهاد

نرگس چو کرد سنبل او شانه مو به مو

آورد و جمع بر طرف ارغوان نهاد

خطی به روی کار برآورد عاقبت

سرگشته زلف همگی بر کران نهاد

رویش نشان غالیه دارد مگر که روی

بر خاک پای پادشه کامران نهاد

سلطان اویس داور دین کز کمال عدل

در سلطنت قواعد نوشین روان نهاد

از کیسه فواضل انعام عام اوست

هر گوهر نفیس که کان در دکان نهاد

عمری عنان توسن ایام چرخ داشت

چون پیر گشت در کف این نوجوان نهاد

در عهد او به غیر ترازوی بارکش

ایام برکه بود که بار گران نهاد

تا دید کهکشان بطریق رهش فلک

بس چشمها که بر طرف کهکشان نهاد

نصرت که مرغ بیضه پولاد تیغ اوست

بر شاخسار رایت او آشیان نهاد

چون سد آهنین حسامش کشیده دید

چرخش لقب سکندر گیتی ستان نهاد

چون دست درفشان جوادش گشاده یافت

او را زمانه موسی دریا بنان نهاد

ای وارث نگین سلیمان کز اعتقاد

سر بر خط مطاوعتت انس و جان نهاد

شبدیز خسروی زمه نو رکاب یافت

تا شهسوار قدر تو پا در میان نهاد

قدر تو با سماک سنان در سنان فکند

صیت تو با شمال عنان در عنان نهاد

بنای روزگار که این خشت زرنگار

بر طاق چارمین بلند آسمان نهاد

چون اوج بارگاه جلال تو را بدید

بر کند مهر ازو و برین آستان نهاد

در کام طفل خصم تو چون دایه شیر کرد

گردون لعاب عقربیش در لبان نهاد

از پشت دشمن تو نیامد برون یکی

غیر از سنان که گوهریش می‌توان نهاد

ذات تو گشت واسطه عقد گوهری

کاثار لطف در صدف کن فکان نهاد

در قبضه تصرف تو تیغ آسمان

تنها نه کار و بار زمین و زمان نهاد

ایزد مدار نه فلک و آسیای چرخ

بر آب این بلارک آتش فشان نهاد

هر بره را که گرگ بدو رانت باز یافت

در دم گرفت و برد و به پیش شبان نهاد

از حرف ملک و دین خرد انگشت بر گرفت

در روزگار امر تو بر دیدگان نهاد

در خاک درگه تو که با مشک همدمست

طبع زمانه خاصیت زعفران نهاد

در روز همت تو از افلاس محضری

بنوشت چرخ سفله و در دست کان نهاد

هر حرب را که مرکب تو یک دو پی سپرد

صد ساله بهر قوت همای استخوان نهاد

بنمود خنجر تو دران عرصه هفت خوان

بس کاسهای سرکه بران هفت خوان نهاد

قدرت مکن و پایه خود چون قیاس کرد

دست جلال و مرتبه بر لامکان نهاد

بی دست مسند تو مزلزل نهاده بود

اوضاع تخت بخت تو دستی بران نهاد

از خاورت همیشه بگردون زر آوردند

جز رایت این خراج که بر خاوران نهاد

شاها من آن کسم که خرد در سخن مرا

شیر صفت فصاحت و ببر بیان نهاد

بس در آبدار که طبعم به دولتت

در آستین و دامن آخر زمان نهاد

آن نظمها به مدح تو کردم که عقل ازان

هر نکته در مقابله یک جهان نهاد

در دور دولت تو که با دور آسمان

هر وضع را که گفت چنان آن چنان نهاد

اوضاع مملکت همه نیکو نهاده است

جز وضع من که بهتر ازین می‌توان نهاد

ایطا درین قصیده فتادست و این طریق

رسمی است بس قدیم نگویی فلان نهاد

تا می‌کشد سریر زر آفتاب صبح

بس روزگار پیل سپیدمان نهاد

بادا مطیع هندوی پیل تو صبح کو

سر در سواد لشکر هندوستان نهاد

جاوید حکمراغن که بنام تو در ازل

ایزد اساس سلطنت جاودان نهاد

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

سه شنبه 10 فروردین 1395  2:53 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

قصیدهٔ شمارهٔ ۳۳ - در مدح امیر شیخ حسن

ما را از تو چشم بد ایام جدا کرد

چشم بد ایام چه گویم چها کرد؟

با چشم و دل سوختگان روز فراقت

آن کرد که با روشنی شمع صبا کرد

ما یار ندیدیم که با یار بسر برد

ما دوست ندیدیم که با دوست وفا کرد

زلفت به سر خویش و جمالت به جدایی

هریک چه دهم شرح که بر من چه جفا کرد

بی‌نور جمال تو نظر پرده‌نشین شد

بر مردم و بر خویش در دیده فرا کرد

چشمم ز جهان داشت غباری و حجابی

دیدار تو آن هر دو مبدل به صفا کرد

عمری که رود بی‌تو نمی‌بایدم آن عمر

می‌بایدم آن عمر دگر باره قضا کرد

بر بوی تو جان رفت و ز کوی تو همان دم

جانی دگر آورد صبا در تن ما کرد

با این همه با او نزدم دم که شنیدم

کو رفت و حدیث سر زلفت همه جا کرد

از خون دلم دیده چنان گشت که مردم

زین گوشه بدان گوشه تردد به شنا کرد

من در غم آنم که خیالت به چنین جای

چون آمد و چون رفت و شب آرام کجا کرد؟

«المنه لله» که کنون بخت من از خواب

بیدار شد و دیده به دیدار تو وا کرد

وین چشم رمد دیده من سرمه اقبال

از خاک در خسرو جمشید لقا کرد

دارای حسن نام حسنی نصب و اصل

کو کار عراق از پی احسان به نوا کرد

سلطان زمان، شیخ حسن، آنکه زمانه

تیغ و قلمش را سبب خوف و رجا کرد

جمشید فلک قدر که خورشید جهان تاب

از رای کرم گستر او کسب ضیا کرد

گاهی فلکش داور جمشید نگین خواند

گاهی لقبش داور خورشید لقا کرد

از نور دلش صبح دل افروز صفا یافت

وز فیض کفش ابر گهر بار حیا کرد

ای شاه عدو کاه که انصاف تو از کاه

دفع ستم جاذبه کاهربا کرد!

رمحت به سنان عامل آن شغل خطیر است

کاعجاز کف موسی عمران به عصا کرد

قولت به بیان محیی آن فعل شریف است

کاثار دم عیسی عمران به دعا کرد

ناهید پناهید به بزم تو و رایی

می‌خواست و را مطربه پرده‌سرا کرد

بسیار بگردید فلک گرد و ثاقت

تا قدر تواش متصل پرده‌سرا کرد

دست تو که با بی ز ایادی است گشاده

حاجات خلایق ز سر دسا روا کرد

تیغ تو که سدی است ز پولاد کشیده

دفع ستم فتنه یاجوج بلا کرد

شمشیر تو آوازه رسانید به فعفور

حالی به مسلمانیش انگشت نما کرد

اسلام تو پروانه فرستاده به قیصر

آتشکده کفر به پروانه رها کرد

جایی که محیط کفت اجرای جهان راند

وقتی که دل روشنت اظهار صفا کرد

از روی تو شد ابر خجل وان ز حیا بود

وز مهر تو زد صبح نفس وان ز ذکا بود

بدخواه تو قصد سر خود داشت ولیکن

تیغ تو ز یکدیگرشان نیک جدا کرد

قدر تو شبی کهنه قبایی به فلک داد

از روی زمین بوس فلک پشت دوتا کرد

پیش از قد او بود به هریک ز کواکب

بخشید کله‌واری و باقی به قبا کرد

گر خشم تو بر کوه زند بانگ نیارد

کوه از فزع خشم تو آهنگ صدا کرد

آن روز که مشاطه تقدیر الهی

آرایش رخسار عروسان سما کرد

شمیر تو آینه روی ظفر ساخت

انصاف تو را واسطه عقد بنا کرد

فی‌الجمله، تو را شاه ملوک امرا ساخت

القصه، مرا میر ملوک شعرا کرد

شاها فلک بی‌سرو پا دست برآورد

یکبارگی احوال مرا بی‌سر و پا کرد

کس بوی وفایی نشنیدست ز ایام

هر کس که از او بوی وفا جست خطا کرد

چندان دم دل سوختگان داد بدان بوی

ایام که خون در جگر مشک خطا کرد

تا هر بدو نیکی که درین مرکز خاکی

دور گذران کرد به تقدیر خدا کرد

دور گذران بر حسب رای شما باد

دور گذران کی گذر از رای شما کرد

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

سه شنبه 10 فروردین 1395  2:53 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها