شمارهٔ ۱۵۲ - در ستایش مظفر الدین قزل ارسلان ایلدگز
بس بینمک است عیش، وقت است
خون گریم و از دو هندوی چشم
هر شب که به صفههای افلاک
من خود نکنم طمع که شش یار
هر مه که به یک وطن مه و خور
حالی به وداع از اشک هر دو
دیری است که این فلک نگون است
گویم که فلک علوفهگاهی است
مه ز آن به اسد رسد به هر ماه
نینی به گمان نیکم از بخت
این تازه سخن که کردم ابداع
دیوان مرا که گنج عرشی است
کیوان به کناره بینم ار چه
ره سوی یقین ندارد این حکم
جم ملکت و جم خصال و جم خوست
هر هفته به هفتخوان ببینم
کرکس که به مکر شد سوی چرخ
ناری است که بیدخان ببینم
ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیلهسین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.
دوشنبه 2 فروردین 1395 10:15 AM
تشکرات از این پست