0

غزلیات بیدل دهلوی

 
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۱۹۲۷

از شوخی فضولی ما داشت عار وصل

آخرکنارکرد ز ننگ کنار وصل

چشمی به خود گشوده‌ام و رفته‌ام ز خویش

ممنون فرصتم به یک آغوش وار وصل

قاصد نوید وعدهٔ دلدار می‌دهد

ای آرزو بهار شو ای انتظار وصل

رنج دویی نبرد ز ما سعی اتحاد

مردیم در فراق و نیامد به کار وصل

مژگان صفت موافقت خلق حیرتست

اینجا به خواب نیز غنیمت شمار وصل

جز فکر عیش باعث اندوه هیچ نیست

هجران کجاست تا نکند خارخار وصل

انجام سور بدتر از آغاز ماتم است

ای قدردان امن مکن اختیار وصل

چندین مراد جام تمنا به سنگ زد

یک شیشه گو به طاق تغافل گذار وصل

با نام محض صلح کن از ربط دوستان

واو است و صاد و لام درین روزگار وصل

خلق از گزند یکدگر ایمن نمی‌زیند

باور مدار این همه در مور و مار وصل

بیدل به زور راست نیاید موافقت

عضو بریده راست بریدن دوبار وصل

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  7:24 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۱۹۴۰

ای بهار جلوه‌ات را شش جهت دربار گل

بی‌ رخت در دیدهٔ من می‌خلد چون خار گل

یک نگه نظاره‌ات سر جوش صد میخانه می

یک تبسم‌ کردنت آغوش صد گلزار گل

درگلستانی که بوی وعدهٔ دیدار توست

می‌کند جای نگه چون برگ از اشجارگل

اینقدر در پردهٔ رنگ حنا شوخی‌ کجاست

می‌زند جوش ازکف پایت به این هنجارگل

تا به ‌کی پوشد تغافل بر سراپایت نقاب

در دل یک غنچه نتوان یافت این مقدارگل

بر رخ هر گلبن از شبنم نقاب افکنده‌اند

تا ز خواب نازگردد بر رخت بیدارگل

نیست ممکن‌ گر کند در عرض شوخی‌های ناز

لاله‌رویان را عرق بی‌رنگ از رخسارگل

می‌زند در جمع احباب از تقاضای بهار

سایهٔ دست کرم بر گوشهٔ دستار گل

ساز عیش از قلقل مینا قیامت غلغل است

ابر رنگ نغمه می‌بندد به روی تار گل

ریشه‌ها را گر به این سامان نمو بخشد هوا

موی سر چون خامهٔ تصویر آرد بارگل

نوبهارست و طراوت شوخیی دارد به چنگ

بوی‌گل از غنچه‌کرده نغمه از منقارگل

بیدل از اندیشهٔ لعلش به عجزم معترف

می‌کند در عرض جرأت رنگ استغفار گل

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  7:24 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۱۹۱۷

سنگی چو گوهر، بستیم بر دل

از صبـر دیدیم در بحــر ســاحل

رحمت گشوده‌ست آغوش حاجات

درهاست اینجا مشتاق سایل

چون شمع ما را با عجز نازیست

سر بر هواییم تا پاست درگل

رسوایی و عشق‌، مستوری و حسن

مجنون و صحرا، لیلی و محمل

نی دهر بالید، نی خلق جوشید

چندانکه جستیم دل بود در دل

بی‌پا روانی‌، بی‌پر پریدن

این باغ رنگیست از خون بسمل

هر جا دمد صبح شبنم‌کمین است

چشمی به نم‌گیر، ای خنده مایل

گر مرد جاهی جا گرم‌ کم‌ کن

خواهد عرق‌کرد رخشت به منزل

چون سایه هر چند بر خاک سودیم

خط جبینها کم‌ گشت زایل

یکسر چو تمثال حیران خویشم

با غیرکس نیست اینجا مقابل

شخص حبابم از ما چه آید

ضبط نفس هم اینجاست مشکل

ما و من خلق هذیان نوایی‌ست

از حق مپرسید مست است باطل

چون اشک رنگی بستیم آخر

خونها غرق شد از شرم قاتل

گفتم چه سازم با ربط هستی

آزاد طبعان گفتند بگسل

نی مطلبی بود، نی مدعایی

ما را به هر رنگ‌کردند بیدل

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  7:24 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۱۹۳۰

عمریست چون‌ گل می‌روم زین باغ حرمان در بغل

از رنگ دامن برکمر، از بو گریبان در بغل

مجنون و ساز بلبلان‌، لیلی و ناز گلستان

من با دل داغ آشیان طاووس نالان در بغل

ای اشکریزان عرق تدبیر عرض خلوتی

مشت غبارم می‌رسد وضع پریشان در بغل

تنها نه من از حیرتش دارم نفس در دل‌ گره

آیینه هم دزدیده است آشوب توفان در بغل

می‌آید آن لیلی نسب سرشار یک عالم طرب

می در قدح تا کنج لب‌ گل تا گریبان در بغل

آه قیامت قامتم آسان نمی‌افتد ز پا

این شعله هر جا سرکشد دارد نیستان در بغل

از غنچهٔ خاموش او ایمن مباش ای زخم دل

کان فتنهٔ طوفان‌کمین دارد نمکدان در بغل

بنیاد شمع از سوختن در خرمن‌ گل غوطه زد

گر هست داغی در نظر داری گلستان در بغل

چون صبح شور هستی‌ات کوک است با ساز عدم

تا چندگردی از نفس اجزای بهتان در بغل

دارد زیانگاه جسد تشویش «‌حبل من مسد»

زین کافرستان جسد بگریز ایمان در بغل

بیدل ز ضبط گریه‌ام مژگان به خون دارد وطن

تا چند باشد دیده‌ام از اشک پیکان در بغل

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  7:25 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۱۹۴۲

در چمن‌ گر جلوه‌ات آرد به روی‌ کار گل

رنگها چون شمع بندد تا به نوک خارگل

رازداران محبت پرتنک سرمایه‌اند

کز جنون چیدند یک چاک‌ گریبان‌وار گل

چشم حیران شاهد دلهای از خود رفته است

نقش پایی هست در هر جا کند رفتار گل

از رگ تاکم لب امید بی‌خمیازه نیست

می‌کند زین‌ ریشه آخر نشئه‌ای سرشار گل

سبحه ریزد غنچهٔ ‌کیفیت این ‌شاخسار

گر کند در باغ‌ کفرم رشتهٔ زنار گل

الفت دلها بهار انبساط دیگر است

شاخ این‌ گلبن ز پیوند آورد بسیار گل

ناله از انداز جرأت در عرق گم می‌شود

بلبل ما را که چون شمعست در منقار گل

درگلستانی‌ که رنگ و بوی می‌سازد بهم

عالمی را از تکلف گشت ربط‌ دارگل

ای شرر در سنگ رنگ آرزو گردانده‌ گیر

چشم واکردن نمی‌ارزد به این مقدار گل

در بهارم داغ‌ کرد آخر به چندین رنگ یأس

ساغر بی‌باده یعنی بی‌جمال یار گل

برنفس بسته‌ست فرصت محمل فیض سحر

ناله شو ای رنگ تا چشمی‌ کند بیدار گل

رشتهٔ شمع‌ است مژگانم‌ که‌ گوهرهای اشک

بسکه چیدم بیدل امشب‌ کرد دیگر بار گل

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  7:25 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۱۹۴۳

می‌توان در باغ دید از سینهٔ افگارگل

کاین‌گل اندامان چه مقدارند در آزار گل

گر تبسم زین ادا چیند بساط غنچه‌اش

می‌درد منقار بلبل خندهٔ سرشار گل

ای ستمگر بر درشتی ناز رعنایی مچین

در نظرها می‌خلد هر چند باشد خارگل

فرصت نشو و نما عیار این بازبچه است

رنگ تا پر می‌گشاید می‌برد دستارگل

خانه ویرانست اینجا تا به خود جنبد نسیم

خشت چیند تاکجا بر رنگ وبو معمارگل

پهلوی همت مکن فرش بساط اعتبار

مخمل وکم‌خواب دارد دولت بیدارگل

باید از دل تا به لب چندین‌ گریبان چاک زد

کار آسانی مدان خندیدن دشوار گل

باغ امکان درسگاه عذر بی‌سرمایگی است

رنگ کو تا گردشی انشا کند پرگار گل

غفلت بی‌ درد پر بی ‌عبرتم برد از چمن

نالهٔ دل داشت بو در بستر بیمار گل

تا به فکر مایه افتادیم‌کار از دست رفت

رنگ و بو سودای مفتی بود در بازار گل

می‌برد خواب بهار نازم از یاد خطش

بی‌فسونی نیست بیدل سایهٔ دیوار گل

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  7:25 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۱۹۳۶

خواندم خط هر نسخه به ایمای تغافل

آفاق نوشتم به یک انشای تغافل

مشکل‌ که توان برد به افسون تماشا

آسودگی از بادیه پیمای تغافل

هنگامهٔ آشوب جهان‌ گوشهٔ آب است

پیدا کنی از عبرت اگر جای تغافل

درکارگه هستی موهوم ندیدیم

نقشی‌که توان بست به دیبای تغافل

در عشق ننالی‌که اسیران نفروشند

صبری ‌که ز کف رفت به یغمای تغافل

گر بحر نقاب افکند از چهره وصالست

لطفست همان اسم معمای تغافل

فریاد که تمکین غرور تو ندارد

سنگی‌که خورد بر سر مینای تغافل

آن سرمه‌ که درگوشهٔ چشم تو مقیم است

دنباله دوانده‌ست به پهنای تغافل

از ساغر چشمت چقدر سحر فروش است

کیفیت نظّاره سراپای تغافل

خوبان همه تن شوخی انداز نگاهند

بیدل تو نه‌ای محرم ایمای تغافل

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  7:25 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۱۹۳۸

بسکه افتاده‌ست باغ آبرو نایاب گل

ذوق عشرت آب‌گردد تا کند مهتاب‌ گل

زبن طلسم رنگ و بو سامان آزادی‌ کنید

نیست اینجا غیر دامن چیدن از اسباب گل

هرزه‌گویی چند؟ لختی‌ گرد خود گردیدنی

شاخسار موج هم می‌بندد ازگرداب گل

هرکجا شمع جمال او نباشد جلوه‌گر

دیده‌ها تا جام صهبا دارد از مهتاب گل

بسکه خوبان از جمالت غرق خجلت مرده‌اند

در چمن مشکل اگر آید به روی آب‌ گل

از صلای ساغر چشم فرنگی مشربت

بر لب زاهدکند خمیازه تا محراب‌گل

نوبهاری هست مفت عشرت ای سوداییان

رشتهٔ ساز جنون را می‌شود مضراب گل

مست خاک ما کمینگاه بهار حیرتست

بعد ازبن خواهد فشاند در ره احباب‌ گل

راحت ما را همان پرواز بالین پر است

در نقاب اضطراب رنگ دارد خواب گل

در همه اوقات پاس حال باید داشتن

ننگ هشیاریست کز مستان کند آداب گل

شوخی اظهار آخر با مزاج ما نساخت

آتشی در طبع رنگ است و ندارد تاب گل

عمرها شد شوخی دیده خرامی کرده‌ام

می‌کند از چشم من بیدل همان سیماب گل

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  7:25 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۱۹۴۹

وفور مال به تأکید خسّت است دلیل

گشاد دست نمی‌خواهد آستین طویل

شرر چه بال تواند گشود در دل سنگ

چراغ دیدهٔ مور است در سرای بخیل

به قوّت حشم از جادهٔ ادب مگذر

صلای ‌کام نهنگست کوچه دادن سیل

ز سرکشان به بزرگی فروتنی مطلب

چه ممکنست خمیدن رسد به ‌گردن فیل

غضب به جرأت تسلیم برنمی‌آید

حیاست آتش نمرود را ز وضع خلیل

رموز عشق سزاوار حکم هر خس نیست

نفس به حوصلهٔ من نمی‌شود تحلیل

قد خمیده به صد احتیاج داغم‌ کرد

چه گریه‌ها که نفرمود ساز این زنبیل

به سرخ و زرد منازید زیر چرخ‌ کبود

که جامه هر چه بود ماتمی است در خم نیل

به هر خیال قناعتگر است موهومی

کشید سرمه ‌به‌ چشم پری ز سایهٔ میل

هوس بضاعت موهوم ما چه عرض دهد

مبرهن است از اجمال ذره‌ها تفصیل

خبر ز دل نگرفتی‌ کسی چه چاره ‌کند

که شیشه‌ای‌ست به طاق تغافلت تحویل

ادب غبار خموشی است کاروان حباب

نهفته است به ضبط نفس درای رحیل

چو شمع خیره‌ سر فرصتیم وزین غافل

که چین بلند گرفته‌ست دامن تعجیل

تلاش علم و عمل مغتنم شمر بیدل

مکش خمار شرابی‌ که عقل راست مزیل

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  7:25 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۱۹۳۹

گر کند طاووس حیرتخانهٔ اسباب گل

دستگاه رنگ او بیند همان در خواب‌گل

ای بهار از خودفروشان دکان رنگ باش

بی دماغانیم ما اینجا ندارد باب گل

جز خموشی بر نتابد محفل تسلیم عشق

از چراغ‌ کشنه اینجا می‌کند آداب‌ گل

از خودم یاد جمال میفروشی برده است

کز تبسم جمع دارد با شراب ناب‌ گل

آفت ایجاد است ساز زندگی هشیار باش

از طراوت خانه دارد در ره سیلاب‌ گل

فیض خاموشی به یاد لب ‌گشودنها مده

ای ز خود غافل همین در غنچه دارد آب‌گل

گلشن داغیم از نشو و نمای ما مپرس‌

در بهار ما ز آتش می‌شود سیراب‌گل

موی چینی‌گر به سامان سفیدی می‌رسد

شام ما هم می‌تواند چیدن از مهتاب‌گل

بیقرار عشق هرگز روی جمعیت ندید

جز پریشانی نکرد از نالهٔ بیتاب‌گل

غرهٔ عشرت مشو کاین نوبهار عمر نام

نا امیدی نکهت است و مطلب نایاب ‌گل

ای‌غنیمت‌! جلوه‌ای‌، فرصت‌پریشان وحشتست

رنگی از طبع هوس خندیده‌ای دریاب گل

معنی روشن به چندین پیچ و تاب آمد به‌ کف

کرد بیدل‌ گوهر ما از دل گرداب‌ گل

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  7:25 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۱۹۲۸

چیست درین فتنه‌زار غیر ستم در بغل

یک نفس و صد هزار تیغ‌ دو دم در بغل

گه الم کفر و دین گه غم شک و یقین

الحذر از فتنه‌ای دیر و حرم در بغل

منفعل فطرتم‌ کو سر و برگ قبول

خوش قلم صنع نیست‌ کاغذ نم در بغل

پای‌ گر آید به سنگ‌ کوشش همت رساست

زبر زمین می‌رود ریشه علم در بغل

با دل قانع خوشیم از چمن اعتبار

غنچهٔ ما خفته است باغ ارم در بغل

خشکی مغز شعور جوهر فطرت‌ گداخت

منشی این دفتریم نال قلم در بغل

تا طلب آمد به عرض فقر دمید از غنا

کاسهٔ درویش‌ داشت‌ ساغر جم‌ در بغل

گرنه به بوس آشناست زان دهن بی‌نشان

غرهٔ هستی چراست خلق عدم در بغل

لطمهٔ آفات نیست مانع جوع هوس

سیر نشد از دوال طبل شکم در بغل

وضع رعونت مخواه تهمت بنیاد عجز

بر سر زانو گذار گردن خم در بغل

مایهٔ ‌ایثار مرد بر کف ‌دست ‌است و بس

کیسهٔ ممسک نه‌ای چند درم در بغل

بیدل از اوهام جسم باخت صفا جان پاک

زنگ در آیینه بست نور ظلم در بغل

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  7:25 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۱۹۴۱

با چنین شوخی نشیند تا به‌کی بیکار گل

رخصت نازی‌ که‌ گردد گرد آن دستار گل

نالهٔ ما را، ز تمکینت بهای دیگر است

می‌کند یک دم زدن صدرنگ در کهسار گل

اینقدر توفان نوای حسرت گلزار کیست

کز شکست رنگ می‌بالد به صد منقار گل

درگلستانی‌ که مخمور خیالت خفته‌ایم

رنگ می‌بازد ز شرم سایهٔ دیوار گل

آگهی آیینه‌دار معنی آشفتگی است

می‌شود خوابی‌ پریشان چون شود بیدار گل

چشم‌کو تا محرم اسرار بی‌رنگی بود

ورنه زین باغ تحیر می‌دمد بسیار گل

تا گهر باشد چرا دریا کشد ننگ حباب

حیف باشد جز دل عاشق به دست یار گل

گر کنی یک غنچه فکر عالم آزادگی

یابی از هر چین دامن صد گریبانزار گل

عشرت این باغ یکسر برگ تسلیم فناست

جبهه‌ای چند از شکفتن می‌کند هموار گل

خلوت آن جلوه غیر از حیرتم چیزی نداشت

هر قدر بی‌پرده شد آیینه‌ کرد اظهار گل

خاک ما هم می‌کشد آغوش ناز جلوه‌ای

چون بهار آمد جهانی می‌کند یکبار گل

سر به سر باغ جهان بیدل مقام حیرتست

دارد از هر برگ اینجا پشت بر دیوارگل

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  7:25 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۱۹۴۷

دل آرمیده به خون مکش ز فسون رنگ وهوای‌ گل

ستم‌ست غنچهٔ این چمن مژه واکند به صدای‌ گل

به حدیقه‌ای‌که تبسمت فکند بساط شکفتگی

مگر از حیا عرقی‌ کند که رسد به خنده دعای ‌گل

به فروغ شمع صد انجمن سحری‌ست مایل این چمن

چو گلیم از برو دوش من بکشند سایه ز پای ‌گل

چمنی است عالم ‌کبریا بری ازکدورت ماسوا

نشود تهی به‌ گمان ما ز هجوم رنگ تو جای ‌گل

ز بلند و پست بساط رنگ اثری نزد در آگهی

که چه یافت سبزه‌ کلاه سرو و چه دوخت غنچه قبای ‌گل

چمن اثر ز نظر نهان به مآثرت ‌که ‌کشد عنان

ز بهار می‌طلبی نشان مگذر ز آینه‌های‌ گل

قدح شکستهٔ فرصتت چقدر شراب نفس‌ کشد

به‌ خمیر طینت سنگ هم زده‌اند آب بقای‌ گل

تو به دستگاه چه آبرو ز طرب وفا کنی آرزو

که نساخت کاسهٔ‌ رنگ و بو به ‌مزاج‌ خنده‌ گدای ‌گل

به خیال غنچه نشسته‌ام به هوای آینه بسته‌ام

ز دل شکسته‌ کجا روم چو بهارم آبله پای‌گل

بگذشت خلقی ازین چمن به نگونی قدح طرب

تو هم آبگینه به خاک نه‌ که خم است طاق بنای ‌گل

ندوی چو بیدل بیخبر دم پیری از پی‌ کر و فر

که تهیست قافلهٔ سحر ز متاع رنگ و درای‌ گل

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  7:25 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۱۹۴۶

اگر آن نازنین رود به تماشای رنگ‌گل

چمن از شرم عارضش ندهد گل به چنگ‌گل

به خرامی‌که‌گل‌کند ز نهال جنون‌گلش

الم خار می‌کشد قدم عذر لنگ‌گل

می مینای این چمن ز شکست است موجزن

پی بوگیر و درشکن به خیال ترنگ‌گل

ز نشاط عرق ثمر به‌گلاب آب ده نظر

مگشای بالت آنقدر که‌ کشند غنچه بنگ‌گل

نه به رنگ الفت بقا، نه ز بوی جلوه پرگشا

مگر این نقد پوچ را تو بسنجی به سنگ‌گل

طرب باغ رنگ اگر زند ازخنده‌گل به سر

تو هم این زخم تازه‌کن دو سه روزی به رنگ‌گل

به چنین وضع ناتوان نستیزی به این وآن

نبرد صرفه‌ای حیا به خس و خار چنگ‌گل

سحرجام فرصتم رمق شمع وحشتم

نفسی چند می‌کشم به شتاب درنگ‌گل

من بیدل درین چمن ز چه تشریف بشکفم

به فشار است رنگ هم زقباهای تنگ‌گل

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  7:26 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۱۹۲۹

ای از خرامت نقش پا خورشید تابان در بغل

از شوخی‌گرد رهت عالم‌گلستان در بغل

ابرویت از چین جبین زه‌ کرده قوس عنبرین

چشم از نگاه شرمگین شمشیر بران در بغل

بی رویت از بس مو به مو توفان طراز حسرتم

چون ابر دارد سایه‌ام یک چشم‌گریان در بغل

دل را خیال نرگست برداشت آخر از میان

صحرا زگرد وحشیان پیچیده دامان در بغل

حیرت رموز جلوه‌ای بر روی آب آورده است

آیینه دارد ناکجا تمثال پنهان در بغل

دیوانهٔ ما را دلی در سینه نتوان یافتن

دارد شراری یادگار از سنگ طفلان در بغل

می‌خواست از مهد جگر بر خاک غلتد بی‌رخت

برداشت طفل اشک را چون دایه مژگان در بغل

هستی ندارد یک شرر نور شبستان طرب

این صفحه‌گر آتش زنی یابی‌چراغان در بغل

عشق از متاع این و آن مشکل‌که آراید دکان

آخر خریدار تو کو ای ‌کفر و ایمان در بغل

کو خلوت و کو انجمن در فکر خود دارم وطن

چون شمع سر تا پای من دارد گریبان در بغل

چشمی اگر مالیده‌ام زین باغ بیرون چیده‌ام

وحشت‌کمین خوابیده‌ام چون غنچه دامان در بغل

در وادیی‌ کز شوق او بیدل ز خود من رفته‌ام

خوابیده هر نقش قدم بگذشت جولان در بغل

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  7:26 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها