0

غزلیات بیدل دهلوی

 
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۱۸۴۷

خلقی است شمع‌وار در این قحط جای فیض

قانع به اشک و آه ز آب و هوای فیض

بیهوده بر ترانهٔ وهم و گمان مپیچ

قانون این بساط ندارد نوای فیض

از صبح این چمن نکشی ساغر فریب

خمیازه موج می‌زند از خنده‌های فیض

نام ‌کرم اگر شنوی در جهان بس است

اینجا گذشته است ز عنقا همای فیض

حشر هوس ز شور کرم ‌گرد می‌کند

امن است هرکجا به‌میان نیست پای‌فیض

اقبال ظلم پایه به‌اوجی رسانده است

کانجا نمی‌رسد ز ضعیفی دعای فیض

چشمت ز خواب باز نگردیده صبح رفت

ترسم زگریه وانکشی خونبهای فیض

گرد حقیقتی به‌ نظر عرضه می‌دهند

تا چشم‌ کیست قابل این توتیای فیض

از دود آه منصب داغ جنون بلند

گلزار غیر ابر ندارد لوای فیض

عمری‌ست درکمینگه ساز خموشی‌ام

چین‌ کرده است ناله‌ کمند رسای فیض

آخر به‌خواب مرگ ‌کشد صبح پیریت

افسون لغزش مژه دارد صفای فیض

آغوش صبح می‌کند اینجا وداع شب

بیدل بقدر نفی تو خالیست جای فیض

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  7:19 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۱۸۵۵

غبار تفرقه هر جا بود مقابل جمع

به هم رسیدن لب‌هاست قاصد دل جمع

ندیده هیچکس از کارگاه کسب و کمال

به غیر وضع ادب صورت فضایل جمع

دمی فراهم شیرازهٔ تأمل باش

کتاب معنی‌ات اجزا شد از دلایل جمع

به کارگاه هوس احتیاجت این همه نیست

تو فرد ملک غنایی مباش سایل جمع

مدوز کیسه به وهم ذخیرهٔ انفاس

که این نقود پراکنده نیست قابل جمع

کجا بریم غم ذلت‌ گرانجانی

که می‌کشیم به یک ناقه بار محمل جمع

تو در خیال تعلق فسرده‌ای ورنه

همان جداست چه خاک و چه آب در گل جمع‌

نرست موجی ازین بحر بی‌تلاش‌ گهر

تو هم بتاز دو روزی به حسرت دل جمع

حساب عبرتی از پیش پا مشو غافل

چو اشک شمع همان خرج‌گیر داخل جمع

هزار خوشه درین ‌کشت دانه شد بیدل

به غیر تفرقه چیزی نبود حاصل جمع

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  7:19 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۱۸۴۰

بی‌خلل نگذاشت گل را صنعت اجزای خویش

بهر مینا سنگها زد کوه بر مینای خویش

هرزه باید تاخت عمری در تلاش عافیت

تا توان از سیر زانو تیشه زد بر پای خویش

هر نفس آوارهٔ فکر کنار دیگریم

قطرهٔ ما را هوس نگذاشت در دربای خویش

عالم انس از فراموشان وحشت مشربی‌ست

گردباد این گل به سر زد آخر از صحرای خویش

بار نومیدی به دوشم همچو شمع افتاده است

باید ای یاران سر افکندن ز گردن‌های خویش

تا بر آید از فشار تنگی این انجمن

هرکه هست از خویش خالی می‌نماید جای خویش

دل هزار آیینه روشن کرد اما پی‌نبرد

فطرت بی‌نور ما بر معنی پیدای خویش

رفته‌ایم از خویش و حسرت‌ها فراهم کرده‌ایم

عالم طول امل جمع است در شبهای خویش

هر کجا خواهی رسید امروز در پیش و پس است

وای بر تو گر نباشی محرم فردای خویش

رنگ و بو چون غنچه‌ات آخرگریبان می‌درد

این قباها تنگ نتوان دوخت بر بالای خویش

صد قیامت گر بر آید بر نخواهد آمدن

عاشق از ذوق طلب‌، معشوق از استغنای خویش

بیدل از افسانه‌ات عمری‌ست گوشم پر شده‌ست

یک نفس تن زن‌ که ازخود بشنوم غوغای خویش

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  7:19 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۱۸۵۳

دارد از ضبط نفس طبع هوس پرور چه حظ

جز گرفتاری ز تاب رشته با گوهر چه حظ

داغ محرومی همان بند غرور سروریست

شمع را غیر از غم جانکاهی از افسر چه حظ

در هوای برگ‌ گل شبنم عبث خون می‌خورد

خواب چون نبود نصیب دیده از بستر چه حظ

گریه‌ات رنگی نبست از دیدهٔ حیران چه سود

بی می از کیفیت خمیازهٔ ساغر چه حظ

کسب دانش سینهٔ خود را به ناخن کندن است

می‌کنند آیینه‌های ساده از جوهر چه حظ

ظلم بر ابله ز منع‌ کامرانیها مکن

غیر جوع و شهوت از دنیا به‌گاو و خر چه حظ

رغبت و نفرت بهشت و دوزخ انشا می‌کند

تشنگی می‌باید اینجا ورنه از کوثر چه حظ

داده‌ایم از حاصل اسباب جمعیت به باد

مرغ ما را جز پریشانی ز بال و پر چه حظ

ای که می‌خواهی چراغ محفل امکان شوی

غیر ازین‌ کز دیده‌ات آتش چکد دیگر چه حظ

لذت دنیا نمی‌ارزد به‌ تلخیهای مرگ

کام زهر اندوده‌ای ترغیبت از شکر چه حظ

جام قسمت بر تلاش جستجو موقوف نیست

از نصیب خضر جزحسرت به اسکندر چه حظ

چون کمان می بایدت با گوشهٔ تسلیم ساخت

خانه‌دار وهم را از فکر بام و در چه حظ

حسن بیرنگی اثر پیرایهٔ تمثال نیست

گرکنی آیینه از خورشید روشنتر چه حظ

بیدل از ژولیده مویی طبع مجنون ترا

گر نباشد دود سودای‌ کسی در سر چه حظ

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  7:19 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۱۸۴۹

شده فهم مقصد عالمی زتلاش هرزه قدم غلط

ته پاست‌کعبه و دیر اگر نکنیم راه عدم غلط

به غبار مرحلهٔ هوس اثر نفس نشکافت‌کس

به‌کجا رسد پی لشکری ‌که‌ کند نشان علم غلط

نرسید محضر زندگی به ثبوت محکمهٔ یقین

که‌ گواه دعوی باطل تو دروغ بود و قسم غلط

ز صفای شیشه طلب پری ‌که ره یقین به‌ گمان بری

تو بر آب می‌فکنی تری من و تست هر دو بهم غلط

به نمود شخص معینت در عکس زد دم امتحان

چه خطی ‌که شد ز تامل تو کتاب آینه هم غلط

ز تمیز جاده و منزلت الم تردد نیک و بد

خط پا به دایره می‌رسد سر اگر شود به قدم غلط

من و مای مکتب آب وگل ستم است اگر کندت خجل

به ندامت ابدی مکش سبقی‌ که ‌گشته دو دم غلط

خط سرنوشت من آب شد ز تراوش عرق حیا

چو نقوش معنی روشنی ‌که شود به ‌کاغذ نم غلط

اگر آبم آب رخ‌ گهر و گر آتش آتش سنگ زر

به تو آشنا نی‌ام آنقدر که دویی ‌کند به خودم غلط

من بیدل اینقدر از جنون به خیال هرزه تنیده‌ام

رقم جریدهٔ مدعا غلط است اگر نکنم غلط

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  7:19 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۱۸۵۷

باز امشب نفس شعله فشان دارد شمع

حیرتم سوخت ندانم چه زبان دارد شمع

صافی آینه ناموس غبار رنگ است

جز سیاهی به دل خود چه نهان دارد شمع

نیست جز بخت سیه زیر نگین داغم

حکم بر مملکت شام روان دارد شمع

صنعت جرأت عبرت نگهان هوش ‌رباست

حلقه چشمی است‌ که بر نوک سنان دارد شمع

یک قدم ره همه شب تا به سحر پیمودن

بی ‌تکلف چقدر ضبط عنان دارد شمع

تا نفس هست ز دل کم نشود گرمی عشق

شعله تابی است ‌که در رشتهٔ جان دارد شمع‌

زندگی ‌گرمی بازار نفس سوزیهاست

از قماش پر پروانه دکان دارد شمع

خامشی صرفهٔ جمعیت آسوده دلی است

ناله در بستن منقار نهان دارد شمع

زنگ آیینهٔ دل آمد و رفت نفس است

از هجوم پر پروانه زبان دارد شمع

عالمی بر نفس سوخته چیده است دکان

اینقدر تار به یک موی میان دارد شمع

چشم عشاق فنا میکدهٔ شوخی اوست

در لگن ناوک دیگر به ‌کمان دارد شمع

بیدل از سوختنم رنگ سراغش دریاب

کیست پروانه ‌که ‌گوید چه نشان دارد شمع

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  7:19 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۱۸۶۰

نی در پرواز زد، نی‌ سعی جولان کرد شمع

تا به نقش پا همین سیر گریبان‌ کرد شمع

خودگدازی محرم اسرار امکان گشتن است

هر قدر در آب خفت آیینه سامان‌ کرد شمع

دل اگر روشن نمی‌شد داغ آگاهی ‌که داشت

اینقدر ما را درین هنگامه حیران‌ کرد شمع

غفلت این انجمن درخورد اغماض دل است

عالمی را چشم پوشانید و عریان ‌کرد شمع

بیخودی‌ کن از بهار عافیت غافل مباش

رنگ ها پرواز داد و گل به دامان ‌کرد شمع

بر رخ ما ناز مشتاقان در مژگان مبند

کز تغافل خانهٔ پروانه ویران‌ کرد شمع

دل نه قدر آه فهمید و نه پاس اشک داشت

سبحه و زنار را با خاک یکسان‌ کرد شمع

درگشاد عقدهٔ هستی که دامنگیر نیست

از بن هر قطره اشک ایجاد دندان‌ کرد شمع

تا کجا زبن انجمن چشم هوس پوشد کسی

عضو عضو خویش اینجا صرف مژگان ‌کرد شمع

نور دل در ترک لذات جهان خوابیده است

موم تا آلودهٔ شهد است نتوان‌ کرد شمع

نیستی بیدل به داد خود نمایی می‌رسد

عاقبت خود را به رنگ رفته پنهان‌ کرد شمع

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  7:20 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۱۸۶۱

سوختن یک نغمه است از ساز شمع

پرده نتواند نهفتن راز شمع

خود گدازی آبروی دیگر است

می‌رسد بر انجمنها ناز شمع

ناله‌ها در دود دل گم کرده‌ایم

سرمه پیچیده‌سث بر آواز شمع

عاشقان را مونسی جز درد نیست

سوختن باشد همین دمساز شمع

تا کی ای پروانه بال افشانی‌ات

پرفشانیهاست با گلباز شمع

ختم تدبیر زبان لب بستن است

تا خموشی می‌رسد پرواز شمع

رونق عشاق عرض نیستی است

سر بریدن می‌شود پرواز شمع

کیست دریابد زبان بیخودان

نیست جز پرواز رنگ آواز شمع

سعی خود را خود تلافی ‌کرده‌ایم

هم سر خویش است پا انداز شمع

مدعای جستجو روشن نشد

پر بلند افتاده است انداز شمع

فکر انجام دگر داریم ما

دیده باشی صورت آغاز شمع

خامشی هم ترجمان حال ماست

بی‌سخن پیداست بیدل راز شمع

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  7:20 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۱۸۶۲

بی ‌نم خجلت نمی‌باشد سر و کار طمع

جنس استغنا عرق دارد به بازار طمع

غیر نومیدی علاج اینقدر امراض چیست

عالمی پر می‌زند در نبض بیمار طمع

عم در حسرت شد و یک طوق قمری خم نبست

خجلت بیحاصلی بر سروگلزار طمع

آسمان خمیازهٔ یأس تو خرمن می‌کند

ای هوس بردار دست از شکل انبار طمع

بی‌نیازی تابع اندیشهٔ اغراض نیست

خدمت همت محال است از پرستار طمع

بهر تعمیر خیالی ‌کز نفس ویرانتر است

خاک دهر از آبرو گل کرد معمار طمع

زجر عبرت نیست تنبیه سماجت پیشگان

لب گزیدن نشکند دندان اظهار طمع

درخور جان کندن از اغراض می‌باید گذشت

عمرها شد مرگت از پا می‌کشد خار طمع

از کمال خویش غافل نیست استعداد خلق

شور اقبال گدا می‌باشد ادبار طمع

بزم چندین حسرت آنسوی قیامت چیده‌ایم

باید از شخص امل پرسید مقدار طمع

گر همه بر آسمان خواهی نظر برداشتن

چون مژه بی ‌سرنگونی نیست دیوار طمع

از خرد جستم طریق انتعاش ‌کام خلق

دست بر هم سود و گفت این است دیوار طمع‌

نیست موقوف سوال ابرام طبع دون حسب

بستن لب هم‌ کمر بسته است در کار طمع

بی‌ نیازی بیدل آخر احتیاج آمد به عرض

محرم راز غنایم ‌کرد آثار طمع

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  7:20 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۱۸۶۴

اثر خجالت مدعا اگر این الم دمد از طمع

چه خوش است حرف وصال هم نکند کسی رقم از طمع

اگر امتحان دهدت عنان به طناب خیمهٔ آسمان

ته خاک خسب و علم مشو به نگونی علم از طمع

سر شاخ طوبی و سد‌ره هم ز ثمر کشد به زمین علم

به ‌کجاست ‌گردن همتی‌ که نمی‌رسد به خم از طمع

غرض جنون زده خلق را به سوال ساخته در به‌ در

بهم آیدت دو جهان اگر لبی آوری بهم از طمع

تو ز حرص باخته دست و پا چه رسی به قافلهٔ غنا

که هزار مرحله بستری نگذشته یک قدم از طمع

چه بلاست زاهد بی ‌یقین به فسون زهد هوس ‌کمین

زده فال کنج قناعتی که ندیده پای‌ کم از طمع

سر مسجدی و در حرم دل دیری و تپش صنم

چه سر و چه دل به جهان غم‌ که نمی‌کشد ستم از طمع

ز قناعت ار نچشی نمک منگر به مائدهٔ فلک

غلط است حاصل سیری‌ات نخوری اگر قسم‌ از طمع

ز جنون ماهی بحر حرص اگر آگهی رم عبرتی

که به پوست تو فتاده داغ و شمرده‌ای درم از طمع

خط بی‌ نیازی همتی شده ثبت لوح جبین تو

ستم است خجلت طبع دون برساندش‌ کرم از طمع

اگر از تردد در به ‌در بود انفعال مذلتت

به تلاش همت بیدلی در ننگ زن تو هم از طمع

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  7:20 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۱۸۵۴

نمی‌شود کس ازین عبرت انجمن محظوظ

مگر چو شمع‌ کنی دل به سوختن محظوظ

در جنون زن و از کلفت لباس برآ

چه زندگیست‌که باشدکس ازکفن محظوظ

نفس نمانده هنوز از ترانه‌های امل

چو دود شمع خموشی به ما و من محظوظ

جهان قلمرو امن است اگر توان گردید

چو طبع‌کر به اشارت ز هر سخن محظوظ

ز دورگردی تمییز خلق‌کم دیدم

که‌کس نرفته به غربت شد از وطن محظوظ

درین بساط نیفتاد چشم عبرت ما

به رفتنی‌که توان شد ز آمدن محظوظ

ز تردماغی وضع ادب مگوی و مپرس

ز یوسفیم به بوبی ز پیرهن محظوظ

کراست وسوسهٔ هستی از حضور عدم

نشسته‌ایم به خلوت در انجمن محظوظ

ز رقص بسملم این نغمه می‌خورد بر گوش

که عالمی است به این رنگ پر زدن محظوظ

به فهم عالم بیکار اگر رسی بیدل

به حرف و صوت نیابی‌کسی چو من محظوظ

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  7:20 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۱۸۶۶

نشسته‌ای ز دل تنگ بر در تصدیع

دمی‌که واشود این قفل عالمیست وسیع

به خویش گر نرسی آنقدر غرابت نیست

که سرکشیده‌ای از کارگاه صنع بدیع

طلب ز هرچه تسلی شود غنیمت‌گیر

به جوع می‌مکد انگشت خوبش طفل رضیع

قیامت است طمع ز امتلا نمی‌میرد

که تا به حلق رسیده است می‌خورد تشنیع

چه غفلت است که چون شمع گل به سر باشی

به زیر تیغ نشستن ندارد این تقطیع

به‌گرد قاصد همت رسیدن آسان نیست

ز مقصد آنطرفش برده گامهای وسیع

بدون خاک حضور یقین نشد روشن

چراغ نقش قدم داشت این بساط رفیع

بقا فنا به‌ کنار و فنا بقا به بغل

همین ربیع و خریفست هم خریف وربیع

ز شرم چشم‌ گشودن به ‌بارگاه حضور

عرق تو آینه پرداز تا بریم شفیع

پس از تأمل بسیار شد عیان بیدل

که علت است تفاوتگر مطاع و مطیع

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  7:20 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۱۸۵۶

ای هستی تو وضع درنگ و شتاب شمع

بر دوش فرصتت سر و پا در رکاب شمع

باز است چشم خلق بقدر گدا زخویش

پاشیده‌اند بر رخ محفل ‌گلاب شمع

تا چند چشم بسته به تکلیف واکنیم

ما را به هر نگه مژه‌واریست خواب شمع

درس وصال و مبحث هستی خیال‌ کیست

پروانه را گم است ورق در کتاب شمع

ای نیستی بهار زمانی به هوش باش

خود را نهفته است‌ گلی در نقاب شمع

فهم زبان سوختگان سرمه داشته است

کرد انجمن خموش لب بی‌جواب شمع

اشکی‌ که سیل‌ کلفت هستی شود کراست

یاران قسم خورید به چشم پر آب شمع

جوش حباب ما دم پیری فرو نشاند

برد آخر از نظر نفس صبح تاب شمع

شد داغ از تتبع دیوان آه ما

تا مصرعی به نقطه رساند انتخاب شمع

با تاب و تب بساز و دمی چند صبرکن

تا صبح پاک می‌شود آخر حساب شمع

بیدل به سوختن نفسی چند زنده‌ایم

پوشید مصلحت به دل ‌آتش آب شمع

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  7:20 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۱۸۵۰

بر جنون نتوان شد از عقل ادب‌پرور محیط

سعی گوهر تا کجاها تنگ گیرد بر محیط

غیر بیکاری چه می‌آید ز دست مفلسان

نیست جز بر ناتوانی پیکر لاغر محیط

بهرهٔ آسایش دانا ز گردون روشن است

از حباب و موج دارد بالش و بستر محیط

صاف طبعان را به پستی می‌نشاند چرخ دون

با همه روشندلی درد است‌ گوهر در محیط

کرد دل را پایمال آرزو سعی نفس

موج آخر از هوا افتاد غالب بر محیط

هرکسی را در خور اسباب تشویش است و بس

از هجوم موج بر خود می‌کشد لشکر محیط

عالمی‌ را می‌کشی زیر نگین اعتبار

گر شوی بر آبروی خویش چون گوهر محیط

قابل تحریر اشکم نیست طومار دگر

صفحه واری شاید از توفان کند مسطر محیط

عزت و خواری غبار ساحل تمییز ماست

ورنه از کف فرق نگرفته است تا عنبر محیط

بی‌ندامت نیست هستی هر قدر بالد نفس

موج تا باقیست دستی می‌زند بر سرمحیط

بیدل از وضع قناعت بار دوش کس نی‌ام

کشتی ما چون صدف‌گیرد به سرکمتر محیط

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  7:20 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۱۸۷۰

نشئهٔ عجزم چو شبنم داد بر طیب دماغ

از گداز عجز طاقت یافتم می در ایاغ

بیخودی گل می‌کند از پردهٔ آزادیم

می‌شود برق نظر بال و پر رنگ چراغ

چون نگین تا حرف نامت در خیالم نقش بست

دست بر هر دل ‌که سودم برق شوقش ‌کرد داغ

مستی چشم تو هر جا بردرد طرف نقاب

از شکست رنگ می چون‌گل ز هم ریزد ایاغ

عافیت نظاره را در آشیان حیرتست

داغ‌گشتن شعله را از پرزدن بخشد فراغ

گر به این بی‌پردگی می‌بالد آثار جنون

دود می‌گردد صدا در حلقهٔ زنجیر باغ

از حسد دل آشیان طعن غفلت می‌شود

زنگ بر آیینهٔ ناصاف می‌گیرد کلاغ

از تو هر مژگان زدن‌ گم می‌شود همچون تویی

گر نداری باور از آیینه روشن‌ کن سرا‌غ

عمرها شد شسته‌ام چون ابر دست از خرمی

بیدل از من گریه می‌خواهد چه صحرا و چه باغ

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  7:20 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها