غزل شمارهٔ ۲۶۸
نقاش که او صورت ارژنگ نگارد
کی چهرهٔ گلچهر چو او رنگ نگارد
فرهاد چو از صورت شیرین نشکیبد
صد نقش برانگیزد و بر سنگ نگارد
صورتگر چین نقش نبندم که نگاری
چون آن صنم سنگدل شنگ نگارد
حنا مگر امروز درین مرحله تنگست
کو پنجه بخون من دلتنگ نگارد
نقاش بصورتگری ار موی شکافد
صورت نتوان بست کزین رنگ نگارد
چنگی همه از پردهٔ عشاق سراید
گر نقش نگارین تو بر چنگ نگارد
ور چنگ و سرانگشت تو ناهید ببیند
نقش سر انگشت تو بر چنگ نگارد
در جنب جمال تو بود صورت دیوار
هر نقش که صورتگر ارژنگ نگارد
خواجو چه عجب باشد اگر شیر دلاور
سرپنجه بخون جگر رنگ نگارد
ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیلهسین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.
غزل شمارهٔ ۳۱۸
مردان این قدم را باید که سر نباشد
مرغان این چمن را باید که پر نباشد
آن سر کشد درین کو کز خود برون نهد پی
وان پا نهد درین ره کش بیم سر نباشد
در راه عشق نبود جز عشق رهنمائی
زیرا که هیچ راهی بی راهبر نباشد
تیر بلای او را جز دل هدف نشاید
تیغ جفای او را جز جان سپر نباشد
هر کو قدح ننوشد صافی درون نگردد
وانکو نظر نبازد صاحب نظر نباشد
گر وصل پادشاهی حاصل کند گدائی
با دوست ملک عالم سهلست اگر نباشد
جز روی ویس رامین گل در چمن نبیند
پیش عقیق شیرین قدر شکر نباشد
چون طرهٔ تو یارا دور از رخ تو ما را
آمد شبی که آنرا هرگز سحر نباشد
از بنده زر چه خواهی زآنرو که عاشقانرا
بیرون ز روی چون زر وجهی دگر نباشد
هر کان دهن ببیند از جان سخن نگوید
وانکو کمر ببیند در بند زر نباشد
افتادهئی چو خواجو بیچارهتر نخیزد
و آشفتهئی ز زلفت آشفتهتر نباشد
غزل شمارهٔ ۳۰۶
دلا سود عالم زیانی نیرزد
همای سپهر استخوانی نیرزد
برین خوان هر روزه این قرص زرین
براهل معنی بنانی نیرزد
چو فانیست گلدستهٔ باغ گیتی
به نوباوهٔ بوستانی نیرزد
چراغی کزو شمع مجلس فروزد
بدرد دل دودمانی نیرزد
زبان درکش از کار عالم که عالم
به آمد شد ترجمانی نیرزد
بقاف بقا آشیان کن چو عنقا
که این خاکدان آشیانی نیرزد
زمانی بیا تا دمی خوش برآریم
که بی ما زمانه زمانی نیرزد
برافروز شمع دل از آتش عشق
که شمع خرد شمعدانی نیرزد
چو خواجو گر اهل دلی جان برافشان
چه یاری بود کو بجانی نیرزد
غزل شمارهٔ ۳۰۵
همه گنج جهان ماری نیرزد
گل بستان اوخاری نیرزد
به بازاری که نقد جان روانست
رخی چون زر بدیناری نیرزد
اگر صوفی می صافی ننوشد
بخاک پای خماری نیرزد
مرا گر زور و زر داری میازار
که زور و زر به آزاری نیرزد
خروش چنگ و نای و نغمه زیر
به آه و نالهٔ زاری نیرزد
منه دل برگل باغ زمانه
که گلزارش به گلزاری نیرزد
فلک را از کمر بندان درگاه
کله داری کله داری نیرزد
در آن خالی که حالی نیست منگر
گه از شه مهره شه ماری نیرزد
مکن تکرار فقه و بحث معقول
چرا کاین هر دو تکراری نیرزد
برون شو زین نشیمن کاندرین ملک
سریر خسروی داری نیرزد
دوای درد خواجو از که جویم
که آن بیمار تیماری نیرزد
غزل شمارهٔ ۳۱۵
درد غم عشق را طبیب نباشد
مکتب عشاق را ادیب نباشد
کشور تحقیق را امیر نخیزد
خطبهٔ توحید را خطیب نباشد
با نفحات نسیم باد بهاران
در دم صبح احتیاج طیب نباشد
در گذر از عمر آنکه پیش محبان
عمر گرامی به جز حبیب نباشد
ایکه مرا باز داری از سر کویش
ترک چمن کار عندلیب نباشد
ساکن بتخانهئی ز خرقه برون آی
معتکف کعبه را صلیب نباشد
از تو به جور رقیب روی نتابم
کشته غم را غم از رقیب نباشد
هر که غریبست و پای بند کمندت
گر تو بتیغش زنی غریب نباشد
منکر خاجو مشو که هر که بمستی
دعوی دانش کند لبیب نباشد
غزل شمارهٔ ۳۱۷
روی نکو بی وجود ناز نباشد
ناز چه ارزد اگر نیاز نباشد
راه حجاز ار امید وصل توان داشت
بر قدم رهروان دراز نباشد
مست می عشق را نماز مفرمای
کانکه نمیرد برو نماز نباشد
مطرب دستانسرای مجلس او را
سوز بود گر چه هیچ ساز نباشد
حیف بود دست شه به خون گدایان
صید ملخ کار شاهباز نباشد
بنده چو محمود شد خموش که سلطان
در ره معنی به جز ایاز نباشد
پیش کسانی که صاحبان نیازند
هیچ تنعم ورای ناز نباشد
خاطر مردم بلطف صید توان کرد
دل نبرد هر که دلنواز نباشد
کس متصور نمیشود که چو خواجو
هندوی آن چشم ترکتاز نباشد
غزل شمارهٔ ۲۹۲
گل نهالی به بوستان آورد
مرغ را باز در فغان آورد
سخنی بلبل از لبش میگفت
غنچه را آب در دهان آورد
نکهت نفحهٔ شمامهٔ صبح
مژدهٔ گل ببوستان آورد
دوستان را نسیم باد صبا
بوی انفاس دوستان آورد
نفس باد صبحدم چو مسیح
با تن خاک مرده جان آورد
هم عفا الله صبا که عاشق را
خبر یار مهربان آورد
درد خواجو بصبر به نشود
زانکه با خویش از آن جهان آورد
لیک نومید نیست کاب حیات
از سیاهی برون توان آورد
غزل شمارهٔ ۳۱۹
کی طرف گلستان چو سر کوی تو باشد
یا سرو روان چون قد دلجوی تو باشد
مانند کمان شد قد چون تیر خدنگم
لیکن نه کمانی که ببازوی تو باشد
در تاب مرو گر دل گمگشتهٔ ما را
گویند که در حلقهٔ گیسوی تو باشد
بیروی تو از هر دو جهان روی بتابم
کز هر دو جهان قبلهٔ من روی تو باشد
در دیده کشم خاک کف پای کسی را
کو خاک کف پای سرکوی تو باشد
گر روی سوی کعبه کنم یا بخرابات
از هر دو طرف میل دلم سوی تو باشد
صیاد من آنست که نخجیر تو گردد
سلطان من آنست که هندوی تو باشد
هر کس که بابروی دوتای تو دهد دل
پیوسته دلش چون خم ابروی تو باشد
وانکس که چو خواجو بخرد موی شکافد
سودا زدهٔ سلسلهٔ موی تو باشد
غزل شمارهٔ ۳۲۲
مرا ای بخت یاری کن چو یار از دست بیرون شد
بده صبری درین کارم که کار از دست بیرون شد
نگارین دست من بگرفت و از دست نگارینش
دلم خون گشت و زین دستم نگار از دست بیرون شد
شکنج افعی زلفش که با من مهره میبازد
بریزم مهره مهر ار چه ما را ز دست بیرون شد
من آنگه بختیار آیم که یارم بختیار آید
ولی از بخت یاری کو چو یار از دست بیرون شد
صبا گو باد می پیما و سوسن گو زبان میکش
که بلبل را ز عشق گل قرار از دست بیرون شد
مگر مرغ سحر خوانرا هم آوازی بدست آید
که چون بادش بصد دستان بهار از دست بیرون شد
می اکنون در قدح ریزم که خواجو می پرست آمد
گل این ساعت بدست آرم که خار از دست بیرون شد
غزل شمارهٔ ۲۹۱
من خاک آن بادم که او بوی دلارام آورد
در آتشم ز آب رخش کاب رخ من میبرد
آنکو لبش گاه سخن هم طوطی و هم شکرست
طوطی خطش از چه رو پر بر شکر میگسترد
سرو از قد چون عرعرش گل پیش روی چون خورش
این دست بر سر میزند و آن جامه بر تن میدرد
من تحفه جان میآورم بهر نثار مقدمش
وان جان شیرین از جفا ما را بجان میآورد
زلف سیه کارش نگر و آنچشم خونخوارش نگر
کاین قصد جانم میکند و آن خون جانم میخورد
هنگام تیر انداختن گر بر من آرد تاختن
در پای او سر باختن عاشق بجان و دل خرد
بگذشتی و بگذاشتی ما را و هیچ انگاشتی
جانا ز خشم وآشتی بگذر که این هم بگذرد
گه گه به چشم مرحمت برما نظر میکن ولی
سلطان ز کبر و سلطنت در هر گدائی ننگرد
زان سنبل عنبر شکن خواجو چو میراند سخن
مییابم از انفاس او بوئی که جان میپرورد
غزل شمارهٔ ۳۲۷
ایکه از شرمت خوی از رخسارهٔ خور میچکد
چون سخن میگوئی از لعل تو گوهر میچکد
زان لب شیرین چو میآرم حدیثی در قلم
از نی کلکم نظر کن کاب شکر میچکد
دامن گردون پر از خون جگر بینم بصبح
بسکه در مهر تو اشک از چشم اختر میچکد
چون عقیق گوهر افشان تو میآرم بیاد
در دمم سیم مذاب از دیده بر زر میچکد
بسکه میریزد ز چشمم اشک میگون شمعوار
ز آتش دل خون لعل از چشم ساغر میچکد
عاقبت سیلابم از سر بگذرد چون دمبدم
راه میگیرم برآب چشم و دیگر میچکد
آستین بردیده میبندم ولی در دامنم
خون دل چندانکه میبینم فزونتر میچکد
خامه چون احوال دردم بر زبان میآورد
اشک خونینش روان بر روی دفتر میچکد
تشنه میمیرم چو خواجو برلب دریا و لیک
برلب خشکم سرشک از دیدهٔ تر میچکد
غزل شمارهٔ ۳۲۶
گر دلم روز وداع از پی محمل میشد
تو مپندار که آن دلبرم از دل میشد
هیچ منزل نشود قافله از آب جدا
زانکه پیش از همه سیلاب بمنزل میشد
گفتم از محمل آن جان جهان برگردم
پایم از خون دل سوخته در گل میشد
راستی هر که در آن سرو خرامان میدید
همچو من فتنه بر آن شکل و شمائل میشد
ساربان خیمه برون میزد و اینم عجبست
که قیامت نشد آنروز که محمل میشد
قاتلم میشد و چون خون ز جراحت میرفت
جان من نعره زنان از پی قاتل میشد
همچو بید از غم هجران دل من میلرزید
کان سهی سرو خرامان متمایل میشد
پند عاقل نکند سود که در بند فراق
دل دیوانه ندیدیم که عاقل میشد
بگذر از خویش که بی قطع مسالک خواجو
هیچ سالک نشنیدیم که واصل میشد
غزل شمارهٔ ۳۰۱
وصل آن ترک ختا ملکت خاقان ارزد
کفر زلف سیهش عالم ایمان ارزد
خاتم لعل گهر پوش پری رخساران
پیش ارباب نظر ملک سلیمان ارزد
ای عزیزان ز رخ یوسف مصری نظری
ملکت مصر و همه خطهٔ کنعان ارزد
پیش فرهاد ز لعل لب شیرین شکری
حشمت و مملکت خسرو ایران ارزد
بگذر از گنج قدر خان که بر پیر مغان
کنج میخانه همه گنج قدر خان ارزد
زین سپس ما و گدایان سر کوی غمت
که گدائی درت ملکت سلطان ارزد
با لبت دست ز سر چشمهٔ حیوان شستم
زانکه یاقوت تو صد چشمهٔ حیوان ارزد
با وجود قد رعنای تو گو سرو مروی
زانکه بالای تو صد سرو خرامان ارزد
از سر کوی تو خواجو بگلستان نرود
که سر کوی تو صد باغ و گلستان ارزد
غزل شمارهٔ ۳۱۰
کسی کزان سر زلف دو تا نمیترسد
معینست که از اژدها نمیترسد
مرا ز طعن ملامت گران مترسانید
که برگ بید ز باد هوا نمیترسد
مریض شوق ز تیر ستم نمیرنجد
قتیل عشق ز تیغ جفا نمیترسد
از آن دو جادوی عاشق کش تو میترسم
کزان بترس که او از خدا نمیترسد
چنین که خون اسیران بظلم میریزد
گر ز هیبت روز جزا نمیترسد
هزار جان گرامی فدای بالایت
بیا که کشتهٔ عشق از بلا نمیترسد
گر از عتاب تو ترسم تفاوتی نکند
کدام بنده که از پادشا نمیترسد
از آن ز چشم خوشت خائفم که هندوئیست
که از سیاست ترک ختا نمیترسد
کسی که تیر جفا میزند برین دل ریش
مگر ز ضربت تیغ قضا نمیترسد
مرا بزخم قفا گفتمش ز پیش مران
که زخم خوردهٔ هجر از قفا نمیترسد
بطیره گفت که خواجو چنین که میبینیم
ز نوک غمزهٔ خونریز ما نمیترسد
غزل شمارهٔ ۳۲۴
هر که او را قدمی هست ز سر نندیشد
وانکه او را گهری هست ز زر نندیشد
عجب از لاله دلسوخته کو در دم صبح
از خروشیدن مرغان سحر نندیشد
آنکه کام دل او ریختن خون منست
از دل ریش من خسته جگر نندیشد
هر که خاطر بکسی داد چه بیمش ز خطر
کانکه رفت از پی خاطر ز خطر نندیشد
پیش شمع رخ زیبای تو گر جان بدهم
نبود عیب که پروانه ز پر نندیشد
خستهٔ ضرب تو از تیغ و سنان غم نخورد
کشتهٔ عشق تو از تیر و تبر نندیشد
سر اگر در سر کار تو کنم دوری نیست
کانکه در دست تو افتاد ز سر نندیشد
نکنم یاد شب هجر تو در روز وصال
کانکه شد ساکن جنت ز سقر نندیشد
مکن اندیشه که خواجو نکند یاد لبت
کاین خیالیست که طوطی ز شکر نندیشد