0

غزلیات بیدل دهلوی

 
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۲۴۵۷

با ما نساخت آخر ذوق شراب خوردن

چون میوه زرد گشتیم از آفتاب خوردن

مست‌ست طبع خود سر از کسب خلق بگذر

تا کم‌ کند جنونت می با گلاب خوردن

گر محرمی برون‌آ از تشنه‌کامی حرص

چون وهم غوطه تاکی در هر سراب خوردن

نقشی‌که مبهم افتد دل جمع‌کن ز فهمش

جهل است عشوهٔ حسن زیر نقاب خوردن

آن چین ابرو امشب صد رنگ بسملم‌ کرد

زخم‌کمی ندارد تیغ عتاب خوردن

اغراض بیشمار است عرض حیا نگهدار

طعن جنون چه لازم از شیخ و شاب خوردن

پیچ و خم حوادث ما را نکرد بیدار

با سنگ بر نیامد پهلو به‌خواب خوردن

موقع‌شناس عصیان ذلت کش خطا نیست

می حکم شیر دارد در ماهتاب خوردن

بد مستی تنعم مغرورکرد ما را

ای‌کاش سیخ‌ می‌خورد حرص از کباب خوردن

ملک تو نیست دنیا کم ‌کن تصرف اینجا

مال حرام تا کی بهر صواب خوردن

ترک تلاش دارد آب رخ قناعت

سیر است موج‌ گوهر از پپچ و تاب خوردن

تحصیل روزی آسان نتوان شمرد بیدل

تکلیف خاک و خون‌ست این نان و آب خوردن

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  9:09 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۲۴۵۳

چقدر بهار دارد سوی دل نگاه کردن

به خیال قامت یار دو سه سرو آه ‌کردن

کس از التفات خوبان نگرفت بهره آسان

ره سنگ می‌گشاید به دل تو راه ‌کردن

ز قبول و ردّ میندیش‌ که مراد سایل اینجا

دم جرأتی‌ست وقف لب عذر خواه ‌کردن

به غرور جاه و شوکت ز قضا مباش ایمن

که به تیغ مرگ نتوان سپر ازکلاه‌کردن

ز مال هستی آگه نشدند سرفرازان

که چو شمع باید آخر ز مناره چاه‌کردن

به جهان عجز و قدرت چه حساب دارد اینها

تو و صد هزار رحمت من و یک‌گناه‌کردن

بر صنع بی‌نیازی چقدر کمال دارد

کف خاک برگرفتن ‌گل مهر و ماه‌ کردن

به محیطت او فکنده‌ست عرق تلاش هستی

چو سحاب چند خواهی به هوا شناه ‌کردن

اگر آگهی ز مهلت مکش انتظار فرصت

همه بیگه است باید عملت پگاه‌کردن

ز ترانه‌های عبرت به‌همین نوا رسیدم

که در آینه نخواهی به نفس نگاه‌کردن

ز معاشران چو بیدل غم لاله‌ کرد داغم

به چمن نمی‌توان رفت پی دل سیاه ‌کردن

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  9:09 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۲۴۵۶

از خود سری مچینید ادبار تا به‌گردن

خلقی‌ست زین چنین سر بیزار تا به‌گردن

ای غافلان گر این است آثار سربلندی

فرقی نمی‌توان یافت از دار تا به گردن

تسلیم تیغ تقدیر زین بیشتر چه بالد

چون موست پیکر ما یک تار تا به‌گردن

زین سرکشی چه دارد طبع جنون سرشتت

آفات همچو سیل‌ست درکار تابه گردن

تمکین نمی‌پسندد هنگامهٔ رعونت

زین وضع زیر تیغ‌ست کهسار تا به گردن

فرداست خاک این‌دشت پا بر سر شکسته‌ست

امروز در ته پاش انگار تا به گردن

خلقی‌ست زین جنونزار عریان بی‌تمیزی

دستار تا به زانو شلوار تا به گردن

رنج خلاب دنیا مست بهار خوبی‌ست

تا پا نهی که رفتی یک بار تا به گردن

مینای این خرابات بی می نمی‌توان یافت

در خون نشستگانند بسیار تا به گردن

از حرص ما تعلق دارد سر تملق

چندیش پای در گل بگذار تا به گردن

موج‌گهر چه مقدار از آب سر برآرد

دارد بنای اقبال دیوار تا به گردن

تا بند بندت از هم چون سبحه وا نگردد

عقد انامل یأس بشمار تا به گردن

تا زندگی ست چون شمع‌ ایمن نمی‌توان زیست

یک‌کوچه آتش از پاست این خار تا به‌گردن

در خلق اگر به این بعد بی ربطی وفاق‌ست

پیغام سر توان برد دشوار تا به گردن

کو سیلی ضروری یا تیغ امتحانی

خلقی نشسته اینجا بیکار تا به گردن

کو طاعتی‌که ما را تاکوی او رساند

تسبیح تا زبان‌ست زنار تا به‌ گردن

بید بهار یأسیم از بی‌بری مپرسید

اعضا به خم شکستیم زین بار تا به‌ گردن

رنگ حنایش امشب سیر بهار نازست

پابوس و منت خون بردار تا به گردن

زان جرأتی که سودم دستی به تیغ نازش

بردم ز هر سر انگشت زنهار تا به‌گردن

چون شعله برده بودم بر چرخ بار طاقت

رنگ شکسته‌ام کرد هموار تا به گردن

سودایی هوس را کم نیست موی سر هم

بپدل مپیچ ازین بیش دستار تا به ‌گردن

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  9:09 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۲۴۶۱

گر حنا بر خاک پایت جبهه ساخواهد شدن

خون صدگلزار پا مال حنا خواهد شدن

ما اسیران را به سامان‌گاه اقبال فنا

تیغ قاتل سایهٔ بال هما خواهد شدن

از رعونت بگذر ای غافل‌که آخر شعله را

سرکشیها زیر دست نقش پا خواهد شدن

خودنمایی‌گر به این خجلت عرق سامان شود

عکس در آیینه غواص حیا خواهد شدن

نیست غم‌گر آب و رنگ این چمن بر باد رفت

شبنم ما نیز اجزای هوا خواهد شدن

از نوید پیری‌ام بر زندگانی نازهاست

کز خمیدن قامتم زلف دوتا خواهد شدن

نیستم غفلت سواد نسخهٔ هستی چو شمع

یکسر این اجزا به چشمم توتیا خواهد شدن

گر چنین داردکمین عافیت سرگشتگی

سنگ این‌کهسار یکسر آسیا خواهد شدن

دامن الفت زگرد این و آن افشانده‌گیر

رنگ و بو آخر ز برگ ‌گل جدا خواهد شدن

امتحانی گر ز جولانگاه طاقت‌ گل کند

سعی ما از سایه دامن زبر پا خواهد شدن

در جنون سامان جیب و دامنی درکار نیست

جامهٔ عریانی از رنگم قبا خواهد شدن

شوق طاووس است بیدل بیضه می‌باید شکست

صد در فردوست از یک عقده وا خواهد شدن

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  9:09 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۲۴۵۱

اگر مشت غبار خود پر‌یشان می‌توان‌کردن

به چشم هر دو عالم ناز مژگان می‌توان‌کردن

متاع زندگی هر چند می‌ارزد به باد اینجا

به همت اندکی زین قیمت ارزان می‌توان‌کردن

شب حرمان فرو برده‌ست عصیان‌گاه هستی را

اگر اشکی به درد آید چراغان می‌توان کردن

بهار دستگاه شوق و چندین رنگ سودایی

جنون مفتست اگر یک ناله عریان می‌توان‌ کردن

غبار وادی حسرت فسردن بر نمی‌دارد

به پای هر که از خود رفت جولان می‌توان کردن

اگر حرص‌ گهر دامن نگیرد قطرهٔ ما را

برون زین بحر چندین رنگ توفان می‌توان‌کردن

به رنگ شمع دارم رفتنی در پیش ازین محفل

به پا جهدی که نتوانم به مژگان می‌توان کردن

به وحشت دامن همت اگر یکچین بلند افتد

جهانی را غبار طاق نسیان می‌توان کردن

به طاووسی نی‌ام قانع زگلزار تماشایت

مرا زین بیشتر هم چشم حیران می‌توان‌کردن

ادبگاه محبت گر نباشد در نظر بیدل

ز شور دل دو عالم یک نمکدان می‌توان‌ کردن

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  9:10 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۲۴۶۰

نسزد زجوهرفطرتت به جنون شبهه وشک زدن

چو نفس جریدهٔ ماو من به هوس نوشتن و حک زدن

به بساط جرعه‌کشان تو، غم نقل و باده‌که می‌کشد

که توان ز حرف تبسمت به‌هزار پسته نمک زدن

چه ظهورگرد سپاه تو چه خفا تغافل جاه تو

به‌گشاد و بست نگاه تو در راز ملک و ملک زدن

به جهان رنگ فنا اثر غم امتحان دگر مبر

بر محرمان ستم است اگر زرگل رسد به محک زدن

تو شه قلمرو عزتی چه جنون ز طبع ‌تو جوش زد

که درند جیب تعیّنت غم پینه بر کپنک زدن

ز مزاج پیچش خلق دون خجل است طعنه‌گر فنون

نشوی جراحت مرده را هوس آزمای‌کلک زدن

اثر دماغ رعونتت شده رنگ پستی دولتت

به‌کجاست‌ گوشهٔ زانویی‌ که توان علم به فلک زدن

بگذر ز حاصل مدعا که به حکم فرصت بی‌بقا

چمن است بر سر زخم ما گل انتظار گزک زدن

پی وهم هرزه عنان مدو به سراب غرق‌ گمان مشو

ز شنای بحر گمان مرو به خیال باطل حک زدن

حذرای حسود جنون حسب ‌که به حکم آگهی ادب

مثلی‌که بیدل مازند به تو نیست‌ کم ز کتک زدن

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  9:10 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۲۴۶۳

گر به این واماندگی مطلق عنان خواهم شدن

گام اول در رهت سنگ نشان خواهم شدن

جبههٔ من درکمین سجده‌ای فرسوده است

عالمی را قبله‌ام‌گر آستان خواهم شدن

اینقدر کز خود به فکر جستجویت رفته‌ام

گر نگردم بی‌نشان عنقا نشان خواهم شدن

خاکساری نیست آن تخمی‌که پا مالش‌کنند

با زمینی‌ گر بسازم آسمان خواهم شدن

غیر جیب بیخودی خلوتگه آرام نیست

در شکست رنگ چون آتش نهان خواهم شدن

اشک مجنونم تسلی در مزاجم تهمتی‌ست

از چکیدن گر فرو ماندم روان خواهم شدن

آتش یاقوت من خاموش روشن‌کرده‌اند

از تکلف تا کجا صاحب زمان خواهم شدن

با چنین ضعفی‌که سازش‌ جزشکست رنگ نیست

گر به‌ گردون هم برآیم‌ کهکشان خواهم شدن

خشک بردارید ازین دریاگلیم ابر من

یک عرق‌ گر نم‌ کشم صد دل‌ گران خواهم شدن

با همه افسردگی بیدل چو آواز جرس

گر روم از خود دلیل‌ کاروان خواهم شدن

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  9:10 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۲۴۵۸

چه دارد این گیر و دار هستی‌ گداز صد نام و ننگ خوردن

شکست آیینه جمع‌ کردن فریب تمثال رنگ خوردن

خوشست از ترک خودنمایی دمی ز ننگ هوس برآیی

به‌ کسوت ریش روستایی ز شانه تا چند چنگ خوردن

شرار تا سر ز خود برآرد نه روز بیند نه شب شمارد

دماغ‌کمفرصتان ندارد غم شتاب و درنگ خوردن

مزاج همت نمی‌شکیبد که ساز نخلش نظر فریبد

به صد فلک دست و دل نزیبد فشار یک چشم تنگ خوردن

کم تلاش هوس شمردم قدم به عجز طلب فشردم

به کعبهٔ امن راه بردم ز تیشه بر پای لنگ خوردن

طمع به هر جا فشرد دندان ز آفتش نیست باک چندان

به اشتهای غرض‌پسندان زبان ندارد تفنگ خوردن

چه سان به تدبیر فکر خامت خمار حسرت رود ز جامت

که در نگین هم به قدر نامت فزوده خمیازه سنگ خوردن

اگر جهان جمله لقمه زاید ز فکر جوع تو برنیاید

مگر چو آماج لب گشاید ز عضو عضوت خدنگ خوردن

به ظلمت آباد ملک صورت دلست سرمایهٔ کدورت

ندارد ای بیخبر ضرورت به ذوق آیینه زنگ خوردن

به سعی تحقیق پر دویدی به عافیت هرزه خط کشیدی

نه او شدی نی به خود رسیدی چه لازمت بود بنگ خوردن

به کیش آن چشم فتنه مایل به فتوی آن نگاه قاتل

بحل گرفتند خون بیدل چو می به دین فرنگ خوردن

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  9:10 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۲۴۶۵

رساند عمر به جایی دل از وفا کندن

که کس نگین نتواند به نام ما کندن

ز دست عجز بلندی چه ممکن است اینجا

مخواه از آبله دندان پشت پا کندن

اگر به ناله‌ کنی چارهٔ‌ گرانی دل

هزارکوه توانی به یک صدا کندن

به جا نکنی نشود کام مدعا شیرین

زمین مرقد فرهاد تا کجا کندن

چو بخت نیست به اقبالت اشتلم چه بلاست

ز رشک سایه نباید پر هما کندن

جهان چو شمع فرو می‌رود به‌ خاک سیاه

به سر فتاده هواهای زیر پا کندن

قد دو تا به‌کجا می‌بری تأمل‌ کن

عصا به پیش گرفته‌ست جابه‌جا کندن

چو صبح شهرت موهوم جز خجالت نیست

نگین به خنده ده از نقش بر هواکندن

گشود تکمه به پیراهن حیا مپسند

قیامت است دل از بند آن قباکندن

به وهم نشو و نما نخل‌های این گلشن

رسانده‌اند به گردون ز بیخها کندن

فتادکشمکشی چند درکمین نفس

خوش است‌گر‌کند این ریشه را رسا کندن

تلاش رزق به تهدیدکم نشد بیدل

فزود تیزی دندان آسیا کندن

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  9:10 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۲۴۶۸

غنیمت ‌گیر چون آیینه محو شان خود بودن

جهانی را تماشا کردن و حیران خود بودن

چه صحرا و چه‌ گلشن‌ گر تأمل رهبرت‌ گردد

سلامت نیست غیر از پای در دامان خود بودن

ز تشویش دو عالم چشم زخم آزاد می‌باشد

ته یک پیرهن از پیکر عریان خود بودن

دو دم شغل معاصی انتظار رحمتی دارد

که باید تا ابد شرمندهٔ احسان خود بودن

تو محرم نشئهٔ فرصت‌شناسی‌نیستی ورنه

به‌صد فردوس دارد ناز در زندان خود بودن

خیال سدره و طوبی نیاز طاق نسیان‌کن.

نگاهی بایدت در سایهٔ مژگان خود بودن

رضای خاطر فرصت ضرور افتاده است اینجا

به هر تقدیر باید خادم مهمان خود بودن

کمان قبضهٔ اسرار یکتایی به زه دارد

مقیم گوشهٔ تحقیق در میدان خود بودن

یقین را شبهه دیدی آگهی را جهل فهمیدی

خدایی داد از کف منکر فرمان خود بودن

وجوب آینه خود نیز جز پیش تو نگذارد

زمانی گر توانی محرم امکان خود بودن

به گرد خویش می‌گردد سپهر و نازها دارد

که تا هستی‌ست می‌باید همین قربان خود بودن

تبسم واری از اخلاق می‌خواهد وفا بیدل

نمک دارد همین مقدار شور خوان خود بودن

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  9:10 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۲۴۶۴

همعنان آهم آشوب جهان خواهم شدن

پیرو اشکم محیط بیکران خواهم شدن

دل ز نیرنگ تغافل‌های او مأیوس نیست

ناز می‌گویدکه آخر مهربان خواهم شدن

چون سحر زخمم سفارشنامهٔ گلزار اوست

قاصد خون‌گر نباشد خود روان خواهم شدن

نرگسش را گر چنین با تیره‌روزان الفت است

بعد ازین چون مردمک یک سرمه‌دان خواهم شدن

پیش خورشیدش مرا از صبح بودن چاره نیست

هر کجا او ماه باشد من کتان خواهم شدن

من که از خود رفتنم دشوار می‌آید به چشم

محرم طرز خرام او چه‌سان خواهم شدن

دستگاه ناتوانان جز تظلم هیچ نیست

چون نفس بر خویش اگر بالم فغان خواهم شدن

بیدماغ فرصتم سودایی اقبال کیست

تا هما آید به پرواز استخوان خواهم شدن

خانهٔ جمعیتم بی‌آفت وسواس نیست

تا کجاها خواب چشم پاسبان خواهم شدن

می‌کشم عمری‌ست بیدل خجلت نشو و نما

در عرق مانند شمع آخر نهان خواهم شدن

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  9:10 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۲۴۷۰

ظلمست به تشویش دل اقبال نمودن

صیقل زدن آیینه و تمثال نمودن

جز صفر کم و بیش درین حلقه ندیدم

چون مرکز پرگار خط و خال نمودن

گرم است ز ساز حشم و زینت افسر

هنگامهٔ تب کردن و تبخال نمودن

ای شیشهٔ ساعت دلت از گرد خیالات

گردون نتوان شد ز مه و سال نمودن

ما هیچکسان گرمی بازار امیدیم

تسلیم متاع همه دلال نمودن

چون آبله آرایش افسر هوس کیست

ماییم و سری قابل پا مال نمودن

فریاد که بردیم ز نامحرمی خلق

اندوه زبان داشتن و لال نمودن

شد عمر به پرواز میسر نشد آخر

چون شمع دمی سر به ته بال نمودن

پیری ز پر افشانی فرصت خبرم کرد

شد موی سپید آب به غربال نمودن

بیدل به نفس آینه‌پردازی هستی‌ست

دل جمع کن از صورت احوال نمودن

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  9:10 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۲۴۷۲

به مطلب می‌رساند وحشت از آفاق ورزبدن

که دارد چیدن دامن درین گلزار گلچیدن

به غفلت نقد هستی صرف سودای خطا کردم

به رنگ سایه‌ام سر تا قدم فرسوده لغزیدن

ز دست خودنمایی می‌کشم چندین پریشانی

چو بوی گل ز گلزارم جدا افکند بالیدن

سیه‌بختم دگر از حاصل غفلت چه می‌پرسی

به‌رنگ سایه روز روشنم شب کرد خوابیدن

چنانم ناتوان در حسرت شوق گرفتاری

که نتوانم به ‌گرد خاطر صیاد گردیدن

به مردن نیز حسرت صورخیز است از غبار من

نفس دزدیده‌ام اما ندارم ناله دزدیدن

مقابل کرده‌ام با نقش پایی جبههٔ خود را

درین آیینه شاید روی جمعیت توان دیدن

شکست خاطر نازک مزاجان چاره نپذیرد

که موی کاسهٔ چینی بود مشکل تراشیدن

چه دانی رمز دریا گر نداری گوش گردابی

که‌ کار خار و خس نبود زبان موج فهمیدن

اگر از معنی آگاهی بساز ای دل به حیرانی

که از آیینه‌ها دشوار باشد چشم پوشیدن

ادب پروردهٔ تسلیم دیرستان انصافم

دل آتشخانه‌ای دارد که می‌باید پرستیدن

مرا بیدل خوش آمد در طریق خاکساریها

چو تخم آبله در زیر پای خلق بالیدن

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  9:10 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۲۴۶۷

خلقی‌ست غافل اینجا از کشتن و درودن

چون خوشه‌ های‌ گندم صد چشم و یک غنودن

گل‌ کردن حقیقت چندین مجاز جوشاند

بر خویش پرده‌ ها بست این نغمه از سرودن

گر نوبهار هستی این رنگ جلوه دارد

نتوان زد از خجالت‌ گل بر سر نمودن

آن به‌ که همچو طاووس از بیضه بر نیایی

چشم هزار دام‌ست در راه پر گشودن

رفع صداع هستی در سجده صندلی داشت

بر عافیت تنیدیم آخر زجبهه سودن

گوش از فسانهٔ ما پیش از تمیز بربند

حرف زبان شمعیم داغ دل شنودن

ای حرص جبهه‌واری عرض حیا نگهدار

تاکی به رنگ سوهان سرتا قدم ربودن

سیلاب خانه اینجا تشویش رفت و در بست

غارتگری ندارد آیینه جز زدودن

تحقیق موج بی‌آب صورت نمی‌پذیرد

از خویش نیز خالیست آغوش‌ بی‌تو بودن

بر رشتهٔ تعلق چندین مپیچ بیدل

جز درد سر ندارد از موی سر فزودن

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  9:10 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۲۴۶۲

موج خونم هر قدر توفان نما خواهد شدن

حق شمشیر تو رنگین‌تر ادا خواهد شدن

عمرها شد در تمنای خرامت مرده‌ام

خاک من آیینهٔ آب بقا خواهد شدن

از تغافل چند بندی پرده بر روی بهار

چشم وا کن غنچهٔ بادام وا خواهد شدن

دردم مردن مرا بر زندگی افسوس نیست

حیف دامانت‌ که از دستم رها خواهد شدن

قدر مشتاقان بدان ای ساده رو کز جوش خط

بی‌نیازیها زبان التجا خواهد شدن

در کمین شعلهٔ هر شمع داغی خفته است

هر کجا تاجیست آخر نقش پا خواهد شدن

بی‌تلافی نیست شوقم در تک و پوی وصال

دست اگر کوتاه شد آهم رسا خواهد شدن

نشئهٔ آب و گل و شوخی بنای وحشتیم

دامنی ‌گر بشکنی تعمیر ما خواهد شدن

در بیابانی که دل می‌نالد از بار غمت

گر همه ‌کوه است پا مال صدا خواهد شدن

پختگان یکسر کباب انتظار خامی‌اند

انتهای هر چه دیدی ابتدا خواهد شدن

گر به ‌این افسردگی جوشد جنون اعتبار

بحر را موج‌ گهر زنجیر پا خواهد شدن

جادهٔ سر منزل تحقیق ما پوشیده نیست

نقش پا تا خاک ‌گشتن رهنما خواهد شدن

دوری از دلدار ننگ اتحاد معنوی است

موج ما با گوهر از گوهر جدا خواهد شدن

سرمهٔ صد نرگسستان عبرت است اجزای ما

خاک اگر گردیم چندین چشم وا خواهد شدن

نیستم بیدل چو تخم از خاکساری ناامید

آخر این افتادگیهایم عصا خواهد شدن

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  9:10 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها