0

غزلیات بیدل دهلوی

 
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۲۷۹۳

به طبع مقبلان یارب‌کدورت را مده راهی

براین ‌آیینه‌ها مپسند زنگ تهمت آهی

چراغ ابلهان عمری‌ست می‌سوزد درین محفل

چه باشد یک شرر بالد فروغ طبع آگاهی

جهان آیینهٔ وهم است و این طوطی سرشتانش

نفس پرداز تقلیدند و می‌گویند اللهی

پر است آفاق از غولان آدم رو چه سازست این

به این بی‌حاصلان یا دانشی یا مرگ ناگاهی

به حیرتگاه وصل افسون هجران عالمی دارد

فراموشی نصیبم کن مگر یادت کنم گاهی

تپش‌ها دارم و از آشیان بیرون نمی‌آیم

به این انداز مژگان هم ندارد بال‌ کوتاهی

به خاک آستانت چون هلال از بس‌که‌ گم‌ گشتم

جبینی یافتم در نقش پیشانی پس از ماهی

ندانم مژدهٔ وصل که دارد انتظار من

که حسرت سخت گلبازست با گرد سر راهی

چراغ عبرت من از گداز شمع شد روشن

بغیر از زندگانی نیست اینجا داغ جانکاهی

به تنگیهای دل یک غنچه نتوان نقش بست اینجا

شکستم رنگ تا تغییر دادم بستر آهی

ببینم تا کجاها می‌برد فکر خودم بیدل

به رنگ شمع امشب در گریبان کنده‌ام چاهی

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  9:40 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۲۷۷۳

عمریست همچو مژگان از درد ناتوانی

دامن فشاندن من دارد جگر فشانی

واماندهٔ ادب را سرمایهٔ طلب‌کو

خاک است و آب‌ گوهر در عالم روانی

فریاد کز توهم بر باد خود سری داد

مشت غبار ما را سودای آسمانی

آنجاکه بیدماغی زور آزمای عجز است

دارد نفس‌کشیدن تکلیف شخ کمانی

ای آفتاب تابان دلگرمیی ضرور است

بر رغم سرد طبعان مگذر ز مهربانی

از وحشت نفسها دریاب حسرت دل

بانگ جرس نهان نیست در گرد کاروانی

در عالم تعین وارستن از امل نیست

در قید رشته‌ کاهد گوهر ز سخت جانی

پیوسته ناتوانان مقبول خاص و عامند

از بار سایه نبود بر هیچکس ‌گرانی

همت به فکر هستی خود را گره نسازد

حیف است کیسه دوزی بر نقد رایگانی

ای نیستی علامت تا کی غم اقامت

خواهد به‌باد رفتن گردی که می‌فشانی

دادیم نقد بینش بر باد گفتگوها

چشم تمیز ما بست‌ گرد فسانه خوانی

بید‌ل بساط دل را بستم به ‌ناله آمین

کردم به ‌گلشن داغ از شعله باغبانی

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  9:40 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۲۷۹۹

برون تازست حسن بی‌مثال از گرد پیدایی

مخوان بر نشئهٔ نازپری افسون مینایی

فریب آب خوردن تا کی از آیینهٔ هستی

دو روزی گو نباشد کشتی تمثال دریایی

گوه قتل مشتاقان فسوس قاتلست اینجا

ندارد خون کس رنگی مگر دستی به‌ هم سایی

ز اعیان قطع‌ کن افسانهٔ شکر و شکایت را

همان سطریست نامفهوم طوماری‌که نگشایی

نگردی از عروج نشئهٔ دیوانگی غافل

خمی دارد فلک هم از کلاه بی سر و پایی

جنون عشق توفان می‌کند در پردهٔ شوقم

گریبان می‌درٌد از بند بند نی دم نایی

به شوخیهای ‌کثرت سعی وحدت بر نمی‌آید

چه سازد گر نسازد با خیالی چند تنهایی

به تمثالی که در چشمت سر و برگ چمن دارد

ز خود رنگی نمی‌کاهی‌که بر آیینه افزایی

وداع خودنمایی کن ز ننگ ذرگی مگذر

چوگم‌گشتی به چشم هرکه آیی آفتاب آیی

ازین عبرتسرا گفتم چه بردند آرزومندان

حقیقت محرمان‌گفتند: داغ ناشناسایی

به شغل‌گفتگو مپسند بیدل‌کاهش فطرت

به مضراب هوس تاکی چوتارساز فرسایی

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  9:41 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۲۷۹۱

ای نم اشک هوس مایل مژگان نشوی

سیل‌ خیزست حیا آنهمه عریان نشوی

چه‌بهار و چه‌خزان رنگ گل حیرت توست

جلوه‌ای نیست گر آیینه نمایان نشوی

از زمین تا فلکت دعوی استعدادست

به تکلف نشوی هیچ گر انسان نشوی

ذره خورشید دکان‌، قطره و دریا سامان

آنقدر نیست متاع تو که ارزان نشوی

هر قدم رشتهٔ این راه تامل دارد

به گشاد گره آبله دندان نشوی

بیش ازین سحر تغافل نتوان برد به کار

گر برای چمن از پرده تو خندان نشوی

آفت رنگ حنا دست بهم سوده مباد

خون عاشق‌ گنهی نیست پشیمان نشوی

کشتی نُه فلک اینجا به نمی توفانی‌ست

تا توانی طرف اشک یتیمان نشوی

وحشت از کف ندهی دهر فسردن قفس است

ای نگه سعی‌ کمی نیست‌ که مژگان نشوی

فکر کیفیت خود نیستیی می‌خواهد

تا سر از دوش نرفته‌ست گریبان نشوی

شرم کن بیدل از آن جلوه‌ که چون آب روان

همه تن آینه پردازی و حیران نشوی

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  9:41 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۲۷۹۸

چشم من بی‌تو طلسمی است بهم بسته ز عالم

این معمای تحیر تو مگر بازگشایی

مقصد بینش اگر حیرت دیدار تو باشد

از چه خودبین نشود کس که تو در کسوت مایی

بی‌ادب بس که به راه طلبت راه گشودم

می‌زند آبله‌ام از سر عبرت کف پایی

طایر نامه‌بر شوقم و پرواز ندارم

چقدر آب‌ کنم دل که شود ناله هوایی

بست زیر فلک آزادگی‌ام نقش فشردن

ناله در کوچهٔ نی شد گره از تنگ فضایی

خنده عمری‌ست نمی‌آیدم از کلفت هستی

حاصلی نیست در اینجا تو هم ای‌ گریه نیایی

دل ز نیرنگ تو خون شد، خرد آشفت و جنون شد

ای جهان شوخی رنگ تو، تو بیرنگ چرایی

دل بیدل نکند قطع تعلق ز خیالت

حیرت و آینه را نیست ز هم رنگ جدایی

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  9:41 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۲۷۸۶

بازم به جنون زد هوس طرح زمینی

کز نام سخن تازه کنم قطعه نگینی

حیرت به دلم ره نگشاید چه خیال است

بوی نگهی برده‌ام از آینه بینی

زین ساز ضعیفی به چه آهنگ خروشم

صور است اگر واکشی از پشه طنینی

ای فقرگزین‌! خرقهٔ صد رنگ مپرداز

حیف‌ست دمد گلبنی از خاک ‌نشینی

در طینت خست نسبان جوهر اخلاق

از تنگی جا در رحمی مرده جنینی

افسوس به دامان هوایت نشکستیم

گردی که زند دست به آرایش چینی

خجلت‌کش نقش قدم آبله‌دارست

در راه تو هر سو عرق آلوده جبینی

بافتنهٔ آن نرگس کافر چه توان کرد

چون سبحه گرفتم به هم آرم دل و دینی

پیش آی که چون شمع نشسته‌ست به راهت

در گردش رنگم نگه بازپسینی

بیدل چو شرر چشم به فرصت نگشودم

تا یک مژه جاروب کشم خانهٔ زینی

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  9:41 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۲۸۰۲

چو چینی شدم محو نازک ادایی

ز مو خط‌ کشیدم به شهرت نوایی

فغان داغ دل شد ز بی دست و پایی

فسرد آتشم ای تپیدن‌کجایی

به آن اوج اقبالم از بی کسی ها

که دارد مگس بر سر من همایی

پر افشان شوقم خروشی‌ست طوقم

گرفتارم اما بقدر رهایی

کباب وصالم خرابست حالم

ز غم چون ننالم فغان از جدایی

نشد آخر از خون صید ضعیفم

سر انگشت پیکان تیرت حنایی

تری نیست در چشمهٔ زندگانی

ز خجلت نم جبهه دارم‌گدایی

فنا ساز دیدارکرد از غبارم

نگه شد سراپایم از سرمه‌سایی

تکلف مکن سازتقلید عنقا

ز عالم برآتا به رنگم برآیی

ببالد هوس در دل ساده لوحان

کند عکس در آینه خودنمایی

درین کارگاه هلاکت تماشا

چه بافد شب و روز جز کربلایی

نه آهنگ شوقی نه پرواز ذوقی

به بیکاری‌ام گشت بیمدعایی

هوایی نشد دستگیر غبارم

زمینم فرو برد از بیعصایی

به ساز خموشی شدم شهره بیدل

دو بالا زد آهنگم از بینوایی

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  9:41 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۲۸۰۶

در گرفته‌ست زمین تا به فلک بی‌سروپایی

ای حیا نشئه مبادا تو به این رنگ برآیی

خاک خور تا نخوری عشوهٔ اسباب تکلف

جغد ویرانه شوی به که کنی خانه خدایی

هرکجاکوکب اقبال جنون ناز فروشد

تاج شاهی‌ست غبار قدم آبله پایی

عبرت‌آباد جهان فرصت افسوس ندارد

مژه بر هم زدن است آن کف دستی که بسایی

فیض اقبال قناعتکدهٔ فقر رساتر

می‌کند سایهٔ دیوار درین گوشه همایی

زین تماشاکده حیرانی ما رنگ نگیرد

ورق آینه مشکل که توان کرد حنایی

حسن تحقیق گر از عین و سوی پرده گشاید

تری و آب بهم نیست به این تنگ قبایی

غیرت مهر نتابد اثر هستی انجم

صرفهٔ ماست که در آینهٔ ما ننمایی

شعله‌ای خواست به مهمانی خاشاک اجازت

گفت‌: در من نتوان یافت مرا گر تو بیایی

می‌کشم هر نفس از جیب تپیدن سر دیگر

دارم از گرد رهت آینهٔ بی‌سروپایی

چشم برروی تونگشودکسی غیر نقابت

محو گیر آینه و عکس که از پرده برآیی

بیدل از ما نتوان خواست چه افغان چه ترنم

نی این بزم شکسته‌ست نفس در لب نایی

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  9:42 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۲۷۹۲

تا محرم طبیعت بلبل نمی‌شوی

رنگ آشنای خاصیت گل نمی‌شوی

تا نیست وقف هر سر مویت محرفی

جوهر شناس تیغ تغافل نمی‌شوی

پست است نردبان عروج تعینت

تا سرنگون فهم تنزل نمی‌شوی

زین‌ کشمکش‌ که خاصیت فهم نارساست

آسوده جز به‌ کسب تجاهل نمی‌شوی

هر غنچه‌ای تأملی ای دود پرفشان

آخر درین چمن رگ سنبل نمی‌شوی

دوش حباب و بار نفس یک نفس بس است

زین بیشتر حریف تحمل نمی‌شوی

تا از کفت عنان نبرد ترک اختیار

موصول بارگاه توکل نمی‌شوی

بر طاق نه، تردد مینای قسمتت‌!

صد بار اگر گداز خوری مل نمی‌شوی

تا نیستی به صیقل اجزا نمی‌رسد

آیینه دار انجمن کل نمی‌شوی

از سجدهٔ فناست بقای حقیقتت

زین وضع‌ گر چراغ شوی‌ گل نمی‌شوی

با پیکر خمیده مخواه امتداد عمر

کم نیست‌ گر به‌ گردن خود غل نمی‌شوی

آخر از این محیط خیالت‌ گذشتن است

بیدل چرا چو موج‌ گهر پل نمی‌شوی

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  9:42 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۲۸۰۱

به نمو سری ندارد گل باغ‌ کبریایی

ندمیده‌ای به رنگی که بگویمت‌ کجایی

پی جستجوی عنقا به کجا توان رساندن

نه سراغ فهم روشن نه چراغ آشنایی

ره دشت عشق و آنگه من‌ گشته گم درین ره

به سر چه خار بندم الم برهنه پایی

زده آفتاب و انجم به قبول بارگاهت

ز سر بریده بر سرگل طالع آزمایی

سر ریشه‌ام ندانم به کجا قرار گیرم

ته خاک هم نیاسود گل باغ خود نمایی

ز شکوه‌ ملک صورت سربرگ و بارم این بس

که ز خاک اهل معنی‌ کنم آبرو گدایی

همه تن چو سایه رنگم به صفا چه نسبت من

مگرم زنند صیقل به قبول جبهه سایی

من بیخبر کجایم که در دگر گشایم

ز تو آنچه وانمایم تویی آنکه وانمایی

ز جهان رمیدم اما نرهیدم آنقدرها

که هنوزهمچو صبحم قفسی‌ست با رهایی

خرد فسرده جولان چه دهد سراغ عرفان

بدرد مگرگریبان ز جنون نارسایی

چه شگرف دلربایی‌، چه قیامت آشنایی

نه ز ماست عالم تو نه تو از جهان مایی

بم و زیر ساز امکان به ادبگه ثنایت

عرقی دمانده بیرون ز جبین تر صدایی

به صد انجمن من و ما سرو برگ ماست‌ یکتا

همه موج یک محیطم همه خلق یک خدایی

به محیط عشق یارب به چه آبرو ببالیم

چو حباب‌ کرده عریان همه را تنک ردایی

ز وصال مهرتابان چه رسد به سایه بیدل

روم از خود و تو گردم‌ که تو درکنارم آیی

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  9:42 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۲۸۰۷

درتن ویرانه بی‌سعی قناعت وانشد جایی

به دامن پاکشیدم یافتم آغوش صحرایی

به سعی خویش می‌نازم‌که بااین نارساییها

شدم خاک و رساندم دست تا نقش‌کف پایی

نمی‌باشد پریشان بالی نظاره شبنم را

به دیوان تحیر نیست بر هم خورده اجزایی

دلت مرد از سخن سازی در عزم خموشی زن

که جز ضبط نفس اینجا نمی‌باشد مسیحایی

درین دریا نگاهی آب ده سامان مستی ‌کن

که دارد هر حیا جامی و هر قطره مینایی

نفس سرمایهٔ این چار سوییم ای هوس شرمی

بضاعتها پر افشانی‌ست ‌کو سودی چه سو‌دایی

ز خواب غفلت هستی‌که تعبیر عدم دارد

توان بیدار گردیدن اگر برخود زنی پایی

ز یادت رفته است افسانهٔ بزم ازل ورنه

نمی‌باشد جز افسون سخن پنهان و پیدایی

جهانی صید حیرت بود هر جا چشم واکردم

ندیدم چون‌ گشاد بال مژگان چنگ‌ گیرایی

به درد بی‌نگاهی درهم افشردست مژگانم

خرامی تا رساند حیرت آغوش پهنایی

ندانم فرش تسیلم سر راه‌ که ام بیدل

به دامن ‌گردی از خود داشتم افشانده‌م جایی

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  9:42 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۲۸۰۸

ز خویش رفته‌ام اما نرفته‌ام جایی

غبار راه توام تا کی‌ام زنی پایی

تحیر تو ز فکر دو عالمم پرداخت

به جلوه‌ات‌که نه دین دارم و نه دنیایی

نشسته‌ام به ادبگاه مکتب تحقیق

هزار اسم‌ گره بسته در معمایی

رموز حیرت آیینه‌ کیست در یابد

اقامت در دل نیست بی‌تقاضایی

مقیم‌ کنج خرابات زحمتیم همه

گمان مبر که برون افتد از خمش لایی

ز ساز دهر مگو کوک عبرتست اینجا

سپند سوخته‌ای یا ترنگ مینایی

نشانده است جهان را در آتشی‌ که مپرس

جمال در نظر و انتظار فردایی

درین قلمرو وحشت چه مردمک چه نگاه

جنون دمانده خط از نقطهٔ سویدایی

نظر به حیرت تصویر هند باخته‌ام

کزین سیه قلمان برنخاست لیلایی

به آن‌ خمی‌که جنون چین دامنم پرداخت

چو گردباد شکستم کلاه صحرایی

چو صبح می‌روم از خویش تاکجا برسم

به هر نفس زدنم پرگشاست عنقایی

غرور خودسری از پست‌فطرتان بید‌ل

دمیده آبله‌ای چند ازکف پایی

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  9:42 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۲۸۰۳

چه معنی بیانی چه لفظ آشنایی

رسایی مدان تا ز خود بر نیایی

چو رو یابد آیینهٔ بیحیایی

شود جوهر آرای دندان نمایی

چه مقدار آرایش خنده دارد

کف خاک و آنگه دماغ خدایی

متن بر غروری‌که مانند آتش

روی شعله‌ای چند و خاکستر آیی

نفس مایه را می‌کشد لاف هستی

به رسوایی بی‌زر و میرزایی

فلک غم ندارد ز آه ضعیفان

چه پروا هدف را ز تیر هوایی

درآیینهٔ هوش ما زنگ غفلت

نهفته‌ست چون فسق در پارسایی

به درد سرتهمت سرکشیها

من و عافیت صندل جبهه سایی

چو ریزد پر و بال من از تپیدن

شکست قفس را شود مومیایی

سخن کرد توفانی انفعالم

شنا داد ساز مرا تر صدایی

قناعت ‌کند مرکز آبروبت

شود قطره‌گوهر به صبرآزمایی

اگرکشتی آسمان غرق‌گردد

قلندر ندارد غم ناخدایی

دربن انجمن غیر عبرت چه دارد

غرورنی‌و خجلت بوریایی

به هستی من وما ضروریست بید‌ل

نفس نیست جز مایهٔ خود ستایی

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  9:42 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۲۸۰۹

شور گمگشتگی‌ام زد به در رسوایی

حیف همت‌ که شود منفعل عنقایی

ننگ هوش ‌است ‌که چون عکس درین ‌دشت‌ سراب

آب آیینه ‌کند کشتی ‌کس دریایی

خلقی از لاف جنون شیفتهٔ آگاهیست

توبه خمیازه مبر عرض قدح پیمایی

شمع با ماندنش از خویش ‌گذشت آخر کار

پشت پای است ز سر تا به قدم بی‌پایی

در مقامی‌ که نفس نعل در آتش دارد

خنده می‌آیدم از غفلت بی‌پروایی

یاد آن قامت رعنا به‌ تکلف نکنی

که مبادا روی از خویش و قیامت آیی

حسرت باده ‌کشی نیست کم از آتش صور

کوهها رفت به‌ باد از هوس مینایی

سعی مطرب نشود چاره‌ گر کلفت دل

این‌ گره نیست‌ که ناخن زنی و بگشایی

شور هنگامهٔ افلاک و خروش دل خاک

بی صدا تر ز دو دست است چو بر هم سایی

حرف عشق انجمن آرای خروشست اینجا

بند نی ‌گردد اگر لب بهم آردنایی

خواب در دیدهٔ ارباب قناعت تلخ است

بوریا گر نکند مخملی و دیبایی

هیج جا نیست تهی جای بهم جوشیدن

شش جهت عالم عنقاست پر از تنهایی

شعله را جز ته خاکسترش آرام‌ کجاست

جهد آن کن تو در سایهٔ خویش آسایی

بیدل این ما و منت حایل آثار صفاست

نفسی آینه باشی‌ که نفس ننمایی

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  9:42 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۲۸۱۶

سبکساری‌ست هرگه در نظرها بیدرنگ آیی

به این جرات مبادا چون شرر مینا به‌ سنگ آیی

به انداز تغافل نیم رخ هم عالمی دارد

چرا مستقبل مردم چو تصویر فرنگ آیی

ز ما و من جهانی شیشه زد بر سنگ نومیدی

در قلقل مزن چندان که در پای ترنگ آیی

همه‌ گر جبن باشد از طریق صلح‌ کل مگذر

چو غیرت تا کجا با هر که پیش آیی به جنگ آیی

حیا سامانی این ‌مقدار رسوایی نمی‌خواهد

که چون فواره هر چند آب‌گردی درشلنگ آیی

خمار، آفت‌کشیها دارد از ساغرکشی بگذر

که می‌اندیشم از خمیازه در کام نهنگ آیی

بساط لاف چندین انفعالی درکمین دارد

حذر زان وسعت دامن ‌که زیر پای لنگ آیی

کسی با برق بی ‌زنهار فرصت برنمی‌آید

به افسون نفس تا چند در باد تفنگ آیی

سخن دردسر است اما متن بر خامشی چندان

که چون آیینه از ضبط نفس در زیر زنگ آیی

درآن محفل به ظرف وهم ‌وظن ‌کم می‌رسد فطرت

مگر گردون شوی تا قابل یک‌ کاسه بنگ آیی

همین در کسوت وهم است سیر باغ امکانت

بپوش از هر دو عالم چشم اگر زین جامه تنگ آیی

به سامانست بیدل عشرتت در خورد همواری

به سیر این چمن باید روی آیی‌ که رنگ آیی

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  9:42 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها