0

غزلیات بیدل دهلوی

 
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۱۱۵۰

باز اشکم به خیالت چه فسون می‌ریزد

مژه می ا‌فشرم آیینه برون می‌ریزد

هرکجا می‌گذری‌گرد پر طاووس است

نقش پایت چقدر بوقلمون می‌ریزد

چه اثر داشت دم تیغ جفایت‌که هسنوز

کلک تصویر شهیدان تو خون می‌ریزد

عبرت از وضع جهان‌گیر که شخص اقبال

آبرو بر در هر سفلهٔ دون می‌ریزد

عافیت‌ساز ترددکده دانش نیست

مفت‌گردی‌که به صحرای جنون می‌ریزد

جام تا شیشهٔ این بزم جنون جوش می‌اند

خون دل اینهمه بیرون و درون می‌ریزد

در دبستان ادب مشق کمالم این است

که الف می‌کشم و حلقهٔ نون می‌ریزد

سر بی‌سجده عرق بست به پیشانی من

می‌ام از شیشهٔ ناگشته نگون می‌ریزد

بیدل از قید دل آزاد نشین صحرا شو

وسعت ازتنگی این خانه برون می‌ریزد

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  6:07 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۱۱۸۱

تسلی کو اگر منظورت اسباب هوس باشد

ندارد برگ ‌راحت هر که را در دیده خس باشد

ز هستی هرچه اندیشی غبار دل مهیا کن

کسوف آفتاب آیینهٔ عرض نفس باشد

درین محفل حیا کن تا گلوی ناله نخراشی

نفس‌ هم ‌کم‌ خروشی‌ نیست‌ گر فریادرس باشد

نمی‌گیرد به غیر از دست و تیغ و دامن قاتل

مرا درکوچه‌های‌زخم رنگ‌خون ‌عسس باشد

چه امکانست ما و جرات پرواز گلزارت

نگاه عاجزان را سایهٔ مژگان قفس باشد

نبالیدیم بر خود ذره‌ای در عرض پیدایی

غبار ما مباد افشانده ی بال مگس باشد

به دل وامانده ای از لاف ما و من تبرا کن

مقیم خانهٔ آیینه باید بی‌نفس باشد

چه لازم تنگ ‌گیرد آسمان ارباب معنی را

شکخ‌ما همان مضمورن‌که نتوان بست بس باشد

مکن ساز اقامت تا غبار خویش بشکافی

نفس پر می‌فشاند شاید آواز جرس باشد

شکست‌ رنگ امیدی‌ست ‌سر تا پای‌ ما بیدل

ز سیر ما مشو غافل اگر عبرت هوس باشد

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  6:07 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۱۱۳۹

چه غفلت یارب از تقریر یأس انجام می‌خیزد

که دل تا وصل می‌گوید ز لب پیغام می‌خیزد

خیال چشم او داری طمع بگسل ز هشیاری

که اینجا صد جنون از روغن بادام می‌خیزد

چسان بیتابی عاشق نگیرد دامن حیرت

که از طرز خرامش ‌گردش ایام می‌خیزد

ز جوش خون دل بر حلقهٔ آن زلف می‌لرزم

که توفان شفق آخر ز قعر شام می‌خیزد

ز بزم می‌پرستان بی‌توقف بگذر ای زاهد

که آنجا هرکه بنشبند ز ننگ و نام می‌خیزد

کرم درکار تست ای بی‌خبر ترک فضولی‌کن

که از دست دعا برداشتن ابرام می‌خیزد

نه اشک اینجا زمین‌فرساست نی آهی هوا پیما

غبار بی‌عصاییها به این اندام می‌خیزد

سخن در پرده خون‌سازی به است از عرض اظهارش

که از تحسین این بی‌دانشان دشنام می‌خیزد

جنون آهنگ صید کیست یارب مست بیتابی

که چون زنجیر، شور از حلقه‌های دام می‌خیزد

عروج عشرت است امشب ز جوش خم مشو غافل

که صحن خانهٔ مستان به سیر بام می‌خیزد

نفس سرمایه‌ای بیدل ز سودای هوس بگذر

سحر هم از سر این خاکدان ناکام می‌خیزد

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  6:07 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۱۱۷۳

صفا داغ‌ کدورت‌ گشت سامان من و ما شد

به سر خاکی فشاند آیینه کاین تمثال پیدا شد

زیارتگاه حسنم کرد فیض محوگردیدن

ز قید نقش رستم خانهٔ آیینه پیدا شد

ز فکر خود گذشتم مشرب ایجاد جنون گشتم

گریبان تأمل صرف دامن‌گشت صحرا شد

چراغ برق تحقیقی نمی‌باشد درین وادی

سیاهی‌کرد اینجا گر همه خورشید پیدا شد

ز تمثال فنا تصویر صبح آواز می‌آید

که در آیینهٔ وضع جهان نتوان خودآرا شد

ز یمن عافیت دور است ترک وضع خاموشی

زبان بال تپشها زد اگر یک حرف گویا شد

به قدر ناز معشوق‌ست سعی همت عاشق

نگاه ما بلندی کرد تا سرو تو رعنا شد

دماغ درد دل داری مهیای تپیدن شو

به گوش عافیت نتوان حریف نالهٔ ما شد

عروجم بی‌نشانی بود لیک از پستی همت

شرار من فسردن در گره بست و ثریا شد

سر و برگ تعلق در ندامت باختم بیدل

جهان را سودن دستم پر پرواز عنقا شد

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  6:08 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۱۱۷۰

هوس تعین خواجگی‌، به نیاز بنده نمی‌رسد

رگ ‌گردنی که علم کنی‌، به سر فکنده نمی‌رسد

ز طنین غلغلهٔ مگس‌، به فلک رسیده پر هوس

همه سوست باد بروت و بس‌، که به پشم کنده نمی‌رسد

ز ریاض انس چه بو برد، سگ و خوک عالم هرزه‌تک

که به غیر حسرت مزبله به دماغ‌گنده نمی‌رسد

پی قطع الفت این و آن‌، مددی به روی تنک رسان

که به تیغ تا نزنی فسان‌، به دم برنده نمی‌رسد

زهوس قماشی سیم و زر، به جنون قبای حیا مدر

که تکلفات لباسها، به حضور ژنده نمی‌رسد

همه راست ناز شکفتنی، همه جاست عیش دمیدنی

من ازاین چمن به چه گل رسم‌،‌که لبم به خنده نمی‌رسد

مگراز فنا رسد آرزو، به صفای آینه مشربی

که خراش تختهٔ زندگی ز نفس برنده نمی‌رسد

به عروج منظرکبریا، نرسیده‌گرد تلاش ما

تو ز سجده بال ادب‌گشا، به فلک پرنده نمی‌رسد

به پناه زخم محبتی‌، من بیدل ایمنم از تعب

که دوباره زحمت جانکنی به نگین‌کنده نمی‌رسد

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  6:08 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۱۱۶۹

صبح شو ای‌شب‌که خورشید من‌اکنون می‌رسد

عید مردم‌ گو برو عید من اکنون می‌رسد

بعد از اینم بی‌دماغ یاس نتوان زیستن

دستگاه عیش جاوید من اکنون می‌رسد

می‌روم در سایه‌اش بنشینم و ساغرکشم

نونهال باغ امید من اکنون می‌رسد

آرزو خواهدکلاه ناز برگردون فکند

جام می در دست جمشید من اکنون می‌رسد

رفع خواهدگشت بیدل شبههٔ وهم دویی

صاحب اسرار توحید من اکنون می‌رسد

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  6:09 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۱۲۰۰

جمعیت از آن دل‌که پریشان تو باشد

معموری آن شوق که وبران تو باشد

عمری‌ست دل خون شده بیتاب ‌گدازی‌ست

یارب شود آیینه و حیران تو باشد

صد چرخ توان ریخت ز پرواز غبارم

آن روزکه در سایهٔ دامان تو باشد

داغم‌که چرا پیکر من سایه نگردید

تا در قدم سرو خرامان تو باشد

عشاق بهار چمنستان خیالند

پوشیدگی آیینه عریان تو باشد

هر نقش قدم خمکده عالم نازیست

هرجا اثر لغزش مستان تو باشد

نظاره ز کونین به کونین نپرداخت

پیداست که حیران تو حیران تو باشد

مپسند که دل در تپش یأس بمیرد

قربان تو قربان تو قربان تو باشد

سر جوش تبسمکده ناز بهار است

چینی‌که شکن‌پرور دامان تو باشد

در دل تپشی می خلد از شبههٔ هستی

یارب‌که نفس جنبش مژگان تو باشد

بیدل سخنت نیست جز انشای تحیر

کو آینه تا صفحهٔ دیوان تو باشد

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  6:10 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۱۲۰۱

ما راکه نفس آینه پرداخته باشد

تدبیر صفا حیرت بی‌ساخته باشد

فرداست که زیر سپر خاک نهانیم

گو تیغ تو هم به سپهر آخته باشد

تسلیم سرشتیم رعونت چه خیال است

مو تا به ‌کجا گردنش افراخته باشد

با طینت ظالم چه‌ کند ساز تجرّد

ماری به هوس پوستی انداخته باشد

شور طلب از ما به فنا هم نتوان برد

خاکستر عاشق قفس فاخته باشد

بی‌ بوی‌ گلی نیست غبار نفس امروز

یاد که در اندیشهٔ ما تاخته باشد

دلدار گذشت و خبر از دل نگرفتیم

این آینه‌ای نیست که نگداخته باشد

از شرم نثار تو به این هستی موهوم

رنگی که ندارم چقدر باخته باشد

بیدل به هوس دامنت ازکف نتوان داد

ای کاش کسی قدر تو نشناخته باشد

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  6:10 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۱۲۰۲

چشمی‌ که بر آن جلوه نظر داشته باشد

یارب به چه جرات مژه برداشته باشد

هر دل‌که ز زخم تو اثر داشته باشد

صد صبح‌گل فیض به بر داشته باشد

عمری‌ست دکان نفس سوخته‌گرم است

ازآه من آیینه خبر داشته باشد

با پرتو خورشید کرم سهل حسابی‌ست

گر شبنم ما دامن تر داشته باشد

دل توشه‌کش وهم حباب‌ست درین بحر

امید که آهی به جگر داشته باشد

جا بر سر دوش است‌کسی راکه درین بزم

با ما چو سبو دست به سر داشته باشد

ازتیغ نگاهت دل آیینه دو نیم است

هرچند ز فولاد سپر داشته باشد

ما را به ادبگاه حضورت چه پیام است

قاصد مگر از خویش خبر داشته باشد

از وحشت ما بر دل کس نیست غباری

یک ذره تپیدن چقدر داشته باشد

ای بیخبر از عشق مجو ساز سلامت

جز سوختن آتش چه هنر داشته باشد

ناکام فسردیم چو خون در رگ یاقوت

رنگی ندمیدیم‌که پر داشته باشد

بیدل خلف سلسلهٔ عبرت امکان

جز مرگ چه از ارث پدر داشته باشد

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  6:10 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۱۲۰۴

مشتاق تو گر نامه‌بری داشته باشد

چون اشک هم از خود سفری داشته باشد

از آتش حرمان کف خاکستر داغی‌ست

گر شام امیدم سحری داشته باشد

چون شمع بود سربه دم تیغ سپردن

گر نخل مرادم ثمری داشته باشد

آیینه مقابل نکنی با نفس من

آه است مبادا اثری داشته باشد

غیر از عرق شرم مقابل نپسندد

هستی اگر آیینه‌گری داشته باشد

عمری‌ست‌ که ما گمشدگان‌ گرم سراغیم

شایدکسی از ما خبری داشته باشد

آرایش چندین چمن آغوش بهار است

هر سینه‌که یک زخم دری داشته باشد

ای اهل خرد منکر اسرار مباشید

دیوانهٔ ما هم هنری داشته باشد

ما محو خیالیم ز دیدار مپرسید

سامان نگه دیده‌وری داشته باشد

مفت طرب ما چمن ساده‌دلیها

گر حسن به آیینه سری داشته باشد

امید ز عاشق نکند قطع تعلق

گر آه ندارد جگری داشته باشد

بیدل دل افسرده به عالم نتوان یافت

هر سنگ‌که بینی شرری داشته باشد

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  6:11 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۱۲۰۵

هر کس به رهت چشم تری داشته باشد

در قطره محیط‌ گهری داشته باشد

با ناله چرا این همه از پای درآید

گر کوه ز تمکین کمری داشته باشد

از فخر کند جزو تن خویش چو نرگس

نادیده اگر سیم و زری داشته باشد

چون برگ گل آیینهٔ آغوش بهار است

چشمی که به پایت نظری داشته باشد

گر جیب دل از حسرت نامت نزند چاک

دانم‌ که نگین هم جگری داشته باشد

آسودگی و هوش‌پرستی چه خیال است

این نشئه ز خود بیخبری داشته باشد

ما خود نرسیدیم ز هستی به مثالی

این آینه شاید دگری داشته باشد

جز برق در این مزرعه‌ کس نیست‌ که امروز

بر مشت خس ما نظری داشته باشد

افسانه تسلی‌نفس عبرت ما نیست

این پنبه مگر گوش کری داشته باشد

زین فیض که عام است لب مطرب ما را

خاکستر نی هم شکری داشته باشد

عالم همه ‌گر یکدل بیمار برآید

مشکل که ز من خسته‌تری داشته باشد

چشمی‌ست‌ که باید به رخ هر دو جهان بست

گر رفتن از این خانه دری داشته باشد

بیدل چو نفس چاره ندارد ز تپیدن

آن‌ کس ‌که ز هستی اثری داشته باشد

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  6:11 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۱۲۰۶

از نامه‌ام آن شوخ مکدر شده باشد

مرزاست به حرف فقرا تر شده باشد

دی نالهٔ گم‌کرده اثر منفعلم کرد

این رشته گلوگیر چه گوهر شده باشد

آرایش‌کوس و دهل از خواجه عجب نیست

خرسی به خروش آمده و خر شده باشد

از طینت زنگی نبرد غازه سیاهی

سنگ محکی تا به‌کجا زر شده باشد

ازکسب صفا باطن این تیره‌دلی چند

چون سایه به مهتاب سیه‌تر شده باشد

ز!هد خجل از مجلس رندان به ‌در آمد

در خانهٔ این مسخره دختر شده باشد

خفّت‌کش همچشمی اقبال حباب است

بیمغزی اگر صاحب افسر شده باشد

بر فطرت دون ناز بلندی نتوان چید

این آبلهٔ پا چقدر سر شده باشد

رسوایی فطرت مکش از هرزه نوایی

صحرا به ازان خانه‌که بی در شده باشد

زبن باغ هوس نامه به آن گل نتوان بزد

هرچندکه رنگ تو کبوتر شده باشد

تدبیر صنایع شود از مرگ حصارت

آیینه اگر سد سکندر شده باشد

منسوب دو چشم است نگاهی‌ که تو داری

تا هرچه توان دید مکرر شده باشد

ما صافدلان پرتو خورشید وفاییم

دامن مکش از ما همه‌ گر تر شده باشد

کوبند دل‌ گمشده منظور نگاهی‌ست

آیینهٔ ما عالم دیگر شده باشد

ما هیچ ندیدیم ازین هستی موهوم

بیدل به خیالت چه مصور شده باشد

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  6:11 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۱۲۰۳

محو طلبت گردی اگر داشته باشد

آن سوی جهان عرض سحر داشته باشد

دل آیهٔ فتحی است ز قرآن محبت

زیر و زبر زخمی اگر داشته باشد

از شعلهٔ هم نسبتی لعل تو آب است

هر چند که یاقوت جگر داشته باشد

ما و من وحدت‌نگهان غیرتویی نیست

این رشته محالست دو سر داشته باشد

آن راکه زکیفیت چشمت نظری نیست

از بیخبریها چه خبر داشته باشد

چشم تر ما نیز همان مرکز حسن است

چون آینه‌گر پاس نظر داشته باشد

از طینت ظالم نتوان خواست مروت

شمشیر کجا آب گهر داشته باشد

امروز دم کر و فر خواجه بلند است

البته که این سگ دو سه خر داشته باشد

سوز دلم از گریه چرا محو نگردید

بر آتش اگر آب ظفر داشته باشد

سیلاب سرشکم همه گر یک مژه بالد

تا خانهٔ خورشید خطر داشته باشد

افسانهٔ هنگامهٔ اوهام مپرسید

شامی‌که ندارم چه سحر داشته باشد

بیدل من و آن ناله از عجز رسایی

در نقش قدم‌گرد اثر داشته باشد

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  6:11 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۱۲۰۷

آنجاکه طلب محوتوکل شده باشد

پیداست چراغان هوس ‌گل شده باشد

این جاه و حشم مایهٔ اقبال طرب نیست

دردسر گل ‌گشته تجمل شده باشد

گر نخل هوس ِ سرکش‌انداز ترقی‌ست

در ریشهٔ توفیق تنزل شده باشد

مغرور مشو خواجه به سامان‌ کثافت

برپشت خز!ن مو چقدر جل شده باشد

آسان شمر از ورطهٔ تشویش ‌گذشتن

گر زیر قدم آبله‌ای پل شده باشد

ساز طرب محفل ما ناله ‌کوه است

اینجا چه صداهاکه نه قلقل شده باشد

خلقی به عدم دود دل و داغ جگر برد

خاک همه صرف‌گل و سنبل شده باشد

از قطرهٔ ما دعوی دریا چه خیال است

این جزو که‌ گم‌گشت مگر کل شده باشد

دل نشئهٔ شوقی‌ست چمن‌ساز طبایع

انگور به هر خُم ‌که رسد، مُل شده باشد

ما و من اظهار پرافشانی اخفاست

بوی‌گل ما نالهٔ بلبل شده باشد

هر دم قدح‌گردش آن چشم به رنگی‌ست

ترسم نگه یار تغافل شده باشد

بیدل دل اگر خورد قفا از سر زلفش

شادم‌که اسیر خم کاکل شده باشد

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  6:11 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۱۲۱۰

نیام تیغ عالمگیر مستی موج می باشد

خدنگ دلنشین نغمه را قندیل نی باشد

به دل غیر از خیال جلوه‌ات نقشی نمی‌یابم

به جز حیرت‌کسی در خانهٔ آیینه‌ کی باشد

ز باغ عافیت رنگ امیدی نیست عاشق را

محبت غیر خون گشتن نمی‌دانم چه شی باشد

ز الفت چشم نگشایی به رنگ و بوی این گلشن

که می‌ترسم نگاه عبرت‌آلودی ز پی باشد

گذشتن برنتابد از سر این خاکدان همت

که ننگ پاست طی کردن بساطی را که طی باشد

به بادی هم نمی‌سنجم نوای عیش امکان را

به گوشم تا شکست استخوان آواز نی باشد

ندارد از حوادث توسن فرصت عنان‌داری

نواهای شکست خویش بر امواج هی باشد

توان از یک تغافل صد دهان هرزه‌گو بستن

چه لازم رغبت طبعت به طشت‌ پر ز قی باشد

جنون‌جوش است امشب مجلس‌کیفیت مستان

مبادا چشم مستی در قفای جام می باشد

ز شور عجز، ما گردنکشان را لرزه می‌گیرد

هجوم خاروخس بر روی آتش فصل دی باشد

قفس‌فرسوده این تنگنایم ای هوس خون شو

که می‌داند زمان رخصت پرواز کی باشد

نیابی جز امل شیرازهٔ سختی‌کشان بیدل

مدار ستخوان در بندبند خلق پی باشد

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  6:11 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها